۱۶ شهریور، ۱۳۸۶

هر ایرانی، یک مدرک دانشگاهی

وزارت علوم به گسترش بی‌سابقه‌ی آموزش عالی افتخار و استناد می‌کند به این که در حال نیل به این مقصود است که هر دانش‌آموزی که از دبیرستان فارغ‌التحصیل می‌شود بالاخره در جایی (دانشگاه دولتی، آزاد، غیرانتفاعی، پیام‌نور، علمی-کاربردی ..) ادامه‌ی تحصیل دهد، فارغ‌التحصیل شود و مدرک بالاتر کسب ‌کند. وزارت علوم ظرفیت دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد را به سرعت افزایش می‌دهد و ظاهراً عطش مدرک را در جامعه فرو می‌نشاند: هر ایرانی، یک مدرک لیسانس. و لابد به زودی: هر ایرانی، یک مدرک فوق لیسانس، و کسی چه می‌داند شاید روزی: هر ایرانی، یک مدرک دکترا!

کمیت‌گرایی افراطی که هیچ توجهی به کیفیت فرایند و خروجی ماشین آموزش عالی نمی‌کند نتایج شگفتی نداشته و نخواهد داشت. از دانشگاه‌ها نه محصول علمی‌ای متناسب با رشد کمّی آن‌ها خارج می‌شود و نه فارغ‌التحصیلانی که گرهی از کار فروبسته‌ي خود یا مملکت بگشایند. وضعیت اشتغال فجیع‌تر از آن است که داشتن مدرک لیسانس یا فوق‌لیسانس امتیازی برای دارنده‌ی آن در اشتغال به شغلی محسوب شود، یا لزوماً به مثمر ثمر و منشاء اثر بودن در رشد و توسعه‌ی کشور منجر شود.

با این همه اما تولید بی‌رویه‌ و بی‌هدفِ مدرک به نظرم نتایج میمونی نیز دارد. به تعبیر رابرت مرتون دارای «کارکردی پنهان» است: سقوط ارزش مدرک. با افزایش عرضه‌ی مدرک از جانب دارندگان آن، مدرک ارزش خود را به مرور از دست خواهد داد و کیفیت و کارایی نیروی انسانی – فارغ از مدرک‌اش- ارزش حقیقی خود را بازخواهد یافت.

این البته بر این پیش‌فرض مبتنی است که سیستم بوروکراتیک آن‌قدر فاسد نباشد که شایسته‌سالاری تنها به شعاری خوش‌آوا در سخنرانی‌ها تبدیل شده باشد و رابطه‌ها و توصیه‌ها تنها (یا عمدتاً مهم‌ترین) کانال ورود به موقعیت‌های حرفه‌ای باشد.

۱۴ شهریور، ۱۳۸۶

جدی نگیرید

تازگی متوجه شده ام بعضی کارها را که افراد دور و برم به راحتی انجام می‌دهند من زیادی جدی می‌گیرم و خودم را زیادی برای -به زعم خودم- درست و دقیق انجام دادن‌شان به زحمت می‌‌اندازم! باید در مورد «میزان جدی گرفتن» امور بیش‌تر فکر کنم و چه‌بسا در رویه‌ام تجدیدنظر کنم!
ولی اگر بدانید برای آدمی که یک عمر جدی بوده است، جدی نگرفتن چه کار سختی است... !

۱۳ شهریور، ۱۳۸۶

مادر سپیــــــــــد

از این همه انرژی و شور و شوقی که از سطر سطر نوشته‌هاش می‌ترواد، به شدت لذت می‌برم، از این همه بوی زندگی و امید و روشنی که از کلمات‌اش لبریز می‌شود احساس به‌غایت خوشایندی به‌ام دست می‌دهد. به خودم نگاه می‌کنم که علی‌رغم این که دو سال اخیر احساس سرخوشی مداومی داشته‌ام، و نسبت به خیلی‌های دیگر و خیلی وقت‌های دیگر از گذران روزگار راضی و دلشاد بودم و روزهای پرامید و انرژی را گذرانده‌ام، اما در برابر او احساس حقارت می‌کنم.

