
مناره ای که در کنار این بیلبورد به چشم می خورد، گلدسته ی مسجدی از نظر تاریخی قابل اعتنا و مشهور در استانبول نیست، مسجدی است که هر روز پنج وعده در آن نماز گزارده می شود و نمازگزاران اگر انبوه نباشند بیش از انگشتان دست اند. در کوچه های مجاور این مسجد رستوران هایی هست که سر میزهایش مشروب سرو می شود. ازاین گلدسته ها و گنبدها در شهر زیاد به چشم می خورد. استانبول شهر مسجدها، کافه ها و رستوران ها است!

این یکی اما صحن مسجدی تاریخی، مشهور و توریست پسند در قلب استانبول است: مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی. این مسجد درست در مقابل مسجد معروف دیگری است که احتمالا همگی از کتاب های مدرسه به خاطر داریم اش: مسجد ایاصوفیا. احتمالا از صدر اسلام تاکنون کم تر مسجدی بوده که صحن و سرایش توفیق زیارت خانمی با این کمالات را داشته باشد! بنای مسجد، او و دیگرانی که از اروپا، امریکا، استرالیا و خاوردور آمده بودند شگفت زده کرده بود، و من به این فکر می کردم که اگر مسجد شیخ لطف الله، مسجد شاه ( امام؟!) و مسجد جامع اصفهان را پیش ازاین دیده بودند باز هم مسجد سلطان احمد همین اندازه آن ها را حیران و ذوق زده می کرد؟
شمرده و با طمأنینه جمله ای درخشان از «اریک برن» نقل کرد: «بچه ها شاهزاده به دنیا می آیند و با اولین بوسه والدین شان قورباغه می شوند». با خارج شدن آخرین کلمه از دهان استاد، آه از نهاد همه برآمد: «واقعاً... واقعاً...». حضار همگی مجرد یا تازه متأهلانی بودند که فرزندی نداشتند. آن ها با این تأیید جانسوز نشان داند که چه قدر احساس «قورباغه شدن» می کنند. من هم جزء آه کِشنده گان بودم، من اما با حسی متفاوت. در آن لحظه انگار تعبیری را که مدتی بود دنبالش می گشتم کشف کرده بودم: بله، من دست اندرکار قورباغه کردن شاهزاده ای بودم -هستم-! یکی از آن میان پرسید:«... و والدین خودشون چی می شن؟» من با مکثی کوتاه جواب دادم:« خودشون قبلا قورباغه شده ان دیگه!». و راستش حالا فکر می کنم نکند والدین برای همین دل شان می خواهد خودشان هم یکی دیگر را قورباغه کنند!!