۱۰ آذر، ۱۳۸۷

این روزنامه سرمایه اخیرا توجه مرا جلب کرده است و بوک مارکش کرده ام. علیرغم این که از مباحث تخصصی اقتصاد چیزی سر درنمی آورم اما دست کم معنی بعضی خبرها را کم و بیش می فهمم و فکر می کنم برای خیلی ها قابل فهم باشد. مثلا یادداشت سعید لیلاز با عنوان بزرگ ترین موج رانت خواری در تاریخ اقتصاد ایران
و خبرهای جالب دیگر. این که چرا چنین روزنامه ای که اخباری منتشر می کند که احتمالا به تعبیر دولتیان اخباری «مایوس کننده» و «برهم زننده فضا» محسوب می شود به توقیف کشانده نمی شود، احتمالا دلیل اش این است که روزنامه ای تقریبا تخصصی است و مخاطب عام ندارد.

در حاشیه: مقام اول ایران در واردات جهانی گندم
آیا ایران 80% گندم خود را از امریکا وارد می کند؟!

۰۷ آذر، ۱۳۸۷

ترانه های نی نی

ناصر کشاورز، شاعر پر کار کودکان، چند سری کتاب شعر منتشر کرده است با عنوان "ترانه های نی نی کوچولو" و "ترانه های نی نی توپولی"، "لالایی های برای نی نی کوچولوها" و "دنیای شیرین نی نی کوچولوها". این کتاب ها را نیلوفر میرمحمدی، به شایستگی تصویرسازی کرده است.

داستان های این شعرها، برگرفته از اتفاقات آشنایی است که در زندگی روزانه ی بچه های خردسال رخ می دهد که گاه آمیخته با تخیل هم شده است. ناصر کشاورز گاهی حتی در این قصه ها (به صورت شعر) تفسیر خودش را از اتفاقاتی که برای یک بچه خیلی کوچک می افتد به بچه ها نسبت داده که البته ممکن است ربطی به دریافت بچه ها از همان وقایع نداشته باشد! اما در هر حال از نظر من به عنوان یک بزرگسال شیرین و جذاب است و دخترک ام هم این کتاب ها را دوست داشته است. سبک خاص تصویرگری کتاب ها هم به نظرم کاملا جدید، منحصر به فرد و جذاب است و به این مجموعه شخصیتی خاص داده است. بر اساس ترانه های نی نی کوچولو یک کاست و یک سی دی هم با آهنگ سازی و تنظیم امین رامین منتشر شده که آن هم بسیار زیبا و شنیدنی است، رامین در این آهنگ ها تلاش کرده از حال و هوای موسیقی های محلی کشور (مثلا ترکی و لری) استفاده کند و این تلفیق اتفاقا تجربه ی جالبی از آب درآمده و من شدیدا توصیه می کنم اگر یکی از کتاب های نی نی را خریده اید یا حتی اصلا نخریده اید این سی دی یا کاست را حتما برای کودک خردسال تان تهیه کنید. مجموعه های فوق را نشر رویش منتشر کرده است.


تنها ایراد مهمی که به نظرم به این مجموعه ترانه ها وارد است نگاه تبعیض آمیز ناصر کشاورز به مقوله جنسیت است که در بعضی شعرهای او به نحو پررنگی دیده می شود به طوری که خودم موقع خواندن بعضی شعرهای این مجموعه ها برای دخترک ام سطوری را سانسور می کنم! او در بعضی از شعرها، بعضی کارها یا بعضی خصوصیات که می تواند در هر دو جنس ظهور کند به جنس خاصی نسبت میدهد که چندان خوشایند نیست! شعرهایی از این دست در این مجموعه مصداق بارز جامعه پذیری جنسیتی (با بار منفی!) از طریق ادبیات کودک است.


۰۶ آذر، ۱۳۸۷

خط کش

این که عده ی قابل ملاحظه ای در جامعه فکر کنند به حق شان نرسیده اند، یا کارشان آن قدر که ارزش داشته است قدر نهاده نشده و قضاوت جامعه در مورد آدم ها بر مبنایی غیر از شایستگی ها و توانایی های آن ها است، یا وجود این احساس که اصولا خطکش و معیاری که مبنای داوری است دقت چندانی ندارد تا تفاوت های کار آدم ها را نشان بدهد؛ چیز میمونی نیست. این وضعیت آدم ها را مایوس می کند و از تلاش بازمی دارد و نتیجتا استانداردها و کیفیت هر کاری که در جامعه انجام می شود پایین می آورد.

