۱۷ مهر، ۱۳۸۵

تأملاتی درباب موفقیت

موفقیتِ آدم‌ها چه‌قدر ناشی از عزم و تلاش شخصی، و چه‌قدر مرهون حمایت‌هایی است که دریافت کرده‌اند؟ آیا اصلاً موفقیت بدون دریافت پشتیبانی‌(های) صریح یا ضمنی، مستقیم یا غیرمستقیم، لفظی یا عملی، مادی یا معنوی ــ‌و به‌ویژه حمایت‌های بی‌چشمداشت‌ــ میسر است؟ و در واقع امر، آیا آدم‌های موفق (در معنای عرفی آن)، موفق می‌شوند ( و یا اصلاً امکان‌پذیر است که موفق شوند) پاسخ درخوری مستقیماً به شخصی (اشخاصی) که از جانب‌شان حمایت(هایی) دریافت کرده‌اند بدهند؟ و اگر این مبادله دست‌کم در مواردی ذاتاً یا به‌ناگزیر یک‌طرفه است؛ چگونه قابل توجیه است؟
آیا حمایت بی‌چشمداشت وجود دارد یا ممکن است؟ و آیا «انتظار دریافت حمایت بی‌چشمداشت» اخلاقی است؟ (اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که «همه»‌ی ما در مواقعی چنین انتظاری داشته‌ایم ــبدون استثنا!) و اگر چنان انتظاری غیراخلاقی باشد این سؤال پیش می‌آید که چگونه ما این‌چنین بی‌ذره‌ای دغدغه و تأمل به عملی غیراخلاقی مشغول بوده‌ایم؟!

این‌ها سؤال‌هایی است دربرابر همه‌ي آدم‌هایی که خودشان ( یا دیگران) به طور نسبی آن‌ها را موفق ارزیابی می‌کنند.

پ.ن: اگر این مسأله‌ی موفقیت و پشتیبانی را با جنسیت در ارتباط بگذاریم، علاوه بر تأملات فوق یک سری سؤال‌های دیگر هم تولید می‌شود که باشد برای فرصتی دیگر!

۰۹ مهر، ۱۳۸۵

فرضیه‌ی آزمون نشده

معلمی – به مثابه‌ی حرفه- این وسوسه را در آدم ایجاد (یا تقویت) می‌کند که همه‌جا، همه‌وقت و به همه‌کس درس بدهد؛ حتی به همکلاسی‌هاش که مدت‌ها است هجده و بیست را پشت سر گذاشته‌اند و بعضی (!) در آستانه‌ی سی ایستاده‌اند.

پ.ن1: افتادن توی بدمخمصه‌ای است وقتی همکلاسی‌ات بخواهد نقش معلم وظیفه‌شناس را برای‌ات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرف‌شنوی بی‌چون‌و‌چرا داشته باشد. طفلکی نمی‌داند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرف‌گو‌ش‌کن منقرض شده و دوره، دوره‌ی شاگردهای دودره‌بازی است که معلم را هم بازی می‌دهند و سر کار می‌گذارند! راست‌اش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیت‌اش را نمی‌دانند بدجوری رقت‌انگیز است!

پ.ن2: نمی‌دانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقش‌های‌اش را وارد حوزه‌ی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعه‌شناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟

تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت

۰۳ مهر، ۱۳۸۵

گیلانه در تلویزیون!؟

چند روز قبل مطلع شدم که تلویزیون به مناسبت سی و یک شهریور قرار است بعد از ظهر جمعه فیلم «گیلانه» را پخش کند، ضمن این که تعجب کردم؛ با این که خاطره‌ی خوبی از این فیلم داشتم قید تماشا کردن‌اش را زدم، حدس می‌زدم فیلم سانسور شود! چون چنان فیلمی با نگاه انتقادی‌ای که به جنگ داشت (و با ظرافت و خوش‌سلیقه‌گی رخشان بنی‌اعتماد در آن گنجانده شده بود) بعید به‌نظر می‌رسید از نظر مسؤولان سیما «قابل پخش» باشد! امروز در خبرگزاری مهر خواندم که حدس‌ام کاملاً درست بوده است. فقط جای این سؤال باقی مانده که چرا تلویزیون اقدام به پخش این فیلم کرده است؟ تلویزیون با خط مشی‌ و گرایش‌هایی که دارد خواهان ارج گذاشتن به جنگ است اما گیلانه به زعم من فیلمی ضدجنگ بود و این تناقض برای‌ام قابل درک نیست. آیا تلویزیون می‌خواهد با پخش فیلمی از کسی مثل بنی‌اعتماد ژست روشنفکری برای مخاطبان‌اش بگیرد؟ یا واقعاً خبری هست و چنین رویدادهایی پیش‌درآمدش؟! یا مسؤولان سیما ‌آن‌قدر سطحی‌نگر هستند که فکر کنند صرف نمایش مظلومیت یک بسیجی دید خوشبینانه‌ای در مورد «دفاع مقدس» ایجاد می‌کند؟
چه سخت و رنج‌آور است که جسم آدم نتواند همپای روح و خواسته‌های روح‌اش راه بیاید...

