۲۹ اسفند، ۱۳۸۵

اعتراض؛ در جست‌و‌جوی خویشتن

قضایای مربوط به فیلم 300 و حواشی آن را دنبال نمی‌کنم، راست‌‌اش فعلاً توی «مود» این حرف‌ها نیستم! ( تازه‌گی‌ها کم‌‌تر خودم را مجبور می‌کنم درگیر موضوعاتی بشوم که در آن مقطع زمانی خاص اصلاً توی حال و هوای‌اش نیستم) اما از گوشه و کنار خبرهای کوتاهی درباره‌اش خوانده‌ام و گویا توی فضای مجازی هم اعتراضاتی شکل گرفته و به صورت پتیشن امضا کردن و بمب گوگلی سازماندهی هم شده است. این قضیه‌ی فیلم 300 یک جورهایی مرا یاد ماجرای سد سیوند می‌اندازد و معترضانی که نه سد سیوند می‌دانند کجا است ونه این که کورش اصلاً کی بوده و چه کرده و چه نکرده ( راست‌اش من‌ هم جز مطالب کلیشه‌ای خیلی کمی درباره‌اش چیزی نمی‌دانم! آيا باید از این بابت شرمگین باشم؟!). همین‌طور اعتراض به 300 مرا هم مثل خیلی‌های دیگر یاد ماجرای خلیج فارس در نشنال جئوگرافیک می‌اندازد...

به نظرم اعتراض به فیلمی که هنوز ندیده‌‌ای‌اش در شرایط فعلی معنای خاصی دارد، خلاصه‌اش این است که: ما از این راه در پی هویت‌یابی و تشخص‌یابی هستیم. کورش و خشایارشاه متعلق به همان فرهنگ لعنتی‌ای (!) هستند که بام تا شام توی مکالمات روزانه و همین وبلاگ‌ها تحقیر و بدگویی‌اش را می‌کنیم، همان فرهنگ و مملکتی که ته دل‌مان چندان هم از به‌دنیا آمدن و رشد کردن در آن راضی نیستیم! ( پس این همه علاقه به تشبّه به «دیگران» که در همین وبلاگ‌ها موج می‌زند،‌‌‌‌ ‌معنای‌اش چه چیز دیگری است؟!) به‌علاوه همه‌مان خوب می‌دانیم که تاریخ پرافتخار(!) کاری برای‌ امروزمان نخواهد کرد [+] اما در عین حال نیاز به چیزی داریم که خودمان را برای خودمان و دیگران تعریف کند، نیاز به احساس مهم بودن و به‌رسمیت شناخته‌شدن، نیاز به احساس قدرت... کورش و خشایارشا و خلیج فارس تنها دستاویزهایی هستند برای ارضای این نیازها ...
در این اعتراض‌ها ما به‌دنبال خودمان می‌گردیم...

پ.ن: این یادداشت ناپخته‌ای است، می‌دانم! ولی همچنان که گفتم حال بیش‌تر پرداختن به قضیه را ندارم، همان چیزی که جرقه زد نوشتم...

۲۵ اسفند، ۱۳۸۵

قبرستان، تجلی جهان زنده‌گان

«بهشت زهرا تصویری از جامعه ایران پس از انقلاب است. گویی ایران همه مشخصات خود را در زمین بهشت زهرا نقش زده است. سیاستمداران، جناح‌های مختلف قدرت، صورت‌های منازعه سیاسی، الگوهای ایدئولوژیک، نمادهای مقاومت، مناسبات متعارف اجتماعی همه و همه در آن موج می‌زنند و در صورتی متفاوت، بازتاب حیات زنده اجتماعی‌اند.بهشت زهرا، بازتاب مکانی یک قوس تاریخی در جامعه ماست.بخشی از بهشت زهرا، تجلی امر سیاسی است.»(+)
«زندگان، مردگان را رها نمي‌كنند و از مرگ آنها براي خود معنا مي‌يابند، جهان خود را تثبيت مي‌كنند، از مرگ آنها براي خود حقانيت مي‌جويند و يا آن را دستمايه‌اي براي نقد جهان خود مي‌سازند، كسب و كار مي‌كنند، هويت آنها را هر بار در قالب‌هاي تازه اجتماعي تعريف مي‌كنند و خلاصه زندگي را به پيش مي‌برند. زندگان، سعي مي‌كنند جهان مردگان را نيز از آن خويش سازند و آن را مثل جهان خود سامان دهند. از اين جهان صورت نماديني مي‌سازند و به شيوه‌هاي مختلف آن را توليد و مصرف مي‌كنند.»(+)