او یک مادر است اما می‌توانم به جرأت بگویم با همه‌ی مادرهایی که تا حالا دیده‌ام فرق دارد. وبلاگ او فقط حرف‌های آدمی از سر وقت‌گذرانی، یا ضجه و مویه و شکایت و ناسزا به این و آن، یا انواع ژست و پزهای مختلف (اعم از جازدن خود در طبقه‌ی اجتماعی یا اقتصادی بالاتر و نمایش های خودپسندانه‌ی رایج و ...) نیست. او آدمی اهل عمل است و همین است که او را در میان ما متمایز می‌کند. داشتن سه فرزند که یکی نوزاد، یکی خردسال و یکی روشندل است او را بازنمی‌دارد از این که مدام در فکر برنامه‌ریزی برای این بچه‌ها، خصوصا فرزند روشندل و همکلاسی ها و هم‌مدرسه‌ای هاش باشد. حسن و همکلاسی‌هاش به نظرم لذتی که از کودکی و آموزش می‌برند از خیلی‌ از بچه‌های هم‌سن و سال‌شان بیش‌تر است. به مادر سپید جز ستایش و تبریک چیزی نمی‌توان گفت.

۱۱ شهریور، ۱۳۸۶

وقت: داشتن یا نداشتن، مسأله این است

می‌گویم:«وقت نکردم انجام‌اش بدهم»، می‌گویی:«وقت ندارم»، می‌گوید: «وقت نشد».

واقعیت این است که وقت برای همه همان بیست و چهار ساعت در شبانه‌روز است، نه کم‌‌تر و نه‌بیش‌تر، و هر کسی به زعم خودش در این بیست و چهار ساعت کارهای مهمی برای انجام دادن دارد. اما چه طوری است که بعضی‌ها «وقت می‌کنند» بعضی کارها را انجام دهند و بعضی «وقت ندارند»!؟ یا برای بعضی کارها «وقت داریم» و برای بعضی کارها هیچ وقت، وقت نداریم؟! قضیه این است که نظام تخصیص زمان و اولویت‌بندی کارها برای هر کسی متفاوت است و ما بسته به ارزش، اهمیت و لذتی که برای هر کاری قائل هستیم وقت به آن اختصاص می‌دهیم. پس صادقانه‌تر این است که به جای «وقت ندارم» مثلا بگوییم «این کار برای من در اولویت‌ نیست» یا چیزی از این دست!

۰۸ شهریور، ۱۳۸۶

پارادوکس مسواک زدن

از وقتی ماجرای میکروب‌هایی که لای دندان‌ها هستند و اگر مسواک نزنیم دندان‌های‌مان را می‌خورند برای‌اش گفته‌ام هر شب بلااستثنا و بدون تقاضا و تمنای من مسواک می‌زند؛ حتی اگر شدیدا‌ خواب‌اش بیاید یا بیرون بوده باشیم و توی ماشین خواب اش برده باشدد. تا یکی دو ماه پیش هر شب من دندان‌های‌اش را مسواک می‌زدم و خیال‌ام از این بابت راحت بود.‌ اما اخیرا اصرار دارد که خودش مسواک بزند؛ مثل خیلی از کارهای دیگری که دوست دارد خودش انجام دهد و اگر در حد توان‌اش باشد با بردباری (که گاهی اصلاً آسان نیست!) به‌اش فرصت می‌دهم خودش انجام بدهد. از این که احساس توانایی و استقلال کند و از این که واقعاً مستقل باشد لذت می‌برم، هرچند در عمل گاهی تعلل کردن‌هاش و تلف شدن وقت‌ام حوصله‌ام را سر می‌برد. اما در مورد مسواک زدن قضیه فرق می‌کند. خودش خیلی کوتاه و ناقص مسواک می‌زند و به هیچ عنوان اجازه نمی‌دهد من برای‌اش مسواک بزنم.

