گاهي سوال ميپرسد كه جواب را به عنوان واقعيت بداند. گاهي ميپرسد كه فهم و نگاه و تعبير تو را بداند. اين يكي همان جامعهشناسي است كه وقتي ماشين مدل بالايي از خيابان گذر ميكند، به جاي ماشين، واكنش مردم را تماشا مي كند.
۳۱ اردیبهشت، ۱۳۹۴
تغييرِ تفسير
حيرت انگيز است: زمان چگونه معناي حرفها يا رفتارهايي كه سالها پيش
شنيده يا ديدهاي، تغيير ميدهد... وقتي گذر زمان به تدريج فهمات را از عمق و كيفيت رابطه با كسي يا اصلا شناخت ات را
از او دگرگون ميكند، يا حتي وقتي تو آدم ديگري ميشوي، در مرور خاطره و بازخواني
حرفها يا رفتاهاي پيشين طرف، به دريافتهاي متفاوتي از گذشته ميرسي!
اين شايد سرشت ذهن و رفتار آدمي باشد... اما اغلب فراموش ميكنيم اش در پس
و پشت عينيتگرايي ظاهريمان.
۳۰ اردیبهشت، ۱۳۹۴
ژانر: احترامطلب افراطي
اين آدماي نايسي كه ميان وارد يك بحث ميشن و وقتي ديدگاهشونو يا روششونو نقد ميكني، وقتي كم ميارن فوري ميگن: «تو به من توهين كردي [كه گفتي اشتباه ميكنم]»
يكي نيس بگه: عزيز من! شما كه ظرفيتات اندازه فنجونه، اداي دريا درنيار!
- خيلي وقت است ميخواهم يك چيزكي بنويسم درباره كمظرفيت شدن آدمها و پوشاندناش زير پوشش حقِ تكريم و مورد احترام قرارگرفتن. روانشناسي نميدانم، ولي شايد بد نباشد روانشناسها يك بررسياي بكنند ببينند اين سندرم احترامطلبي افراطي اين ملت چه ريشهي رواني يا اجتماعي و تاريخي دارد. معتقدم اين يك پديدهي نسبتا جديد است با اين شيوعي كه الان پيدا كرده. اين اندازه احترامطلبي به نظرم منشأ پرخاشگري و تنشهاي بينفردي زيادي در جامعه ميتواند باشد.
۲۷ اردیبهشت، ۱۳۹۴
تفكر انتقادي عليه تفكر انتقادي: فرماليسم روش شناختي
حيرتانگيزترين رويدادي كه اخيرا شاهد آن بودهام كاربرد صوري تفكر انتقادي براي مغالطه كردن و كتمان حقيقت است!
هوشمندي و قدرت اين موجود دو پا در تبديل كردن چيزها به ضد آن حيرتانگيز نيست؟
هوشمندي و قدرت اين موجود دو پا در تبديل كردن چيزها به ضد آن حيرتانگيز نيست؟
بلاهت
مردم دو دستهاند:
- آنها كه حسن ظن داشتن به ديگران، و صداقت و حسن نيت در تعامل و معامله و مراوده را «بلاهت» تعبير ميكنند.
- ابلهان.
!
- آنها كه حسن ظن داشتن به ديگران، و صداقت و حسن نيت در تعامل و معامله و مراوده را «بلاهت» تعبير ميكنند.
- ابلهان.
!
۲۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴
نقطهي بحراني آدمي
آن قدر كه ميدانم مواد رفتار خاصي دارند: اغلب مواد، تحت شرايط خاصي «به ناگهان» تغيير رفتار ميدهند و اين يكي از مباني مهندسي است كه مهندسان از آن فراوان استفاده ميكنند. شايد آشناترين مثالاش آب باشد. آب به محض اين كه در شرايط يك اتمسفر به دماي 100 درجهي سانتيگراد برسد، تغيير فاز ميدهد و به بخار تبديل ميشود. رفتار بخار به كلي از آب متفاوت است و خواص متفاوتي دارد. بنابراين كاربردهاي متفاوتي مييابد. نقطهي فشار= يك اتمسفر، دما=100 درجه سانتيگراد، يك نقطهي بحراني (critical point) براي آب است كه از آن به بعد «دفعتاً» تغيير رفتار و خاصيت پيدا ميكند.
به نظر ميرسد آدمها به يك حدي از سن، شهرت و منزلت اجتماعي كه ميرسند، تحملشان در برابر نپذيرفتهشدن خود يا عقايد يا تحليلهايشان به ناگهان، به شدت افت ميكند! انگار يك كريتيكال پوينتي هست كه از آن به بعد تغيير رفتار و واكنش رخ ميدهد.
اين كشف جديدم است! بعضي آدمهاي نازنين را ميبينم كه به اين نقطه رسيدهاند. بعضي واكنشها را از بعضي آدمها به بعضي مسائل ميبينم كه آدمهاي ديگري كه به آن سن و آن حد شهرت و منزلت نرسيدهاند، به همان مسائل ندارند... اين شواهد، فرضيهام را تأييد ميكند.
افزايش سن، شهرت و منزلت اجتماعي چهقدر آدمها را آسيبپذير ميكند... .
خب من خوشبختانه يا شوربختانه هنوز به آن كريتيكال پوينت نرسيدهام. با اين حال آنچه نگرانام ميكند مقاومتي است كه در آن نقطه آدمي در برابر «حقيقت» پيدا ميكند: جدال خونبار حقيقت و منزلت! خيلي بايد وارسته و خودساخته باشي كه دل به دريا بزني و در اين جدال بتواني «حقيقت» را والاتر از آبرو و منزلت اجتماعيات بنشاني.