۲۹ آبان، ۱۳۸۷

بایسیکل ران

نمی دانم چرا این روزها مرتب یاد صحنه ای از اواخر فیلم "بایسیکل ران" می افتم که سال ها پیش دیدم و چیز زیادی هم ازش به یادم نمانده!

بعد ازتماشای تلاش جانفرسای "نسیم" برای آن که پول درمان بیماری زن اش را بپردازد (اگر اشتباه نکنم)، در آخر فیلم در صحنه ای بسیار کوتاه می بینیم که آدم با نفوذی توی یک ماشین با کسی (گویا تلفنی) صحبت می کند و از بالا و پایین کردن قیمت چیزی در بازار به چشم بر هم زدنی حرف می زند...

این صحنه بعد از آن همه پازدن نسیم با پلک هایی که لای شان کبریت گذاشته است، مثل آب یخی است که روی سرت خالی کرده باشند، شاید برای همین است که این مضمون این قدر روشن توی ذهن ام مانده و دفعتا پس از سال ها چیزهایی تداعی اش کرده...



خاستگاه:

- وقتی پیام کارگری را توی روزنامه می خوانم که می پرسد آیا سهام عدالت به کارگران ساختمانی روزمزد هم تعلق می گیرد.

- وقتی آگهی تر و تمیز فروش کلیه را توی یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر که پر از مطب پزشکان متخصص است می بینم.

- و وقتی خیلی چیزهای دیگر را میبینم و می شنوم

خرافه یا حقیقت

اگر فرض بر این باشد که میزان گرایش مردم به توسل به خرافاتی از قبیل فال بینی و دخیل بستن به درختان کهنسال، مدعیان ظهور، مدعیان دروغین درمان بیماری های لاعلاج و ... نسبت به گذشته افزایش داشته (یا پس از روندی نزولی دوباره رو به فزونی گذاشته)، باید دنبال علتی گشت برای این افزایش.

به نظرم دلیل اش را باید در همان آماری جست و جو کرد که پیش از این لینک هایی به آن ها (و سایت های مربوط از جمله بانک جهانی و سازمان بین المللی شفافیت) همین جا ارائه کرده ام؛ آماری در مورد ناکارامدی، عدم پاسخگویی، عدم شفافیت و نظایر آن. آماری که روند رو به رشد را نشان میدهند یا در مقام مقایسه با کشورهای کم و بیش همتا وضعیتی به مراتب تاسف بار را گزارش می کنند. به روشنی می توان دید که یاس از کارامدی نظام سیاسی و دستگاه بوروکراسی، آدم ها را به سمت راه حل های دیگر سوق می دهد.



خاستگاه: این خبر

۲۰ آبان، ۱۳۸۷

لذت غذا خوردن

فقط باید یک بچه ی بی میل و بد اَدا در غذا خوردن داشته باشی (که اگر پدرش با هزار ترفند روزی دو بار به اش غذا ندهد احتمالا از سوء تغذیه هلاک خواهد شد)؛ تا وقتی دخترکی هم سن و سال اش را می بینی که با چه دقت و ظرافتی قاشق و چنگال به دست می گیرد و گوشت های غذای اش را خرد می کند و بدون آن که هی بگوید «سیر شدم»، «خوابم میاد»، «خسته شدم»؛ تمام غذای اش را می خورد، حسابی لذت ببری!

و فقط باید چنان بچه ای داشته باشی که بفهمی مادر خودت تا حالا (و هنوز هم!) چه قدر از طرز غذا خوردن ات رنج برده است!

۱۸ آبان، ۱۳۸۷

بدون واژه

جاها و فرهنگ های دیگر را نمی دانم، اما دقت کرده اید در فرهنگ ما کلمه "شوهرداری" (یا حتی "بچه داری") وجود دارد اما "زن داری" وجود ندارد؟! به نظرم توجیه نسبتا روشنی وجود دارد: ما برای مفاهیمی کلمه می سازیم که وجود خارجی داشته باشند، لابد برای "زن داری" مدلولی نداریم!

