‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها

۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۴

طرح براي كودكان و نوجوانان

تصويرگري كتاب كودك و نوجوان به نظرم از آن كارهاي سخت است. با اين حال هميشه سوالي در ذهن ام بوده: بعضي كتاب هاي كودكان و نوجوانان تصاوير هنرمندانه اي دارند، فرم ها و رنگ هاي خاص يا محدود، آيا اين تصاوير واقعا همان قدر كه تصاوير كارتوني رنگ رنگ كتاب داستان هاي عامه پسند قطع خشتي كه در سوپرماركت ها و كيوسك هاي روزنامه مي فروشند، براي بچه ها جذاب هست؟ نمي‌دانم بقيه چه خاطره‌اي دارند، اما راست اش من وقتي بچه بودم اين تصاوير هنري سياه و قهوه‌اي و اغراق شده يا كمي آبستره چنگي به دل‌ام نمي‌زد (كتاب «موج» انتشارات كانون يادتان هست؟!). آيا تصويرگران و داوران رقابت ها و جشنواره هاي تصويرگري كتاب كودك تلاش نمي كنند سليقه‌ي خودشان را به كودكان تحميل كنند يا نسبت بدهند؟

الان به ذهن‌ام رسيد اين حكايت تصويرگري كتاب كودك، مثل طراحي‌هاي جديد مد لباس كودك است. در چند سال اخير خيلي از لباس‌هايي با رنگ‌هاي تيره، خصوصا مشكي، خاكستري و قهوه‌اي تيره بازار لباس كودكان را تسخير كرده، لباس‌هايي كه بسيار شيك به نظر مي‌رسند، اما آيا واقعا براي يك كودك مناسب‌اند؟ واقعا كودكان اگر در انتخاب آزاد باشند و اگر والدين سليقه‌شان را تحميل نكرده باشند، آن رنگ‌ها را خواهند پسنديد و خواهند پوشيد؟

۱۱ اسفند، ۱۳۹۳

به صداي طبيعت گوش كنيم...

يكي از سايت هاي جالبي كه اخيرا ديده ام سايتي است كه صداهاي طبيعت را مي فروشد! اين هم ايده ي اشتغال زايي! صداي امواج و اقيانوس، صحرا، جنگل، جنگل گرمسيري و استوايي، درياچه و آبشار، قورباغه ها، حشرات، آواز پرندگان، سمفوني هاي طبيعت، زندگي در جزيره...
من از نوروز پارسال چند باري اين كار را متحان كرده ام، يك بار صداي آواز پرندگان بهاري را ضبط كردم وقتي از شدت زيبايي شان حيرت كرده بودم، و يك بار اخيرا در سفر به منطقه گرمسيري وقتي صداهاي تازه اي شنيدم كه قبلا نشنيده بودم! امتحان كنيد جالب است. البته معمولا صداهاي مزاحم در محيط هاي شهري زياد است...

صاحب سايت فوق يك يادداشت هم نوشته در مورد بدفهمي هاي در مورد ضبط صداي طبيعت! خيلي بامزه است. يك جورهايي مدعي است كه ضبط كردن صداي طبيعت هم فن است و هم هنر (به نظرم مقداري هم شانس).
يك آلبوم را هم به رايگان براي دانلود گذاشته.

۰۵ اردیبهشت، ۱۳۹۳

جمعه صبح، پارک، دوربین به دست به دنبال ثبت زندگی مردم در پارک.

1. دو پسر بچه 13-14 ساله روی نیمکت نشسته اند. روی شان زوم می کنم. یکی شان  دست اش را می گیرد جلوی صورت اش،  داد می زند: «عکس نگیر» و فورا کاپشن اش را از روی نیمکت بر می دارد و خودش را پشت آن پنهان می کند. می گویم: مگر خلافکاری که دست ات را جلوی صورت ات می گیری؟

2. مردی نسبتاً جوان با رنگ و قلم مو و خط کش مخصوصی، مشغول پررنگ کردن خط کشی های زمین تنیس است. ازش عکس می گیرم. با خوشرویی می پرسد: «حالا این عکس تون خوبه یا بده؟». انگار منظورش این است که نیت ام از تهیه عکس چیست.