در بچه‌داری (اگر معنی‌اش را فقط تر و خشک کردن بچه نگیریم) همیشه با یک تناقض مواجه‌ایم؛ تناقضی که حالا اسم‌اش را می‌‌گذارم «پارادوکس مسواک زدن». کدام‌یک ارزش بیش‌تری دارد؟ پاسخ‌گفتن به میل کودک به استقلال، و احترام به غرور و تقویت اعتماد به نفس او، یا حفظ امنیت و سلامت او به هر شکلی که ممکن باشد. گاهی به جای شق اول سؤال فوق، چیزهای دیگری هم می‌تواند قرار بگیرد: رشد خلاقیت، تقویت مهارت‌های تعامل، تصمیم‌گیری، محاسبه و مسؤولیت‌پذیری، امکان تجربه‌های تازه، کسب مهارت‌های جدید و ... . گاهی قضاوت کردن در این مورد که شق اول «پارادوکس مسواک زدن» مهم‌تر است یا دومی، یا تأثیر کدام یک در زندگی او بلندمدت‌تر یا عمیق‌تر است واقعاً مشکل و شاید غیرممکن باشد. و همین است که فرزندپروری را کاری پیچیده و طاقت‌فرسا می‌کند. و به‌نظرم هر چه بچه بزرگ‌تر می‌شود و وابستگی‌اش از لحاظ فیزیکی و جسمانی به والدین کم‌تر می‌شود و توانایی‌های جسمی و ذهنی و پیچیدگی‌های ذهنی‌اش بیش‌تر می‌شود، این معماهای پارادوکسیکال پیچیدگی‌های بیش‌تری می‌یابند.

۰۶ شهریور، ۱۳۸۶

دستور زبان عشق

خواننده‌ی پیگیر و حرفه‌ای شعر نیستم. اما مثل هر غیرحرفه‌ای دیگری، از بعضی چیزها و کسان خوش‌ام می‌آید. قیصر امین‌پور یکی از آن‌ها است. او را از نوجوانی‌ام در «سروش نوجوان» می‌شناسم و می‌خوانم. مجموعه‌ی شعر جدیدش با نام «دستور زبان عشق» چاپ شده که به اندازه‌ی کتاب پیشین‌اش «گل ها همه آفتابگردان‌اند» برای من خواندنی و لذتبخش بود.

لحن طنز و کنایه‌آمیز بعضی شعرهاش را دوست دارم؛ و بسیار بیش از آن، تجربه‌های اصیل و ناب انسانی‌ای که در بعضی از آن ها تصویر می‌کند را. یک نکته‌ی جالب هم این که دو-سه تا طرح ضدجنگ در این مجموعه هست با عنوان «طرحی برای صلح» که تأمل انگیز بود به‌نظرم. باید دو دهه از جنگی توانفرسا بگذرد تا بهترین آثار ضدجنگ ساخته شود («گیلانه» را که دیده‌اید)، و چه کسی جز ملتی که که سه هزار روز، بی‌وقفه، جنگی تمام‌عیار را در خانه‌ی خود تجربه کرده است می‌تواند سرود ضدجنگ را بهتر بسراید؟


انتخاب از میان شعرهاش سخت است اما این دو تا از شعرهایی که من دوست داشتم:


سفر ایستگاه

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چه‌قدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این این قطارِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته تکیه‌ داده‌ام

***


نام گمشده

دلم را ورق می‌زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده‌ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- منِ شعرهایم که من هست و من نیست-

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا- ناشناس تمام غزل‌ها-

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟

۰۱ شهریور، ۱۳۸۶

داوری ارزشی


آیا فارغ از قضاوتِ ارزشیِ چیزها و کسان اصلاً می‌شود زیست؟

بعید می‌دانم بشود، و به‌نظرم کمی ریاکارانه می‌آید اگر بگوییم می‌توانیم بدون قضاوت ارزشی چیزها و آدم‌ها آن‌ها را به تماشا بنشینیم، شاید صادقانه و فروتنانه تنها بشود گفت:«قضاوت ارزشی می کنم ولی بر زبان نمی‌آورم». و اگر از این هم خودساخته‌تر باشی می‌توانی بگویی:«قضاوت ارزشی می‌کنم اما در جهت‌گیری‌‌های‌ام در مورد آن شخص و رفتارهای متقابل‌ام با او (یا در غیاب او آن‌چه به وی مربوط است) این قضاوت را دخیل نمی کنم»

اما آدم اجتماعی را از قضاوت گریزی نیست چون از ارزش‌گذاری ناگزیراست. انسان اجتماعی بدون نظام ارزشی وجود نمی‌تواند داشته باشد.