پ.ن.1. البته شاید ادعا بشود که بعضی ها واژه ی "همسرداری" را به جای اش ساخته اند. به نظرم باید دید در ذهن کاربران این واژه تا چه حد منظور از "همسر"، "زن" است و تا چه حد "شوهر"! آیا "همسرداری" باز هم بیش تر "شوهرداری" را تداعی می کند یا نه؟

پ.ن.2. قبلا از واژه ی "همسر" بیش تر از "شوهر" خوش ام می آمد، ولی پس از مدتی به خاطر نحوه و موقعیت های کاربرد آن و افرادی که به کار می برندش برای ام دافعه پیدا کرد.

۱۷ آبان، ۱۳۸۷

تقلب عالمان!

این وبلاگ (http://profs-against-plagiarism.blogspot.com/) "با عنوان استادان علیه تقلب" اخبار تقلب های علمی در کشور را منتشر می کند. این وبلاگ به بهانه ی رسوایی بزرگ علمی پژوهشگران واستادان ایرانی ساخته شده که مقالات متقلبانه در نشریات معتبر بین المللی چاپ کرده اند!

مشت

دقت کرده اید این روزها دیگر کسی در مصاحبه های تظاهرات در تلویزیون نمی خواهد «مشت محکمی به دهان ابرقدرت های شرق و غرب» بکوبد!

۰۵ آبان، ۱۳۸۷

جنبش بازگشت



این چند هفته ی اخیر با مرور آمارهای دقیق بین المللی درباره فساد اداری و ناکارامدی حاکمیت در زمینه های گوناگون و جایگاه ایران در رتبه بندی های مختلف جهانی (علمی، اقتصادی و ..) بیش از پیش احساس یاس به ام دست داد. این احساس که با این وضعیت و با وضعیتی که به طور عینی در جامعه می بینم تغییر ناممکن تر از آن چیزی است که پیش از این فکر می کردم.

دو-سه روز اخیر هم یادداشت های حسین درخشان را خواندم و روایتش از ایران آن گونه که پس از 8 سال زندگی در امریکای شمالی و اروپا، آن را می بیند. جسارت درخشان را در بازگشت و روایت مشاهداتش بی تردید باید ستود.

در همین حین در افکار دیگری هم غوطه ورم: میزان اثر ساختار، باورها و عاملیت کنشگران در تغییر وضع موجود.

از این مجموع این نکات، چیز جدیدی به ذهن ام رسید. آن هم این که تغییر با این آدم های موجود و ساختارهای موجود اگر غیر ممکن نباشد زمان خیلی زیادی خواهد برد که اصلا مطلوب ما نیست و این واماندگی و احساس محرومیت نسبی، بیش از پیش ما را مایوس و دلسرد و بی عمل می کند. یک راه حل عجیب (و شاید هم غیرعملی و نخبه گرایانه) این است که باید کارگزاران تغییر را تغییر دهیم! آدم هایی که در این ساختار با این باورها رشدکرده و جامعه پذیر شده اند نمی توانند منادی تغییر باشند، آن ها در روابطی ناسالم حل شده اند و ارزش هایی را پذیرفته اند که تغییر را بسیار مشکل می کند. باید آدم هایی قابل اعتماد از نسلی که با باورهایی متناسب و در جهت تغییر مورد نظر بازاجتماعی شده اند جایگزین کارگزاران پیشین شوند.

آیا جنبش بازگشت مهاجران می تواند راه حلی (یا دست کم بخشی از راه حل) برای دگرگونی باشد؟

به نظرم جمهوری اسلامی یک بار این راه حل را آزموده است: وقتی تحصیل کردگان غرب، پس از انقلاب برای آن چه «خدمت به کشورشان» تلقی می کردند به ایران بازگشتند و مناصب مهم مملکتی را به دست گرفتند. یادمان نرود که همه ی دکترهای مملکت قلابی نیستند! دکترهای پیش از دهه ی هفتاد و شصت از این قماش بودند و گرچه کژدار و مریز، اما به مدت سی سال جمهوری را با همه ی سنگ های داخلی و خارجی که پیش پای اش بود حفظ کردند.