قطعات فوق برگرفته شده از روایت خواندنی دکتر کاشی از بهشت زهرا و حاشیه‌ای که دکتر گودرزی با عنوان «مرگ کسب و کار زنده‌گان است» بر آن زده است.

۱۹ اسفند، ۱۳۸۵

حق‌ و مدارا

مدتی پیش اختلافی بین‌مان پیش آمده بود و بعد در پی‌‌اش مسائل دیگری، گو این که پیش از آن هم رابطه‌مان خالی از کشاکش نبود! طی یک واکنش دفاعی(!) سعی کردم موضوع را برای خودم کم‌رنگ کنم، خصوصاً که من، او و دیگران می‌دانیم عمر این رابطه کوتاه خواهد بود و جنس رابطه‌مان هم از نوعی نیست که مجبور باشم رابطه را به هر نحو ممکن به شکل احسن حفظ کنم.
چند روز پیش ماجرایی پیش آمد که باعث شد سر صحبت باز شود و حرف‌های نگفته‌ی این چند وقت را به هم بگوییم. علیرغم این که به دلیل اختلاف دید شدیدمان چند بار تا به حال تصمیم گرفته‌ام با او وارد بحث‌هایی که می‌دانم بی‌نتیجه است نشوم، اما باز ابراز حسن‌نیت‌‌اش وسوسه‌ام کرد که نیم ساعت -یا کمی بیش‌‌تر- به گفت‌و‌گو ادامه بدهم. پایان گفت‌‌وگو همان‌طور که حدس می‌‌زدم بود! این بار اما چیزی توجه‌ام را جلب کرد، این که در تمام اثنای صحبت‌اش از «حق من» حرف می‌زد، تقریباً بیش‌تر برخوردهایی که ازش سرزده بود و من (و دیگرانی که با هردومان در ارتباط بودند) به آن‌ها انتقاد داشتم با این استدلال که حق‌اش بوده است توجیه می‌شد! و خوب تبعاً این را که چه چیز «حق» او است منافع‌‌اش تعیین می‌کرد!

ادامه‌ی روز را با اعصابی خرد و درب و داغان(!) به این فکر می‌کردم که اگر قرار باشد همه‌ی آدم‌ها همه‌ی آن‌چه را «حق» خودشان می‌دانند بدون اغماض و بدون نگاه به پیامدها و واکنش‌‌هایی که رفتارشان برمی‌انگیزد؛ بگیرند، آيا زندگی اجتماعی ممکن خواهد بود؟ آیا «مدارا» چیزی جز این است که گاهی برای به‌دست آوردن چیزهایی، از بخشی از حقوق، ناگزیر باید صرف‌نظر کرد؟
او از انزوا می‌نالد، در عین حال مسؤولیت رفتارش را نمی‌‍پذیرد و همواره حق خودش را تمام و کمال می‌طلبد. نمی‌پذیرد که همان رفتاری که به بهانه‌ی گرفتن حقوق‌اش، مسؤولیت هیچ پیامد دیگرش را نمی‌‍یذیرد می‌تواند همان رفتاری باشد که منجر به احساس طردشده‌گی و انزوای ضمنی او شده!
... چه بسا گاهی این آدم خودم باشم! باید ازاین به بعد وقتی از «حق‌ام» با کسی (یا با خودم) حرف می‌زنم دقیق‌تر نگاه ‌کنم ...