۲۶ مرداد، ۱۳۸۶

فرجام کار

اگر جناب احمدی‌نژاد بتواند موضوع بنزین را بدون این که به وضعیتی شدیداً بغرنج در کشور بینجامد (مثلاً مجبور شود به آزاد کردن بنزین تن بدهد و تبعاً به تورمی کمرشکن بینجامد) پیش ببرد، باید در مورد تلقی بی‌تدبیری که در موردش وجود دارد تجدیدنظر کرد. مسأله‌ی بنزین از جنس مسائلی چون رابطه با امریکا و اسرائیل و کمک به سوریه و لبنان نیست که مردم کاملاً از نزدیک و با چشم‌های خودشان نتوانند تأثیرش را بی‌واسطه و فوری ببینند، بنابراین کاملاً پتانسیل این را دارد که نارضایتی گسترده ایجاد کند. بنابراین اگر او بتواند (چنان که خودش می‌گوید: ما می‌توانیم!) جنجال پیچیده‌ی بنزین را به نوعی –نه لزوماً تمام و کمال و بی‌نقص- مهار کند، بی‌تردید شایستگی این را دارد که یک دوره‌ی دیگر رئیس جمهور بشود. و البته اگر نتواند؛ از لحاظ سیاسی گور خودش را کنده است.

۲۱ مرداد، ۱۳۸۶

بالاخره ما نوکریم یا ارباب؟

«به شكل نادرستي مي‌گويند «ما نوكر ملت هستيم.» ملت نوكر نمي‌خواهد، دوره نوكري گذشته، ملت آدم عاقل مي‌خواهد كه برايش كار كند.
اين چه اربابي است كه هميشه چشمش به دست نوكرش است. ميليون‌ها ارباب و چند نفر نوكر براي اداره كشور كارساز نيست! اينكه مي‌گويم مفهوم كلمات از بين رفته، به همين علت است. تا جايي كه يادمان است، هميشه نظام ارباب و رعيتي مذموم بوده، چون نوكر دست به سينه ارباب مي‌ايستد، اما الآن مي‌بينم آن آقايي كه نوكر است مي‌رود، ارباب‌ها برايش هورا مي‌كشند و به او نامه مي‌دهند كه مشكل ما را حل كن. يك نوكر داريم و ميليون‌ها ارباب! »

متن فوق برشی است از مصاحبه‌ی عباس عبدی با روزنامه اعتماد (13مرداد86) با عنوان «دولت جدید و تخم مرغ شانسی» که تحلیلی است بر عملکرد اصلاح‌طلبان و نیز نگاهی به‌ نقش تعیین‌کننده‌ی نفت در ساخت سیاسی کشور و ایده‌ی توزیع مستقیم درآمد نفت.

۲۰ مرداد، ۱۳۸۶

تجربه‌ی زیسته

پانزده سال پیش رفتارش جور دیگری بود، انگار هیچ فکر نمی‌کرد که یک جورهایی نسبتی پدرانه با من دارد، حالا بعد از آن گسست و بازگشت دوباره، نگاه‌‌اش و لحن‌اش چه‌قدر مهربان و ملاحظه‌کارانه و گاهی حتی شاید ندامت‌آمیز است. آیا نگران فروپاشیدن همین ارتباط متزلزل است؟ یا این تفاوت لحن و نگاه، محصول مراوده با دختران‌اش است که حالا دیگر بزرگ شده اند و خوب از نزدیک می‌بیند که بسیار متوقع‌تر، شورشی‌تر و تند و تیزترند؟

گذر زمان درس‌ها به ما می‌آموزد، افسوس که همیشه «ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود»...

۱۸ مرداد، ۱۳۸۶

جنایت روزنامه‌ای

مدتی خواننده‌ی پر و پاقرص صفحه‌ی حوادث روزنامه ها بودم، هنوز هم کم و بیش هستم. حالا دیگر کمی هم ادعای تخصص در تحلیل و تفسیر حوادث روزنامه‌‌ای را پیدا کرده‌ام! در ضمن معتقدم خواندن صفحه‌ی حوادث برای هر آدمی که توی جامعه رفت‌وآمد دارد لازم است!

این روزها صفحات حوادث خیلی پر رونق‌اند، پر از قتل‌های جورواجور: زنجیره‌ای، سازمان‌یافته، تصادفی،‌ تجاوز، شیادی به روش‌های محیرالعقول و ... .

