۱۰ دی، ۱۳۸۵
ابراهــــــیم
چهار سال پیش همین حوالی نوشتم که خلوص و تسلیم ابراهیم چهقدر به نظرم خیرهکننده است، امروزدیگر اینها به نظرم در ابراهیم مسأله نیست، یقین او است که رشکبرانگیز است. و مگر به اختیار به مسلخ بردن فرزند، به خاطر یک رؤیا – تنها یک رؤیا!- زاییدهی چیزی جز یقینی سترگ و خدشهناپذیر تواند بود؟ و اصلاً آن اخلاص و سرسپردگی شگفتآور، محصول جانبیِ چنان یقینی است و نه پدیدهای مستقل و خلقالساعه.
قساوت
واژهها را باید سر برید؛ واژههای حقیر، نحیف، عقیم، مبتذل، کممایه، تهیشده از حس و عمق و معنا...
۰۹ دی، ۱۳۸۵
لذت قضاوت و درد تردید
امروز در جمعی بودیم و ماجرایی پیشآمد، همه یک جورهایی به قضاوت نشستیم، بعضی قضاوتها را در گوش هم زمزمه کردیم و بعضی فروخوردیم. (و مگر انسان را گریزی از قضاوت هست؟) اما برای من اتفاق دردآوری افتاد! میخواستم قضاوت کنم اما ماجرا دست کم از زاویهی دید من به گونهای بود که نمیتوانستم تکلیفام را با قضیه یکسره کنم، در این ماجرا بالاخره یا باید طرف مقابل را محکوم میکردم یا خودم را. باید اعتراف کنم که قضاوت خیلی سختی بود، هنوز هم به نتیجه نرسیدهام! حالا احساس میکنم این حس دوگانهگی چهقدر عذابآور است برای آدمی! و چه لذتی دارد قضاوتهای صریح و بیدردسر که تکلیف آدم را با بقیه روشن میکند، و محرومیت از این لذتِ بزرگ چه رنجی دارد!
۰۸ دی، ۱۳۸۵
۰۴ دی، ۱۳۸۵
بازی شب یلدا
شهرزاد عزیز و دوستی ناشناس مرا به بازی شب یلدا فراخوانده ا ند. دعوتشان را اجابت میکنم. در این بازی که سلمان ترویجاش کرده قرار است هر کسی در یک پست در مورد پنج چیز که پیش از این خوانندهگان وبلاگاش در موردش نمیدانستهاند صحبت کند.
1- نوجوان که بودم دوست داشتم نویسنده بشوم، داستان بنویسم، اما نشدم. حالا حتی رؤیایاش را هم نمیپرورانم. علیرغم این که توی دبیرستان بیشتر بچههای مدرسه ادعای شاعری داشتند من هیچوقت تلاشی برای شاعر شدن نکردم. الان کاملاً مطمئنام که به درد این کار اصلاً نمیخوردم! هیچوقت ذهن شاعرانهای نداشتهام. ولی گاهی به شاعرها و کسانی که طبع شعر دارند حسودیام شده است؛ برای این که میتوانند احساس و تخیل را در هم بیامیزند و ترکیبی تازه بیافرینند که ذهن واحساس مخاطب را به بازیای شورانگیز بگیرد.
2- از کاردستی درست کردن با کاغذهای رنگی و مقوا خیلی خوشام میآید؛ ایضاً از مغازهي لوازمالتحریر فروشی و بوی خوش لوازمالتحریر رنگارنگ و نو.
3- از پنیر و ریاضیات تقریباً متنفرم!
4- یکی از چیزهایی که همیشه ازش رنج بردهام تهتغاری بودن است! معتقدم علیرغم امتیازاتی که این قضیه نصیب آدم میکند اما تأثیری منفی بر خودپنداره و اعتماد به نفس آدم میگذارد. وجود فاصلهی سنی با خواهر یا برادرهای قبلی باعث تشدید این اثر میشود. و خصوصاً اگر استراتژی تربیتی مبتنی بر این باشد که تهتغاری مزبور(!) لوس نشود! آن وقت فاتحهی اعتمادبهنفس آدم خوانده است! (آیا نتیجهیمنطقی این حرف این است که لوسها اعتمادبهنفس بیشتری دارند؟ و آیا برچسب لوس خوردن به داشتن اعتمادبهنفس بالا میارزد؟ در این مورد باید بیشتر فکر کنم!)