اگر اين ادعا (وجود كريتيكال پوينت سن، شهرت و منزلت) را بپذيريم، ديگر اتفاقهايي كه در عرصهي سياست در سطوح بالا ميافتد، تحليلاش خيلي سخت نيست... .
- تبعا اين تحليلام وابسته به تجربهي زيستهام در جامعهي ايران است. هم استقرائي كه كردهام و هم تعميمي كه به صحنهي سياست دادهام به شناختام از جامعه و سياست ايران متكي است. جاهاي ديگر دنيا نميدانم صادق است يا نه.
به نظر ميرسد آدمها به يك حدي از سن، شهرت و منزلت اجتماعي كه ميرسند، تحملشان در برابر نپذيرفتهشدن خود يا عقايد يا تحليلهايشان به ناگهان، به شدت افت ميكند! انگار يك كريتيكال پوينتي هست كه از آن به بعد تغيير رفتار و واكنش رخ ميدهد.
اين كشف جديدم است! بعضي آدمهاي نازنين را ميبينم كه به اين نقطه رسيدهاند. بعضي واكنشها را از بعضي آدمها به بعضي مسائل ميبينم كه آدمهاي ديگري كه به آن سن و آن حد شهرت و منزلت نرسيدهاند، به همان مسائل ندارند... اين شواهد، فرضيهام را تأييد ميكند.
افزايش سن، شهرت و منزلت اجتماعي چهقدر آدمها را آسيبپذير ميكند... .
خب من خوشبختانه يا شوربختانه هنوز به آن كريتيكال پوينت نرسيدهام. با اين حال آنچه نگرانام ميكند مقاومتي است كه در آن نقطه آدمي در برابر «حقيقت» پيدا ميكند: جدال خونبار حقيقت و منزلت! خيلي بايد وارسته و خودساخته باشي كه دل به دريا بزني و در اين جدال بتواني «حقيقت» را والاتر از آبرو و منزلت اجتماعيات بنشاني.
اگر اين ادعا (وجود كريتيكال پوينت سن، شهرت و منزلت) را بپذيريم، ديگر اتفاقهايي كه در عرصهي سياست در سطوح بالا ميافتد، تحليلاش خيلي سخت نيست... .
- تبعا اين تحليلام وابسته به تجربهي زيستهام در جامعهي ايران است. هم استقرائي كه كردهام و هم تعميمي كه به صحنهي سياست دادهام به شناختام از جامعه و سياست ايران متكي است. جاهاي ديگر دنيا نميدانم صادق است يا نه.
۲۰ اردیبهشت، ۱۳۹۴
ژانر: مخالفها
كلاً والديني كه با «مدرسهي تيزهوشان» [رفتنِ بچههاشون] مخالفاند، اعم از اوناييشون كه بچههاي بازيگوش دارند و از قبول نشدن بچههاشون در آزمون مطمئناند، يا اونايي كه يواشكي بچههاشونو چند تا كلاس آمادگي آزمون ثبتنام كردهن كه حتما بچپونندشون جزء «تيزهوشان» مملكت.
۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۴
طرح براي كودكان و نوجوانان
تصويرگري كتاب كودك و نوجوان به نظرم از آن كارهاي سخت است. با اين حال هميشه سوالي در ذهن ام بوده: بعضي كتاب هاي كودكان و نوجوانان تصاوير هنرمندانه اي دارند، فرم ها و رنگ هاي خاص يا محدود، آيا اين تصاوير واقعا همان قدر كه تصاوير كارتوني رنگ رنگ كتاب داستان هاي عامه پسند قطع خشتي كه در سوپرماركت ها و كيوسك هاي روزنامه مي فروشند، براي بچه ها جذاب هست؟ نميدانم بقيه چه خاطرهاي دارند، اما راست اش من وقتي بچه بودم اين تصاوير هنري سياه و قهوهاي و اغراق شده يا كمي آبستره چنگي به دلام نميزد (كتاب «موج» انتشارات كانون يادتان هست؟!). آيا تصويرگران و داوران رقابت ها و جشنواره هاي تصويرگري كتاب كودك تلاش نمي كنند سليقهي خودشان را به كودكان تحميل كنند يا نسبت بدهند؟
الان به ذهنام رسيد اين حكايت تصويرگري كتاب كودك، مثل طراحيهاي جديد مد لباس كودك است. در چند سال اخير خيلي از لباسهايي با رنگهاي تيره، خصوصا مشكي، خاكستري و قهوهاي تيره بازار لباس كودكان را تسخير كرده، لباسهايي كه بسيار شيك به نظر ميرسند، اما آيا واقعا براي يك كودك مناسباند؟ واقعا كودكان اگر در انتخاب آزاد باشند و اگر والدين سليقهشان را تحميل نكرده باشند، آن رنگها را خواهند پسنديد و خواهند پوشيد؟
الان به ذهنام رسيد اين حكايت تصويرگري كتاب كودك، مثل طراحيهاي جديد مد لباس كودك است. در چند سال اخير خيلي از لباسهايي با رنگهاي تيره، خصوصا مشكي، خاكستري و قهوهاي تيره بازار لباس كودكان را تسخير كرده، لباسهايي كه بسيار شيك به نظر ميرسند، اما آيا واقعا براي يك كودك مناسباند؟ واقعا كودكان اگر در انتخاب آزاد باشند و اگر والدين سليقهشان را تحميل نكرده باشند، آن رنگها را خواهند پسنديد و خواهند پوشيد؟
۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۴
ژانر: مشحون از پيشداوري
مجموعهاي از پيشداوريها را گذاشته جلوياش و راجع به هر موضوعي حرف مي زني، مي گردد توي جعبهاش ببيند در مورد آن موضوع كدام پيشداوريها را دم دست دارد. فوري همان دم دستتريناش را برميدارد و با تبختر ميچسباند به پيشانيات و بعد با نگاهي عاقل اندر سفيه، نطقي غراء و روشنگرانه برايات سر ميدهد، بي ميل و تلاشي براي اين كه بشنودت، و ظرافتها و تفاوت هاي نگاهات را با كليشههاي رايجي درك كند كه هزار بار ديگران گفتهاند و اين طرف و آن طرف در پيش پاافتادهترين ومبتذلترين محافل مثلا روشنفكري آنلاين و آفلاين گفته شده. اوايل فكر ميكردم تصادفي اينطور ميشود. حالا ميبينم اصلا انگار چيزي جز اين پيشداوريها توي انباناش نيست يا شايد فكر ميكند بهتر است نباشد، چون اين جوري حس خودشيفتهگياش بيشتر ارضا ميشود.