۰۲ مهر، ۱۳۸۵

لذت از قطعیت

جواب همه چیز را می داند؛ جواب قطعی همه چیز را! خوش به حال‌اش!
تکلیف‌اش با همه‌چیز و همه‌کس برای خودش روشن است؛ به علاوه، تکلیف همگان را در قبال همه‌چیز و همه‌کس روشن می‌کند و به اطلاع‌شان می‌رساند!
دنیایی دارد مشحون از اطمینان و فارغ از هرگونه عدم قطعیت! در مورد هر موضوع کوچک یا بزرگی.
...
به راستی رشک برانگیز است!

پ.ن: به نظرم تعیین تکلیف این همه آدم و مسأله علاوه بر وقت به کلی انرژی نیاز دارد، باز هم خوشا به حال‌اش که این همه حال و توان وانرژی دارد!

۲۹ شهریور، ۱۳۸۵

خوشبختی

گفت‌و‌گوهای من و دخترم موقع برگرداندن‌اش از مهدکودک

روز اول
دخمل: «مامان، بردیا منو زد»

روز دوم
دخمل: «مامان، بردیا دستمو نیشگون گرفت، این‌جوری... بهم گفت خر»

روز سوم
از جلوی یک تالار عروسی رد می‌شویم.
دخمل ( باهیجان): «مامان، ماشین عروس، ماشین عروس!»

روز چهارم
از جلوی همان تالار قبلی رد می‌شویم.
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
غافلگیری و حیرت‌زدگی‌ام را قورت می‌دهم و زورکی لبخند می‌زنم: «اِ!؟ چه جالب!» چیز دیگری به ذهن‌ام نمی‌رسد بگویم.

روز پنجم
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
من: «عجب!؟ چه جالب! خوب عروسی کنی بعدش چی‌کار کنی؟»
دخمل:«بردیا بهم کیک ‌بده بخورم»

روز ششم، هفتم و ...
مکالمات روز چهارم تکرار می‌شود.

روز پانزدهم
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
(واکنشی ملایم مشابه روزهای قبل نشان می‌دهم در حالی‌ که ته دل‌ام حرص می‌خورم و بدجوری دل‌ام می‌خواهد بدانم کی این حرف‌ها را سر زبان این نیم‌وجبی سه سال و نیمه انداخته است، آیا توی مهد چیزی دراین مورد شنیده؟)
من: «خوب!»
دخمل: «می‌خوام با بردیا عروسی کنم خوشبخت بشم»
چشم‌هام گرد می‌شود و مغز و زبان‌ام قفل می‌کند.

اعصاب‌ام که می‌آید سرجاش دل‌ام می‌خواهد بگویم: واقعاً فکر می‌کنی با این پسره‌ی بددهن که دستِ بزن هم دارد و اهل همه جور خشونت فیزیکی و لفظی هست بتوانی خوشبخت بشوی طفلک‌ام؟

پ.ن: بعد از کلی عرق‌ریزان ذهن، حدس می‌زنم منشاء همه‌ی این فکرها و حرف‌ها همین کارتون‌هایی باشد که هرکدام‌شان را تا وقتی آن‌قدر خش بردارند که قابل پخش نباشند تماشا می‌کند. این که می‌گویند این کارتون‌های امریکایی تهاجم فرهنگی است چندان بیراه هم نمی‌گویند!!! باعث شده‌اند بچه‌ام به‌کلی عقل‌اش را از دست بدهد!

