۲۱ تیر، ۱۳۸۶

شهود معلمی و عدالت

من البته هرگز در موقعیت معلمی نبوده‌ام که بدانم ایستادن روبروی تعداد نسبتاً زیادی آدم چه حسی دارد، و نمی‌دانم کسی که در آن جایگاه ایستاده تا چه‌ حد نسبت به افراد مقابل‌اش اشراف دارد، یا طی یک ترم یا یک سال تحصیلی؛ گذشته از ارزیابی رسمی و تشریفاتی‌ای که به عمل می‌آورد تا چه حد شناخت نسبت به افراد مقابل به دست می‌آورد. چیزی که به نظرم می‌رسد و دست کم دو-سه جا از کسانی که در این موقعیت هستند شنیده‌ام این است که معلم به تجربه نسبت به شاگردان‌اش کم و بیش به شهود یا بینشی می‌رسد که فارغ از ارزیابی رسمی است و البته ممکن هست بر شیوه‌ی تفسیر معلم از ماحصل ارزشیابی رسمی‌ فرد هم تأثیر بگذارد و این موضوعی است که کاملاً به انتخابِ خودِ معلم بستگی دارد؛ به این که چه‌قدر به شهودش اهمیت بدهد یا چه‌قدر ارزشیابی رسمی را دارای اعتبار بداند.

فکر می‌کنم چیزی که ما –در جایگاه دانشجو یا دانش‌آموز- اغلب نادیده می‌گیریم، همین تأثیر شهود معلم در قضاوت‌اش هست. به حساب نیاوردن تأثیر عامل شهود، احتمالاً گاهی موجب سوء تعبیرها یا تشکیک‌هایی در مورد عادلانه‌ بودن رفتار معلم می‌شود.

سؤال این جا است که آیا معلم به نحوی می‌تواند مانع از چنین تشکیک‌هایی بشود؟ آیا تنها راه اثبات عدالت معلم، تکیه‌ی محض بر نتایج ارزیابی رسمی (امتحان کتبی) است؟ و آیا «هرگونه» امتحان کتبی‌ای، ولو این که به دقت کامل تصحیح شود و کل بار ارزشیابی دانشجو یا دانش‌آموز را به دوش بکشد، می‌تواند به مثابه‌ی ترازوی عدالت عمل کند؟ آیا اصلاً کارکرد مثبت این شهود (اگر دارد) آن‌قدر هست که ارزش زیر سؤال رفتن عدالت معلم را داشته باشد؟ و مهم‌تر از همه این شهود تا چه حد قابل اعتماد است؟

من فعلاً جوابی برای این سؤال‌ها ندارم...

۱۸ تیر، ۱۳۸۶

لیست کارها

اول این لیست بامزه را حتماً ببینید!


پست مزبور را چند روز پیش دیدم، آن روز فکر کردم «لیستِ کارهایِ در نوبتِ انجام» آدم‌ها چه‌قدر می‌توا ند شاخصی از ویژگی‌ شحصیتی آن‌ها و نوع نگاه‌شان به ساز و کارهای جهان و ارزیابی‌شان از توانایی‌های‌ خودشان و شیوه‌ی تفکرشان در مورد ارتباط این دو باشد. امروز به این فکر افتادم که احتمالاً بعضی ازدولتمردان ما هم چنین لیست‌هایی در جیب دارند! فرض کنیم چیزی شبیه این:


لیست کارهایی که باید انجام شود:
1- رسیدن به رشد اقتصادی ده درصد
2- رفتن به بازار سیاه هسته‌ای + خرید لوازم مورد نیاز غنی‌سازی اورانیم
3- انجام مانورهای تبلیغاتی داخلی و خارجی
4- کسب رتبه‌ی اول علم و فناوری در جهان
5- رساندن نرخ بیکاری به 1.02٪
6- مالاندن پوزه‌ی امریکا به خاک
7- ساختن بزرگ‌ترین کارخانه‌ی پتروشیمی جهان
8- محو اسرائیل از نقشه
9- اجرا کردن بزرگ‌ترین پروژه‌ IT دنیا
10- از بین بردن اعتیاد
11- از بین بردن آلودگی هوا
12- صادر کردن تکنولوژی‌های پیشرفته به اروپا
13- صادر کردن تکنولوژی‌های پیشرفته به امریکا
14- صادر کردن تکنولوژی‌های پیشرفته به ژاپن
15- تعطیل کردن مؤسسه‌ی نشنال جئوگرافی
16- تولید قدرمند‌ترین هواپیمای جنگی غیراقبل ردیابی با رادار قابل رقابت با انواع امریکایی آن
17- قرار گرفتن در لیست ده کشور برتر صنعتی جهان
18- کاهش نرخ طلاق
19- واردات جدید‌‌ترین تجهیزات حمل و نقل که فقط در یک یا دو کشور وجود داشته باشد
20- انجام دهن‌کجی به شورای امنیت و پاره کردن قطعنامه‌های آن در یک سخنرانی رسمی
21- ترویج صیغه
22- کاهش تصادف ماشین‌های سواری در جاده‌ها