اين رفتار چنان دل زدهات ميكند كه شوق و ميلات را به مصاحبت، گفتوشنود و نوشتن اندك اندك از دست ميدهي.
اين رفتار چنان دل زدهات ميكند كه شوق و ميلات را به مصاحبت، گفتوشنود و نوشتن اندك اندك از دست ميدهي.
۲۹ فروردین، ۱۳۹۴
صداقت با خويشتن
ميگويد كه در پي نقد فلان مقاله است. من با او مخالف و با نويسنده موافقام. شروع به بحث ميكند. پيش از ورود به بحث ميگويم كه روي تمهاي اصلي و جوهرهي ادعاها متمركز ميشوم. كامنت ميگذارم. ميخواند و كامنت ميگذارد. وقتي كامنتهاش را ميخوانم حس ميكنم تمام تلاشاش متمركز است روي اثبات نادرستي نظر نويسنده به هر ترتيبي كه شده، حتي به قيمت اين كه توجه اش از اصل موضوع (عمداً يا سهواً؟!) منحرف بشود. به طور صوري (در هر دو معناياش!) تلاش ميكند نشان دهد ديگري اشتباه كرده است و خودش درست ميگويد، بي اين كه به مفهوم نسبتاً روشن و بينالاذهاني ايدههايي كه طرح شده توجهي بكند.... بحث را ادامه نميدهم... . اين صوريگرايي افراطي برايام بوي بيصداقتي با خود و ديگران ميدهد. اين كه فكر كني اگر در واژهبازي و گزارهبازي و رفرنسدهي پيروز از ميدان به در آمدي، يعني توانستهاي چيزي را (يا خودت را) اثبات كني، به نظرم حقيرانه است. خيلي ساده: راضيام نميكند، انگار به خودم دروغ گفته باشم.
۲۸ فروردین، ۱۳۹۴
۲۳ فروردین، ۱۳۹۴
ژانر: اعتماد به سقف
اینا که در یک جمع نسبتا بزرگ مرکب از افرادی که همدیگه رو نمیشناسند، بی این که همه بشناسندشون بلند میشن میگن: «من از طرف خودم و به نمایندگی از جمع حاضر ...»
۲۱ فروردین، ۱۳۹۴
وبلاگ عرصه اي براي تأملات شخصي
«وبلاگ» رسانهي چندان خوشاقبالي نبود و دولتاش مستعجل بود. اولين وبلاگهاي فارسي در نيمه دوم سال 1380 ساخته شدند و بهرغم استقبال محيرالعقول ايرانيان از آنها در عهد اينترنت دايال آپ، به تدريج در اواخر دهه 80 و اوايل 90 با رونق گرفتن شبكههاي اجتماعي تحت وب (همچون فيسبوك) و موبايلي (همچون وايبر و ...) به سرعت به حاشيه رانده شدند. رونق روزافزون شبكههاي اجتماعي چه پيامدهايي داشته است؟
طبيعتاً پيامدهاي متعددي ميتوان برشمرد. با اين حال من در مقام مقايسهي اين دو رسانه، ويژگياي متفاوتي در آن ها مي بينم كه منشأ پيامدهاي متفاوتي براي محتواي توليدشده و به اشتراك گذاشته شده در آنها است. اين ويژگيها همچنين ريشهي تأثيراتي است كه بر افراد (اعم از توليدكننده/به اشتراك گذارنده و مخاطب) ميگذارند.
در شبكههاي اجتماعي دو ويژگي همزمان وجود دارد:
سرعت انتشار محتوا: در شبكههاي اجتماعي مطالب به سرعت به اشتراك گذاشته مي شود.
اشتراك گذاري: وجه قالب اين شبكهها اشتراك گذاري است نه توليد محتوا توسط كاربر.
اين دو ويژگي باعث شدهاند اين شبكهها به شدت واكنشگرا باشند. يعني پيرو هر موج خبري، كاربران براي عقب نماندن از قافله به سرعت واكنش نشان ميدهند: خبر را بازنشر ميكنند يا خود حاشيهاي بر آن ميزنند و در شبكه منتشر ميكنند. هرگونه تأخير در واكنش نشان دادن، ميتواند منجر به عقب ماندن از رود خروشان اخبار و واكنشها گردد. براي حفظ حيات مجازي در اين شبكهها و از ياد نرفتن بايد مرتباً در معرض ديد بود و جلب توجه كرد يا بي اطلاع از آخرين خبرها نماند و ديگران را هم از مطلع بودنِ خود مطلع كرد! اين امر مستلزم همراه شدن با سيل اخبار مهم و جنجالياي است كه هر لحظه اين شبكهها را در مينوردد.