3. وارد زمین چمن می شوم تا از درختی عکس بگیرم. کسی که لباس فرم پوشیده و لابد مأمور انتظامات پارک است و از آن محل می گذرد می گوید: «خانم تو چمن نرو». کسی نیست به اش بگوید مگر تو مأمور فضای سبزی؟! چیزی نمی گویم و برای این که بهانه نگیرد بیرون می آیم. همان جور که به راه اش ادامه می دهد می گوید: «برا عکاسی باید با مدیریت هماهنگ کنین خانم». محل نمی دهم. انگار که نشنیده ام.

چرا عکس گرفتن از صحنه هایی که هیچ نکته ی خاصی ندارد، نقض حریم خصوصی کسی نیست، یا امنیت کسی را تهدید نمی کند تا این حد حساسیت برانگیز است؟




۱۹ مرداد، ۱۳۹۲

شرجی

نه رنگین کمان چتری می گشاید
و نه سیلابی روان می شود
از دره ها...
تنها هوایی سنگین و نفس گیر
برجای می ماند
از رگبار تند و ناگهانی تابستان!

۱۴ دی، ۱۳۹۱

تقلیل شرم آور

گاهی که عکسی می بینم حاکی از رنج، فقر، درد و جنگ که از لحاظ تکنیکی و هنری بی نقص و دیدنی به نظر می رسد، اول سخت هیجان زده می شوم، لذت می برم از قابلیت و سلیقه ی عکاس ... اندکی بعد حسی از عذاب وجدان و شرم به سراغ ام می آید... شرم از این که درد و رنج مردم را موضوع حس زیبایی شناسی خودم کرده ام، رنج آن ها را تقلیل داده ام به ابژه ای برای لذت بردن ام... رنج آن ها را مثل یک کالا، مثل تابلوی منظره ای دل انگیز «مصرف» کرده ام...

۱۵ شهریور، ۱۳۹۰

لذت نقاشی (3)


یکی از دریافت های جالب در طراحی تا حالا این بوده که همواره باید حواس ات جمع «کلیت» باشد. چه موقعی که داری طرح اولیه را می کشی و چه وقتی پردازش های ریز و جزئی کار مثل افزودن اجزا، بافت ها، سایه ها و ... را انجام می دهی، باید نگاه ات را بین جزئیات و کلیت اثر تقسیم کنی. هر وقت از توجه به کلیت موقع پردازش جزئیات غافل شده ام، کار افتضاح شده در عوض هر وقت کلیت و نسبت های اجزا را با هم خوب دیده و نشان داده ام، حتی اگر در جزئیات مشکلی بوده، کار برای ام راضی کننده بوده است. فکر می کنم این هم از آن قاعده های کلیدی است که بی مهابا باید تعمیم اش داد به خیلی از موقعیت های زندگی و حوزه های فعالیت.



اما البته این کار ساده ای نیست. همیشه وقتی غرق جزئیات می شوم، ناخودآگاه از توجه به اندازه و موقعیت اجزاء نسبت به هم، و نسبت به کل کار و صفحه ام غافل مانده ام. همچنین وقتی خیلی کل گرایانه نگاه کرده ام و بی ملاحظه ی اجزاء، خط گذاشته ام، در انتهای کار متوجه عدم تناسب ها، خالی ماندن فضاها یا کم آمدن فضا برای بعضی اجزاء شده ام. احساس مکانیکی را پیدا کرده ام که دل و روده ی ماشین را بیرون ریخته و بعد از بستن سیستم در آخر کار، چند تا پیچ اضافه آورده باشد!

پ.ن. استادم البته "فعلا" هر چی می کشم و نارضایتی ام را نق می زنم، میگوید: "خوبه خوبه، عااالیه"! منتظر و نگران روزی هستم که انتظارات اش بالا برود، و مثل گاهی که از دست شاگردهای قدیمی تر عصبانی می شود، بزند به سیم آخر و بگوید: "فاتحه خوندی، دیوانه ام کردی!" یا مثل وقتی بدون ملاحظه ی آبروی دختر پرافاده ای که دانشجوی هنر در اتریش است می گوید: "تو هیچی تو اروپا یاد نگرفتی"! آدم عجیبی است. تنها آدمی که که عصبیت اش به جای این که بترساندم، بدجور مرا به خنده می اندازد.