تفاوتِ سطح کارهای در دست انجام ضمن فقدان هرگونه اولویت‌بندی و ارتباط‌های معنادار، و حتی عدم استفاده از ادبیات متناسب و مرتبط با هر موضوع، فقدان هرگونه زمان بندی و مرحله بندی ویژگی عمده‌ی چنین لیستی است.

۱۶ تیر، ۱۳۸۶

دو-سه تا از دوستانی که گاهی نگاهی به این‌جا می‌اندازند طی یک دو ماه اخیر پرسیده‌اند که آیا این‌جا هیلتر شده است؟ من دقیقاً نمی‌دانم از نظر فنی قضیه چه توجیهی دارد که اگر آدرس وبلاگ را بدون www در نوار آدرس تایپ کنیم آن پیغام کذایی «مشترک گرامی دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد» ظاهر می‌شود، و اگر به صورت کامل یعنیhttp://www.neemnegah.blogspot.com تایپ شود صفحه بدون مشکل باز می‌شود. این اتفاق ظاهرا دست کم سه جا در آی اس پی البرز افتاده، آی اس پی‌های دیگر را نمی‌دانم.
هیلتر کردن یک وبلاگ فکسنی کم خواننده ( که نصف هیت‌اش را هم از گوگل می گیرد!) و پاستوریزه‌ای مثل این‌جا کار مضحکی است!

۱۴ تیر، ۱۳۸۶

دو گزاره

1- مادر بودن، لحظاتی دارد که لذت زن بودن را به زن بازمی‌چشاند.
2- مادر بودن، زن بودن یک زن را تهدید نمی کند؛ بلکه «بودن» او را به چالش می‌کشد!

۱۲ تیر، ۱۳۸۶

کمین

در مسیر وقتی احساس می کنی پس از مدت ها به سطح نسبتاً همواری رسیده ای که با آرامش و احساس امنیت نسبی بشود روی‌اش گام برداشت، و وقتی برای مدتی هیچ سنگ بزرگی یا چاله‌ای یا صخره‌ای یا کوهی یا دره‌ای جلوی‌ راه‌ات سبز نشده است؛ حسی مبهم به سراغ‌ات می‌آید، حسی غریب از چیز ناشناخته‌ای که در کمین تو است، ترسی گنگ از حادثه‌ای که عنقریب، به ناگهان، بی‌هیچ آمادگی و مقدمه‌‌ای غافلگیرت کند و تو را و همه چیز را از هم بپاشد...

۰۶ تیر، ۱۳۸۶

نابرابری

آفتاب سر صبح توی صورت‌اش تابیده بود، کش و قوسی آمد و همان‌طور که دستش را زیر سرش روی بالش گذاشته بود، با چشم‌های باز و در سکوت به من نگاه می‌کرد؛ مثل اغلب اوقاتی که از خواب بیدار می‌شود و من دور و برش باشم.
صدای پسرک نمکی از توی کوچه به گوش‌اش رسید، بی‌مقدمه گفت: «هر کی شعرهاشو درست نخونه، باید بره بگه:آآآآآآی نمکیــــــه‌» این دو کلمه‌ی آخر را به طرز نمایشی و آهنگین و با لحنی بسیار شیرین ادا کرد. لبخند زدم، لبخندی تلخ، به سادگی ذهن کودکانه‌اش و به سهمگینی واقعیت... دخترک‌ام چه می‌داند که پسرک نمکی هرگز به مهدکودکی نرفته که مربی جوان و پرحوصله‌ای بارها شعر و دکلمه‌ای را برای‌اش تکرار کند و برای‌اش بگوید که اگر شعرهایش را درست نخواند نمکی می‌شود... دخترک‌ام چه می‌داند که چه آدم‌ها هستند که هرگز شعرهای‌شان را درست نخوانده‌اند و نمکی نشده‌اند...