كاربران به عنوان مخاطبِ محتواها در اين شبكهها، عمدتا با محتواهايي مواجه ميشوند كه به سرعت توليد شده و مصرف ميشود. حتي صفحات اين شبكهها طوري طراحي شده كه آرشيو چندان منظم، در دسترس و خوشدستي ندارند. سابقهي بحثها به راحتي (يا اصلا) قابل پيگيري نيست. صفحات ميآيند و ميروند، و مطالبي كه دقايق و ساعاتي قبل پست شده به سرعت در زير تلي از مطالب جديد دفن ميشوند. فرصت چنداني براي باقي ماندن روي يك بحث و موضوع نيست. به زودي خبر و بحث جديدي به راه مي افتد كه تر و تازه و هيجان انگيزتر از بحث قبلي است. زمانِ تمركزِ مخاطبان بر يك موضوع بسيار كوتاه است و توجهات به سرعت از موضوعي به موضوع ديگري منتقل ميشود... وقت زيادي براي فكر كردن نيست!
وبلاگها اما ماجراي ديگري داشتند. سرعت به روز شدن شان كمتر بود و دنبال كردن بحثها سادهتر. مطالب قبلي نويسنده راحتتر در دسترس بود و آرشيو منظمي وجود داشت كه ميشد سوابق بحثها و نويسنده را با آرامش دنبال كرد (حتي آرشيو نويسندهي وبلاگي تازه كشفشده را در چند نشست به طور كامل خواند يا سيو كرد و سر فرصت خواند!) . مهمتر از همه اين كه فرصت براي تفكر در مورد تأملات نويسنده گويي بيشتر بود و نويسنده نيز با تأمل بيشتري مينوشت. وبلاگ عرصهاي براي تأملات شخصي، اعم از ذهني و حسي فراهم ميكرد. در وبلاگ گويي فرصت بيشتري براي خودكاوي، تعمق در دغدغههاي بنيادي، و سير انفس وجود داشت كه اينك در زمانهي رونق شبكههاي اجتماعي كمتر مجالي براي آن هست. در نوشتههاي فيسبوكي اهل علم و اهل قلم حتي، كمتر تأملاتِ عميقِ ناوابسته به موج خبرهاي زودگذر ديده ميشود، تأملاتي كه از دغدغهها يا كشمكشهاي ژرف درونيِ ناوابسته (يا كم تر وابسته) به زمان و مكان سرچشمه گرفته باشد. فراواني موضوعاتي كه تاريخ مصرف طولانيتري داشتند يا ارزش رجوع مجدد داشتند، به نظرم در وبلاگها بيشتر بود.
گويي به طور گريزناپذير و ناخودآگاهي ساخت و ويژگيهاي فني اين شبكههاي اجتماعي، «نوع موضوعاتِ» تفكر و نوشتن را توسط نويسندگان تحت تأثير قرار داده است.
رسانههاي آنلاين تعاملي (و نوآوريهاي احتمالي صنعت ICT در آينده) چه چيزهايي در انبانِ به ظاهر سادهي خود دارند و نوع تفكرات و تأملات ما را به كدام سمت و سو خواهند كشاند؟
93.10.13
۲۰ فروردین، ۱۳۹۴
چيزي شبيه تاريخ شفاهي وبلاگستان
نسرين عزيز لطف كرده و مرا به اين بازي وبلاگي دعوت كردهاند كه در آن قرار است از روزگار وبلاگ نوشتنمان بنويسيم.
خب، راستاش وبلاگ نوشتن از آن چيزها است كه در خلال اين سال ها، حتي بعد از ورود و رونق شبكههاي اجتماعي، و دِمُده و كم رونق شدن وبلاگ به آن زياد فكر كردهام و حتي نوشتهام. شايد از آن رو كه از وقتي به مدرسه راهنمايي ميرفتم، نفس «نوشتن» جزئي مهم و جدايي ناپذير از زندگي من بوده، و بدون آن زندگي تقريبا نامتصور، ناممكن و نامطلوب بود و هست!
...
وقتي در اولين ماه هاي معرفي «وبلاگ» به دنياي فارسي زبان، يكي براي خودم روي بلاگر ساختم، تازه از فضاي پرهياهوي يكي از گروههاي ياهوگروپز بيرون آمده بودم و وبلاگ را گوشهي دنجي يافته بودم براي نوشتن تأملاتام و ذوقورزي در آرامش نسبي و بدون مزاحمت. كم كم شبكههاي وبلاگي كه شايد ابتداييترين شكل از شبكههاي اجتماعي تحت وب بودند شكل گرفتند. من اما مدتي طول كشيد كه متوجه بشوم ورود به اين شبكهها، شهرت يافتن و ديده شدن مستلزم چه نوع كنشهايي هستند. اگرچه شايد هنوز هم همهي آن ها را ندانم. اما دست كم آن طور كه مشاهدات عيني اما غيرسيستماتيك من نشان مي داد، بخش مهمي از مكانيزم شهرتيابي در بخش قابل توجهي از وبلاگستان مربوط ميشد به: موضعگيريهاي همسو با سليقهي مُد روز كاربران ايراني و وبلاگخوانها و وبلاگ نويسهاي مشهور و مين استريم وبلاگستان، نان به قرض هم دادن، مريد و مرادبازي، مشاركت گسترده در بحث و جدلهاي داغ و چالشي وبلاگي حلقههاي روشنفكري وبلاگستان، ياركشي و جبههبندي و ... .