۱۴ اسفند، ۱۳۸۵

کنترل نامحسوس

دو- سه باری بر حسب تصادف اخیراً برنامه‌‌هایی در تلویزیون دیده‌ام با اسمی شبیه این‌ها: «پلیس بزرگراه» و «کنترل نامحسوس». در این برنامه‌ها که مستند هستند، پلیس راهنمایی و رانندگی به صورت مخفی راننده‌ی خاصی را تعقیب می‌کند و در نهایت او را پس از تخلفات بسیار(!) متوقف و وادار به اعتراف می‌کند! تنها چیزی که البته به نظر من در این تیپ برنامه‌ها چندان جلب‌توجه کننده نیست تخلفات راننده‌ها است! اصلاً چرا باید دیدنی باشد؟! این‌ها همان کارهایی است که هر روز خودمان توی خیابان و جاده می کنیم و می‌بینیم! این تخلفات حتی به نظرم احساس شرمی را هم در ما برنمی‌انگیزد بلکه شاید بیش‌تر حس ترحمی نسبت به راننده‌ی بخت‌برگشته‌ای را برمی‌انگیزد که دست بر قضا این چنین ناجوانمردانه(!) طعمه‌ی پلیس و دوربین مخفی‌‌اش شده است!
برای من نکته‌ی قابل توجه در این برنامه‌ها برخورد راننده‌ها با پلیس است و بهانه‌هایی که برای تخلفات‌شان می‌تراشند! بهانه‌تراشی و توجیه‌گری راننده‌ها درست مثل دلایلی است که یک بچه مدرسه‌ای برای انجام ندادن تکالیف‌اش برای معلم ردیف می‌کند: مادرش مریض بوده، پدربزرگ‌اش مرده و ...! دقیقاً از همان جنس. و بعد التماس از پلیس برای این که جریمه نشوند و ماشین‌شان توقیف نشود و به پارکینگ نرود و ...
در چهره‌ی محو یا شطرنجی شده‌ی این آدم‌ها تصویری می‌بینم از خودمان را، از حقارت‌مان را! حقارت آدم‌هایی که فکر می‌کنند خیلی باهوش‌اند! و فکر می‌کنند که هیچ‌کس نمی‌فهمد برای تبرئه‌ی خودشان دروغ‌هایی تا این اندازه تکراری، رو و ساده می‌گویند! شاید هم این بهانه‌های دروغین را به زبان آوردن جزئی از ادب و آداب اجتماعی ما ایرانیان باشد! گفتن‌اش برای خالی نبودن عریضه است، به‌علاوه، در میان ما، این برخورد خیلی طبیعی‌تر از هر برخورد دیگری است! و هر دو طرف قضیه ( در این‌‌جا راننده و پلیس) و بلکه طرف سوم هم (که «بیننده‌گان عزیز» هستند) این طوری راضی‌تر باشند! و ماجرا مثل همیشه به خوبی و خوشی ختم می‌شود؛ یعنی درست همان‌طور که همه‌مان انتظار داریم! اتفاق خاصی نیفتاده است…

۰۸ اسفند، ۱۳۸۵

3 خبر، یک حاشیه

گاهی دچار آشفته‌گی می‌شوی، احساس می‌کنی معلق شده‌ای توی هوا! یعنی هیچ جایی که به‌اش بتوانی تکیه کنی وجود ندارد، نه تنها یک جای مادی و عینی، نه حتی یک نهاد اجتماعی عینی و موجود، بلکه احساس می‌کنی معناهایی که به آن‌ها تکیه کرده بودی و زندگی‌ات را با آن‌ها به جایی بند کرده بودی فروریخته و تو حداکثر با یک ریسمان نازک از سقف ‌آویزان هستی! نمادهای مهم و پرکاربردی مثل امنیت و عدالت وقتی تهی شوند از معنا یا وقتی چنان قلب بشوند که دیگر از شکل پیشین‌شان قابل تشخیص و شناسایی نباشند، احساس می‌کنی چیزی در درون‌ات هم فروریخته است...

1. ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
اعضای شبكه بزرگ فروش نوزادان دركشور پس از دستگیری به فروش ۱۴۵ نوزاد اعتراف كردند [+]
به گفته یك مقام آگاه اعضای این باند بیش از پنج میلیارد تومان از این راه درآمد بدست آورده بودند.
وی افزود: این باند حدود هفت سال فعالیت داشتند.
محمدرضا مفیدیان بازپرس پرونده افزود: اتهام اعضای باند نیز خرید و فروش نوزاد، تحصیل مال نامشروع، استفاده از سند جعلی و معاونت در جعل است.
مفیدیان درخصوص وضعیت اعضای این باند نیز گفت: اعضای این باند در ابتدا روانه زندان شدند اما پس از بازجویی برای آنها قرار وثیقه‌ صادر شد كه با سپردن وثیقه از زندان آزاد شدند.

2. 2 اسفند 1385
قوه قضائيه فرار شهرام جزايري را تاييد كرد[+]

به گزارش فارس به نقل از روابط عمومي مجتمع قضايي امور اقتصادي، در خصوص اخبار منتشره راجع به متواري شدن شهرام جزايري عرب، متهم به تحصيل مال به طريق نامشروع و استفاده از سند مجعول و پرداخت رشوه به اطلاع مي‌رساند نامبرده كه در معيت مامورين مراقب به صورت تحت‌الحفظ جهت شناسايي اموال، در حال اعزام به محل استقرار كارشناسان منتخب دادگاه بوده در نتيجه اغفال مامورين، متواري گرديده.

3. 5 اسفند 1385
تشكيل تيم 3 نفره براي پيگيري‌ فرار شهرام جزايري [+]
جمشيدي، سخنگوی قوه‌ي قضائیه گفت: خود شهرام جزايري از كشور خارج نشده و همچنان در داخل مخفي شده است .

پ.ن: به نظر شما چه‌طور ممکن است ندانیم کسی کجاست ولی بدانیم در داخل مخفی شده؟! لابد به این دلیل که خروج ایشان در هیچ‌یک از مبادی خروجی کشور ثبت نشده!!

۰۲ اسفند، ۱۳۸۵

گنده‌گویی

و دنیا مگر چیزی هست غیر از معناها و نمادهای ساخته‌ی ذهن انسان؟

پا تو کفش از ما بهترون

و انسان مگر چیزی است غیر از حیوان معنا‌دهنده به چیزها و نمادسازنده برای معناها؟

دخترانه، پسرانه

مدتی است که یکی از حرف‌هایی که هر روز ازش می‌شنوم این است که فلان چیز دخترانه است و فلان چیز پسرانه، فلان کار را دخترها نمی‌کنند و فلان کار را پسرها نباید بکنند. و تقریباً اکثر چیزهایی هم که به این یا آن اختصاص می‌دهد ربط چندانی به جنسیت ندارد!
یک روز هم آمد گفت:«یک کیف برای من بخر که روش عکس باربی داشته باشه». پیش از آن او اصلا باربی را به عنوان یک شخصیت خاص نمی‌شناخت، عکس باربی را که اتفاقا روی کیف‌ خودش بود به‌اش نشان دادم که قانع شد. این در حالی بود که آن کیف را من انتخاب نکرده بودم و خودش ظاهراً فقط به خاطر صورتی بودن‌اش انتخاب کرده بودش! همان حوالی یک روز پا توی یک کفش کرده بود که دیگر چکمه‌های نوی‌اش را که با کلی ذوق و شوق انتخاب کرده بود؛ حاضر نیست بپوشد، بعد از کلی کند و کاو، معلوم شد که یکی ازدخترهای مهد به‌اش گفته:«کفش‌ات پسرونه است چون عکس مرد عنکبوتی داره»!
خلاصه ماجرایی شده این جنسیتی دیدن همه چیز که به نظرم بیش از همه حاصل آموزه‌های غیرمستقیم مهدکودک و همسالان است. فکر نمی‌کردم به این زودی با این هجوم حجم عظیم کلیشه‌های جنسیتی به ذهن‌ کوچک‌اش روبرو بشوم.

