۲۶ اردیبهشت، ۱۳۸۶

...اما خودشو دوست دارم


1

دخمل معمولاً وقتی می‌خواهد بیرون برود در مورد لباس پوشیدن حساسیت زیادی نشان می‌دهد. از لباس فرم مهد هم زیاد خوش‌اش نمی‌آید و ترجیح می‌دهد لباس‌های معمولی که خودش دوست دارد بپوشد. یک روز مدیر مهد، او و چند بچه‌ی دیگرکه لباس فرم‌شان را نپوشیده بوده‌اند جمع می‌کند و به‌شان تذکر می دهد که از فردا همه باید لباس فرم‌شان را بپوشند. چنین اتفاقی برای دخمل تا به‌حال نیفتاده بود. علاوه بر این تا حالا او از طرف کس دیگری هم در خارج از خانه هرگز مورد عتاب قرار نگرفته، چون کارهایی که افراد در ردیف شیطنت و شرارت ارزیابی می‌کنند از او سر نمی‌زند (دست کم در بیرون از خانه!). ‌به همین جهت تذکر خانم «ک» او را شدیداً تحت تأثیر قرار داده بود تا حدی که دو-سه روزی هر روز صبح که می‌خواست به مهد برود با نگرانی از من می‌پرسید:«خانوم «ک» امروز هست؟» من علت این سؤال را نمی‌فهمیدم اما حدس می‌زدم که چیزناخوشایندی در ارتباط بین خانم «ک» و دخمل پیش آمده باشد. دست آخر با مربی‌اش در میان گذاشتم و او همین ماجرای لباس فرم را تعریف کرد.

2

پنجشنبه قرار است در مهد کودک یک جشن تولد دسته جمعی برای بچه‌ها برگزار کنند. دیروز دخمل داشت برای خودش نقشه می‌کشید:«مامان، من کلاه سفیدبرفی رو دوست دارم».(اشاره‌اش به کلاهی بود که عکس سفیدبرفی داشت و برای تولد خودش انتخاب کرده بود). ادامه داد:«من فقط کلاه سفید برفی می‌خوام، کلاه خانوم «ک» رو نمی‌خوام». منظورش این بود که کلاه‌هایی که مهد توی مراسم جشن تولد به بچه‌ها می‌دهد نمی‌خواهد. از شنیدن نام خانم «ک» کمی جا خوردم. معمولاً به ندرت او اسمی از خانم «ک» می‌برد، حالا چه‌طور سر قضیه‌ی کلاه تولد، یک دفعه سر و کله‌اش پیدا شد؟ فوراً یاد ماجرای لباس فرم افتادم و حدس زدم که احتمالاً هنوز سر آن ماجرا دلگیر است و از خانم «ک» می‌‌ترسد یا خوش‌اش نمی‌آید. داشتم فکر می‌کردم این حدس‌ام را با چه سؤالی تست کنم که خودش بعداز مکثی کوتاه اضافه کرد:«کلاه خانوم «ک» رو دوست ندارم، اما خودشو دوست دارم».


نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم. احساس بسیار شیرینی داشتم. این که بااین ظرافت توانسته بود احساسات‌اش را بشناسد و علیرغم فاصله‌ی کم، آن‌ها را از هم تفکیک کند، حسی از لذت و غرور به‌‌ام می‌داد. یک جورهایی بوی موفقیت به مشام‌ام می‌رسید. گرچه نمی‌دانم تفسیرم ازاین حرف کودکانه‌ی او تا چه حد قریب به واقعیت است اما اگر این حرف او به این معنی باشد که توانسته است بفهمد در این دنیا می‌شود چیزی که به نحوی مربوط به خانم «ک» است دوست نداشته باشد اما خودش را همچنان دوست داشته باشد؛ به نظرم اتفاق فرخنده‌ای است و موفقیتی برای من!

پ.ن: من حرف‌های کوکانه‌ی دخمل را خیلی با احتیاط تعبیر و تحلیل می‌کنم، خصوصاً اگر با فراوانی قابل ملاحظه‌ای آن‌ها را مشاهده نکرده باشم. از آن رو که گاهی می‌بینم بعضی والدین تفسیرهایی از گفتار و رفتار یک کودک خردسال ارائه می‌دهند که بیش‌تر مربوط به معناها، ادراکات و تجربه‌های دنیای بزرگسالی است. چنین کاری فقط نشان می‌دهد که والدین مذکور دچار توهم‌اند و تفسیرهای دلخواه‌ (و اغلب خوشایند)شان را به رفتار و گفتار کودک نسبت می‌دهند، و این تصویر واقع‌بینانه‌ای از کودک به‌دست نمی‌دهد.

۲۱ اردیبهشت، ۱۳۸۶

رنگ‌باخته

روی تابلوی رنگ باخته‌ی کنار جاده عکسی از شهید محمود کاوه نقش بسته بود و کنارش نوشته بود: «کجایند مردان بی‌ادعا». راستی کجای‌اند مردان بی‌ادعا؟! جست‌وجوی بی‌حاصلی است، نسل مردان بی‌ادعا منقرض شده است...

۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۶

فیلترینگ، این بار: موبایل

اخیرا شورای عالی انقلاب فرهنگی اطلاعیه ای صادر کرده مبنی بر این که در صدد «جلوگیری از تبادل داده‌ها و اطلاعات مغایر با قانون، شرع و اخلاق عمومی در سیستم MMS» است.در خبرهایی که در این مورد منتشر شده است[ + و + ] مطالب جالب توجهی آمده. یکی این که «صادق‌زاده، نماینده مجلس و رییس كمیته مخابرات معتقد است؛ پیام‌های sms و MMS بین دو فرد حقیقی در جریان است و بر همین اساس اعمال هرگونه كنترل بر آن، باعث نقض حقوق شهروندی كاربران تلفن همراه می‌شود. » گذشته از بعضی توجیهات و اظهارات محیرالعقول و «ظاهراً» فنی و کم و بیش طنزآمیزِ رئیس کمیسیون صنایع مجلس در این‌باره و خوش‌‌ذوقی خبرنگار سایت عصرایران در گیردادن به ایشان(!)، می‌شود به نکات قابل توجهی در این خبر اشاره کرد:

- این قضیه که یک مقام رسمی مانیتورینگ و فیلترینگ اطلاعات شخصی ملت را زیر سؤال ببرد، و کلاً این که اطلاعیه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی و موضوع حریم خصوصی مردم، در سطوح بالای حاکمیت تا این حد باز و محل تأمل و مناقشه واقع شود؛ اتفاق قابل ملاحظه‌ای است.

- این که حالا دیگر روشن شده است که فناوری MMSو SMS علاوه بر جنبه‌ی ارتباطی جنبه‌ی رسانه‌‌ای پیدا کرده نیز موضوع قابل توجهی است. اگر در جاهای دیگر دنیا که رسانه‌های نسبتاً آزاد وجود دارد، تکنولوژی‌های فوق تنها کارکرد ارتباطی داشته باشند؛ می‌شود نتیجه گرفت که در غیاب رسانه‌‌های آزاد، تکنولوژی ارتباطی‌ای نظیر تلفن همراه می‌تواند کارکردهای متفاوتی پیدا کند؛ از جمله کارکرد رسانه‌ای. در این مورد می شود تأمل کرد که چگونه پدیده‌های تکنولوژیک در زمینه‌‌های فرهنگی واجتماعی متفاوت ، ماهیت‌های متفاوتی می‌یابند و توسط کاربران بازتعریف می‌شوند...

۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۶

جهاد اکبر

چه لذتی دارد سر کردن در جزئی‌ترین و سلیقه‌‌ای‌ترین و شخصی‌ترین امور زندگی کسی، و بیش از آن: از موضع دانای کل راهکار‌های مشعشعانه، بی‌نقص، صد در صد علمی و مجرب ارائه کردن!
... و نیاز به چه جهاد اکبری دارد غلبه بر این کنجکاوی‌ها و وسوسه‌ها!

مادر خوب

1
صبح‌ها وقتی دخترک‌ام را به مهد می‌برم، گاهی با بچه‌های یک-دو ساله‌ای مواجه می‌شوم که توی بغل مربی مهد با نگاهی ملتمسانه و اشکبار به مادرشان نگاه می‌کنند و گاهی حتی بی‌تابانه سعی می‌کنند خودشان را از بغل مربی بیرون بکشند... و مادرها که با لبخندی زورکی، و با تردید و استیصالی که سعی در پنهان کردن‌‌اش دارند بچه را ترک می‌‌کنند، این را از چندبار برگشتن یا روی‌برگرداندن‌شان و چند کلمه‌ای که برای آرام کردن بچه با او حرف می‌زنند می‌شود حس کرد...
این حس منفی محصول چه چیز است؟ غریزه مادری؟ یا اجتماعی شدن در محیطی که خانواده و فرزند را اولین اولویت زندگی یک زن می‌داند، و زن-مادری را که در پی برآوردن نیاز خودش یا پیگیری میل‌اش به شکوفایی و پیشرفت باشد با احساس گناه و عذاب وجدان مواجه می‌کند؟


2
دخترک غیر از مواقعی که توی مهد به سر می‌ برد، در بقیه‌ی روز با علاقه و دلبستگی از آدم‌ها و اتفاقات توی مهد حرف می‌زند، انگار آن‌ها خانواده‌ی دوم او هستند. گرچه گاهی از شیطنت‌های بعضی همکلاسی‌های‌اش شاکی و دلخور می‌شود، اما این باعث نمی‌شود که هر روز در حالی پا توی مهد بگذارد که گل از گل‌‌اش شکفته، و کاملاً شاد و راضی به نظر می‌رسد. حتی اگر قبل از رفتن به مهد، به بهانه‌‌ای کلاه‌مان توی هم رفته باشد؛ همین که پای‌اش را توی حیاط مهد می‌‌گذارد انگار همه چیز را فراموش می‌کند و شادی کودکانه دوباره در چهره‌اش موج می‌زند... وقتی توی خانه، با شور و اشتیاق از مربی‌اش حرف می‌زند و حرف‌های‌اش را مثل آيه‌های آسمانی کلمه به کلمه تکرار می‌کند،‌ نفس راحتی می‌کشم... خیال‌ام راحت می‌شود که محیط مهد را دوست دارد و در کنار آن آدم‌ها احساس آرامش می‌کند...
با همه‌ی این‌ها، هنوز گاهی وقتی کسی با نگاهی که بوی سرزنش و قضاوت منفی می‌دهد ازم می‌پرسد: «مهد می‌ذارینش؟... از سه سالگی؟ چه زود!» احساس بدی به‌ام دست می‌دهد. این فشار گاهی آ‌ن‌قدر اذیت‌ام می‌کند که حتی فراموش می‌کنم زندانی کردن بچه‌ای که میل به بودن در میان جمع و تعامل با دیگران را دارد چه قدر ظالمانه است، و با حماقت بابت ظلمی که به کودک‌ام روا نکرده‌ام احساس گناه می‌کنم!!! این احساس محصول چه چیز است؟