اما آیا مهاجرانی که عزلت و آرامش را بر زندگی پراسترس و پردغدغه در ایران ترجیح داده اند، اینک انگیزه و محرک کافی برای بازگشت و مبارزه برای تغییر دارند؟

و آیا مردان جمهوری اسلامی راه برای این بازآمدگان باز خواهند کرد؟

خاطره ی ب



یادی، خاطره ای می آزاردت؟ تمام نمادهای مادی آن خاطره (اشیا، یادگارها، نوشته ها و ...) را نابود کن؛ نابود.

خاطره ها با اشیا و مکان ها پیوند دارند و به خاطر آورده می شوند.

باور برای تغییر

  • وزارت آموزش و پرورش تلاش می کند آموزش مهارت های زندگی را به جزئی از آموزش های رسمی خود تبدیل کند.
  • وزارت آموزش و پرورش تلاش می کند ارزیابی کیفی را جایگزین ارزیابی کمی (نمره) کند.
  • استادی که از فرصت مطالعاتی در کمبریج انگلستان برگشته، از به روز بودن اساتید و دانشجویان و اطلاع از جدیدترین مطالب منتشرشده در حوزه های علمی شان سخن می گوید، از این که دانشجویان مقطع تحصیلات تکمیلی هر جلسه مقالات متعدد می خوانند و در کلاس بحث و نقدشان می کنند با هیجان صحبت می کند، و بر شیوه ی آموزشی ای که در آن استاد جزوه بگوید و دانشجو بنویسد و در امتحان همان ها را تحویل دهد می تازد...

  • آیا تدوین و چاپ کتاب های آموزش مهارت های زندگی و آموزش ضمن خدمت معلمان برای آموزش این مهارت ها به دانش آموزان، نویدبخش جامعه ای در آینده است که آدم هایش به مدد مهارت های زندگی، حیات فردی و اجتماعی سالم تر و بارورتری داشته باشند؟
  • آیا فرستادن بخش نامه به مدارس برای جایگزینی ارزیابی کیفی به جای کمی (و گیریم آموزش ضمن خدمت معلمان برای این جایگزینی)، به واقع ارزیابی را کیفی خواهد کرد؟
  • آیا معلمی که خود هرگز مهارت های زندگی را در روند جامعه پذیری به طور عملی نیاموخته و به کار نگرفته و چه بسا اساسا اعتقادی به کارامدی و موثر بودن این روش ها ندارد می تو اند کارگزار تغییر روش های زندگی و تعامل باشد؟
  • آیا معلمی که جز در چارچوب اعداد و ارقام نمی تواند بیندیشد و ببیند می تواند کارگزار تغییر به سمت کیفی شدن ارزشیابی باشد؟
  • آیا استادی که چنان دچار غرور و خودبزرگ بینی و خودبسندگی و مطلق انگاری دانسته ها و نظریات خود است، می تواند چیزی به جز جزوه ی خودش را به عنوان عصاره ی علم و دانش عالَم از دانشجویان خواسته باشد؟ و آیا فردی با چنین باور و اندیشه ای اصلا مجالی برای عرض اندام "دانشجو" (به شکل طرح، بحث و نقد ایده های دیگرانی به جز استاد اعظم و نیز ایده پردازی خلاقانه ی دانشجو) می تواند باقی بگذارد؟

کارگزار تغییر باید باوری متناسب با جهت تغییر داشته باشد. متاسفانه به نظر می رسد تغییر دستوری و مکانیکی ساختارها (بی تو جه به عمق باورهای تثبیت شده)، آن ها را به چیزهایی مسخ شده یا بی بو و خاصیت بدل می کند که هیچ نفعی در جهت تحقق تغییرات مورد نظر ندارند و حتی چه بسا به ضد خود تبدیل شوند و مانعی بر سر کارکرد معمول سیستم (پیش از تغییر) ایجاد کنند.