۱۷ خرداد، ۱۳۸۶

اعجاز نفت

اگر نفت نداشتیم هزینه‌ی این حرف‌ها را آیا می‌توانستیم بپردازیم؟
اگر نفت نداشتیم آیا باز هم مصرانه می‌توانستیم بر این که «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» و «اسرائیل باید از صفحه‌ی روزگار محو شود» پای بفشاریم حتی به قیمت تحریم‌های متعدد؟
و روزی که نفت بالاخره تمام شود ... چه خواهیم کرد؟ بالاخره عقل‌مان را به‌کار خواهیم بست و رشد خواهیم کرد یا چیزی در حد کشوری بخت‌برگشته نظیر افغانستان یا پاکستان (با انرژی هسته‌ای یا حداکثر فرض کن بمب هسته‌‌ای) خواهیم بود؟

پ.ن: در حاشیه

۱۵ خرداد، ۱۳۸۶

وبلاگستان فارسی؛ بدون مردان

ظهور وبلاگ‌های فارسی، این فرصت را برای بسیاری از اقشار اجتماعی و طیف‌های فکری فراهم آورد تا ایده‌ها، تجارب واحساسات خود را که تا پیش از آن محلی عمومی برای طرح آن‌ها وجود نداشت، در ملاء عام عرضه کنند.
در این میان حضور پررنگ و جنجالی‌ زنان در وبلاگستان فارسی توجه بسیاری را به خود جلب کرد. در اوائل ظهور وبلاگ‌های فارسی، در حلقه‌هایی که بیش از دیگران ادعاهای روشنفکرانه داشتند و البته با تشویق و ترغیب‌های فراوان، برخی زنان وبلاگ‌نویس سفره‌ي دل گشودند و رازهای مگوی‌شان را در وبلاگ‌ها در معرض دید عموم خوانند‌گان آشنا وناشناس قرار دادند. آن‌چه به سنت‌شکنی و تابوشکنی -به ویژه در بیان مسائل مربوط به جنسیت- تعبیر می‌شد طرفداران فراوانی در میان زنان – و البته مردان!- یافت. مردان اما بیش‌تر در نقش مشوقان و تماشاگران مشتاق این حرکت ظاهر شدند.

نکته‌ی جالب این که علیرغم آن که زنان از احساسات و تجارب شخصی‌شان بسیار سخن گفتند اما مردان به لذت تماشاگری بسنده کردند! ‌آيا این به ‌آن سبب بود که پیش از این همه ی حرف‌ها و رازهای مگوی‌ مردان علناً در نوشته های‌شان منتشر و منعکس شده بود و حرفی برای گفتن نداشتند؟ یا برخی از احساسات و افکار مردانِ‌ دنیای وبلاگ‌های فارسی چنان خلاف ارزش‌های مد روز وبلاگ‌ها بود که ترجیح دادند آن‌ها را کتمان کنند؟! یا به صورت ناخودآگاه، به سبب ناتوانی در لمس ودرک عمیق‌ترین لایه‌های روح واحساس خود چیزی برای گفتن در این موردها نداشتند؟ یا در صورت توانایی در لمس و واکاوی احساسات و تجارب منحصرا مردانه‌ی خود قادر (یا مایل) به بیان آن‌ها نبودند؟ آيا در دنیای مردانه هیچ تابویی برای شکستن وجود نداشت (ندارد)؟ یا این تابوها و خطوط قرمز چنان پررنگ و سترگ بودند که کسی را یارای شکستن آن‌ها نبود؟ چه چیز مانع از آن می‌شد که مردان علیرغم آزادی و فراخی فضای وبلا‌گ‌ها، از تجربه‌ها و حس‌‌‌های منحصر به فرد دنیای مردانه سخنی نگویند؟