۱۲ اردیبهشت، ۱۳۸۶

ضمن عرض تبریک و شرمنده‌گی!

معلم‌ها سه دسته‌اند:
1) آن‌هایی که از ایشان درس می آموزی.
2) آن‌‌ها که از ایشان حتی درس هم نمی‌آموزی!
3) ... و البته آن‌ها که علاوه بر درس چیزهای دیگری هم می‌آموزی.

***
باید بگویم به نظرم «معلمی» هنری است که هر معلمی ندارد.

یادِ استاد...

قیافه و منش پدربزرگ‌وارش با دانشجوها، باعث شده بود مورد احترام فوق‌العاده و بی‌نظیر همه‌ی دانشجویان باشد -تأکید می‌کنم «همه»...
دو سال بعد از مصاحبه‌ای که برای نشریه‌ی دانشجویی‌مان با او داشتم؛ شاگردش شدم.
... هنوز تردید دارم که باور کرده باشد حرف‌‌هایی که توی دفترش در جواب‌اش گفتم وقتی ازم پرسیده بود: «شما آدمی نیستید که من دو سال پیش دیدم، چه مسأله‌ای پیش آمده؟» و بعد برای این که احساس راحتی بکنم اضافه کرده بود:«...خوب دانشجوها زیاد پیش من میان و حرف میزنن از مسائل‌شون... از زندگی‌شون...»
... راست‌‌اش هنوز یک‌جورهایی بابت دروغ‌هایی که آن روز به‌اش گفتم شرمسارم و احساس عذاب وجدان می‌کنم! آن همه حسن نیت و آن همه دقت نظر و اهمیتی که دانشجوی سر کلاس‌اش برای‌اش داشت هنوز به نظرم شگفت‌آور است، و آن زمان بود که فهمیدم دانشجوها که با سخت‌گیری تمام به استادها نمره می دهند (و نیز کارکنان شرکت تولیدی بزرگی که داشت) چرا این همه از او به بزرگی یاد می‌‌کنند... به یادماندنی‌ترین و تأثیرگذارترین معلمانی که داشته‌ام رابطه‌ی مرسوم و مکانیکی معلم- شاگردی را در هم شکسته‌اند... شاید برای همه این‌طور باشد...

۰۶ اردیبهشت، ۱۳۸۶

رابطه

- آیا آدم‌ها در روابط دوجانبه بیش‌تر به تنوع، استقلال و آزادی عمل نیاز دارند یا احساس امنیت از داشتن رابطه‌ای پایدار و بادوام و تعلق خاطری دوسویه و کم و بیش تضمین‌شده؟ (شاید هم ترکیبی از این دو؛ اما چه ترکیبی؟)


- آیا برای تضمین دوام و سلامت یک رابطه، نحوه‌ی شکل‌‌گیری آن اهمیت بیش‌‌تری دارد یا مهارت‌های مذاکره و تعامل، سازگاری و انعطاف‌پذیری طرفین رابطه؟ (شاید هم ترکیبی از این دو؛ اما چه ترکیبی؟)


شاید در این روزگاری که عده‌ای از اصالت عشق می‌گویند و عده‌ای در دفاع از بنیان خانواده سینه چاک می‌کنند یافتن پاسخ‌هایی برای سؤالات فوق بتواند راهگشا باشد...

جَوگیری مدیران

این آگهی در صفحه ی آخر روزنامه خراسان مورخ 5 اردیبهشت 86 چاپ شده است:

«قابل توجه مدیران و صاحبان صنایع،‌ روزنامه خراسان آمادگی دارد موضوعات درخواستی شما را از طریق پیام کوتاه نظرسنجی کند. جهت هماهنگی با روابط عمومی روزنامه خراسان تماس بگیرید»