۲۶ شهریور، ۱۳۸۵

Price of a Dream

پاسخ انوشه انصاری به انتقادها و شبهات اخلاقی که در مورد سفر او به فضا مطرح شده است. نظرات خواننده‌گان در این مورد هم خواندنی است. گو این که به نظر می‌رسد کامنت‌ها تقریباً یکدست است و نظر مخالفی وجود ندارد! آیا این به آن دلیل است که استدلال انوشه خلل‌ناپذیر بوده است؟ یا هیچ مخالفی گذارش به این وبلاگ نیفتاده؟...

۲۱ شهریور، ۱۳۸۵

فاتح شدم!

«فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

[ ...]

و هستـيَـم به يك شماره مشخص شد»

دیروز نمی‌دانم چرا مرتب این شعر به ذهن‌ام می‌آمد! البته هستی من دیروز با یک شماره هشت رقمی به علاوه‌ی یک بارکد هشت رقمی مشخص شد!‌ ظاهرا از عهد فروغ تا به حال کلی پیشرفت کرده‌ایم، چون هستی فروغ تنها با یک عدد سه رقمی مشخص شده بود! از آن زمان قریب به چهل سال گذشته است اما شعر را که می‌خوانی تصویرهایی دور یا چندان قدیمی نمی‌بینی... گزارشی از آنچه در همین نزدیکی‌ها می‌گذرد؛ همین روزها... ومهم نیست اگر در روزگار فروغ اینترنت و موبایل و ماهواره و وبلاگ نبوده است... دنیای ما آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم تغییر نکرده است!

دوباره بخوانیم روایت فتح را از زبان فروغ فرخزاد: اي مرز پر گهر

۱۸ شهریور، ۱۳۸۵

رؤیای امارت

تازه‌گی به نظرم آمده که یکی از نکات جالب و قابل تأمل در روند تحولات اجتماعی، دگرگونی نام‌ آدم‌ها است. احتمالاً اکثر ما متوجه شده‌ایم که در هر نسلی یک سری نام‌ها بیش‌تر تکرار می‌شود و لابد به دلایلی بیش‌تر مطلوب والدین آن دوره بوده است. اخیراً هر از چندی سازمان ثبت احوال و اسناد کشور هم آماری در مورد فرکانس نام‌ها و نام‌های خانوادگی ارائه می‌کند؛ مثلا ده نام دختر یا پسری که بیش از همه در یک‌سال اخیر ثبت شده. البته این‌جور که آمار مزبور در روزنامه‌ها می‌آید بدون هرگونه تفکیک قومی یا جغرافیایی یا طبقاتی است که اگر این دسته‌بندی‌ها شده بود شاید گرایش‌های مردم می‌توانست روشن‌تر و معنادارتر هم باشد.

راست‌اش من آمار دقیق و مستندی در دست ندارم، اما همین جور سرانگشتی که نگاه می‌کنم به‌نظرم می‌رسد طی سال‌های اخیر، دست کم در میان طبقه‌ی متوسط شهری تعداد کودکان و نوجوانان پسر‌ی که نام مذهبی‌شان با پسوند «امیر» همراه است رشد قابل ملاحظه‌ای داشته. آیا شما افراد زیادی از نسل قبل را سراغ دارید که نام‌‌ها‌شان چنین چیزهایی باشد: امیرمحمد، امیرعلی، امیرحسین، امیررضا، امیرمهدی؟ من هرچه فکر کردم تنها یک نفر به خاطرم آمد: امیرحسین فردی؛ که به نظرم نویسنده‌ی کتاب برای نوجوان‌ها بود ( و لابد هنوز هست). اما الان بچه‌های زیادی را می‌شناسم که یکی از اسم‌های بالا را داشته باشند. به‌نظرم این قضیه چندان اتفاقی نیست! البته من با والدین این بچه‌ها تا به‌حال در این مورد صحبت نکرده‌ام که ببینم چه‌طور یا چرا این اسم‌ها را انتخاب کرده‌اند اما به‌هرحال به‌نظرم معنی‌دار است. نکاتی که فعلاً در این مورد به ذهن‌ام می‌رسد و البته ممکن است با واقعیت تطبیق داشته یا نداشته باشد از این قرار است:

- آیا والدین این بچه‌ها با اضافه کردن نامی مذهبی به عنوان پسوندِ نام «امیر» خواسته‌اند بارمعنایی مذهبی به نام فرزندشان بدهند؟ یا برعکس با اضافه کردن «امیر» به نام‌ شخصیت‌های مذهبی خواسته‌اند اندکی از رنگ مذهبی و سنتی نام مذکور بکاهند؟
- آیا میل آرمانی خود برای فرزندشان را که مایل‌اند در واقعیت هم محقق شود در نام او قرار می‌دهند تا شاید در آینده به حقیقت بپیوندد و او امارت و ریاست را تجربه کند و مایه‌ی فخر و مباهات والدین خود شود؟
- آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامه‌ای دیگر ظاهر شده است؟

* پی‌نوشت: در مورد اسم‌ها و رابطه‌شان با تحولات اجتماعی هنوز هم حرف دارم. خواهم نوشت.

۱۶ شهریور، ۱۳۸۵

شامپوی صحت

آگهی‌های بازرگانی تلویزیونی اگر هوشمندانه طراحی واجرا شده باشند می‌توانند واقعاً جذاب باشند حتی جذاب‌تر از برنامه‌ای که قبل یا بعد از آن‌ها پخش می‌شود! برای خود من چنین آگهی‌هایی می‌توانند ‌آن‌قدر جالب توجه باشند که مشتاق دیدن مکرر آن‌ها باشم!!! و گاهی اگر صدای پخش آگهی خاصی را بشنوم آبی که دستم هست زمین می‌گذارم و می‌دوم پای تلویزیون برای دیدن دوباره‌ی یک آگهی جالب! اما بعضی از آگهی‌ها هم واقعاً اعصاب‌خرد کن‌اند؛ بس که ابتدایی و فاقد ابتکار و خلاقیت‌اند. یک نمونه‌اش آگهی‌های شامپوی صحت است که نمی‌دانم چندسال است بی‌وقفه آگهی‌های مختلف به خورد مردم می‌دهد اما دست کم من تا‌به‌حال آگهی جالبی که چنگی به دل بزند ازش ندیده‌ام، حتی گاهی به نظرم حاوی ضدتبلیغ است، مثلا یکی از عناصر ثابت اکثر این آیتم‌ها مردی است با موهای یکدست سپید که این شامپو را به جوان‌ها توصیه می‌کند! دست کم دو نکته این تبلیغ را به ضدتبلیغ بدل می‌کند:
- یکی این‌ که ظاهراً طیفِ مخاطبِ هدفِ این تبلیغ جوان‌ها هستند، اما این که یک فرد مسن این محصول را تبلیغ می‌کند چندان هم دلچسب نیست. این روزها پند و اندرزهای افراد مسن کم‌تر برای جوان‌ها جذابیت دارد و کم‌تر گوش‌شان بدهکار نصایح وتجارب مسن‌ها است!
- ظاهر قضیه نشان می‌دهد این آقای نسبتاً مسن ( و نه خیلی پیر) که سال‌ها مصرف‌کننده‌ی شامپوصدر صحت بوده اکنون موهایی یکدست سپید دارد! برداشت من از این تبلیغ این است: «اگر از این شامپو استفاده کنید در آینده موهایی به این شکل خواهید داشت»! فکر نمی‌کنم موی سپید چیزی باشد که جوان‌ها تمایلی به آن داشته باشند!

۱۳ شهریور، ۱۳۸۵

فرقون یا گاری !؟

همسایه‌ی بغلی بنّایی دارد، فرقون خاک‌آلودی را (که قبلاً فقط عکس‌اش را دیده) به‌اش نشان می‌دهم و می‌گویم: «اگه گفتی این چیه؟»
- گاری
: نه! این گاری نیست، فرقونه، فرقون.
تقریباً با فریاد و ژستی قاطع می‌گوید: نـــــع، گاریه.
با چنان قاطعیت و سماجت و اطمینانی این را می‌گوید که جایی برای هرگونه چانه‌زنی و جدل در مورد ماهیت شی‌ء چرخ‌دار کنار کوچه نمی‌ماند و نمی‌یابم. احتمالاً خودآگاه یا ناخودآگاه قصدش هم همین بوده!
... و بعد به این فکر می‌کنم که این واکنش‌اش آیا بازتابی از خامی خردسالی است یا انعکاسی از خیره‌سری جاهلانه‌ی همه‌ی ما آدم‌ها وقتی پندارمان را از واقعیت بیان می‌کنیم؟