5- زمانی که مدرسه میرفتم سه-چهار بار تا مرز تغییر رشتهی تحصیلی رفتم: یکبار سال اول دبیرستان، یک بار سال سوم و یک بار برای کنکور. اما به هر دلیل ( نداشتن شناخت کافی، نداشتن جسارت کافی، فقدان انگیزهی لازم یا چیزی دیگر) این کار را نکردم. و تا مدتها بعد به خاطر انتخابی که اشتباه میپنداشتماش خودم را (و دیگرانی که مشوقام بودند) تخطئه میکردم. حالا در پایان سومین دههی زندگیام این کار را کردم. و حالا که از نزدیک جوانب قضیه و بعضی واقعیتهای موجود را دقیقتر میبینم به نظرم راه را اشتباه نرفتهام؛ البته نه به دلایلی که آن زمان میپنداشتم یا به من میگفتند. حالا دست کم میتوانم بگویم مهندسی خواندن (در مقطع لیسانس) کمتر از جامعهشناسی خواندن اتلاف وقت بود! فضای اجتماعی دانشکدهی علوم انسانی خیلی کمتر از مهندسی هیجانانگیز است! تصور من این نبود. تحلیل این قضیه البته بحث درازی است.
سنت این بازی این شده است که هر کسی در پایان پنج نفر را به بازی دعوت کند. من این دوستان را دعوت میکنم:
من و روحم، شیدای شاپرک، رازهای زنانه، زن؛من، کافهی سپیداران
1- نوجوان که بودم دوست داشتم نویسنده بشوم، داستان بنویسم، اما نشدم. حالا حتی رؤیایاش را هم نمیپرورانم. علیرغم این که توی دبیرستان بیشتر بچههای مدرسه ادعای شاعری داشتند من هیچوقت تلاشی برای شاعر شدن نکردم. الان کاملاً مطمئنام که به درد این کار اصلاً نمیخوردم! هیچوقت ذهن شاعرانهای نداشتهام. ولی گاهی به شاعرها و کسانی که طبع شعر دارند حسودیام شده است؛ برای این که میتوانند احساس و تخیل را در هم بیامیزند و ترکیبی تازه بیافرینند که ذهن واحساس مخاطب را به بازیای شورانگیز بگیرد.
2- از کاردستی درست کردن با کاغذهای رنگی و مقوا خیلی خوشام میآید؛ ایضاً از مغازهي لوازمالتحریر فروشی و بوی خوش لوازمالتحریر رنگارنگ و نو.
3- از پنیر و ریاضیات تقریباً متنفرم!
4- یکی از چیزهایی که همیشه ازش رنج بردهام تهتغاری بودن است! معتقدم علیرغم امتیازاتی که این قضیه نصیب آدم میکند اما تأثیری منفی بر خودپنداره و اعتماد به نفس آدم میگذارد. وجود فاصلهی سنی با خواهر یا برادرهای قبلی باعث تشدید این اثر میشود. و خصوصاً اگر استراتژی تربیتی مبتنی بر این باشد که تهتغاری مزبور(!) لوس نشود! آن وقت فاتحهی اعتمادبهنفس آدم خوانده است! (آیا نتیجهیمنطقی این حرف این است که لوسها اعتمادبهنفس بیشتری دارند؟ و آیا برچسب لوس خوردن به داشتن اعتمادبهنفس بالا میارزد؟ در این مورد باید بیشتر فکر کنم!)
5- زمانی که مدرسه میرفتم سه-چهار بار تا مرز تغییر رشتهی تحصیلی رفتم: یکبار سال اول دبیرستان، یک بار سال سوم و یک بار برای کنکور. اما به هر دلیل ( نداشتن شناخت کافی، نداشتن جسارت کافی، فقدان انگیزهی لازم یا چیزی دیگر) این کار را نکردم. و تا مدتها بعد به خاطر انتخابی که اشتباه میپنداشتماش خودم را (و دیگرانی که مشوقام بودند) تخطئه میکردم. حالا در پایان سومین دههی زندگیام این کار را کردم. و حالا که از نزدیک جوانب قضیه و بعضی واقعیتهای موجود را دقیقتر میبینم به نظرم راه را اشتباه نرفتهام؛ البته نه به دلایلی که آن زمان میپنداشتم یا به من میگفتند. حالا دست کم میتوانم بگویم مهندسی خواندن (در مقطع لیسانس) کمتر از جامعهشناسی خواندن اتلاف وقت بود! فضای اجتماعی دانشکدهی علوم انسانی خیلی کمتر از مهندسی هیجانانگیز است! تصور من این نبود. تحلیل این قضیه البته بحث درازی است.