این آگهی کمی تا قسمتی مضحک و غیرجدی به نظرم آمد! آیا روزنامه و طراحان این ابتکار جدید برای کسب درآمد برای روزنامه، واقعاً فکر می‌کنند یک نظرسنجی اس‌ام‌اسی می‌تواند چنان از واقعیت پرده بردارد که مبنای تصمیم‌گیری مدیران و صاحبان صنایع (!) شود؟ آیا مدیران و صنعتگرانی هستند که فکر کنند که نظرسنجی اس‌ام‌اسی می‌تواند در سنجش بازار و کشف جهت‌گیری‌های مصرف کننده و نهایتاً تصمیم گیری درست به آن‌ها کمک کند؟! پاسخ سؤال اول ممکن است مثبت یا منفی باشد و پاسخ سؤال دوم هیچ بعید نیست که مثبت باشد! البته جای خوشوقتی است که خواست و نظر و نیاز مصرف‌کننده (و در واقع رقابت برای تصاحب بازار) آرام آرام آن‌قدر اهمیت پیدا می‌‌کند که مدیران و سرمایه‌‌گذاران حاضر باشند برای درک آن پولی خرج کنند! اما تکیه بر چنین شیوه‌هایی بیش‌‌تر به بازی‌ای شیرین و ظاهراً مدرن و علمی (!) با روش‌ها و ابزارهای سنجش در علوم اجتماعی می‌ماند! مشتریان چنین آگهی‌ای احتمالاً مدیران جوزده‌ای هستند که از امکانپذیری به خدمت گرفتن علم برای افزایش سود کسب و کارشان زیادی ذوق‌زده شده اند؛ بی‌آن‌که از ماهیت یافته‌های تحقیقاتی با چنین سبک و سیاقی مطلع باشند...

پ.ن: این آگهی نه تنها تعجب مرا برانگیخت بلکه ناخودآگاه مرا به یاد بیلبوردهای عظیمی انداخت که سر چهارراه یک منطقه‌ی تجاری پررفت‌و‌آمد برای «دیگ بخار» یا «تهویه‌ی صنعتی» نصب شده بود و ایضاً آگهی «پمپ‌های صنعتی» در میان پیام‌های بازرگانی تلویزیون! وجه تشابه این دو این است که مؤسساتی (مثل روزنامه‌ها و تلویزیون) که به نحوی درصدد کسب درآمد از پدیده‌های نسبتاً جدید مثل «نظرسنجی» و «تبلیغات» هستند این روزها چه خوب می‌توانند صاحبان سرمایه را برای پول خرج کردن در این راه‌ها توجیه کنند و در واقع فریب بدهند! یک نظرسنجی اس‌ام‌اسی احتمالاً واقعیت قابل توجهی را در مورد بازار با جزئیات لازم دراختیار یک مدیر نمی‌گذارد، و صرف پول کلان برای اجاره‌ی یک بیلبورد برای آگهی محصولات صنعتی در منطقه‌ای که مردم برای خرید محصولات مصرفی نظیر لباس و کالاهای لوکس رفت‌وآمد می‌کنند سودی عاید تولیدکننده نمی‌کند، اما چه کنیم که پدیده‌های جدید ما را جادو می‌‌کند حتی اگر عنوان پرطمطراقی چون مدیر و صاحب صنعت یدک بکشیم!

۲۸ فروردین، ۱۳۸۶

... و اما در باب جامعه‌شناسی

نزدیک‌تر که می‌آیی آرام آرام می‌فهمی اوضاع از چه قرار است، که چرا هیچ محصول قابل توجهی در حوزه‌ی علوم اجتماعی (به‌طور خاص جامعه شناسی) از دانشگاه‌ها بیرون نمی‌آید؛ نه محصول فکری وعلمی و نه محصول انسانی قابل عرضه‌ای (و اصلاً مگر می‌شود بدون محصول انسانی باارزش و پرمایه، محصول غنی فکری و علمی تولید کرد؟!)... و چرا کم‌تر یک تحلیل دندان‌گیر از شرایط جامعه و آن‌چه در حال وقوع است از زبان کسانی که عنوان پرطمطراق «جامعه‌شناس» را به دوش می‌کشند به چشم می‌خورد... چند قدم جلوتر برمی‌خوری به اسم دهان پرکن، جذاب و هیجان‌انگیزِ «پژوهش اجتماعی»! که تازه من بعد از چندماه فهمیده‌ام احتمالاً خیلی از کسانی که از من می‌پرسیده‌اند چرا تغییر رشته‌ داده‌ام؛ اصلا در این مورد کنجکاو نبوده‌اند که چرا رشته‌ی قبلی‌ام نامرتبط است، بلکه بیش‌تر دوست داشته‌اند بدانند که بودن «پول» توی این رشته چه‌قدر در جذب من به این رشته و تغییر جهتِ (لابد به زعم ایشان غیرمتعارفِ) آدمی مثل من مؤثر بوده!!! و برای همین وقتی دلیل مرا مبنی بر پیگیری یک علاقه‌ی شخصی می‌شنیدند (حتی استادها) با ناباوری نگاه‌ام می‌کردند،‌ انگار که بخواهند بگویند: «داری دروغ می‌گی! من که باور نمی‌کنم»!

این چند ماه برای من خالی از شور و لذت نبود (و نیست) اما از یأس و دلسردی هم تهی نبوده است، اما هنوز تماشا می‌کنم... همکلاسی‌ام می‌خواند که جامعه را بتواند نجات بدهد! که مشکلات مملکت را گره‌گشایی و حل کند،... اما به نظرم خود این رشته‌ی بدبخت «در این ولایت» نیاز به امداد اورژانسی دارد؛ دست کم شیوه‌های آموزشی زنگ‌زده‌اش که هیچ تناسبی با محتوای‌اش ندارد و بعضی چیزهای دیگرش که هنوز جسارت آن را ندارم که این‌جا بنویسم‌شان!