به جز كندذهني كلي و ذاتي من در فهم و شناخت چنين مكانيزمها و ترفندهاي پشت پردهاي (كه هنوز هم اين كندذهني و بلاهت را كم و بيش دارم)، به دليل بعضي ويژگيهاي شخصيتي و شرايطي من هيچ ميل و انگيزهاي براي ورود به چنين ماجراهايي را نداشتم. (اگرچه انكار نميكنم كه از بازديدكنندهي بيشتر بدم نميآمد و نميآيد. اصولا معتقدم وبلاگ براي «خوانده شدن» نوشته ميشود، و در تمام اين سالها، «ديده نشدن» يا نوميدي از ديده شدن بارها موجب انصراف موقتام از نوشتن «براي وبلاگ» يا انتشار نوشته هام در وبلاگ شده است. با اين حال اعتراف ميكنم كه در تمام عمرم حس دوگانهاي نسبت به مقولهي «ديده شدن» داشتهام: هم آن را دوست داشته و همزمان دوست نداشتهام!). اما در اولين سالي كه اولين وبلاگ را مينوشتم دو تا اتفاق بامزه برايام افتاد. اتفاقهايي كه هم به زندگي وبلاگي شخصي من مربوط ميشد و هم پيوندي با تاريخ وبلاگستان دارد. يكياش را حالا مينويسم. اين اتفاقات به حدود سال هاي 80 و 81 برميگردد. بعضي جزئيات خاطرم نيست كه بنويسم، اما آن چه را نوشتهام دقيق است. فرض كنيد يك چيزي شبيه آن چه به آن تاريخ شفاهي ميگويند!
*
اين اتفاق از آنها بود كه همزمان كميك و تراژيك است! چند ماه پس از معرفي وبلاگ به عنوان رسانهاي شخصي، تعدادي از نويسندههاي ايراني مقيم خارج از آن استقبال كردند. گويا داخلي ها هنوز آشنا نبودند يا ترديد داشتند كه وبلاگ رسانهاي براي آدم حسابيها يا آدمهاي جدي بتواند باشد، يا به دلايل ديگر هنوز حضور چهرههاي داخلي در وبلاگ ها قابل توجه نبود. در آن ميان به نظر ميرسيد اين نويسندهگان ميانسال خارجنشين از اين كه فرصتي يافتهاند در ميان نسل جوان ايراني كه ارتباطش تقريبا با ايشان قطع بود، ديده شوند، حرفشان خوانده و نقل شود، ذوق زده بودند. به نظر ميرسيد حتي آنها از رابطههاي مريد-مرادي بين خودشان و اين جوانان نسل جديد لذت ميبردند. ارجاعات متقابل متعدد بين اين نويسندهگان و چهرههاي جوان و خاص و پربازديد وبلاگستان شاهدي بر اين مدعا بود. خط دادن علني به اين جوانان و ترغيب علني آن ها در دنبال كردن مسيرهايي كه پيشنهاد ميدادند هم شاهد ديگري بود. اين نويسندهگان كه احتمالا سالها در غربت كمتر توانسته بودند با مخاطبان ايراني خود به ويژه در داخل ايران رابطهي مستقيم برقرار كنند، اينك فرصتي شورانگيز يافته بودند. من اسم دو-سه تاشان را در خلال همين لينكبازيها بين معدود وبلاگهايي كه بود ديده بودم و گاهي هم مي خواندمشان. خب من اسم اين آدمها را تا پيش از آن اصلا نشنيده و نديده بودم. راستاش بعدا هم زياد نديدم و نشنيدم (جز يكي كه كتاباش هم گويا در همان اثنا در ايران مجوز چاپ گرفت و برنده چند جايزهي ادبي داخلي هم شد).
از بعضي اشارات دورادور به نظر ميرسيد بعضي از اين آقايان با هم خرده حسابهايي داشتند و كينههاي ديرينه يا تازهاي شايد. من دقيقا نميدانستم و دنبال هم نميكردم. در آن مقطع (و بعدها هم) اصلا حوصلهي دنبال كردن دقيق و روز و به روز اينجور جدلهاي آنلاين را نداشتم. دقيقا يادم نيست چه طور شد كه گويا جواني به يكي از نوشتههاي من براي اثبات ادعاياش در مورد يك موضوع شايد سياسي استناد كرده بود... واقعا يادم نيست آن پست چه بود، تا آن جا كه يادم هست هر چه بود كاملا بيربط بود و روح من هم خبر از مباحث و ادعاها و جدلهاي آن حلقهي وبلاگي نداشت. من اگرچه وبلاگهاي بعضي اعضاي اين حلقهها را بنا به سليقه و ذائقه شخصيام مي خواندم، اما اصلا اهل شبكهبازي و حلقهبازي وبلاگي نبودم. در نهايت چيزي كه متوجه شدم اين بود كه به طرز خيلي مضحكي پرت شده بودم وسط يك دعواي خيلي داغ بين بزرگان وبلاگستان! غافلگير و گيج شده بودم! چه واكنشي بايد نشان مي دادم؟