پ.ن: خاستگاه این نوشته، بحثی بود که درباره‌‌ی خشونت در خانواده علیه زنان در بین چندنفر از همکلاسی‌ها پیش آمد. یکی از آقایان همکلاسی معتقد بود که اولا درباره‌ی خشونت علیه زنان اغراق می‌شود (استدلال‌اش هم این بود که اگر این همه خشونتی که در آمارها گزارش می‌شود در جامعه علیه زنان وجود دارد چرا او آن‌ها را در اطراف خود نمی‌بیند؟!) و ثانیا چه بسیار خشونت‌هایی که از جانب مردان نسبت به همسران‌شان اعمال می‌شود که صرفاً جنبه‌ی واکنشی دارد. او در توضیح این بخش از گفته‌های خود اضافه کرد که مردان (از جمله خودش) نسبت به مهارت‌های کلامی زنان احساس ضعف می‌‌کنند واین می‌تواند منشاء برخی خشونت‌های فیزیکی مردان علیه زنان باشد.
این نکته‌ای بود که شخصاً‌‌ تا به‌حال ندیده بودم کسی به این صورت مطرح کرده باشدش و به نظرم بسیار قابل تأمل و اعتنا آمد.

۱۱ خرداد، ۱۳۸۶

تأملات پراکنده (1)

جامعه‌شناسی چه ادعایی می‌تواند داشته باشد؟ گاهی با نومیدی احساس می‌کنم «هیچ»!

چند روز پیش به ذهن‌ام رسید که جامعه‌شناسی یک جورهایی با «پزشکی» قابل قیاس است، و اگر این قیاس را کمی جدی بگیریم نتیجه این می‌شود که جامعه‌شناسی بهتر است –دست کم- «فعلاً» برود کشک‌‌اش را بسابد تا بعد ببینیم چه می‌شود!

پزشکی که جای پای‌اش را در علوم تجربی طبیعی محکم کرده امروز با همه‌ی پیشرفت‌های‌اش تقریباً هیچ کار درست و حسابی ازش برنمی‌آید! این حرف آیا جسورانه و قدرناشناسانه به نظر می‌آید؟ نه! متاسفانه کاملاً حقیقت دارد! پزشکی در درمان بیماری‌ها بسیار ناتوان‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم. پزشکی بیش‌تر بیماری‌ها را کنترل و مدیریت می‌کند تا درمان، گو این که گاهی در این کار هم موفقیت قابل عرضی به‌دست نمی آورد! گاهی هنر کند کمی به کمیت عمر پررنج و استرس بیمار اضافه کند بدون ارتقای کیفیت عمر به طرز قابل توجهی. نگاه کنیم به لیست بلندبالای بیماری‌هایی که انسان را رنج می‌ دهد: سرطان، ایدز، هپاتیت، دیابت، لوپوس، آلزایمر، پارکینسون، ام اس، آرتروز، بیماری‌های قلبی و عروقی، بیماری‌های مغز و اعصاب، بیماری‌های ساده و پیچیده‌ی ویروسی و ... چه می‌دانم ده‌ها بیماری غیرقابل درمان دیگر. درمان پیشکش، حتی در شناخت کامل مکانیزم‌ها و علل این بیماری‌ها هم درمانده. آن وقت جامعه‌شناسی که تکیه‌گاه نسبتاً محکمی چون علوم طبیعی را هم در اختیار ندارد چه حرفی برای گفتن می‌تواند داشته باشد؟ تبیین؟‍! توصیف؟ با همین نظریه‌های الکن و پر ایرادش؟! با همین روش‌های پر از نقص و ناکارمدش؟!

خوشبینانه‌ترین تفسیر این است که علم جامعه‌شناسی، هنوز بسیار بسیار جوان است...

۱۰ خرداد، ۱۳۸۶

همیشه

در پیش‌پاافتاده‌ترین یا سرنوشت‌سازترین تصمیم‌های زندگی، در روزمره‌ترین یا بلندمدت‌ترین؛ در خردترین یا کلان‌ترین برنامه‌ریزی‌ها، همیشه با یک مسأله‌ی بهینه‌سازی روبرویی. معادله‌ای هست که دست کم دو متغیر مستقل عمده دارد که دست بر قضا همیشه یک جور همبستگی «منفی» بین‌شان هست: با افزایش یکی، دیگری کاهش می‌یابد. برای ماکزیمم کردن تابع هدف، باید دنبال نقطه‌ی بهینه بگردی. و همیشه همین سخت‌ترین قسمت کار است؛ چه در مرحله‌ی ساختن پشتوانه‌ی تئوریک برای یک تصمیم‌ و چه در مرحله‌ی اجرا: پیدا کردن آن ترکیب بهینه و تلاش برای ماندن در آن نقطه و عدم تخطی!