سنت این بازی این شده است که هر کسی در پایان پنج نفر را به بازی دعوت کند. من این دوستان را دعوت میکنم:
من و روحم، شیدای شاپرک، رازهای زنانه، زن؛من، کافهی سپیداران
۳۰ آذر، ۱۳۸۵
یلدا و خانهداریِ مردِ مردمنگار
هفتهنامهی همشهری جوان مصاحبهای کرده است با دکتر نعمتالله فاضلی دربارهی یلدا، و ایشان تحلیل جالبی کرده از آنچه برخی آن را افول ارزشهای سنتی تعبیر میکنند: آنهايي كه اظهار نگراني ميكنند، يك جور رياكاري و دروغ در حرفهايشان هست. اينها نگران رواج ارزشهاي مدرن هستند، نه احياي ارزشهاي ملي. متن کامل را بخوانید
به علاوه ایشان که تخصصاش انسانشناسی است، مطلبی زیر عنوان «مردم نگاری خانه داری و خانه داری یک مردم نگار
» در وبلاگاش نوشته و تقدیم به همسرش کرده که خواندنی است: دوست دارم روزی تجربه های خانه داری ام را بصورت "قواعد فرهنگی و جامعه شناختی خانه داری" تئوریزه کنم. مردان تا زمانی که مسئولیت تام و تمام خانه را عهده دار نشوند و خود تجربه زیسته از خانه داری نداشته باشند، قادر به درک درست و تمام زندگی و فرایندهای آن نخواهند بود.
متن کامل را بخوانید.
البته شخصاً خانهداری را تا این حد هیجانانگیز نمیبینم! ظاهراً نگاه یک مردمشناس میتواند به طرفةالعینی هر چیزی را جادو کند! اغلب تأملات دکتر فاضلی دست کم برای من چنین دیدگاهی را پیش میکشد.
به علاوه ایشان که تخصصاش انسانشناسی است، مطلبی زیر عنوان «مردم نگاری خانه داری و خانه داری یک مردم نگار
» در وبلاگاش نوشته و تقدیم به همسرش کرده که خواندنی است: دوست دارم روزی تجربه های خانه داری ام را بصورت "قواعد فرهنگی و جامعه شناختی خانه داری" تئوریزه کنم. مردان تا زمانی که مسئولیت تام و تمام خانه را عهده دار نشوند و خود تجربه زیسته از خانه داری نداشته باشند، قادر به درک درست و تمام زندگی و فرایندهای آن نخواهند بود.
متن کامل را بخوانید.
البته شخصاً خانهداری را تا این حد هیجانانگیز نمیبینم! ظاهراً نگاه یک مردمشناس میتواند به طرفةالعینی هر چیزی را جادو کند! اغلب تأملات دکتر فاضلی دست کم برای من چنین دیدگاهی را پیش میکشد.
۲۹ آذر، ۱۳۸۵
معاملهای به طول زندگی
گفتم: زندگی یک معامله است، همواره چیزی را به قیمت از دست دادن چیز دیگری میشود بهدست آورد. اگر کسی در مورد خودش -و آنچه دارد و به دست آورده است- ادعایی غیر از این داشت در صداقتاش بیدرنگ تردید کن!
۲۵ آذر، ۱۳۸۵
گاهی...
گاهی وقتها - و البته فقط گاهی وقتها!ـ آدم نیاز دارد که به حرف دلاش گوش کند - فقط به حرف دلاش-!
پ.ن. چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مشکوک به نظر میرسم؟!
پ.ن. چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مشکوک به نظر میرسم؟!
خودشیرینی!