بچه داشتن یک بخش جالب‌اش این است که توی روند رشد بچه، کلی کشفیات می‌کنی در مورد سرشت آدم، خودت و جامعه... و خیلی از فرایندهای زندگی را عمیق‌تر و از فاصله‌ای نزدیک‌تر یا از زاویه‌ای دیگر می‌بینی...

۲۶ بهمن، ۱۳۸۵

چرخه‌ی پایان‌ناپذیر

آیا انتظارداریم آدمی که یک عمر، در هر وضعیتی که قرارگرفته، در مقام فرودست (مثلاً فرزند، دانش‌آموز، دانشجو، مشتری، ارباب رجوع،‌ کارگر، کارمند، بیمار و ...) علناً تحقیر شده است، وقتی همزمان (یا ناهمزمان) در وضعیت‌هایی در مقام فرادست قرار می‌گیرد (مثلاً والد، معلم، استاد، فروشنده، رئیس، مدیر، صاحب منصب، پزشک و حتی نگهبان و سرایدار یک ساختمان...)؛ بلندنظری پیشه کند، خودبزرگ‌بین و خودشیفته نباشد و از تحقیر فرودستان‌اش – به هر شکل ممکن ودر دسترس- احساس رضایت و آرامش عمیق قلبی به‌اش دست ندهد؟
و خروجی این سیستم آیا می‌تواند آدم‌هایی با ارزش‌های اخلاقی متعالی باشد؟

۱۷ بهمن، ۱۳۸۵

تکریم ارباب رجوع!

از دیدن این جمله «مشترک گرامي، دسترسی به این سایت امکان‌پذیر نمی‌باشد» حس خاصی به‌ام دست می‌دهد، اول احساس می کنم حین راه رفتن سرم محکم خورده به یک دیوار بتونی خاکستری رنگ، و بعد حسی شبیه این که وارد اتاقی بشوم و به‌ام بگویند: «بفرمایین بتمرگین لطفاً». هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم برای گفتن این جمله که «دسترسی به این سایت امکان‌پذیر نمی‌باشد» چرا باید این‌قدر «ادب و احترام» از خودشان در وکنند؟ مثل آدم‌هایی که لفظاً ادعای تواضع می‌کنند اما غرور از سر تا پای‌شان می‌چکد. این سنخ، از مغرورهای معمولی(!) حال‌به‌هم‌زن‌تر هستند!

شیرها و آدم‌ها

رسیده بودیم به قفس شیرها، دو تا از شیرها با حالتی که به نظر عصبانی می‌رسید به سرعت در طول قفس کوچک‌شان قدم می‌زدند و گاهی نعره می‌کشیدند. چند ثانیه‌ای که ایستادیم گفت: «بریم». نگاهی به دور و بر کرد و اشاره به استخر توپی کرد که که بیست متر آن طرف‌تر قرار داشت. گفتم: «دوست نداری شیرها رو ببینی؟» گفت: «نه، از شیرها خوشم نمیاد»، پرسیدم: «از شیرها می‌ترسی؟» که جواب مثبت بود.
رفت توی استخر توپ و داشت حسابی کیف می‌کرد، صدای غرش شیرها باعث شده بود عده‌ی زیادی جلوی قفس شیرها جمع بشوند؛ بیش‌تر از هر حیوان دیگری در باغ وحش در آن روز نسبتاً خلوت. راست‌اش دیدن غرش شیر برای من هم هیجان‌انگیز بود، سپردم‌اش به همراه‌ام و رفتم بین بقیه‌ی آدم‌هایی که جلوی قفس شیرها با تعجب و شاید یک‌جور تحسین ایستاده بودند! وقتی برگشتم داشتم به این فکر می‌کردم که چرا وقتی بزرگ می‌شویم نعره کشیدن سلطان جنگل این‌قدر برای ما آدم‌ها هیجان‌انگیز و جذاب است؟ و می‌تواند بیش‌تر از هر جانور دیگری توی باغ وحشی که پر است از حیوان‌های ریز و درشت و جورواجور توجه ما را به خودش جلب کند؟