يادم هست آن دو-سه نفر اشاراتي به من (كه با نام مستعار مي نوشتم) در وبلاگهاي شان كردند و دو تاشان كه در يك جبهه عليه ديگري بودند، خصوصي هم ايميل زدند. يك جوري انگار دفاع از يكي يا تخطئهي يكي- كه اين بار قرعهي فال به نام من افتاده بود- وسيلهي نوعي تسويه حساب شخصي و نبرد شهرت و وجهه و اعتبار بين اين آقايان شده بود. من آدم خودبزرگبين و متوهمي نبودم (و نيستم)، اما در كل دريافتام اين بود كه اينها يك جوري در صدد بودند مرا هم به نفع خودشان وارد بازي كنند. نميدانم چرا فكر كرده بودند آدم مناسبي براي چنين پروژهاي هستم! به نظرم يك جوري همه چيز توهمآلود بود! يعني 3-4 نفري كه من ديدم درگير بحث شده بودند پيش فرضها و توهماتي داشتند كه با واقعيت ربطي نداشت: من نه مرد بودم، نه مأمور جمهوري اسلامي و نه اطلاعاتي خيلي باهوش و چه و چه! برچسبهايي كه در آن روزگار به راحتي ميشد به هر كسي زد كه با نام مستعار مينوشت، مستقيماً حرف مخالفتآميز با حاكميت در وبلاگاش نميزد، مستقيما هم از حاكميت دفاع نميكرد، اما در مجموع لابد حرفهاش يك ذرهاي قابل تأمل و عاقلانه به نظر ميرسيد، يا قلماش خيلي ضايع و درب و داغان نبود! در آن روزگار (و شايد هنوز هم بعضي جاها) بايد يك خط را انتخاب مي كردي: مخالف سياسي با اظهارات تند و تيز باشي، اگر زن و جوان هستي حتما «تابوشكن» باشي و از فانتزيهاي جنسي يا خاطرات و اميال زنانهات بنويسي و مدافع سرسخت و پرسروصدا و هنجارشكن حقوق زنان باشي و قس عليهذا. اگر يكي از آنها نبودي، و ضمنا حرفهات خيلي هم بي سر و ته نبود، كلاً مشكوك مي زدي و احتمالا جزو ذوبشدگان بودي: مأمور كثيف اطلاعاتي ج.ا! (البته الان دنيا خيلي پيشرفت كرده و تنها با نقل چند خاطره پيش پاافتاده راجع به روابط عاطفي و جـ.نـ.سـي و چند شعار و حكايت نخ نماي «ضدرژيم» نمي تواني قهرمان و مشهور بشوي و بايد اظهارات بهروزي در مورد آزادي اقليتهاي جـ.نـ.سـي و مسائل زنان و ... بلد باشي يا ترجيحا خودت را دگرباش جنسي يا حامي سينه چاك آن ها معرفي كني و ... .)
... سريال مرد هزارچهره را يادتان هست؟ يك جوري اولاش با عوضي گرفته شدن، پرت شده بودم توي اين بازي، و حالا آقايان «نويسنده» قضيه را خيلي جدي گرفته بودند انگار! شايد به اين دليل كه جدالهاي بين خودشان خيلي شديد و حيثيتي بود، و لابد اين هم يك فرصت ديگر براي رو در رو شدن، زورآزمايي با هم و تماشاچي يافتن براي معركهي تازهاي بود كه مي توانستند برپا كنند. (اصولا بسياري از سلبريتيها و آدمهاي مشهور يا آدمهايي كه در پي شهرتاند، با همين ستيزههاي واقعي يا ساختگي در ياد و چشم مردم زنده ميمانند. حسام اين است كه اين نويسندهگانِ سال ها در تبعيد عطش بسيار داشتند براي ديده شدن. خصوصا كه آن زمان اين همه وبسايت فرهنگي و ادبي و روشنفكري فارسي و شبكههاي اجتماعي (مناسب مريدپروري) براي عرض اندام و ديده شدن چهرهها وجود نداشت). از اين نظر قابل درك بودند: نويسنده بايد ديده بشود، مثل هر توليدكنندهي فرهنگي ديگري. خروج آنها از ايران و مجوز انتشار نداشتن آثارشان مانع از خوانده شدنشان شده بود. حالا فرصتي براي ارتباط با خوانندهگان جوان بالقوه در ايران پديد آمده بود. و شايد خودآگاه يا ناخودآگاه، خواسته يا ناخواسته، جنگ و جدالهاي وبلاگي ضامن تداوم تكرار نامهاي شان بود.
به هر حال، آنها در دو سوي اين كشمكش تازه صفآرايي كردند: بعضي اتهامهايي به اين وبلاگنويس گمنام مشكوك وارد كردند يا اتهامها را باور كرده بودند و شاخ و برگ ميدادند، و بعضي (از جمله آن نويسندهي برندهي جايزه) گويا اتهامهاي احمقانه و توهمآلود مزبور را باور نميكردند. آن ماجرا فرصت طلايي و نابي براي من بود كه با حمايت تبليغاتي اين آقايان كه شهرت فرهنگي و روشنفكري داشتند، وارد حلقههاي روشنفكري و جبههبنديهاي مشهور فرهنگي و نخبگاني وبلاگي بشوم. اين خيلي وسوسهانگيز بود! براي منِ گمنام كه اهل گدايي توجه به وبلاگام هم نبودم، شانس منحصر به فرد و درخشاني دست داده بود: آنها به وضوح و مستقيما پيشنهاد حمايت از من داده بودند. چه كار بايد ميكردم؟!