زمانی نگران بودم که خودم یا نزدیکان‌ام قربانی یکی از این قتل های قساوت‌بار بشویم! از آن‌ها که طرف را بعد از قتل با کاردِ قصابی مثله می‌کنند و توی پلاستیک سیاه می‌گذارند سرکوچه که رفتگر ببرد! کابوسی بود! حالا اما چنین دلهره‌ای ندارم. بسیار بعید ونادر می‌دانم که آدمی زندگی سالم و معمولی‌ای داشته باشد و ضمناً جامعه را هم کم و بیش هوشیارانه بشناسد و آن وقت درگیر ماجراهای عجیب و غریب و جنایت‌های «صفحه‌ی حوادث پُرکن» بشود. این استنتاج، حاصل چند سال به دقت دنبال کردن صفحات حوادث و تجزیه و تحلیل این داده‌ها است!

اما برای دخملک‌ام همیشه نگران‌‌ام. او دست کم تا سال‌ها نمی‌تواند چنین شناختی که یک آدم بالغ به تجربه (شخصی یا غیرشخصی) حاصل کرده است به‌‌دست ‌آورد. گاهی به خودم دلگرمی می‌دهم که این بچه‌ها و ونوجوان‌هایی که موضوع صفحه‌ی حوادث شده‌اند احتمالاً والدینی داشته‌اند که توجه کافی به امور بچه‌شان و نیز تغذیه و توجیه فکری‌‌شان نداشته‌اند. آیا در جامعه‌ای که صفحه‌ی حوادث روزنامه‌هاش دائماً حسی از ناامنی را به تو القا می‌‌کند می‌توانی با چنان دلگرمی‌‌ای دلخوش باشی؟ در عصری که کودکان و بزرگسالان در رسانه‌های متکثر و بی‌در و پیکر غوطه‌ورند، گروه همسالان نیز ازلحاظ منش یکدستی سال‌های پیشین را ندارد، و به مدرسه هم امیدی نیست؛ آیا هنوز هم می‌توانیم مطمئن باشیم که اگر بنیان فکری مورد نظر را در بچه ایجاد کنیم؛ این ضامن امنیت و سلامت او در دنیای پرتلاطم پیش رو است؟

علیرغم تردیدهای گاه و بیگاه، من هنوز به مثبت بودن پاسخ سؤال فوق خوش‌بین‌ام.


بهانه

۱۴ مرداد، ۱۳۸۶

دانشگاهی، جاسوس، دیپلمات یا فوتبالیست

1. تلویزیون طی دو شب با آب و تاب و شرح و تفصیل، اعترافات هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و کیان تاجبخش را پخش می‌کند.

2. طی روزهای بعد چندین روزنامه چاپی و سایت‌های متعدد خبری و غیرخبری در بیش از 180 صفحه روی اینترنت اعترافات کیان تاجبخش را منتشر کردند که در آن از ترجمه‌ی کتابی از پاتنام درباره‌ی «سرمایه اجتماعی» سخن گفته است. طرفه آن که همه‌ی این سایت‌ها «پاتنام» بخت‌برگشته را «پاتلان» نامیده بودند!

3. دیروز وقتی برای گفت‌وگو با استاد در مورد موضوع پایان‌نامه صحبت می‌کردم، احساس کردم تلویحاً از موضوعاتی که به نوعی با سرمایه‌ی اجتماعی مرتبط هستند طفره می‌رود. و علیرغم این که قبلاً در این مورد اظهار علاقه کرده بود اینک تمایلی به این قضیه نشان نمی‌داد. او به ظرافت سعی می‌کرد نشان دهد که سیاسی شدن «سرمایه اجتماعی» (به مدد ماجرای اعترافات!) می‌تواند هم برای استاد و هم برای دانشجو ریسک‌آمیز واسباب دردسر بشود! ... دارم مفهوم آزادی آکادمیک را مزمزه می‌‌کنم.