۱۱ شهریور، ۱۳۸۵

سودای هسته‌ای!؟

سرزمین من، سرزمین فاجعه‌ها است: فاجعه‌‌های کوچک، فاجعه‌های بزرگ، فاجعه‌های تکرارشونده، سرزمین فاجعه‌های کوچک روزمره!... سرزمینی که عظمت و هولناکی فاجعه‌های بزرگش، فاجعه‌های کوچکش را به ریشخند می‌گیرد، سرزمینی که فاجعه‌های کوچک در برابر فاجعه‌های بزرگ رنگ می‌بازد، سرزمین فاجعه‌هایی که مسؤولی ندارد، فاجعه‌هایی که همیشه و همیشه مسؤولانش در فاجعه جان سپرده‌اند! سرزمین بازمانده‌گان فاجعه‌ها! سرزمین آدم‌های کوچکی که گاه قربانی فاجعه می‌شوند و گاه تنها نشان یک معجزه. سرزمین من، سرزمین معجزه‌ها است، چه در این جا نه تنها«زنده ماندن» که «زنده بودن» نیز معجزه است. سرزمین من، سرزمین آدم‌هایی است که در سایه‌ی فاجعه می‌زیند و دل خوش دارند و هیچ در اندیشه و اندیشناک فاجعه‌ای که بی‌تابانه انتظارشان را می‌کشد نیستند...

پ.ن1: راستی، «فاجعه‌های کوچک» هم از آن پارادوکس‌هایِ درناکِ طنزآمیز عصر و سرزمین من است.
پ.ن2: این یادداشت را دو سال واندی پیش در حاشیه‌ی فاجعه‌ی دیگری نوشته بودم... افسوس

۰۸ شهریور، ۱۳۸۵

ظرف؛شستن یا نشستن، مسأله این است

* اگر مردی به مردی بگوید -اگر بگوید!- در خانه ظرف می‌شوید، احتمالاً به او خواهند گفت: «ای زن ذلیل، به تو هم می‌گن مرد؟!»

* اگر زنی به کسی بگوید شوهرش در خانه ظرف می‌شوید، بسته به مورد با واکنش‌‌های مختلفی روبرو می‌شود:

- زنانی که با حسرت به گوینده خیره خواهند شد و احتمالاً خود را مظلوم یا قربانی خواهند یافت!
- کسانی که با خودشان می‌گویند: «عجب دختره‌ی الپر و هفت‌خط و آتیش‌پاره‌ای که شوهرشو وادار کرده ظرف بشوره، برو قدر شوهرتو بدون دختر، باید سجده کنی همچین مردی رو»!

جالب‌تر از همه واکنش گروه سوم است:
- کسانی که یک‌جوری به آدم نگاه می‌کنند انگار که بگویند: «عجب زنیکه‌ی بی‌عرضه‌ای هستی تو که ظرف‌هاتو شوهرت می‌شوره». انگار «ظرفشویی» مقام والا و شریفی است که تحت هیچ عنوان و موقعیتی نباید به شوهر تفویض شود! چنین کاری، از دست رفتن زنانگی زن و مردانگی مرد است! ( احتمالاً توی دل‌شان در ادامه می‌گویند: «طفلک! شوهرش هم که مرد نیست»!)

نتیجه‌ی منطقی: اصولاً امر خطیر ظرف شستن ربطی وثیق با جنسیت آدم دارد و شستن یا نشستن ظرف می‌تواند -بسته به مورد- هر آدمی را از موجودیت جنسی‌اش به کلی ساقط کند!

نتیجه‌ی طبقاتی: «واه واه! مگه شما هنوز با دست ظرفاتونو می شورین!؟»


* در حاشیه: مردی از ظرف‌شستن خودش و پدرش می‌نویسد: تاملات اخلاقی ظرف‌شوی گاهی باوجدان

۰۶ شهریور، ۱۳۸۵

این، سراب نیست

... لوازم‌التحریر نو خریدن برای شروع سال تحصیلی هم مزه‌ی خودش را دارد!
... و بازگشتن به جایی که دوست‌‌اش می‌داشتم... و دوباره گذشتن از خیابان‌های پیچ‌درپیچ‌ و آشنای پردیس... و مرور روزهای خاطره‌انگیزی که انگار نگذشته‌اند بلکه دوباره فرارسیده‌اند...