روح بزرگ، قوی و جامع‌نگری می‌خواهد که این نقطه را بیابد و البته آن‌قدر فعال، پویا و انعطاف‌پذیر باشد که تابع بهینه‌سازی‌اش نسبت به متغیر زمان هم حساس باشد!

۰۳ خرداد، ۱۳۸۶

دانشگاه، آموزش، جامعه‌شناسی

جناب محمد فاضلی که دانشجوی دوره ی دکترا در دانشگاه تربیت مدرس است و به تازگی از فرصت مطالعاتی از لندن بازگشته، مطلبی در وبلاگش «سفر به دیگری» منتشر کرده با عنوان «ناکارآمدی جامعه‌شناسی ایران » (قسمت 1،2،3،4 ) خودش گفته این مطلب را 7 سال پیش نوشته، اما 7 سال زمان زیادی برای تغییر نیست(!) و نوشته‌اش هنوز خواندنی است.


دکتر سعید پیوندی هم در «نگاه از بیرون» مطلبی نوشته با عنوان «یادگیری و آموزش» که در آن بخشی از بحث های داخلی دانشگاهی را که در آن کار می کند پیرامون وضعیت عمومی آموزشی و اصلاحات روایت کرده است که به نظرم خواندنی است.


دکتر نعمت‌الله فاضلی هم مقاله‌ای با عنوان «جهانی شدن و آموزش عالی: نگاهی به روندهای جهانی در تحولات آموزش عالی و وضعيت آموزش عالی ايران » در «یادداشت‌های یک مردم نگار» درج کرده که قابل تأمل است.

۰۲ خرداد، ۱۳۸۶

به عنوان یک خواننده‌ی معمولی

«شرق» را دیدم، به نظرم کمی کم‌رمق‌ شده است. آیا می‌شود شک کرد که این حاصل غیبت محمد قوچانی است؟!

و «هم‌میهن» یک کار بدیع و غافلگیرکننده! سبک بعضی مطالب نشان استمرار تجربه‌های موفق در شرق است و بعضی تجربه‌هایی کاملاً جدیدند. صفحه‌آرایی‌ جسورانه و بی‌نظیر خصوصاً در صفحه‌ی اول بدون شک همتایی در میان روزنامه‌های ایرانی ندارد. البته طبق معمول حجم مطالب جذاب‌اش بیش از آن است که یک آدم معمولی بتواند در یک روز بخواند! هرچند می‌توان این‌طور تعبیر کرد که هدف جذب طیف گسترده‌ای از مخاطبان است.

وجود دست کم یک-دو تا روزنامه و یکی-دو تا هفته‌نامه و یک-دوتا ماهنامه‌ی حسابی –حتی اگر هر روز و هر هفته و هر ماه فرصت نکنی بخوانی‌شان- این دلگرمی را به‌ات می‌دهد که هر وقت دنبال دو کلمه مطلب درست و درمان و یک نشریه‌ی حرفه‌ای غیرتخصصی باشی؛ سریع پیدا می‌کنی و چند روزی چند ساعتی سرگرم‌ات می‌کند!‌‌ این لذت را فقط وقتی آدم حس می‌کند که چندسال نشریه‌ای باب تبع‌اش پیدا نکرده باشد یا به ندرت پیدا کرده باشد.