4. وقتی ماجرای پاتلان به جای پاتنام را برای‌ ایشان تعریف کردم، استاد به مزاح فرمودند:«حالا تصور کن پاتلان، نام سفیر یا دیپلمات یک کشور اروپای غربی در فلان کشور جهان سومی باشد! آن وقت قضیه چه‌قدر می‌تواند کش بیاید و چه چیزهای دیگری ازش دربیاید!» نزدیک بود از این سناریوپردازی هوشمندانه‌اش از خنده منفجر شوم. کاملاً درک می‌کردم چه می‌گوید! چنین اتفاقی می‌توانست به کلی خبر و مقاله وتحلیل در روزنامه‌ي کیهان ونشریات پرتو و یالثارات و ...، صدور بیانیه‌های مختلف، تعطیلی دروس حوزه، تظاهرات، کشیده شدن ماجرا به تریبون نمازجمعه تهران، امضای طومار و الخ منجر بشود.

پ.ن1: خاطرنشان می‌شود که این استاد عزیز من، از مثبت‌اندیش‌ترین استادهایی است که در گروه داریم. تا به حال چنین طنز تلخی ازش نشیده بودم و تا به‌حال این جور خسته و دل‌زده ندیده بودم‌اش. دل‌ام گرفت.

البته ایشان حرف‌های دیگری هم زد که ترجیحاً سانسور می‌شود!

پ.ن2: دفعه‌ی پیش که راجع به اعترافات نوشتم می‌خواستم بنویسم این برنامه چند دسته را خطرناک توصیف کرد: دانشجویان، دانشگاهیان و روشنفکران، زنان، و روزنامه‌نگارها.

پ.ن4: وقتی تنظیم‌کننده‌گان خبر اعترافات در ده‌ها سایت خبری، روزنامه و خبرگزاری (که قشر فرهنگی مملکت هستند) حتی نامی از پاتنام نشنیده باشند که دست کم نام‌اش را درست بنویسند به‌نظرم نباید این‌قدرها هم نگران تأثیر افکار این اندیشمندان قلم‌به مزد استکبار جهانی بود! همیشه فکر می‌کنم چرا این‌قدر در مورد انتشار کتاب سخت‌گیری و ابراز نگرانی می‌شود وقتی تیراژ کتاب‌های غیر ادبی و قران و دعا، به زحمت به 2000 می‌رسد.

پ.ن3: یک سرچ کوچولو در ویکی‌پدیا نشان داد که خوزه آنتونیو پاتلان یک فوتبالیست مکزیکی است! آخیش خیال‌ام راحت شد!

۰۸ مرداد، ۱۳۸۶

زنان همیشه عاشق!

راست‌اش کم‌تر پیش می‌آید که خواننده‌ی دائمی وبلاگی بشوم که صرفاً روزنوشت‌های نویسنده است، مگر شخصیت و نوع نگاه نویسنده جذابیت خاصی برای‌ام داشته باشد. گاهی هم اما به لینکی یا به آشنایی‌ای دور یا نزدیک در جایی روی نت یا خارج از آن، نگاهی به وبلاگ‌های روزنوشت‌ می‌اندازم. نکته‌ای که اخیراً توجه ام را جلب کرده این که غالباً زنان متأهلی که تا به حال وبلاگ‌های‌شان را خوانده‌ام در روزنوشت‌هاشان به شدت و گاه با ظرافت سعی دارند به خواننده حالی کنند که عاشق دلخسته‌ی همسران‌شان هستند! حتی اگر بدانند بعضی خواننده‌گان‌شان هم می‌دانند که واقعیت آن طور که ادعا می‌کنند نیست!
اما مسأله اصلاً این نیست که در واقعیت چنین عشق ناب و بی‌قید و شرطی در زندگی ایشان وجود دارد یا ندارد. مسأله اصراری است که برای قبولاندن این موضوع به خواننده به خرج می‌دهند!
در وبلاگ‌های مردان اما چنین اشاراتی ندیده‌ام (جز یک مورد آن هم بسیار گذرا). مردان به ندرت در نقش «همسر» در وبلاگ‌های‌شان حرف می‌زنند. (چرا؟)
آیا این ابراز عشق توسط زنان تنها بیان احساسات ناب شخصی درحضور جمع است؟! من به شدت تردید دارم که چنین باشد. این تظاهرات عاشقانه برای این زنان در وبلاگ‌های‌شان به نظرم واجد معناها و کارکردهای گسترده‌تری است...