متن سخنرانی نه‌چندان جدید حمیدرضا جلایی‌‍‍پور با عنوان «جامعه شناسى راهگشا و جامعه شناسى سرگرم كننده » به نکاتی اشاره کرده که طی ماه‌های اخیر بعضی‌هاش به‌طور غیرمنسجم‌تر به ذهن من هم رسیده بود.

۲۳ فروردین، ۱۳۸۶

سلطه و رابطه: یا همه یا هیچ

امروز متوجه نکته‌ی جالبی شدم، نمی‌دانم مبنای علمی روانشناختی هم دارد یا نه، ولی به نظرم می‌آید بعضی آدم‌ها تنها در صورتی می‌توانند با دیگران رابطه‌ی پایدار و بادوام برقرار کنند که بتوانند بر طرف مقابل سلطه پیدا کنند! این سلطه را به اشکال مختلف اعمال می‌کنند، اگر طرف فرودست یا هم‌سطح باشد علنی‌تر است و اگر فرادست باشد با ظرافت بیش‌تری صورت می‌دهندش. اصلاً رابطه‌ای غیر از سلطه برای‌شان با دیگران متصور نیست. این قضیه به قدری برای‌شان حیاتی و حیثیتی است که اگر نتوانند طرف مقابل را تسلیم خواسته‌های خود کنند بیش تر ترجیح می‌دهند قید رابطه را بزنند؛ تا از هرگونه مواهب ناشی از انعطاف و سازگاری با دیگران بهره‌مند شوند!

۲۱ فروردین، ۱۳۸۶

طنز طبقاتی

آگهی‌های انیمیشنی راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی با جذابیت بصری و واقع‌بینی محتوایی‌ای که در آن‌ها هست مخاطبان مختلفی را جذب کرده است. اما اخیراً متوجه نکته‌ای شده‌ام.این که شخصیت‌های متخلف این مجموعه افرادی از طبقات پایین اقتصادی و فرهنگی جامعه هستند، مثلا داوود خطر یک راننده‌ی مسافرکش است که احتمالاً به علت نداشتن سواد و مهارت کافی در کارهای دیگر به رانند‌گی روی آورده، یا پسرخاله‌ی سیا که اخیراً به کارکترهای مجموعه اضافه شده راننده‌ی وانت درب و داغانی است که حرف زدن و منش‌اش نشان می‌دهد متعلق به طبقات پایین فرهنگی جامعه است. نکته این جا است که این مجموعه با چنین کاراکترهایی چنین القا می‌کند که متخلفان از این طبقات هستند، حال آن که همه‌ی کسانی که در خیابان‌ها تخلف می‌کنند چنین آدم‌هایی نیستند، آن‌ها از همه‌ی طبقات اجتماع هستند و چه بسا افراد طبقات پایین اقتصادی و فرهنگی جامعه امکان کم‌تری برای مالکیت وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی داشته باشند، طبقات بالا و متوسط ( از لحاظ فرهنگی واجتماعی) بخش بزرگی از صاحبان هزاران ماشین‌‌ تولیدی و بلکه وارداتی کشور را تشکیل می‌دهند و بعید می‌دانم کسی بتواند ادعا کند در تخلف رانند‌گی دست کمی از دیگران داشته باشند. و بعید می‌دانم تخلف رانندگی متغیری باشد که با طبقه همبستگی داشته باشد. صادق باشیم: تخلف رانندگی، کاری است که همه می‌کنند!
اما ظاهراً با نمایش طبقات پایین، بیش‌تر و راحت‌تر می‌شود بیننده را به خنده انداخت!

حیرت

وقتی تازه به دنیا آ‌مده بود؛ گاهی دقایقی طولانی محو تماشای‌اش می‌شدم، نه از روی عشق؛ از حیرت. به عمرم چیزی به این اندازه شگفت‌انگیز ندیده بودم: موجود کوچکی که از هیچ هستی یافته بود و اینک تقریباً تمام پیچیدگی‌های جسمانی بزرگسالی چون مرا با خود داشت؛ و این همه را تنها طی نه ماه تکامل حاصل کرده بود! یادم هست که آن روزها ناخودآگاه مرتب یاد این آیه می‌‌افتادم: «تبارک‌ الله احسن الخالقین». هر کسی حق دارد وقتی چنین موجود خارق‌العاده‌ای بیافریند بی‌اختیار ذوق‌زده بشود و به خودش تبریک بگوید و خودش را تحسین کند! کاملاً قابل درک بود!