۲۶ اردیبهشت، ۱۳۸۶

...اما خودشو دوست دارم


1

دخمل معمولاً وقتی می‌خواهد بیرون برود در مورد لباس پوشیدن حساسیت زیادی نشان می‌دهد. از لباس فرم مهد هم زیاد خوش‌اش نمی‌آید و ترجیح می‌دهد لباس‌های معمولی که خودش دوست دارد بپوشد. یک روز مدیر مهد، او و چند بچه‌ی دیگرکه لباس فرم‌شان را نپوشیده بوده‌اند جمع می‌کند و به‌شان تذکر می دهد که از فردا همه باید لباس فرم‌شان را بپوشند. چنین اتفاقی برای دخمل تا به‌حال نیفتاده بود. علاوه بر این تا حالا او از طرف کس دیگری هم در خارج از خانه هرگز مورد عتاب قرار نگرفته، چون کارهایی که افراد در ردیف شیطنت و شرارت ارزیابی می‌کنند از او سر نمی‌زند (دست کم در بیرون از خانه!). ‌به همین جهت تذکر خانم «ک» او را شدیداً تحت تأثیر قرار داده بود تا حدی که دو-سه روزی هر روز صبح که می‌خواست به مهد برود با نگرانی از من می‌پرسید:«خانوم «ک» امروز هست؟» من علت این سؤال را نمی‌فهمیدم اما حدس می‌زدم که چیزناخوشایندی در ارتباط بین خانم «ک» و دخمل پیش آمده باشد. دست آخر با مربی‌اش در میان گذاشتم و او همین ماجرای لباس فرم را تعریف کرد.

2

پنجشنبه قرار است در مهد کودک یک جشن تولد دسته جمعی برای بچه‌ها برگزار کنند. دیروز دخمل داشت برای خودش نقشه می‌کشید:«مامان، من کلاه سفیدبرفی رو دوست دارم».(اشاره‌اش به کلاهی بود که عکس سفیدبرفی داشت و برای تولد خودش انتخاب کرده بود). ادامه داد:«من فقط کلاه سفید برفی می‌خوام، کلاه خانوم «ک» رو نمی‌خوام». منظورش این بود که کلاه‌هایی که مهد توی مراسم جشن تولد به بچه‌ها می‌دهد نمی‌خواهد. از شنیدن نام خانم «ک» کمی جا خوردم. معمولاً به ندرت او اسمی از خانم «ک» می‌برد، حالا چه‌طور سر قضیه‌ی کلاه تولد، یک دفعه سر و کله‌اش پیدا شد؟ فوراً یاد ماجرای لباس فرم افتادم و حدس زدم که احتمالاً هنوز سر آن ماجرا دلگیر است و از خانم «ک» می‌‌ترسد یا خوش‌اش نمی‌آید. داشتم فکر می‌کردم این حدس‌ام را با چه سؤالی تست کنم که خودش بعداز مکثی کوتاه اضافه کرد:«کلاه خانوم «ک» رو دوست ندارم، اما خودشو دوست دارم».


نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم. احساس بسیار شیرینی داشتم. این که بااین ظرافت توانسته بود احساسات‌اش را بشناسد و علیرغم فاصله‌ی کم، آن‌ها را از هم تفکیک کند، حسی از لذت و غرور به‌‌ام می‌داد. یک جورهایی بوی موفقیت به مشام‌ام می‌رسید. گرچه نمی‌دانم تفسیرم ازاین حرف کودکانه‌ی او تا چه حد قریب به واقعیت است اما اگر این حرف او به این معنی باشد که توانسته است بفهمد در این دنیا می‌شود چیزی که به نحوی مربوط به خانم «ک» است دوست نداشته باشد اما خودش را همچنان دوست داشته باشد؛ به نظرم اتفاق فرخنده‌ای است و موفقیتی برای من!

پ.ن: من حرف‌های کوکانه‌ی دخمل را خیلی با احتیاط تعبیر و تحلیل می‌کنم، خصوصاً اگر با فراوانی قابل ملاحظه‌ای آن‌ها را مشاهده نکرده باشم. از آن رو که گاهی می‌بینم بعضی والدین تفسیرهایی از گفتار و رفتار یک کودک خردسال ارائه می‌دهند که بیش‌تر مربوط به معناها، ادراکات و تجربه‌های دنیای بزرگسالی است. چنین کاری فقط نشان می‌دهد که والدین مذکور دچار توهم‌اند و تفسیرهای دلخواه‌ (و اغلب خوشایند)شان را به رفتار و گفتار کودک نسبت می‌دهند، و این تصویر واقع‌بینانه‌ای از کودک به‌دست نمی‌دهد.

۲۱ اردیبهشت، ۱۳۸۶

رنگ‌باخته

روی تابلوی رنگ باخته‌ی کنار جاده عکسی از شهید محمود کاوه نقش بسته بود و کنارش نوشته بود: «کجایند مردان بی‌ادعا». راستی کجای‌اند مردان بی‌ادعا؟! جست‌وجوی بی‌حاصلی است، نسل مردان بی‌ادعا منقرض شده است...

۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۶

فیلترینگ، این بار: موبایل

اخیرا شورای عالی انقلاب فرهنگی اطلاعیه ای صادر کرده مبنی بر این که در صدد «جلوگیری از تبادل داده‌ها و اطلاعات مغایر با قانون، شرع و اخلاق عمومی در سیستم MMS» است.در خبرهایی که در این مورد منتشر شده است[ + و + ] مطالب جالب توجهی آمده. یکی این که «صادق‌زاده، نماینده مجلس و رییس كمیته مخابرات معتقد است؛ پیام‌های sms و MMS بین دو فرد حقیقی در جریان است و بر همین اساس اعمال هرگونه كنترل بر آن، باعث نقض حقوق شهروندی كاربران تلفن همراه می‌شود. » گذشته از بعضی توجیهات و اظهارات محیرالعقول و «ظاهراً» فنی و کم و بیش طنزآمیزِ رئیس کمیسیون صنایع مجلس در این‌باره و خوش‌‌ذوقی خبرنگار سایت عصرایران در گیردادن به ایشان(!)، می‌شود به نکات قابل توجهی در این خبر اشاره کرد:

- این قضیه که یک مقام رسمی مانیتورینگ و فیلترینگ اطلاعات شخصی ملت را زیر سؤال ببرد، و کلاً این که اطلاعیه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی و موضوع حریم خصوصی مردم، در سطوح بالای حاکمیت تا این حد باز و محل تأمل و مناقشه واقع شود؛ اتفاق قابل ملاحظه‌ای است.

- این که حالا دیگر روشن شده است که فناوری MMSو SMS علاوه بر جنبه‌ی ارتباطی جنبه‌ی رسانه‌‌ای پیدا کرده نیز موضوع قابل توجهی است. اگر در جاهای دیگر دنیا که رسانه‌های نسبتاً آزاد وجود دارد، تکنولوژی‌های فوق تنها کارکرد ارتباطی داشته باشند؛ می‌شود نتیجه گرفت که در غیاب رسانه‌‌های آزاد، تکنولوژی ارتباطی‌ای نظیر تلفن همراه می‌تواند کارکردهای متفاوتی پیدا کند؛ از جمله کارکرد رسانه‌ای. در این مورد می شود تأمل کرد که چگونه پدیده‌های تکنولوژیک در زمینه‌‌های فرهنگی واجتماعی متفاوت ، ماهیت‌های متفاوتی می‌یابند و توسط کاربران بازتعریف می‌شوند...

۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۶

جهاد اکبر

چه لذتی دارد سر کردن در جزئی‌ترین و سلیقه‌‌ای‌ترین و شخصی‌ترین امور زندگی کسی، و بیش از آن: از موضع دانای کل راهکار‌های مشعشعانه، بی‌نقص، صد در صد علمی و مجرب ارائه کردن!
... و نیاز به چه جهاد اکبری دارد غلبه بر این کنجکاوی‌ها و وسوسه‌ها!

مادر خوب

1
صبح‌ها وقتی دخترک‌ام را به مهد می‌برم، گاهی با بچه‌های یک-دو ساله‌ای مواجه می‌شوم که توی بغل مربی مهد با نگاهی ملتمسانه و اشکبار به مادرشان نگاه می‌کنند و گاهی حتی بی‌تابانه سعی می‌کنند خودشان را از بغل مربی بیرون بکشند... و مادرها که با لبخندی زورکی، و با تردید و استیصالی که سعی در پنهان کردن‌‌اش دارند بچه را ترک می‌‌کنند، این را از چندبار برگشتن یا روی‌برگرداندن‌شان و چند کلمه‌ای که برای آرام کردن بچه با او حرف می‌زنند می‌شود حس کرد...
این حس منفی محصول چه چیز است؟ غریزه مادری؟ یا اجتماعی شدن در محیطی که خانواده و فرزند را اولین اولویت زندگی یک زن می‌داند، و زن-مادری را که در پی برآوردن نیاز خودش یا پیگیری میل‌اش به شکوفایی و پیشرفت باشد با احساس گناه و عذاب وجدان مواجه می‌کند؟