۱۶ مرداد، ۱۳۹۰

لذت نقاشی (2)

خانم های جوان و میان سال، بساط شان را پهن می کنند روی چهارپایه ی بغل دست شان، و جلوی تابلوهای شان که روی سه پایه می گذارند می نشینند. بیش ترشان مشغول کار با رنگ و روغن می شوند، از روی عکس مدلی که در دست دارند. چند دقیقه بعد استاد وارد می شود و سراغ تک تک هنرجوها می رود. بوم را بر میدارد و به دیوار تکیه می دهد و همراه با صاحب اش از دور تماشا می کند و نظر می دهد، و راهنمایی می کند که حالا باید صاحب اش چه کار کند.

به بوم ها نگاه می کنم. کار با رنگ و روغن چنگی به دل ام نمی زند. به طرز مرموزی غالباً هر چیزی که «همه گیر» می شود، هر چیزی که «همه» می خواهند، ناخودآگاه برای ام دافعه پیدا می کند. از اول هم به استاد گفتم که نمی خواهم رنگ کار کنم... نقش اکثر بوم ها، نقشی از یک زن است، یک جوری سلیقه ی استاد انگار در تمام کارها حلول پیدا کرده، به نظرم چهره و حالت  زن ها یک جور خاصی مشابه هم است، یک جوری شبیه بعضی تصویرهایی که کار خود استاد است و به دیوارهای کارگاه آویزان است، در بعضی هم صورت سوژه از تابلو بیرون است... شاید هم انتخاب این مدل ها برای هنرجوها حکمتی دارد (دو هفته ی پیش که بعد از 19 سال برای اولین بار دیدم اش سخنرانی نسبتا مبسوطی در مورد روش کارش در «کارگاه» کرد که میل نداشت آن را «کلاس» بنامد) ... کار همه را آن قدر که در زاویه دیدم است از نظر می گذرانم... یکی بیش از همه توجه ام را جلب می کند... و به فکر فرو می روم که چرا این یکی بیش از همه جذب ام کرده است... صاحب بوم، دختر خوش مشرب و بذله گویی است که جلسه ی پیش هم با هم گپی زدیم. به اش گفتم که از موضوع تابلوش خوش ام آمده و پیشنهاد کردم اسم تابلو را بگذارد «گفت و گو»: تصویر نیم رخ مردی است در منتهی الیه سمت راست تابلو که تنها یک-پنجم یا کمتر از صفحه را اشغال کرده و تصویر سه رخ زنی که بیشتر صفحه را پر کرده، رو در روی هم  و دهان ها نیمه باز، انگار در حال مکالمه... کل تابلو با رنگ های گرم پر شده. استاد که بیرون می رود، می روم سر و وقت نگین و بوم اش: «بالاخره چشماش اون جوری که میخواستی شد؟» با نارضایتی می گوید: «نه بابا». دختر جوان دیگری وارد بحث می شود: «این تابلو خیلی حس داره». من اضافه می کنم: «منم همینو بهش گفتم، به علاوه مرده به نظرم با این که نیم رخ اش دیده می شه خیلی حس بیشتری رو منتقل می کنه به بیننده تا زنه». دختر جوان موافق است. صاحب تابلو می خندد: «آره، آخه من همیشه نیم رخ هامو بهتر از سه رخ می کشم». میگویم: «فکر می کنی چی دارن به هم می گن؟!» با لحن خاصی می گوید:«هیچی بابا، زنه داره می گه بیا برو اینقد مزخرف نگو مخمو تیلیت کردی». به شوخی اش می خندم، اضافه می کنم:«میدونی، به نظر میرسه واکنش زنه متناسب نیست با شادی و رضایتی که تو چهره ی مرده هست، از چهره ی زنه هیچی نمیشه فهمید، هیچ حس روشنی رو منتقل نمی کنه با این که بیشتر صفحه رو پر کرده...» نمی فهمم آیا این نقدم به بخش بزرگی از آن تابلو به مذاق اش خوش می آید یا نه! آن قدر باز و شوخ طبع هست که آدم نترسد به اش بربخورد.