پ.ن: نمی‌دانم آیا زمانی جسارت این را خواهم یافت که در این مورد دراین جا چیز بیش‌تری بنویسم یا نه...!

۰۴ مرداد، ۱۳۸۶

دوربین مخفی و مسؤولیت اخلاقی

یک سؤال این است که آیا این برنامه‌هایی که با مضمون«دوربین مخفی» تولید و پخش می‌شود اخلاقی هستند؟ یعنی آیا کنش و واکنش‌های آدم‌ها را بدون اطلاع‌شان ضبط کردن و بعد نشان دادن به ملت (به صورت اصلی یا با شطرنجی کردن چهره‌ی افراد) کاری اخلاقی است؟
برای من معمولاً این برنامه‌های دوربین مخفی که یک محرک غیرعادی یا غیرمنتظره می‌گذارند تا ببینند آدم‌ها چه‌طور واکنش‌‌ نشان می‌دهند تا مردم را به این وسیله بخندانند به هیچ‌وجه جالب و خنده‌دار نیست! اصلاً محتوایی ندارد که بخواهد آدم را بخنداند. شاید کسی از صدای خنده‌ای که روی این‌جور برنامه‌ها پخش می‌شود خنده‌‌اش بگیرد البته!
اما برعکس از دوربین مخفی‌ای که کنش‌های معمولی و روزمره‌ی ما را ثبت می‌کند و مثل آینه در برابرمان می‌‌گذارد به شدت خوش‌ام می‌آید! این فیلم‌ها خیلی به‌نظرم تأمل‌برانگیز است، تصویر خود ما را به خودمان نشان می‌دهد و گاهی بعضی‌های‌مان را به بعضی دیگر، فرقی نمی‌کند. ما را وامی‌دارد که رفتار خودمان را بازبینی کنیم؛ با دقت و تمرکز و تأمل بیش‌تر، فارغ از غبار عادت و روزمرگی، فارغ از حواشی نامربوط و برهم‌زننده‌ی تمرکز حواس و فکر.

باید اضافه کنم به عقیده‌ی من تا زمانی که افراد نمایش‌داده‌شده قابل شناسایی نباشند از لحاظ اخلاقی مسؤولیتی متوجه سازنده یا پخش‌کننده‌ نیست. به علاوه بسیار بعید به‌نظر می‌رسد سازندگان چنین برنامه‌هایی در پی یک کنجکاوی صرفاً شخصی توجه مخاطبان‌شان را به رفتار کسی در یک موقعیت روزمره جلب کنند! چنین برنامه‌هایی ژانر یا محملی برای نقد اجتماعی هستند. یک «کنجکاوی شخصی» نمی تواند موضوع ابزاری که ماهیت رسانه‌‌ای دارد قرار بگیرد؛ خواه تلویزیون باشد یا وبلاگ، و ارزش چنین برنامه‌هایی در جلب توجه مخاطب دقیقاً در همین نکته نهفته است. مخاطبی که چنین نکته‌ای را درک نکند از ماهیت رسانه‌ای تلویزیون یا وبلاگ غفلت کرده است.

کامنت

در مورد دیگر سرویس‌ دهنده‌های وبلاگ نمی‌دانم؛ اما بلاگر(عزیزم!) سرویس جالبی را یک دو سالی است که اضافه کرده که توسط آن می‌شود بدون مراجعه به صفحه‌ی وبلاگ و خیلی سریع‌تر، از کامنت‌هایی که گذاشته می‌شود مطلع شد. این سرویس، کامنت‌های بازدیدکننده‌گان را بلادرنگ به آدرس ایمیلی که صاحب وبلاگ به آن داده است ارسال می‌کند.
بدین ترتیب بهتر است کامنت مربوط به هر مطلب را در زیر همان مطلب بنویسیم، چون به هر حال حتی اگر در پستی مربوط به چند ماه پیش کامنت گذاشته شود، صاحب وبلاگ اگر تنظیم فوق را فعال کرده باشد (مثل من) می‌تواند سریعاً مطلع شود

آگهی بازرگانی: زنده‌باد بلاگر!