2
دخترک غیر از مواقعی که توی مهد به سر می‌ برد، در بقیه‌ی روز با علاقه و دلبستگی از آدم‌ها و اتفاقات توی مهد حرف می‌زند، انگار آن‌ها خانواده‌ی دوم او هستند. گرچه گاهی از شیطنت‌های بعضی همکلاسی‌های‌اش شاکی و دلخور می‌شود، اما این باعث نمی‌شود که هر روز در حالی پا توی مهد بگذارد که گل از گل‌‌اش شکفته، و کاملاً شاد و راضی به نظر می‌رسد. حتی اگر قبل از رفتن به مهد، به بهانه‌‌ای کلاه‌مان توی هم رفته باشد؛ همین که پای‌اش را توی حیاط مهد می‌‌گذارد انگار همه چیز را فراموش می‌کند و شادی کودکانه دوباره در چهره‌اش موج می‌زند... وقتی توی خانه، با شور و اشتیاق از مربی‌اش حرف می‌زند و حرف‌های‌اش را مثل آيه‌های آسمانی کلمه به کلمه تکرار می‌کند،‌ نفس راحتی می‌کشم... خیال‌ام راحت می‌شود که محیط مهد را دوست دارد و در کنار آن آدم‌ها احساس آرامش می‌کند...
با همه‌ی این‌ها، هنوز گاهی وقتی کسی با نگاهی که بوی سرزنش و قضاوت منفی می‌دهد ازم می‌پرسد: «مهد می‌ذارینش؟... از سه سالگی؟ چه زود!» احساس بدی به‌ام دست می‌دهد. این فشار گاهی آ‌ن‌قدر اذیت‌ام می‌کند که حتی فراموش می‌کنم زندانی کردن بچه‌ای که میل به بودن در میان جمع و تعامل با دیگران را دارد چه قدر ظالمانه است، و با حماقت بابت ظلمی که به کودک‌ام روا نکرده‌ام احساس گناه می‌کنم!!! این احساس محصول چه چیز است؟

۱۲ اردیبهشت، ۱۳۸۶

ضمن عرض تبریک و شرمنده‌گی!

معلم‌ها سه دسته‌اند:
1) آن‌هایی که از ایشان درس می آموزی.
2) آن‌‌ها که از ایشان حتی درس هم نمی‌آموزی!
3) ... و البته آن‌ها که علاوه بر درس چیزهای دیگری هم می‌آموزی.

***
باید بگویم به نظرم «معلمی» هنری است که هر معلمی ندارد.

یادِ استاد...

قیافه و منش پدربزرگ‌وارش با دانشجوها، باعث شده بود مورد احترام فوق‌العاده و بی‌نظیر همه‌ی دانشجویان باشد -تأکید می‌کنم «همه»...
دو سال بعد از مصاحبه‌ای که برای نشریه‌ی دانشجویی‌مان با او داشتم؛ شاگردش شدم.
... هنوز تردید دارم که باور کرده باشد حرف‌‌هایی که توی دفترش در جواب‌اش گفتم وقتی ازم پرسیده بود: «شما آدمی نیستید که من دو سال پیش دیدم، چه مسأله‌ای پیش آمده؟» و بعد برای این که احساس راحتی بکنم اضافه کرده بود:«...خوب دانشجوها زیاد پیش من میان و حرف میزنن از مسائل‌شون... از زندگی‌شون...»
... راست‌‌اش هنوز یک‌جورهایی بابت دروغ‌هایی که آن روز به‌اش گفتم شرمسارم و احساس عذاب وجدان می‌کنم! آن همه حسن نیت و آن همه دقت نظر و اهمیتی که دانشجوی سر کلاس‌اش برای‌اش داشت هنوز به نظرم شگفت‌آور است، و آن زمان بود که فهمیدم دانشجوها که با سخت‌گیری تمام به استادها نمره می دهند (و نیز کارکنان شرکت تولیدی بزرگی که داشت) چرا این همه از او به بزرگی یاد می‌‌کنند... به یادماندنی‌ترین و تأثیرگذارترین معلمانی که داشته‌ام رابطه‌ی مرسوم و مکانیکی معلم- شاگردی را در هم شکسته‌اند... شاید برای همه این‌طور باشد...