۰۶ بهمن، ۱۳۸۵

در حاشیه‌ی یک مصاحبه‌ی صمیمی (!)

: «به خدا، به پیر به پیغمبر، من و داداشم و بابام و عموم و نوه دایی پسر عمه‌ام و همسایه بغلی و همسایه‌ی دو کوچه اونورتر و همه‌ی رفقام از مهدکودک تا دانشگاه؛ همه‌مون هم دانشگاه رفتیم همه نخبه‌ایم. آخه چرا هیچکی باور نمی‌کنه؟ هر کی باور نداره بیاد یه تست DNA بگیره خودش می‌فهمه که نخبه‌گی تو خونواده‌ی ما ژنتیکیه به خدا...»

۰۱ بهمن، ۱۳۸۵

طنز یا مضحکه

دکتر محسن گودرزی تحلیلی جامع و خواندنی نوشته‌ است در روزنامه‌ی اعتماد ملی با این عنوان: « رپرتاژ آگهي در سريال باغ مظفر ؛ حذف نشانه‌هاي تمايز » :
«شخصيت ساده‌لوح و عقب‌مانده داستان (مثلاً مراد يا منصور) در برابر دوربين مي‌ايستند و درباره قيمت سوخت و يارانه سخن مي‌گويند. هيچ تمهيدي بهتر از اين نمي‌توانست از گزاره‌اي درباره <اتلاف بنزين و هزينه‌اي كه بر اقتصاد ملي تحميل مي‌كند>، <پيامي> چنين مضحك بسازد.... اين روش اگر نقطه آغاز روالي جديد در تهيه برنامه‌هاي تلويزيوني باشد، از كل تلويزيون يك بسته بزرگ تبليغي مي‌سازد. اتهامي كه تلويزيون پيوسته مي‌كوشيد ار آن بگريزد و خود را نه يك دستگاه تبليغي كه دانشگاه معرفي كند. »

امتحان

از آن جا که در این ولایت خیلی چیزها روند معکوس را طی می کند، کشف جدیدم این است که در نظام آموزشی هم چنین است. ظاهراً منطقی این است که محتوای درس باید شیوه‌ی ارزشیابی را تعیین کند اما در این سیستمی که ما داریم این شیوه‌ی ارزشیابی است که نحوه‌ی یادگیری و محتوای دانشِ یادگیرنده را تعیین می‌کند! این که صنعت نشر و تولید کتاب‌های کمک درسی و تست (در کنار کتاب‌های درسی) و انتشار نمونه سؤالات آزمون‌های سال‌های پیشین، به طرز خیره‌کننده‌ای رشد کرده است و این که «جزوه»‌ی درسی استاد تا حد متن مقدس (!) ارزش و اعتبار یافته‌ است دقیقاً نشانه‌ی همین رویکرد بیمار است. شیوه‌های مرسوم ارزشیابی (تست و امتحان تشریحی به نحوی‌که رایج و معرف حضور همگان هست) مفهومی به شدت سطحی، ناقص و بلکه مضر از «یادگیری» را ترویج می‌کند، مفهومی که در آن هدف از یادگیری، آموختن نیست؛ بلکه امتحان دادن و با موفقیت امتحان را پشت سرگذاشتن است!
چنان که اکنون از نزدیک می‌بینم در رشته‌هایی مثل رشته‌های علوم انسانی که حجم متون تئوریک بالا است این معضل دوچندان است، امتحان به شیوه‌ی سنتی نیاز چندانی به قدرت تحلیل، استنباط و دقت‌نظرهای خاص توسط شخص یادگیرنده ندارد و به این ترتیب در این رشته‌‌ها یک دانشجو یا دانش‌‌آموز خوب ممکن است چیزی بیش از یک ماشین حافظه‌ی قدرتمند نباشد! پس کلیشه‌هایی که در مورد این رشته‌ها ساخته شده چندان هم بیراه نیست. شیوه‌ی ارزشیابی مبتنی بر حافظه به طور ضمنی به دانش‌آموز و دانشجو می‌آموزد که به محض آن که چیزی برای‌اش قابل درک نبود آن را به حافظه بسپارد و بدین ترتیب به راحتی نمره‌ای مطلوب در امتحان نیز کسب کند، نمره‌ای که با تفاصیل پیش‌گفته بریا سنجش میزان دانش شخص، فاقد اعتبار است.