در نهايت تصميم نامتعارفي گرفتم كه شايد با عقلانيت آن روز وبلاگستان كاملا در تناقض بود: به ايميلهايشان كه حاوي پيشنهاد پشتيباني بود پاسخ دادم، و محترمانه اظهار كردم كه مايل نيستم وارد اين ماجرا و جدلها شوم. در وبلاگ هم به نظرم در يك-دو پست ضمن احترام به آن نويسندهها، مودبانه بيان كردم كه قصد ورود به اين جنجال كه ربطي به من ندارد، ندارم. من عوضي گرفته شده بودم، به علاوه تلويحاً حس ميكردم در اين قضيه نگاهي ابزاري به من هست. بنابراين به نظرم خندهدار بود كه از اين عوضي گرفته شدن يا نگاه احتمالا ابزاري خوشحال باشم و فرصت را غنيمت بشمرم و از آن پلكان شهرت بسازم. كلا هم نسبت به بحث و جدل آنلاين حس خوبي نداشتم و از همان ابتدا كه از ياهوگروپز به وبلاگ آمدم قاعدهي ثابتام وارد نشدن در جدالهاي آنلاين بود. البته در فضاي وبلاگهاي روشنفكري آن زمان به هيچ وجه چنين قاعدهاي وجود نداشت، و بر عكس از بحث و جدل به شدت استقبال ميشد، و يكي از مهمترين ابزارهاي برساختن هويت فردي و جمعي، تعلقجويي عاطفي و فرهنگي، ارضاي شهوت شهرت، و تداوم شهرت بود. از سوي ديگر اين جدلها اولين فرصتهاي ابراز عقيدهي آزاد و با حق برابر در محيطي تعاملي در سپهر عمومي جامعهي ايراني بود. همچنين فرصت شگفتي براي ارتباط و مواجههي ايرانيان داخل و خارج ايران، نسلهاي مختلف، مواضع مختلف سياسي، اجتماعي و فلسفي بود. به نظرم ذوقزدگي از پديدآمدن چنين فرصتهايي نيز عطش شركت در اين جدلهاي وبلاگي را تقويت ميكرد. در عين جذابيت اين جدلها، من نه حال پيگيري دقيق و دائم آنها را داشتم و نه انگيزهاي براي ورود فعالانه به آنها. به هر حال آن نويسندههاي مهاجر وقتي بي ميلي مرا ديدند، طبيعتا بيشتر پيگير نشدند و ماجرا تمام شد و من هم به همان معدود خوانندههاي خاموش و گمنامام اكتفا كردم.
*
بنا به آن چه گفتم وبلاگهاي من هيچوقت وبلاگهاي پربيننده و جنجالياي نبودند. به ندرت 2-3 وبلاگي كه در آن نوشتهام به آشنايانام در خارج از دنياي مجازي معرفي كردهام. با اين حال گاهي بازخوردهايي دريافت كردهام كه به ام گوشزد كرده خوانندههاي خاصي ميخوانندم. خوانندههايي اهل تأمل كه هميشه ازشان يك جورهايي حساب ميبرم و مايه مباهاتام بودهاند. موقع انتشار نوشتهها هميشه حضور اين سايههاي مبهم را در اطرافام حس مي كنم و سعي ميكنم مواظب باشم خيلي مزخرف ننويسم. اما در تمام اين سالها همان بازخوردهاي خيلي معدود بهام اعتماد به نفس و جرأتِ انتشار تأملات و نوشتههام را در وبلاگ داده است.
پ.ن. آيا نياز به پينوشت هست كه هر كسي روايت خودش را از ماجرا ميدهد؟!
۲۴ اسفند، ۱۳۹۳
كسب و كار محبوبيت
بعد از خريد و فروش مدرك تحصيلي و پايان نامه، اينك: خريد و فروش محبوبيت. به ليست سرويس هاي اين سايت نگاه كنيد؛ خنده آور است .
آيا رواج چنين كسب و كارهايي معناي محبوبيت، مقبوليت و اعتبار را تغيير نمي دهد؟ آيا با اعتماد عمومي بازي نمي كند؟ آيا ما نيازمند مكانيزم هاي تازه اي براي سنجش ادعاهاي مقبوليت و استقبال عمومي نيستيم؟ آيا با اين دگرگوني مداوم معناهاي جاافتاده با كسب و كارهاي به ظاهر خلاق (!) زندگي بيش از پيش سخت نمي شود؟
شاخص هاي حكمراني جهاني (WGI)
اين سايت داده هاي پروژه شاخص هاي حكمراني جهاني (WGI) را براي 215 كشور طي دوره زماني 1996 - 2013 براي شش بعد مختلف ارائه مي كند. ابعاد عبارت اند از:
داده ها در قالب هاي مختلف جدول و نمودار ارائه مي شود.
برخلاف تصور آن هايي كه مي گويند «همه جاي دنيا فلان چيز فلان طور است»، تنوعات در اين داده ها (نقشه هاي جهاني) مشاهده پذير است و مناسب مطالعات تطبيقي است.
روش شناسي و گردآوري داده ها هم در اين جا آمده كه هنوز نخوانده ام.
- آزادي بيان و پاسخگويي
- ثبات سياسي و غياب خشونت
- كيفيت مقرراتي [يا ساماندهي؟]
- اثربخشي دولت
- حاكميت قانون
- كنترل فساد
داده ها در قالب هاي مختلف جدول و نمودار ارائه مي شود.
برخلاف تصور آن هايي كه مي گويند «همه جاي دنيا فلان چيز فلان طور است»، تنوعات در اين داده ها (نقشه هاي جهاني) مشاهده پذير است و مناسب مطالعات تطبيقي است.
روش شناسي و گردآوري داده ها هم در اين جا آمده كه هنوز نخوانده ام.
۲۰ اسفند، ۱۳۹۳
يه وقتي...
ژانر
اينا كه فقط وقتي حال
شون «خيلي» بده و از عالم و آدم شاكي اند و تنهان و انباشته از انرژي منفي اند،
سراغت رو مي گيرن و بهت زنگ و سر مي زنن و ازت ميخوان باهاشون وقتي بگذروني.