چند روز پیش به مفهوم مشهور «خودشیرینی» فکر میکردم! از آنجا که من مسائل مرتبط با «رابطه» را خیلی وقتها برمبنای «فاصله» برای خودم توضیح میدهم، در این مورد هم میتوانم بگویم خودشیرینی یعنی با سرعتی بیش از حد معمول اقدام کردن برای کاهش فاصله نسبت به کسی که نشانهای دال بر تمایلاش برای کاهش فاصله به ما مخابره نکرده است! به ویژه وقتی بین دو طرف نابرابری در قدرت و نابرابری در دسترسی به منابع و پاداشهایی که افراد عموماً طالب آن هستند؛ وجود داشته باشد.
۲۲ آذر، ۱۳۸۵
۲۱ آذر، ۱۳۸۵
موهبت
بزرگ موهبتی است داشتن پاسخهایی صریح و سرراست برای پرسشهای بزرگ زندگی.
پ.ن: و اصلاً مگر موهبتی بزرگتر از این در زندگی هست؟
پ.ن: و اصلاً مگر موهبتی بزرگتر از این در زندگی هست؟
۱۶ آذر، ۱۳۸۵
شاه مزاجی
بامزه است! چند بار تا حالا به من تلفن زده و مفصلا پرس و جو کرده است، نمیشناسماش، آشنای دوست برادر دوستام است! گویا چند باری هم همین پرس و جوها را از دوستام کرده است! و تقریبا هر دومان (من و دوستام) ماندهایم که آيا واقعا این همه پرس و سؤال ضرورت دارد؟ به نظرم گرچه مشورت و پرس و جو و استفاده از تجربهی دیگران لازم و مفید است اما بعضی راهها را در نهایت خودت باید بروی، تنهایی! برای این که راه را یادبگیری و در ضمن از منظرهها لذت ببری! دیگران نه میتوانند تمام منظرهها را با جزئیات برایات تعریف کنند و نه میتوانند حسهای گونهگون و گاه ضد و نقیضشان را در مواجهه با مناظر و چاله چولههای راه با تو در میان بگذارند، و صد البته نمیتوانند با سخنسرایی در مورد راهی که رفتهاند از طول راه برای تو بکاهند! واقعیت این است که برای رفتن از نقطهي آ به نقطهي ب، راه شاهانهای وجود ندارد، باید قدم رنجه کنی و پای مبارک را روی زمین سخت بگذاری تا پیش بروی! این را هم فراموش نکن که راه رفتن در مسیر، اتلاف وقت نیست! باید بروی تا رشد کنی.
۰۹ آذر، ۱۳۸۵
توهم: نامه به مثابهی بمب!
امروز سایت MSN تصویری از احمدی نژاد را به همراه تیتری جالب در صدر صفحهی اول خود نشاند:
Iran leader's letter: .
Worth reading or "Return to sender" .
شاید اگر بوش نامهای به ملت شریف و سیاستزده و سیاستدوست ایران نوشته بود مفاد نامهاش تا مدتی نقل محافل عروسی و عزای ایرانیان و موضوع تحلیلهای جدی و شوخی و عمیق و سطحی، و دستمایهی جوکهای اساماسی مردم میشد، اما بعید بهنظر میرسد در مورد ملت شریف امریکا چنین چیزی مصداق داشته باشد! بنابراین اگر جناب احمدینژاد نامه را به عنوان بمبی تبلیغاتی در مقیاس جهانی (!) به آن سوی آب پرتاب کرده است احتمالاً راه به خطا برده!
تا جایی که ما شنیدهایم از تودهی احساساتیای که در شهرهای ریز ودرشت مملکت به استقبال ایشان میروند در ایالات متحده خبری نیست!
سؤال: آیا نامه به ملت امریکا، برخلاف ظاهرش، ترفند تبلیغاتی برای مصرف داخلی نیست؟
Worth reading or "Return to sender" .
شاید اگر بوش نامهای به ملت شریف و سیاستزده و سیاستدوست ایران نوشته بود مفاد نامهاش تا مدتی نقل محافل عروسی و عزای ایرانیان و موضوع تحلیلهای جدی و شوخی و عمیق و سطحی، و دستمایهی جوکهای اساماسی مردم میشد، اما بعید بهنظر میرسد در مورد ملت شریف امریکا چنین چیزی مصداق داشته باشد! بنابراین اگر جناب احمدینژاد نامه را به عنوان بمبی تبلیغاتی در مقیاس جهانی (!) به آن سوی آب پرتاب کرده است احتمالاً راه به خطا برده!