پ.ن: اعتراف کنم که: آن‌چه گفتم تنها مروری بر تجربه‌ای شخصی و کوتاه‌مدت از «تحصیل» در این رشته است و اطلاعی تئوریک و قابل استناد در مورد شیوه‌های سنجش و ارزشیابی ندارم، به علاوه‌ی آن که اساساً تجربه‌ی تدریس و متعاقب‌اش ارزشیابی هم ندارم! به همین دلیل با شیوه‌های دیگری که برای ارزشیابی وجود دارد و مشکلات احتمالی و عملی آن چندان آشنا نیستم.

۲۹ دی، ۱۳۸۵

آیــیـنه‌

آیینه، هر روز چند بار‌ -خیلی بیش از یک بار و دو بار و ...- تمام‌‌قد روبروی‌ات می‌ایستد و با صداقتی بی‌نظیر با تو حرف می‌زند، آیینه فقط رنگ و روی چهره و فرم مو و لباس‌ات را به‌ات نشان نمی‌دهد، بل درونی‌ترین حس‌هات و خلق‌وخوی روزانه‌ات را بی‌آن‌ که درکی روشن و خودآگاه از آن‌ها و علت‌هاشان داشته باشد به دقیق‌ترین شکل ممکن و با ظرافت هرچه تمام‌تر، در برابرت منعکس می‌کند؛ آیینه‌ای که شکستنی نیست...
این آیینه، فرزند تو است.

۲۵ دی، ۱۳۸۵

باغ مزخرف، ملت شریف و وقاحت تلویزیون

شرم‌آور است که در تلویزیونی که با پول مردم اداره می‌شود، به اعتبار شهرت و محبوبیتی که یک گروه برنامه‌ساز نزد مردم کسب کرده، مشتی ( بخوانید انبوهی) تبلیغات تجاری صریح در کمال بی‌سلیقه‌گی در «متن» سریال تلویزیونی (و نه در آگهی‌های بازرگانی قبل، بعد و میان‌ برنامه و زیرنویس‌ها) به خورد مردم داده شود؛ بی آن که بیننده حق انتخابی داشته باشد. گو این که اگر سلیقه هم به خرج می دادند این حجم عظیم تبلیغات تجاری در متن برنامه‌های تلویزیون دولتی هیچ‌گونه توجیهی ندارد. معلوم نیست اگر این سریال مقبولیت و جذابیت بعضی کارهای پیشین این گروه را می‌داشت چه اندازه می‌توانست برای تلویزیون پول‌ساز باشد!
کسی چه می‌داند شاید هم این هنوز از نتایج سحر باشد! یادمان هست که در تجربه‌ی قبلی (نقطه چین) فقط محصولات یک شرکت تبلیغ می‌شد و در این سریال هر روز یکی اضافه می‌شود! البته این‌بار فقط محصولات داخلی.