البته ايرادي هم
نداره، و بلكه حس خوشي داره كه آدم احساس كنه مي تونه ديده شدنش يا كلماتش براي يه
آدم خسته و مغموم يا آشفته و خشمگين آرامشبخش باشه. ولي بد نيست وقتي حال خوشي
دارند و اوضاع شون بر وفق مراده هم يادي از آدم بكنند! خوشحالي شون آدمو شاد مي
كنه، همون قدر كه غصه هاشون غصه دار.
اين هم بد نيست شنيدن اش، يهويي!
۱۸ اسفند، ۱۳۹۳
هديه (2)
1
امروز براي برنامه اي بيرون بوديم. وسط روز گوشي زنگ خورد و همكار
سابق كه حالا وارد كسب و كار ديگري شده و من امسال مشتري اش بودم، خبرداد كه تقويم
و سررسيد آورده و چون نبوده ام سپرده به همكار ديگر تا به دستم برساند! تعجب كردم.
انتظارش را نداشتم. فورا ياد پستي كه درباره رسوم نوروز (هديه) نوشته بودم افتادم.
2
بعد از ظهر وايبر را كه باز كردم ديدم پيامي از دوست ناديده ي
اينترنتي عزيزي آمده كه خواسته آدرس ام را بدهم و گفته تقويمي هست كه منتظر است به
آدرس من فرستاده شود! غافلگير شدم، خيلي
شك داشتم كه اين وبلاگ كم و بيش متروكه را كه حالا گوشه دنج من است كسي از آشنايان
اين قدر زود خوانده باشد و از ميان آن همه حرف هاي معمولي كه مي زنم، آن وسط به
يكي اش واكنش هم نشان بدهد! آن هم دوستي كه به طور معمول و دائم در ارتباط آنلاين نيستيم.
طبعا خيلي خيلي براي ام خوشحال كننده بود اين اندازه لطفي كه دريافت كردم. ممنون نسرين
عزيز!
3
شب كه داشتم اين ماجرا را با هيجان براي كسي تعريف مي كردم، دفعتاً
يادم آمد از دوازده سال پيش: آن موقع به يك دوست اينترنتي كه به گفته خودش سال ها
مقيم خارج از كشور بود، تعارف كردم كه چيزي از ايران نمي خواهد؟ (راستش را بخواهيد
واقعا تعارف كردم و چندان جدي نبودم!) او بدون تعارف درخواست يك تقويم كرد. يادم
هست آن موقع حال ام زياد خوش نبود. جراحي كوچكي روي انگشت پام انجام شده بود يا
قرار بود بشود. خلاصه با هر زحمتي بود رفتم و با نهايت سليقه اي كه مي توانستم به خرج بدهم تقويم
مزبور را خريدم... . بعدها جايي خواندم كه آن دوست بر اثر بيماري لاعلاجي درگذشته
است... .
اين حالا ديگر تازه نيست كه «اينترنت» ارتباط ها و رويدادهاي نامتعارف
خلق مي كند، اما هنوز هم غافلگيركننده است...
4
الان دقت كردم كه كانسپت «دوست اينترنتي» براي من حاوي معناي دوگانه
اي است. وقتي با كسي از يك «دوست اينترنتي» حرف مي زنم يا ازش نقل قول مي كنم،
معمولا منظورم به طور ضمني اين است كه
رابطه نزديكي در كار نيست، آشنايي چنداني جز يك رابطه ي راه دور در ميان
نيست. چيز زيادي در مورد عقايد و زندگي طرف نمي دانم و رابطه عميقي برقرار نيست جز
گاهي خواندن همديگر و گفتن به هم روي وب يا احيانا ايميل يا لايكي و كامنتي. در
عين حال جالب اين است كه فقط وقتي اين تعبير «دوست اينترنتي» را به كار مي برم كه
با كسي به حدي از رابطه رسيده باشم كه بتوانم «دوست» بخوانم اش، و نه مثلا «يكي
روي اينترنت» يا «يكي روي فيسبوك». «دوست» براي من يعني كسي كه برگزيده است از
ميان يك جمع، چيزي متفاوت يا خاص از ميان مجموعه اي از چيزهاي معمول يا شبيه هم يا
همه جايي و در دسترس.
5
ميم مي گويد اقلا يك چيز بهتر
از خدا مي خواستي! آن لحظه كه همه كائنات دست به دست هم داده بود كه خواسته تو را
برآورده كند كاش چيزي بيشتر خواسته بودي!
6
از اين به بعد ميدانم كه اگر چيزي لازم داشتم كجا بنويسم! هنوز هم دوستاني خوش ذوق و پرمهر اين جا را خاموش و بي سر و صدا مي خوانند! فكر مي كردم اين وبلاگ گوشه دنجي است كه كسي زياد نمي بيندش، خصوصا آشناترها...
۱۵ اسفند، ۱۳۹۳
موسسه نظرسنجي امريكايي
يك موسسه نظرسنجي كه ادعا مي كند امريكايي است و نظرسنجي هاي تلفني در
ايران اجرا مي كند. جديدترين آن مربوط به انتخابات رياست جمهوري 96 و انتخاب هاي
مردم بين گزينه هاي احتمالي است. تأمل برانگيز است.
پ.ن. اين كه اين موسسه چه طور توانسته در ايران كار كند، حتي اگر پيمايش ها
فقط تلفني باشد، محل سوال است.
اشتراک در:
پستها (Atom)