تا جایی که ما شنیدهایم از تودهی احساساتیای که در شهرهای ریز ودرشت مملکت به استقبال ایشان میروند در ایالات متحده خبری نیست!
سؤال: آیا نامه به ملت امریکا، برخلاف ظاهرش، ترفند تبلیغاتی برای مصرف داخلی نیست؟
۰۶ آذر، ۱۳۸۵
آرمان
نمیدانم این را باید به فال نیک گرفت یا بهخاطرش تأسف خورد که هرچهقدر بزرگتر میشوم آرمانهام کوچکتر میشوند!
زمانی وقتی به آدمهایی برمیخوردم که آرمانهای بزرگ در سر داشتند با حسی از احترام بهشان مینگریستم، امروز اما ... دیدن آدمهای کوچکی (چون خودم) که آرمانهای بزرگ میپرورانند تنها به خندهام میاندازد!
- وقتی حرف میِزند مرتب از کلمهی «باید» و کلمهی «هدفام» استفاده میکند... بشریت را میخواهد نجات بدهد! مشکلات کشور و ملت را در هر زمینهای که دستاش برسد به کلی حل کند! و الخ...... این همه خندهدار نیست؟
زمانی وقتی به آدمهایی برمیخوردم که آرمانهای بزرگ در سر داشتند با حسی از احترام بهشان مینگریستم، امروز اما ... دیدن آدمهای کوچکی (چون خودم) که آرمانهای بزرگ میپرورانند تنها به خندهام میاندازد!
- وقتی حرف میِزند مرتب از کلمهی «باید» و کلمهی «هدفام» استفاده میکند... بشریت را میخواهد نجات بدهد! مشکلات کشور و ملت را در هر زمینهای که دستاش برسد به کلی حل کند! و الخ...... این همه خندهدار نیست؟
۰۵ آذر، ۱۳۸۵
مردان و درک موقعیت زنانه
مردان ممکن است احساساتی مشابه زنان تجربه کنند. این را به نظرم نمی توان «تجربه ی احساسات زنانه» تلقی کرد، بلکه تجربه ی احساساتی باید نامید که انسان به خاطر تعلق اش به نوع انسان آن ها را تجربه می کند: تجربه ی احساسات انسانی، همین و دیگر هیچ!
گذشته از این اما بعید است که مردان بتوانند«موقعیت زنانه» را درک و تجربه کنند. به نظرم قضاوتها و برداشتهایی از جانب مردان که زنان آنها را ناعادلانه، ناقص یا غیرواقعبینانه تلقی میکنند ناشی از همین نکته است. تجربهی مستقیم و بلاواسطه ی موقعیت زنانه که فهم همدلانهای برای مردان حاصل کند برای آنها غیرممکن است.
اخیراً متوجه شدهام وضعیت خاصی هست که میتواند برای مردان تجربهای
نزدیک از موقعیت زنانه فراهم کند: زمانی که مردی فرزند دختری داشته باشد، و دختر به سن بزرگسالی و بلوغ فکری برسد و تجربهی نسبتاً کاملی از موقعیت زنانه داشته باشد، و در ضمن رابطهاش با پدر آن گونه باشد که بتوانند در مورد ابعاد، مختصات، نیازها و احساسات برآمده از این موقعیت به راحتی گفت و گو کنند.
این وضعیت در مواردی که من شاهد بودهام به تغییر مواضع آشکاری در تفکر پدران انجامیده است! مردانی که تا پیش از این موضع شان در مورد مسائل زنان، بدبینانه وانعطاف ناپذیر به نظر می رسید اینک در موقعیتی دوگانه قرار می گیرند که تجارب و دریافتهای تازهای برای آنها به ارمغان میآورد...
به نظرم این موقعیت برای مردان فقط از رابطهی پدر و دختر حاصل می شود. مردان با دیگر زنان نمیتوانند آن اندازه نزدیکی عاطفی و همذات پنداری داشته باشند، احتمالاً یک مرد با مسائل یک دوست یا آشنای مؤنث هرگز به اندازهی فرزندش از لحاظ عملی و حتی ذهنی و احساسی درگیر نمی شود، واقعیت این است که با همسر هم دقیقاً به دلیل رابطهی همسری در چارچوب مناسبات خانواده، تضاد منافعی وجود دارد که به سادگی می تواند مانع از فهم همدلانه می شود.