پ.ن: «باغ مزخرف» نامی است که دخترکم به این سریال داده است؛ احتمالاً به این دلیل که تلفظ صحیح این کلمه (مظفر) را به درستی نشنیده یا نمی‌تواند ادا کند. اما هرچه هست با مسمّاتر از نام اصلی آن است!

۲۱ دی، ۱۳۸۵

ســتایش

واژه‌‌ها را باید ستود؛ تکریم کرد و تقدیس، و بر تارک نشاند، به واژه‌ها باید تبرک جست، واژه ها که تو را از هجومِ متراکمِ فکر و انفجار ذهن می‌رهانند...

پـــیری

طی چند سال اخیر گاه و بیگاه به پیری فکر کرده‌ام،‌‌ تا حالا پیری بیش‌تراز آن رو دردناک به نظرم می رسید که در آن آدمی سلامتی و قوای جسمانی، شادابی ظاهری و چالاکی‌اش را از دست می‌دهد. حالا که دوباره نگاه می‌کنم چیزی که در پیری به نظرم دردناک‌تر و غم‌انگیز‌تر می‌رسد تحلیل رفتن قوای ذهنی و اندیشه‌گی آدم است و از دست رفتن میل و اراده‌اش برای دگرگونی، و تبدیل شدن‌اش به چهره‌ای کاریکاتوری!
نمی‌دانم شاید اگر پیری هم -چون مرگ- نبود به قول سپهری «دست ما در پی چیزی می‌گشت»! اگر دست بدهد(!) به نظرم حداکثر پنجاه سال کافی باشد! آن هم به شرط سلامت! مگر توی این دنیا چه خبر است که بیش‌تر ماندن‌اش بیارزد؟!

پ.ن: البته هیچ تضمینی نمی‌توانم بدهم که در پنجاه ساله‌گی هم همین نظر را داشته باشم!

۱۴ دی، ۱۳۸۵

رقیب!

اگر در عرصه‌ي رقابت فکری با کسی (کسانی) هستی؛ از آن‌ که هوش و استعداد قابل ملاحظه‌ای دارد نهراس، بلکه از رقیبی که پشتکار فراوان دارد اندیشناک باش، و بیش از او؛ از کسی که «انگیزه‌ی قوی» معطوف به موفقیت دارد!
و اگر کسی را یافتی که هر چهار تا را با هم داشت, با ضریب اطمینان قابل توجهی آینده‌ای درخشان براش پیش‌بینی کن!

۱۱ دی، ۱۳۸۵

فیل تری نگ ابداً کافی نیست

دور جدیدی از محدودیت‌های شدید رسانه‌ای در راه است. وزارت ارشاد با راه‌اندازی سایتی به نام ساماندهی در پی ساماندهی (؟!) سایت‌ها و وبلاگ‌ها است. اهداف خود را نیز به شرح زیر اعلام کرده:
ساماندهی فعاليت پايگاههاي اطلاع‌رسانی اينترنتي ايراني در كشور و با مدنظر قرار دادن:
الف ـ حق دسترسي آزاد و سالم مردم به اطلاعات و دانش
ب ـ حمايت از پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني قانوني
پ ـ رعايت حقوق اجتماعي و صيانت از ارزشهاي اسلامي، ملي، فرهنگي و اجتماعي كشور
ت ـ مسئوليت مدني و حقوقي و كيفري افراد در قبال فعاليتهاي خود حسب مورد

به این ترتیب ظاهرا قرار است فقط سایت ها و وبلاگ‌هایی حق فعالیت داشته باشند که مشخصات کامل، دقیق و عینی گرداننده‌گان آن‌ها، نوع و میزان مخاطبان‌شان تقدیم وزارت ارشاد شده باشد.

متن کامل آيين نامه ساماندهی پایگاه های اينترنتی ايرانی در سایت ستاد ساماندهی پایگاه‌های اینترنتی ایرانی

مبارک است!