حیرت آن روزها، با غبار عادت، محو و کمرنگ شد. اینک اما حیران پیچیدگی‌های روح این موجود به ظاهر کوچک‌ام، حیران شامه‌ی احساسی تیز او، حیران ظرافت‌های سیستم اندیشه‌گی‌ و طرز استدلال او که گرچه به زبان نمی‌آوردشان اما در گزینش خط مشی‌ها و جهت‌گیری‌هاش نسبت به وقایع – نه به وضوح؛ به سختی و مرارت- می کاوم و می‌بینم‌شان (و چه بسا نمی‌بینم و در نمی‌یابم). این تجربه شاید جز با داشتن فرزندی از آن خود و از نزدیک شاهد رشد و نموش بودن برای آدمی حاصل نشود. طنز تلخ ماجرا این جا است که گویا فرزند، تو را بار دیگر به اندیشیدن درباره‌ی خودت وامی‌دارد، احساس می‌کنی همه‌ی عظمتی که برای خودت به عنوان یک آدم «عاقل بالغ»(؟!) قائل بوده‌ای به چالش کشیده شده! او تو را به کارزار فراخوانده است، خیال خام پخته‌ای اگر فکر کنی همه چیز تحت کنترل تو -به عنوان «آدم بزرگ»- است! یا اگر فکر کنی تو دست کم همه چیز را از «او» بهتر می‌فهمی! احساس یأس و بی‌کفایتی می‌کنی وقتی می‌بینی همه‌ی راه حل‌های خلاقانه‌ای که به فکرت می‌رسیده یا از این و آن شنیده‌ای و خوانده‌ای جواب نمی‌‌دهد!!!
و بعد ... باز انگشت به دهان می‌مانی از پیچیدگی این موجود ظاهراً کوچک که گاهی با حماقت دست کم می‌گیری‌اش!
پ.ن. این که از شامه‌ی احساسی تیز و ظرافت سیستم اندیشه‌گی دخترک‌ام گفتم نه به این معنی است که معتقدم او به طرز متفاوتی از دیگر بچه‌های هم سن و سال‌اش چنین است یا فراتر از آن‌ها است.

۱۶ فروردین، ۱۳۸۶

4 ساله ورژن 86

[دخمل توی دستشویی در حال عملیات]
دخمل : مامان، حیوونای اهلی هم تو جنگل زندگی می‌کنن؟
من: نه، حیوونای اهلی تو مزرعه توی طویله زندگی می‌کنن.
دخمل: ما هم تو طویل [طویله] زندگی می‌کنیم؟
من: ! نه ما تو خونه زندگی می‌کنیم، توی شهر.
...
من: حالا بگو ببینم پرنده‌ها کجا زندگی می‌کنن؟ [منتظرم بگوید : توی لونه]
دخمل (بدون مکث و تردید): تو قفس

کپی رایت فقط برای آثار من

یک اتفاق جالب -و مثل خیلی وقت‌ها عجیب- در این ولایت این است که حمایت از تولیدکننده‌ی اثر فکری در ولایت ما شکل خاص خودش را پیدا کرده که احتمالا فقط دراین گوشه‌ی کره‌ی زمین اختراع شده.سایت آفتاب مجموعه‌ای از مقالات روزنامه‌ها ونشریات چاپی را آرشیو کرده است و این سایت و آرشیوش را -لابد به ظرائف الحیل طراحی وبسایت- به نحوی ساخته و پرداخته که در مورد بعضی موضوعات سرچ در گوگل نتایج سایت آفتاب را در صدر می‌نشاند. تا این‌جای کار خیلی هم خوب و مفید است. اما جالب‌‌تر این است که امکان هر گونه کپی/پیست، سیو کردن مطلب یا صفحه و حتی مشاهده‌ی سورس صفحه را غیرممکن کرده است! ( اخیرا سورس کد قابل مشاهده شده است اما متن به صورت کدها و نه کلمات دیده‌ می‌شود که البته فکر می‌‌کنم با کمی دردسر و استفاده از کانورتر بشود کدها را به متن تبدیل کرد) نکته این جا است که ایشان از مطلبی که خود از جای دیگری (قطعاً بدون پرداخت حق و حقوقی) نقل کرده‌اند به این شدت محافظت می‌کنند!
نمونه‌ی دیگر، همین سی‌دی های فیلم و کارتون موجود در بازار است. طرف درابتدای کارتون دوبله شده اسم شرکت مجهول‌المکان و مجهول‌الهویه‌‌ای را می‌برد و همگان را تشویق می کند که از محصولات خوب این شرکت استفاده کنند و مبادا از دوبله ها و کپی‌های نامناسب استفاده کنند و حق انتشار برای خودشان به عنوان دوبلور قائل‌اند!
یک شرکت دیگر که ناشر سری سی‌دی‌های بازی و سرگرمی «تاتی» برای کودکان است، در چندین نمونه از این سری انیمیشنی دارد که حاوی داستانی در مورد کسانی است که از سی دی کپی استفاده کرده‌اند و کامپیوترشان خراب شده! و طی این داستان در پی آموزش این نکته به کودکان است که باید حقوق تولید کنننده‌گان آثار فرهنگی و هنری با خرید اصل آثار توسط مصرف کننده حفظ شود. این قصه هم تا این‌جای‌اش مشکلی ندارد و آموزنده هم هست.اما وقتی می‌بینی در یکی از همین سی دی‌ها که برای آموزش زبان به کودکان طراحی شده، بریده هایی از مجموعه سی‌دی معروف «Magic Engish» بدون هیچ‌گونه اشاره‌ای به منبع آورده شده، حیرت‌زده می‌شوی والبته خنده‌ات می‌گیرد از این تناقض‌های عریان وبی‌شرمانه!