بنابراین می توان خوشبینانه منتظر ماند که نسل جدید پدران که رابطه ای نسبتاً نزدیک با دختران خود برقرار میکنند، نگرش تازهای نسبت به مسائل زنان ارائه کنند!
گذشته از این اما بعید است که مردان بتوانند«موقعیت زنانه» را درک و تجربه کنند. به نظرم قضاوتها و برداشتهایی از جانب مردان که زنان آنها را ناعادلانه، ناقص یا غیرواقعبینانه تلقی میکنند ناشی از همین نکته است. تجربهی مستقیم و بلاواسطه ی موقعیت زنانه که فهم همدلانهای برای مردان حاصل کند برای آنها غیرممکن است.
اخیراً متوجه شدهام وضعیت خاصی هست که میتواند برای مردان تجربهای
نزدیک از موقعیت زنانه فراهم کند: زمانی که مردی فرزند دختری داشته باشد، و دختر به سن بزرگسالی و بلوغ فکری برسد و تجربهی نسبتاً کاملی از موقعیت زنانه داشته باشد، و در ضمن رابطهاش با پدر آن گونه باشد که بتوانند در مورد ابعاد، مختصات، نیازها و احساسات برآمده از این موقعیت به راحتی گفت و گو کنند.این وضعیت در مواردی که من شاهد بودهام به تغییر مواضع آشکاری در تفکر پدران انجامیده است! مردانی که تا پیش از این موضع شان در مورد مسائل زنان، بدبینانه وانعطاف ناپذیر به نظر می رسید اینک در موقعیتی دوگانه قرار می گیرند که تجارب و دریافتهای تازهای برای آنها به ارمغان میآورد...
به نظرم این موقعیت برای مردان فقط از رابطهی پدر و دختر حاصل می شود. مردان با دیگر زنان نمیتوانند آن اندازه نزدیکی عاطفی و همذات پنداری داشته باشند، احتمالاً یک مرد با مسائل یک دوست یا آشنای مؤنث هرگز به اندازهی فرزندش از لحاظ عملی و حتی ذهنی و احساسی درگیر نمی شود، واقعیت این است که با همسر هم دقیقاً به دلیل رابطهی همسری در چارچوب مناسبات خانواده، تضاد منافعی وجود دارد که به سادگی می تواند مانع از فهم همدلانه می شود.
بنابراین می توان خوشبینانه منتظر ماند که نسل جدید پدران که رابطه ای نسبتاً نزدیک با دختران خود برقرار میکنند، نگرش تازهای نسبت به مسائل زنان ارائه کنند!
۲۹ آبان، ۱۳۸۵
دنیای بامزهی ما
زمانی در انظار عمومی سخن گفتن از عشق بوی گناه میداد و اینک زبانی که علناً از عشق سخن نمیراند گناهآلود است...
۲۷ آبان، ۱۳۸۵
معرفت شهودی!
فکر میکنند زنان چیزی دیده یا شنیده یا خواندهاند که سربرداشتهاند! که ناراضی شدهاند از وضع موجود! این که خودت و بقیه را ببینی که -به عنوان زن- در چنگال طبیعتات و آنچه جامعه جزء طبیعتات میداند اسیر هستی و در جامعه چیزی بیش از جنس دوم نمیبینندت؛ موضوعی نیست که نیاز به آموختن یا یادآوری از جانب کسی داشته باشد، اینها چیزهایی است که با تمام وجود آنها را «شهود» میکنی: معرفتی به مراتب درونیتر، ملموستر و سهلالوصولتر از هر دانشی که در اطرافات منتشر میشود... ادعای فمینیست بودن داشته باشی یا نداشته نباشی، اکتیویست باشی یا نباشی، دریافتهایات در این مورد را علناً و لفظاً بیان کنی یا نکنی، ژست روشنفکری داشته باشی یا نداشته باشی...؛ هیچ فرقی نمیکند، کافی است زن باشی تا این معرفت را به شکل شهودی حاصل کنی!