۲۵ مهر، ۱۳۸۷

کنش یا واکنش


شنیده اید که می گویند:«آن چه دیگران در قبال ما انجام میدهند بازتاب عمل خود ما است»؟ با آن موافق اید؟

ممکن است این حرف در مواردی درست باشد، اما لزوما نه همیشه. من اخیرا از زاویه دیگری ماجرا را دیده ام: «مردم آن گونه در قبال ما عمل می کنند که در شأن "آن ها" است». این به این معنی است که واکنش هر آدمی نسبت به دیگری؛ بیش از آن که جنبه ی "واکنشی" داشته باشد، کنشی است که فرد بر اساس آن چه در شأن و شخصیت و برازنده ی خود می داند انجام می دهد. اعمال ما بیش تر محصول تصویری است که از خود داریم و میل به تداوم آن داریم. عملی که از من سر می زند بیش از آن که نشانِ استحقاقِ مخاطب را با خود حمل کند؛ مُهر شخصیت و ادراکِ شخصِ مرا بر پیشانی دارد، هر آدمی در «عمل» اش خودش را محقق می کند. (حالا این که «خودِ» او ماهیت اجتماعی دارد حدیث مفصل دیگری است چندان که افتد و دانید...).

اشکال تفسیر اول این است که پذیرفتن اش مستلزم نفی عاملیت کنشگر اجتماعی است.

نفس راحت


دفعه اول گوش می کنی؛ با ولع؛ برای این که با حسی که از کارهای قبلش داشتی مقایسه کنی، ببینی می توانی بیشتر کیف کنی یا نه؟ انگار بخواهی فرضیه ات مبنی بر این که قدرت لذت بردن ات را از دست داده ای یا بالاخره یک جوری یک عیبی پیدا کرده ای که از محصولات فعلی حظ وافر نمی بری؛ تست کنی ... چند روز بعد دوباره تک به تک بدون اصرار و عجله برای غرق شدن و خفه کردن خودت آهنگ هاش را گوش می کنی، مثل مزمزه کردن طعم نسکافه می گذاری صداها آرام توی مغزت نفوذ و رسوب کند... آن وقت احساسی شبیه خلسه به ات دست می دهد... لذت می بری...
خیال ات راحت می شود که هنوز ذهن و احساس ات زنده است و به کلی تعطیل نشده ... نفس راحتی می کشی

۲۴ مهر، ۱۳۸۷

مرز


ایده آل این است که آدم بتواند خوش بینی و اعتماد به نفس را با «واقع بینی» بیامیزد و به توهم مبتلا نشود.

۱۸ مهر، ۱۳۸۷

عکس-واژه های مستور



وقتی کمی دل ات تنگ باشد، دوست داری یک چیز خوبی گیرت بیاید و دلت ات را باز کند؛ یک چیزی مثل پیدا کردن یک کتاب خواندنی، یک رمان یا فیلم سبنمایی خوب، یک مستند فوق العاده، یک سری عکس دیدنی... کشف یک آدم جالب... یا هر چیزی از این دست...
چند روز پیش کسی کتابی به ام امانت داد از همین سنخ: «پرسه در حوالی زندگی». عکس هایی از عکاسانی از ایران و دیگر نقاط جهان با روایت هایی از مصطفی مستور. ابتکار جالبی بود و دلنشین بود. زمانی انتخاب نام برای عکس هام یک سرگرمی جالب برای ام بود، و الان گاهی حدس زدن حس و حال آدم های توی عکش ها برای ام جالب توجه است؛ خصوصا که مدتی است به دیدن و گرفتن عکس هایی که آدمی توی اش باشد علاقه پیدا کرده ام. دلیل اش را نمی دانم اما به نظرم هر منظری برای عکاسی وقتی یک یا چند آدم به اش اضافه می شود کلی حس و معنای جدید به اش ملحق می شود. روایت های کتاب مذکور نیز چیزی در مایه های یک داستان مینیمال یا شعر برای [فضا و آدم های] هر عکس هستند.

به هر حال اگر کتاب فوق را جایی دیدید حتما بزنید به در پررویی و ورق بزنیدش و کامل روایت هاش را بخوانید. اگر مایه دار هستید هم می توانید بخریدش به 9000 تومان! من روایت های صفحات 6، 14، 18، 30(خیلی جالب)، 32، 34، 44، 60، 62، 68(خیلی جالب) و 84 را بیش تر از بقیه دوست داشتم.