۰۳ مرداد، ۱۳۸۶

آرامش

در برخوردهای کوتاه، یا حتی برخوردهای متعدد و طولانی‌تر ممکن است آدمی ساده، کم‌حرف و فاقد پیچیدگی به‌نظر برسد. اما در مقایسه با دیگران یک ویژگی – به نظر من- حیرت‌انگیز و منحصربه‌فرد دارد: وقتی با کسی همنشین یا وارد گفت‌وگو می‌شود سعی نمی‌کند با تلاش و تقلا با هر ترفندی که دست‌اش برسد سعی کند برتری و حقانیت خودش را اثبات کند و به طرف مقابل ثابت کند حرف او درست است! با آرامش لبخند می‌زند یا در نهایت موضوع بحث را عوض می‌کند!
نمی‌دانم این جور برخورد کردن را ناخودآگاه در کودکی آموخته یا در بزرگسالی تعمداً تلاش کرده چنین باشد و اصلاً تفسیر و هدف خودش از این کار چیست؟ از دید من اما شیوه‌ی بسیار جالب و آرامش‌بخشی در تعامل با دیگران است، تنها قسمت مشکل کار این است که باید نسبت به قضاوت و تصویری که دیگران از او دارند بی‌اعتنا باشد؛ نسبت به حقانیت‌اش. شاید با خودش می‌گوید: «چه اهمیت دارد حرف‌ام را به‌شان ثابت کنم؟ مهم این است که خودم می‌دانم درست است»! یا:«چرا باید اصرار داشته باشم آن‌ها هم حقیقت را بدانند اگر خودشان تمایلی ندارند؟» یا: «چرا باید خودم را برای کل کل کردن با بقیه خسته کنم»! انگار او رابطه‌ای بین حقیقت و حقانیت نمی‌بیند: اگر چیزی از نظرش حقیقت دارد الزامی برای اثبات حقانیت خودش نمی‌بیند و برعکس!
نمی‌دانم شاید هم هیچ‌کدام از حدس‌های من درست نباشد. اما به هر حال با همین تفسیرهایی که من کردم هم به‌نظرم شیوه‌ی قابل قبولی برای داشتن یک زندگی آرام و همزیستی کم‌تنش با مردم است.

۲۹ تیر، ۱۳۸۶

اعترافات

این طور القا شد که انقلاب بدون وجود هیچ‌‌گونه زمینه‌‌ای در شرایط داخلی و تنها با تلاش‌ها و القائات فلان مؤسسه‌ی امریکایی روی‌داده است. مردم موجودات منفعلی فرض شده‌اند که نشسته‌اند ببینند چه کسی برای انقلاب کردن به‌شان پول می‌دهد تا به خیابان بریزند بی این که خودشان هیچ درک وتحلیلی از وضعیت موجودشان داشته باشند...

۲۵ تیر، ۱۳۸۶

برشی از زندگی (1)

زن، بی‌‌توجه به عابرانِ مجاور و روبرو، راه‌اش را از میانِ پیاده‌رویِ شلوغِ بعد از ظهرِ یک روز گرمِ تابستان پیدا می کرد و جلو می‌رفت. انگشت اشاره‌اش را در هوا تکان داد و زمانی که از کنار من رد می‌شد آخرین جمله را گفت و در گوشی موبایلش را با عصبانیت محکم بست: «همین که گفتم، وگرنه زندگی رو آتیش می‌زنم».

۲۱ تیر، ۱۳۸۶

پاییز جوجه‌ها

وقتی موفقیتی کسب می‌‌کنی -حتی اگر موفقیت‌ات به نظر خودت آن‌قدرها بزرگ و حسادت برانگیز نباشد- رقبای سرخورده یک‌جوری سعی می‌کنند به هزار ترفند و اشارت به‌ات بفهمانند و اثبات کنند لیاقت‌اش را نداشته‌ای!
این کار لابد تأثیر مجرب و معجزه‌‌آسایی بر آرامش روح و روان‌شان دارد و مرحمی بر قلب شکسته‌شان است! پس تو نگاه می‌کنی: در غیاب‌شان لبخند می‌زنی و در حضورشان سکوت می‌کنی... لابد بالاخره روزی -دوباره- آخر پاییز جوجه ها را می‌شمارند! تا آخر پاییز راه درازی نیست و تو را از شمارش جوجه‌ها باکی...