۲۴ آبان، ۱۳۸۵
خاک
وقتی میبینماش یکجورهایی یاد خودم میافتم! یاد ده-یازده سال پیش خودم! چند روز پیش داشتیم حرف میزدیم، و من باز داشتم از تأملات جدیدم که او اغلب شنوندهی خوبی برایاش هست حرف میزدم!(و نه فقط شنونده که تأمل کننده و حاشیهزننده!) علیرغم سن کماش، حس طنز و توجه و نکتهسنجیای که دارد گفتوگو با او را دلپذیر میکند. ( البته باید اعتراف کنم من هرگز به اندازهی او شیرین و آمیزهای جالب از طنز و جدّیت نبودهام!)داشتم میگفتم: «عجیب است که ما آدمها با عزیزانمان بعداز مرگ چگونه رفتار میکنیم: جسمی که سالها با او غم و شادیمان را زیستهایم، در چشمهاش نگریستهایم و به او مهر ورزیدهایم و مهر ورزیده است، پس از مرگ بدون حتی چند روزی تأمل و درنگ در زیر خرواری خاک سرد و سیاه مدفون میکنیم و بیرحمانه برای همیشه او را ترک میکنیم؛ بیهیچ نشانی از عذاب وجدان! پیش از این فکر میکردم آنها که مردهگان خود را میسوزانند چهقدر بیرحماند! و حالا متعجبام که در آن سالها چهطور لحظهای فکر نمیکردم زیر خاک کردن عزیزی (حتی در تابوتی مخملین) هیچ کم از سوزاندن جسم او ندارد؟ چهطور میتوانیم این حجم عظیم خشونت و بیرحمی را چنین ساده و عادی روا بداریم و بدانیم؟!»
از میان چشمهای درشت سیاه و نگاهی عمیق و نافذ، با خونسردی و با لبخندی شیرین سکوتاش را شکست: «مگه فکر می کنی اونا قبلش چی بودن؟ قبلش هم خاک بودن»
و مگر میتوانستم کلمهای حرف بزنم در برابر چنین جواب محکم و غیرقابل خدشهای؟! برای چند ثانیه فقط نگاهاش کردم، هیجانام فرونشست و جز تحسین هیچ نتوانستم ابراز کنم!
۲۲ آبان، ۱۳۸۵
در باب صداقت
آیا صداقت محض داشتن ممکن است؟ آیا ممکن است کسی وجود داشته باشد که در مورد خودش و آنچه میداند «همواره» حقیقت را بگوید و «تمامِ» حقیقت را بگوید؟ ( اگر صادق بودن را به این نحو تعریف کرده باشیم البته)و سؤالی که اخیرا در پی اظهارات دوستی مبنی بر صداقتورزیاش در هر شرایطی ( فارغ از هرگونه استثنا) برایام پیشآمده این که: اگر صداقت محض داشتن امکانپذیر باشد آیا «مطلوب» هم هست؟ آیا این به دور از عقل و تدبیرِ شخصیتِ از لحاظ اجتماعی رشدیافته نیست که «همواره» حقیقت را به «تمامی» بگوید؟!
صادق باشیم: آنقدرها هم که ادعا میکنیم ( یا دست کم خودمان فکر میکنیم) صادق نیستیم! و اگر باشیم بالغ نیستیم! چه، کی، کجا و چگونه گفتنِ حقیقت به نظرم هنوز هم شرط بلوغ و خردمندی باشد؛ اگر استانداردهای دنیا عوض نشده باشد و من بیخبر نمانده باشم!
و دیگر این که به نظرم صداقت داشتن با خویشتن چهبسا مهمتر از صادق بودن با دیگری و بلکه بنیاد آن است؛ کاری که آنچنانکه بهنظر میرسد هم آسان نیست!
پ.ن: و حالا دارم فکر میکنم تمام حرفهای بالا در مورد «صداقت» زیادی جسورانه و هنجارشکنانه است یا یکجورهایی مدافع دیدی محافظهکارانه؟
۱۶ آبان، ۱۳۸۵
حق و وسوسه
به مدت حدود یک سال نگهبان یک ساختمان در حال ساخت بودن، این حق ( و وسوسه) را برای آدم ایجاد میکند که وقتی ساخت و ساز رو به اتمام است، گاه و بیگاه یک فقره ضبط صوت معمولی به طبقهی دوم یا سوم ببرد و از موسیقی ولایتی مورد علاقهاش با صدای بلند و اکوی خاص یک آپارتمان خالی از سکنه و لوازم، لذت و حظ وافر ببرد!
اشتراک در:
پستها (Atom)