درباره کتاب:
کتاب «پرسه در حوالی زندگی» به روایت دکتر محمد ستاری

درباره مصطفی مستور و کوتاه درباره کتاب فوق از کیارنگ علایی

مشخصات کتاب:
پرسه در حوالی زندگی، روایت: مصطفی مستور، انتخاب عکس: کیارنگ علایی، برگردان انگلیسی: محمد فیض الله، اهواز: رسش؛ تهران: چشمه، 1385



با چرخ های پرشتاب اش - در متن روشنای روز-
سراسیمه می دود،
برای فتح کدام حکایت شنیدنی که ما نخوانده ایم
این گونه تعجیل می کنند


«پرسه در حوالی زندگی»: برشی از صفحه 30

۱۵ مهر، ۱۳۸۷

آرزوی بزرگ


«نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آن قدر کوچک
که خود را بزرگ...

گریز از میانمایگی
آرزویی بزرگ است؟
»

قیصر امین پور، مجموعه شعر «دستور زبان عشق»


چند روز پیش، پس از اتفاق های عجیب پی در پی که در فاصله ی زمانی کوتاهی رخ داده بودند؛ ناخودآگاه این شعر را به یاد آوردم، نه به این دلیل که دقیقا دراین موضوع با او همذات پنداری داشته باشم، اما شباهتی در موقعیت ام با آن چه او در این شعر روایت کرده است یافتم.
احساس کردم بخشی از معناهایی که در زندگی به آن ها باور دارم ، آن قدر به نظرم والا و ارزشمند هستند که نتوانم به راحتی ازشان دست بکشم حتی اگر ببینم امروز مطرود و شاید از زاویه ی دید کسانی مذموم و مضرند به حال زندگی و منافات دارند با برنده شدن در مسابقه هایی کوچک و بزرگی که این روزها در گوشه گوشه ی جامعه جریان دارد. از سوی دیگر به معناهای آن چنان بلندی دسترسی ندارم که مانع از سرخوردگی، عصبانیت و استیصال ام شوند و احساس عدم امنیت، بی قدرتی، یأس فزاینده و عجز از فهم جهان از هم گسیخته ای را که در آن می زیم؛ تعدیل یا کم رنگ کنند.
آیا آرزوی گریز از این موقعیت، آرزویی بزرگ برای من - یا امثال من- است؟!

۱۲ مهر، ۱۳۸۷

کسی می بیند آیا؟

تعجب می کنم از کری و کوری و منگی یک عده. از این که در این جامعه زندگی می کنند و این همه دروغ و فریب و کلاهبرداری را در مناسبات ریز و درشت هر روزه شان نمی بینند (نمی بینند؟) حیرت می کنم، آیا نمی بینند که خود هر روز قربانی این فریب ها می شوند و روزی دیگر دیگران را به پای مطامع شان قربانی می کنند و آن وقت داد و فغان شان از اظهار دوستی با مردم اسرائیل یا چت و بلوتوث بازی و لباس نامناسب جوانان هفته ها به آسمان می رود و هیچ نمی گویند که جامعه ای که در هر تعامل کوچک و بزرگش؛ رد پای دروغ و فریبی؛ به نفع منفعتی کوچک یا بزرگ؛ برای آدمی معمولی یا سرشناس هست با بحرانی جدی، عمیق و فروپاشنده روبرو است.

رسوایی مدرک جعلی وزیر کشور در این مقطع یک تصادف نبود. یک نقطه عطف بود. این رسوایی نماد عمق فساد و فریب و دغلکاری است که در حال خشکاندن ریشه های اعتماد در جامعه است. مردان وزارت و وکالت و صدارت ج.ا که خود را مظهر خلوص و خدمت و صداقت و پاک دستی و نیک نفسی معرفی می کردند امروز به ناچار وقتی پرده بر میافتد اتهام بزرگی چون جعل سند را به گردن می گیرند. وزیر کشور نماد همه ی آدم های معمولی است که هر روز در گوشه و کنار شهرها و روستاها اعتماد دیگران را به بازی می گیرند و از آن به نفع خود بهره برداری می کنند.
در این میان طرفه مردانی اند که "رسانه ای شدن" چنین ماجراهایی را به نفع و مصلحت کشور نمی دانند! چه کسی از غوطه خوردن مملکت در فساد و دروغ و ریا نفع می برد؟! چه کسی از مسکوت ماندن و نادیده گرفتن بحران اخلاقی -که برخلاف تصور حضرات فقط به روابط دو جنس محدود نمی شود- در عرصه ی اداری و اقتصادی کشور نفع می برد؟
کسی امیدی به رسیدگی به پرونده های متعدد کلاه برداری مردم عادی در مراجع قضایی ندارد، اما نحوه برخورد با وزیر جاعل، سلطان شکر، ادعاهای پالیزدار و ده ها مورد جدید و قدیمی از این دست نشان میدهد که آیا کسی از این بابت احساس خطری برای جامعه میکند و آیا اراده ای برای تاثیرگذاشتن بر روند رو به گسترش سوء استفاده و فریب وجود دارد؟