۲۹ اسفند، ۱۳۸۵

اعتراض؛ در جست‌و‌جوی خویشتن

قضایای مربوط به فیلم 300 و حواشی آن را دنبال نمی‌کنم، راست‌‌اش فعلاً توی «مود» این حرف‌ها نیستم! ( تازه‌گی‌ها کم‌‌تر خودم را مجبور می‌کنم درگیر موضوعاتی بشوم که در آن مقطع زمانی خاص اصلاً توی حال و هوای‌اش نیستم) اما از گوشه و کنار خبرهای کوتاهی درباره‌اش خوانده‌ام و گویا توی فضای مجازی هم اعتراضاتی شکل گرفته و به صورت پتیشن امضا کردن و بمب گوگلی سازماندهی هم شده است. این قضیه‌ی فیلم 300 یک جورهایی مرا یاد ماجرای سد سیوند می‌اندازد و معترضانی که نه سد سیوند می‌دانند کجا است ونه این که کورش اصلاً کی بوده و چه کرده و چه نکرده ( راست‌اش من‌ هم جز مطالب کلیشه‌ای خیلی کمی درباره‌اش چیزی نمی‌دانم! آيا باید از این بابت شرمگین باشم؟!). همین‌طور اعتراض به 300 مرا هم مثل خیلی‌های دیگر یاد ماجرای خلیج فارس در نشنال جئوگرافیک می‌اندازد...

به نظرم اعتراض به فیلمی که هنوز ندیده‌‌ای‌اش در شرایط فعلی معنای خاصی دارد، خلاصه‌اش این است که: ما از این راه در پی هویت‌یابی و تشخص‌یابی هستیم. کورش و خشایارشاه متعلق به همان فرهنگ لعنتی‌ای (!) هستند که بام تا شام توی مکالمات روزانه و همین وبلاگ‌ها تحقیر و بدگویی‌اش را می‌کنیم، همان فرهنگ و مملکتی که ته دل‌مان چندان هم از به‌دنیا آمدن و رشد کردن در آن راضی نیستیم! ( پس این همه علاقه به تشبّه به «دیگران» که در همین وبلاگ‌ها موج می‌زند،‌‌‌‌ ‌معنای‌اش چه چیز دیگری است؟!) به‌علاوه همه‌مان خوب می‌دانیم که تاریخ پرافتخار(!) کاری برای‌ امروزمان نخواهد کرد [+] اما در عین حال نیاز به چیزی داریم که خودمان را برای خودمان و دیگران تعریف کند، نیاز به احساس مهم بودن و به‌رسمیت شناخته‌شدن، نیاز به احساس قدرت... کورش و خشایارشا و خلیج فارس تنها دستاویزهایی هستند برای ارضای این نیازها ...
در این اعتراض‌ها ما به‌دنبال خودمان می‌گردیم...

پ.ن: این یادداشت ناپخته‌ای است، می‌دانم! ولی همچنان که گفتم حال بیش‌تر پرداختن به قضیه را ندارم، همان چیزی که جرقه زد نوشتم...

۲۵ اسفند، ۱۳۸۵

قبرستان، تجلی جهان زنده‌گان

«بهشت زهرا تصویری از جامعه ایران پس از انقلاب است. گویی ایران همه مشخصات خود را در زمین بهشت زهرا نقش زده است. سیاستمداران، جناح‌های مختلف قدرت، صورت‌های منازعه سیاسی، الگوهای ایدئولوژیک، نمادهای مقاومت، مناسبات متعارف اجتماعی همه و همه در آن موج می‌زنند و در صورتی متفاوت، بازتاب حیات زنده اجتماعی‌اند.بهشت زهرا، بازتاب مکانی یک قوس تاریخی در جامعه ماست.بخشی از بهشت زهرا، تجلی امر سیاسی است.»(+)
«زندگان، مردگان را رها نمي‌كنند و از مرگ آنها براي خود معنا مي‌يابند، جهان خود را تثبيت مي‌كنند، از مرگ آنها براي خود حقانيت مي‌جويند و يا آن را دستمايه‌اي براي نقد جهان خود مي‌سازند، كسب و كار مي‌كنند، هويت آنها را هر بار در قالب‌هاي تازه اجتماعي تعريف مي‌كنند و خلاصه زندگي را به پيش مي‌برند. زندگان، سعي مي‌كنند جهان مردگان را نيز از آن خويش سازند و آن را مثل جهان خود سامان دهند. از اين جهان صورت نماديني مي‌سازند و به شيوه‌هاي مختلف آن را توليد و مصرف مي‌كنند.»(+)

قطعات فوق برگرفته شده از روایت خواندنی دکتر کاشی از بهشت زهرا و حاشیه‌ای که دکتر گودرزی با عنوان «مرگ کسب و کار زنده‌گان است» بر آن زده است.