یکی از کشفیات ام توی عکاسی در محیط بیرون، این بود که وقتی آدمی وارد کادر می شود کلی معنی جدید به تصویر اضافه می کند، مثلا وقتی از دیواری، مغازه ای، خیابانی، حتی منظره ای عکسی می گیری که خودش سوژه ی خاصی برای عکاسی است، ورود آدم ها معنی تازه ای به عکس می دهد. تا قبل ازاین کشف با وسواس مراقب بودم که عکس با وارد شدن کسی به کادر «خراب» نشود، اما حالا می گذارم که آزادانه آدم ها وارد بشوند و به طور برنامه ریزی نشده ای به عکس ام معنی بدهند. بعدا که عکس را روی مانیتور می بینم تفسیر حضور این آدم ها کلی سرگرم ام می کند.

حالا انگار در این تابلو هم –برخلاف کارهای بقیه هنرجوها- وارد شدن یک آدم دیگر که خصوصا منفعل نیست و در حال کنش متقابل با اولی است، کلی پویایی و زنده گی به تصویر بخشیده است، از کناره های سطح دو بعدی اش انگار چیزی به بیرون نشت می کند...

۰۹ مرداد، ۱۳۹۰

لذت نقاشی

... به ام گفت :«بلند شو»، جای من نشست و زیردستی را روی پاش به سه پایه تکیه داد. وقتی مداد را روی کاغذ گذاشت، خط هاش پرتاب ام کرد به 19 سال پیش... قلب ام از شوق و شادی وصف ناپذیری می تپید؛ به نظرم بیش از 19 سال قبل که فکر می کردم نقاشی را دوست دارم، که هنوز عاشق یک رشته ی دیگر نشده بودم...

کم تر چیزی در تمام این سال های گذشته -که خیلی چیزها را به تدریج ترک کرده بودم- چنین در من شور و شوق حقیقی، و بی قراری شیرینی را برانگیخته بود...

۰۴ شهریور، ۱۳۸۹

بدشانسی

ده سال پیش دوستی داشتم که به شوخی می گفت: «مامانم همیشه بهم می گه وقتی میخوای عکس دسته جمعی بگیری، کنار خوشگلا و قدبلندها واینستا».

حالا وقتی این ربنای جدیدی که پخش می کنند می شنوم، و وقتی عکس علیرضا افتخاری را می بینم و اظهارات جدیدش را می خوانم یاد همان حرف مامان دوست ام می افتم.  آدم باید خیلی بدشانس باشد که دست بر قضا همه چیز طوری پیش برود که مردم  ناخودآگاه، شخصیت او یا کارش را با یک «اسطوره» مقایسه کنند!

۲۴ تیر، ۱۳۸۸

روایت دقیق مردانه از حس های زنانه

خیلی وقت بود توی کلوپ ها دنبال فیلم «به همین سادگی» می گشتم، نبود اما. ظاهرا سادگی بیش از معمول فیلم باعث شده بود نه کسی دنبال اش باشد، نه حتی تهیه کننده اش به این فکر بیفتد که ممکن است یکی بعد از اکران دنبال دیدن این فیلم باشد. توصیف هایی در موردش از دوست و آشنا شنیده بودم. اما حالا بالاخره به لطف دوستی دیدم اش. نکته سنجی و ظرافت نگاه نویسنده گان فیلمنامه به طرز کشنده ای ستودنی بود. نه به خاطر روایت مو به موی «وقایع»، به دلیل روایت دقیق «حس» ها و «شخصیت» ها. کاملا بعید به نظر می رسد که مردان بتوانند زندگی زنان را چنین دقیق و موشکافانه ببینند. خیلی دل ام می خواهد بدانم فرایند نوشتن این فیلمنامه برای مردان سناریست اش چگونه بوده است یا حتی فرایند کارگردانی اش، یعنی سهم کارگردان و بازیگر در این روایت دقیق و ظریف، هر یک چه قدر بوده است. هر دوی این ها خود داستان هایی هستند که شاید حتی از «به همین سادگی» بسی جذاب تر باشند برای ام. این که هیچ تجربه ی شخصی از یک سبک زندگی نداشته باشی و بخواهی روایت اش کنی لزوما کاری بس دشوار باید باشد که نویسندگان فیلمنامه ی «به همین سادگی» به طرز شگفت انگیز و غیرقابل باوری خوب از پس آن برآمده اند. واقعا ممکن است آن ها اثر زنی را ندزدیده باشند و این همه را خودشان نوشته باشند؟!!