۰۵ شهریور، ۱۳۸۵

به آینده خوشبین باشیم

ایسنا: «رييس‌جمهور تاكيد كرد: ما براي هيچ‌كس تهديد نيستيم. بحث سلاح هسته‌يي در ايران وجود ندارد و موضوع داشتن سلاح هسته‌يي مطرح نيست؛ چراكه ما براي هيچ كشوري تهديد محسوب نمي‌شويم، حتي براي رژيم صهيونيستي كه دشمن كشورهاي منطقه است؛ چراكه معتقديم براي تعيين سرنوشت اين رژيم رفراندوم بهترين راه‌حل است. »

پ.ن: وقتی آدم رئیس‌جمهور می‌شود، یک‌سالی طول می‌کشد تا چشیدن تلخ و شیرین روزگار اندک اندک به آدم یادبدهد چه جوری باید حرف بزند! باید به فال نیک گرفت این‌گونه سخن گفتن‌اش را! می‌توان خوشبینانه امیدوار بود که چیزهای دیگر را هم به همین زودی درک کند و یادبگیرد!

۰۴ شهریور، ۱۳۸۵

اشتغال‌زایی

رونق دادن صنعت، افزایش میزان تولید و ایجاد اشتغال، کار چندان سختی هم نیست. چند شیوه‌ی مبتکرانه اما به شدت کارامد آن به شرح زیر است:

* کاهش فشار یا قطع آب در مناطق مختلف شهر (به مدت ده ساعت یا ترجیحاً بیشتر به مدت یک روز یا ترجیحاً بیش از یک روز در هفته)
مکانیزم اشتغال‌زایی: مردم پس از چند هفته ذخیره آب در کاسه و کوزه به این نتیجه می‌رسند که زندگی به این شکل ابتدایی غیر ممکن است و به دنبال راه حلی اساسی و دائمی می‌افتند. دراین حال برای خرید منبع آب هجوم خواهند‌آورد. به این ترتیب تولید کارخانه‌های تولیدکننده ورق‌های فلزی و سازندگان منابع فلزی و پلاستیکی آب افزایش می‌یابد، نیاز به تجهیزات جانبی ( لوله، پایه و ...) منجر به افزایش تولید در زمینه‌های دیگر نیز می‌‌شود، علاوه بر این کار و کسب عده‌ای که در کار حمل و نقل و نصب این تجهیزات هستند رونق می‌گیرد.

* قطع مکرر برق
مکانیزم اشتغال‌زایی: مراکز تجاری و مسکونی در پی قطع مکرر برق و مشکلات و خسارت‌های احتمالی آن، دست به تمهیداتی خواهند زد که منجر به افزایش تولید انواع محافظ ولتاژ و ژنراتورهای برق اضطراری خواهد شد.

* قطع گاز در زمستان
مکانیزم اشتغال‌زایی: خانواده‌ها برای تامین نیازهای گرمایشی به وسایلی روی خواهند آورد که با سوخت نفت سفید کار می کنند. تولید انواع علاءالدین، چراغ‌های خوراک‌پزی نفتی و بخاری‌های نفتی و منقل برقی افزایش چشمگیر می‌یابد.

* بی‌اعتنایی به آلودگی هوا در شهرهای بزرگ
مکانیزم اشتغال‌زایی: مردم ناگزیر به خرید کپسول اکسیِژن قابل حمل رو خواهندآورد که منجر به افزایش تولید انواع کپسول قابل حمل، ماسک، و سایر تجهیزات جانبی و گاز اکسیژن خواهد شد.


نتیجه علمی-مدیریتی: سوء مدیریت و مدیریت غیرعلمی می‌تواند باعث رشد و رونق اقتصادی یک کشور بشود.

۰۱ شهریور، ۱۳۸۵

برنده‌ی این بازی کیست؟

دكتر عبدالرسول پورعباس، رييس جدید سازمان سنجش آموزش كشور، به ایسنا گفت: «امسال 51 درصد داوطلبان آزمونهاي سراسري، كارداني پيوسته و دانشگاه آزاد اسلامي پسر و 49 درصد دختر بودند كه اين رقم در سال گذشته 60 درصد دختر و40 درصد پسر بود.»