۱۹ اسفند، ۱۳۸۵

حق‌ و مدارا

مدتی پیش اختلافی بین‌مان پیش آمده بود و بعد در پی‌‌اش مسائل دیگری، گو این که پیش از آن هم رابطه‌مان خالی از کشاکش نبود! طی یک واکنش دفاعی(!) سعی کردم موضوع را برای خودم کم‌رنگ کنم، خصوصاً که من، او و دیگران می‌دانیم عمر این رابطه کوتاه خواهد بود و جنس رابطه‌مان هم از نوعی نیست که مجبور باشم رابطه را به هر نحو ممکن به شکل احسن حفظ کنم.
چند روز پیش ماجرایی پیش آمد که باعث شد سر صحبت باز شود و حرف‌های نگفته‌ی این چند وقت را به هم بگوییم. علیرغم این که به دلیل اختلاف دید شدیدمان چند بار تا به حال تصمیم گرفته‌ام با او وارد بحث‌هایی که می‌دانم بی‌نتیجه است نشوم، اما باز ابراز حسن‌نیت‌‌اش وسوسه‌ام کرد که نیم ساعت -یا کمی بیش‌‌تر- به گفت‌و‌گو ادامه بدهم. پایان گفت‌‌وگو همان‌طور که حدس می‌‌زدم بود! این بار اما چیزی توجه‌ام را جلب کرد، این که در تمام اثنای صحبت‌اش از «حق من» حرف می‌زد، تقریباً بیش‌تر برخوردهایی که ازش سرزده بود و من (و دیگرانی که با هردومان در ارتباط بودند) به آن‌ها انتقاد داشتم با این استدلال که حق‌اش بوده است توجیه می‌شد! و خوب تبعاً این را که چه چیز «حق» او است منافع‌‌اش تعیین می‌کرد!

ادامه‌ی روز را با اعصابی خرد و درب و داغان(!) به این فکر می‌کردم که اگر قرار باشد همه‌ی آدم‌ها همه‌ی آن‌چه را «حق» خودشان می‌دانند بدون اغماض و بدون نگاه به پیامدها و واکنش‌‌هایی که رفتارشان برمی‌انگیزد؛ بگیرند، آيا زندگی اجتماعی ممکن خواهد بود؟ آیا «مدارا» چیزی جز این است که گاهی برای به‌دست آوردن چیزهایی، از بخشی از حقوق، ناگزیر باید صرف‌نظر کرد؟
او از انزوا می‌نالد، در عین حال مسؤولیت رفتارش را نمی‌‍پذیرد و همواره حق خودش را تمام و کمال می‌طلبد. نمی‌پذیرد که همان رفتاری که به بهانه‌ی گرفتن حقوق‌اش، مسؤولیت هیچ پیامد دیگرش را نمی‌‍یذیرد می‌تواند همان رفتاری باشد که منجر به احساس طردشده‌گی و انزوای ضمنی او شده!
... چه بسا گاهی این آدم خودم باشم! باید ازاین به بعد وقتی از «حق‌ام» با کسی (یا با خودم) حرف می‌زنم دقیق‌تر نگاه ‌کنم ...

۱۴ اسفند، ۱۳۸۵

کنترل نامحسوس

دو- سه باری بر حسب تصادف اخیراً برنامه‌‌هایی در تلویزیون دیده‌ام با اسمی شبیه این‌ها: «پلیس بزرگراه» و «کنترل نامحسوس». در این برنامه‌ها که مستند هستند، پلیس راهنمایی و رانندگی به صورت مخفی راننده‌ی خاصی را تعقیب می‌کند و در نهایت او را پس از تخلفات بسیار(!) متوقف و وادار به اعتراف می‌کند! تنها چیزی که البته به نظر من در این تیپ برنامه‌ها چندان جلب‌توجه کننده نیست تخلفات راننده‌ها است! اصلاً چرا باید دیدنی باشد؟! این‌ها همان کارهایی است که هر روز خودمان توی خیابان و جاده می کنیم و می‌بینیم! این تخلفات حتی به نظرم احساس شرمی را هم در ما برنمی‌انگیزد بلکه شاید بیش‌تر حس ترحمی نسبت به راننده‌ی بخت‌برگشته‌ای را برمی‌انگیزد که دست بر قضا این چنین ناجوانمردانه(!) طعمه‌ی پلیس و دوربین مخفی‌‌اش شده است!
برای من نکته‌ی قابل توجه در این برنامه‌ها برخورد راننده‌ها با پلیس است و بهانه‌هایی که برای تخلفات‌شان می‌تراشند! بهانه‌تراشی و توجیه‌گری راننده‌ها درست مثل دلایلی است که یک بچه مدرسه‌ای برای انجام ندادن تکالیف‌اش برای معلم ردیف می‌کند: مادرش مریض بوده، پدربزرگ‌اش مرده و ...! دقیقاً از همان جنس. و بعد التماس از پلیس برای این که جریمه نشوند و ماشین‌شان توقیف نشود و به پارکینگ نرود و ...
در چهره‌ی محو یا شطرنجی شده‌ی این آدم‌ها تصویری می‌بینم از خودمان را، از حقارت‌مان را! حقارت آدم‌هایی که فکر می‌کنند خیلی باهوش‌اند! و فکر می‌کنند که هیچ‌کس نمی‌فهمد برای تبرئه‌ی خودشان دروغ‌هایی تا این اندازه تکراری، رو و ساده می‌گویند! شاید هم این بهانه‌های دروغین را به زبان آوردن جزئی از ادب و آداب اجتماعی ما ایرانیان باشد! گفتن‌اش برای خالی نبودن عریضه است، به‌علاوه، در میان ما، این برخورد خیلی طبیعی‌تر از هر برخورد دیگری است! و هر دو طرف قضیه ( در این‌‌جا راننده و پلیس) و بلکه طرف سوم هم (که «بیننده‌گان عزیز» هستند) این طوری راضی‌تر باشند! و ماجرا مثل همیشه به خوبی و خوشی ختم می‌شود؛ یعنی درست همان‌طور که همه‌مان انتظار داریم! اتفاق خاصی نیفتاده است…