۰۸ مهر، ۱۳۸۷

فساد؛ هر روز بیش تر از دیروز

گزارش سال 2008 سازمان بین المللی شفافیت منتشر شد و ایران ده پله­ ی دیگر سقوط کرد! شاخص CPI (Corruption Perceptions Index) که شاخص فساد بخش عمومی است بین صفر(بیش­ ترین فساد) تا 10 (کم­ترین فساد) در نوسان است. این شاخص از سال 1995 توسط سازمان مزبور محاسبه می شود که ایران طی سال های اخیر به لیست اضافه شده است. این شاخص همچون دیگر شاخص های بین المللی متدولوژی مشخصی برای محاسبه دارد که در همین سایت شرح داده شده. گزارش سال های پیشین را از طریق لینک های سمت چپ هوم پیج سازمان می توانید دنبال کنید. گزارش های جالب دیگری نیز در این سایت وجود دارد.

روند اسفبار رشد فساد اداری در ایران طی سال های گذشته به شرح زیر بوده است:



ایران در جدیدترین گزارش (2008) در کنار کامرون، فیلیپین و یمن در ردیف 141 اُم قرار گرفت. پاکستان، لیبی، اوگاندا، موزامبیک، اتیوپی، اریتره، ویتنام، نپال، زامبیا، نیجر، مصر، عربستان، تایلند، هند، ماداگاسکار، بولیوی از جمله کشورهایی هستند که در این رتبه بندی پیش از ایران قرار گرفته اند.


۰۱ مهر، ۱۳۸۷

سرعت جنگ و قربانیان آن


«نابرابری کشورهای مختلف در رابطه با قدرت، ثروت و تکنولوژی است که زمانمندی های مختلف، و به ویژه زمان جنگ آنها را تعیین می کند. علاوه بر این، یک کشور میتواند بسته به رابطهای که با نظام جهانی و منافع قدرتهای مسلط دارد از جنگ های کند به سوی جنگ های سریع حرکت کند. بدین ترتیب ایران و عراق هشت سال درگیر جنگی بی رحمانه بودند که به دقت توسط کشورهای غربی که از هر دو طرف حمایت می کردند تغذیه می شد (امریکا و فرانسه از عراق و اسرائیل از ایران حمایت می کردند، و اسپانیا به هر دو کشور سلاح های شیمیایی میفروخت) تا ویرانگری دو جانبه ی جنگ، توانایی هر یک از این دو کشور برای به مخاطره انداختن عرضه ی نفت را تضعیف کند. وقتی عراق با ارتشی مجهز که در جنگ ورزیده شده بود بر آن شد (در واقع با تکیه بر رضایت قدرت های غربی) تا رهبری خود در منطقه را به اثبات برساند [در جنگ کویت]، در نمایش قدرتی که در واقع هشداری بود برای مقابله با بی نظمی های احتمالی آینده، خود را رویاروی تکنولوژی جنگ سریع دید» (کاستلز،1380: 530).
«[...] تنها هنگامی که یک جنگ در اولویت برنامه های قدرت های جهانی قرار می گیرد سرعت آن تغییر می کند» (همان).

ماخذ:
کاستلز، مانوئل، (1380)، عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ (ظهور جامعه شبکهای)، تهران: طرح نو
عنوان اصلی:

Castells, M. (1999). The Rse of the NEtwork Society. Oxford: Blackwell Publishers Ltd.