در زمینه‌ي اظهارات ایشان چند نکته قابل توجه است:

* آیا چنین تغییر فاحشی در توزیع جنسی داوطلبان طی تنها یک سال طبیعی به نظر می‌رسد؟ چنین تغییری را چگونه می‌شود تبیین کرد؟
* آیا نسبت متولدین دختر به پسر که در سن شرکت در کنکور بوده‌اند، طی دو سال متوالی تا این حد متفاوت بوده است؟
* آیا روند تحولات اجتماعی که منجر به پیشی گرفتن تعداد داوطلبان دختر بر پسر طی سال‌های گذشته شده بود، به ناگهان به اندازه‌ای تغییر کرده که تنها طی یک سال نه تنها نسبت داوطلبان دختر به میزان11 درصد افت کرده بلکه پسران بر دختران پیشی گرفته‌اند؟
* آیا اشتباهی ساده در اعلام آمار رخ داده است؟
* آیا سیاستی در کار است تا با اعلام چنین آمار مشکوکی نتایج دیگری گرفته شود؟
* آیا مسأله‌ی پذیرش جنسیتی در برخی رشته‌ها در دفترچه‌های انتخاب رشته‌ی کنکور هم صراحتاً اعلام شده است؟
* آیا اعمال سهمیه در کنکور بر مبنای جنسیت (تبعاً به نفع پسران!) قرار است چنان تغییری در نسبت جنسی «پذیرفته‌شده‌گان» ایجاد کند که پیشاپیش با اعلام چنین آماری در مورد نسبت جنسی«داوطلبان» آن را توجیه می‌کنند؟
* آیا کنکور به عنوان نظام متمرکز تعیین صلاحیت علمی داوطلبان ورود به دانشگاه که صرف‌نظر ازبرخی تبعیض‌ها (سهمیه‌ها)، صحنه‌ی رقابتی نسبتاً برابر و منصفانه بود قرار است بیش از پیش نابرابر شود؟
* تبعیض در زمینه‌ی سنجش قابلیت‌های علمی راه به کجا می‌برد و در نهایت به نفع چه کسی یا چیزی خواهد بود؟ مردان؟ زنان؟ جامعه؟ توسعه؟

۳۱ مرداد، ۱۳۸۵

هر دم از این باغ ...

مهرورزی و زن‌نوازی دولتِ نهم !

وبلاگ‌نویس

افرادی که وبلاگ می‌نویسند دو دسته‌اند:
1- وبلاگ نوشتن شغل و حرفه‌شان است و از راه «وبلاگ‌نویسی» نان می‌خورند.
2- کسانی که رئیس‌جمهور هستند و وبلاگ می‌نویسند؛ اما «وبلاگ‌نویس» نیستند.

* نوشته شده در حاشیه‌ی این خبر

۳۰ مرداد، ۱۳۸۵

نیم‌فاصله را پاس بداریم

اگر شما هم با نیم‌فاصله مشکل دارید توصیه می‌کنم این نرم افزار را دانلود کنید (راهنمای نصب). ظاهراً حدود شش ماهی هست که معرفی شده اما من یکی-دوبار همین اواخر در مورد نیم‌فاصله سرچ کرده بودم و ندیده بودم‌اش، راه حل‌های قبلی که برای درج نیم‌فاصله ارائه شده بود در همه‌ی محیط‌ها جواب نمی‌داد، مثلاً در اوت‌لوک اکسپرس کار می‌کرد و در ورد کار نمی‌کرد یا بالعکس. اما این نرم افزار فعلاً که در این دو جا مشکلی ندارد. اما باعث یک اتفاق خنده دار دیگر شده! علایمی که با گرفتن shift و یک کلید درج می شدند، ‌تغییر محل داده‌اند! و مدتی طول می‌کشد تا به این صفحه کلید جدید عادت کنم. اما این نرم افزار این قابلیت را هم دارد که صفحه کلید دلخواهی را برای‌اش تعریف کنید (جای کلیدها را به دلخواه تغییر دهید).

به نظرم نیم‌فاصله عنصر خیلی مهمی است! حتی اگر آدم بخواهد فاصله‌اش را خیلی نزدیک کند؛ نباید فراموش کند که نیم‌فاصله را همیشه و همه‌جا رعایت کند! اگر نیم‌فاصله دم دست‌تان نبود؛ به نظرم فاصله بر سرهم بودن (!) ارجحیت دارد! این‌جوری هویت، حریم و حرمتِ کلمات و آدم‌ها حفظ می‌شود! چیزی که به زعم من بسیار مهم است.