گاهی وقتها - و البته فقط گاهی وقتها!ـ آدم نیاز دارد که به حرف دلاش گوش کند - فقط به حرف دلاش-!
پ.ن. چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مشکوک به نظر میرسم؟!
۲۵ آذر، ۱۳۸۵
خودشیرینی!
چند روز پیش به مفهوم مشهور «خودشیرینی» فکر میکردم! از آنجا که من مسائل مرتبط با «رابطه» را خیلی وقتها برمبنای «فاصله» برای خودم توضیح میدهم، در این مورد هم میتوانم بگویم خودشیرینی یعنی با سرعتی بیش از حد معمول اقدام کردن برای کاهش فاصله نسبت به کسی که نشانهای دال بر تمایلاش برای کاهش فاصله به ما مخابره نکرده است! به ویژه وقتی بین دو طرف نابرابری در قدرت و نابرابری در دسترسی به منابع و پاداشهایی که افراد عموماً طالب آن هستند؛ وجود داشته باشد.
۲۲ آذر، ۱۳۸۵
۲۱ آذر، ۱۳۸۵
موهبت
بزرگ موهبتی است داشتن پاسخهایی صریح و سرراست برای پرسشهای بزرگ زندگی.
پ.ن: و اصلاً مگر موهبتی بزرگتر از این در زندگی هست؟
پ.ن: و اصلاً مگر موهبتی بزرگتر از این در زندگی هست؟
۱۶ آذر، ۱۳۸۵
شاه مزاجی
بامزه است! چند بار تا حالا به من تلفن زده و مفصلا پرس و جو کرده است، نمیشناسماش، آشنای دوست برادر دوستام است! گویا چند باری هم همین پرس و جوها را از دوستام کرده است! و تقریبا هر دومان (من و دوستام) ماندهایم که آيا واقعا این همه پرس و سؤال ضرورت دارد؟ به نظرم گرچه مشورت و پرس و جو و استفاده از تجربهی دیگران لازم و مفید است اما بعضی راهها را در نهایت خودت باید بروی، تنهایی! برای این که راه را یادبگیری و در ضمن از منظرهها لذت ببری! دیگران نه میتوانند تمام منظرهها را با جزئیات برایات تعریف کنند و نه میتوانند حسهای گونهگون و گاه ضد و نقیضشان را در مواجهه با مناظر و چاله چولههای راه با تو در میان بگذارند، و صد البته نمیتوانند با سخنسرایی در مورد راهی که رفتهاند از طول راه برای تو بکاهند! واقعیت این است که برای رفتن از نقطهي آ به نقطهي ب، راه شاهانهای وجود ندارد، باید قدم رنجه کنی و پای مبارک را روی زمین سخت بگذاری تا پیش بروی! این را هم فراموش نکن که راه رفتن در مسیر، اتلاف وقت نیست! باید بروی تا رشد کنی.
۰۹ آذر، ۱۳۸۵
توهم: نامه به مثابهی بمب!
امروز سایت MSN تصویری از احمدی نژاد را به همراه تیتری جالب در صدر صفحهی اول خود نشاند:
Iran leader's letter: .
Worth reading or "Return to sender" .
شاید اگر بوش نامهای به ملت شریف و سیاستزده و سیاستدوست ایران نوشته بود مفاد نامهاش تا مدتی نقل محافل عروسی و عزای ایرانیان و موضوع تحلیلهای جدی و شوخی و عمیق و سطحی، و دستمایهی جوکهای اساماسی مردم میشد، اما بعید بهنظر میرسد در مورد ملت شریف امریکا چنین چیزی مصداق داشته باشد! بنابراین اگر جناب احمدینژاد نامه را به عنوان بمبی تبلیغاتی در مقیاس جهانی (!) به آن سوی آب پرتاب کرده است احتمالاً راه به خطا برده!
تا جایی که ما شنیدهایم از تودهی احساساتیای که در شهرهای ریز ودرشت مملکت به استقبال ایشان میروند در ایالات متحده خبری نیست!
سؤال: آیا نامه به ملت امریکا، برخلاف ظاهرش، ترفند تبلیغاتی برای مصرف داخلی نیست؟
Worth reading or "Return to sender" .
شاید اگر بوش نامهای به ملت شریف و سیاستزده و سیاستدوست ایران نوشته بود مفاد نامهاش تا مدتی نقل محافل عروسی و عزای ایرانیان و موضوع تحلیلهای جدی و شوخی و عمیق و سطحی، و دستمایهی جوکهای اساماسی مردم میشد، اما بعید بهنظر میرسد در مورد ملت شریف امریکا چنین چیزی مصداق داشته باشد! بنابراین اگر جناب احمدینژاد نامه را به عنوان بمبی تبلیغاتی در مقیاس جهانی (!) به آن سوی آب پرتاب کرده است احتمالاً راه به خطا برده!
تا جایی که ما شنیدهایم از تودهی احساساتیای که در شهرهای ریز ودرشت مملکت به استقبال ایشان میروند در ایالات متحده خبری نیست!
سؤال: آیا نامه به ملت امریکا، برخلاف ظاهرش، ترفند تبلیغاتی برای مصرف داخلی نیست؟
۰۶ آذر، ۱۳۸۵
آرمان
نمیدانم این را باید به فال نیک گرفت یا بهخاطرش تأسف خورد که هرچهقدر بزرگتر میشوم آرمانهام کوچکتر میشوند!
زمانی وقتی به آدمهایی برمیخوردم که آرمانهای بزرگ در سر داشتند با حسی از احترام بهشان مینگریستم، امروز اما ... دیدن آدمهای کوچکی (چون خودم) که آرمانهای بزرگ میپرورانند تنها به خندهام میاندازد!
- وقتی حرف میِزند مرتب از کلمهی «باید» و کلمهی «هدفام» استفاده میکند... بشریت را میخواهد نجات بدهد! مشکلات کشور و ملت را در هر زمینهای که دستاش برسد به کلی حل کند! و الخ...... این همه خندهدار نیست؟
زمانی وقتی به آدمهایی برمیخوردم که آرمانهای بزرگ در سر داشتند با حسی از احترام بهشان مینگریستم، امروز اما ... دیدن آدمهای کوچکی (چون خودم) که آرمانهای بزرگ میپرورانند تنها به خندهام میاندازد!
- وقتی حرف میِزند مرتب از کلمهی «باید» و کلمهی «هدفام» استفاده میکند... بشریت را میخواهد نجات بدهد! مشکلات کشور و ملت را در هر زمینهای که دستاش برسد به کلی حل کند! و الخ...... این همه خندهدار نیست؟
۰۵ آذر، ۱۳۸۵
مردان و درک موقعیت زنانه
مردان ممکن است احساساتی مشابه زنان تجربه کنند. این را به نظرم نمی توان «تجربه ی احساسات زنانه» تلقی کرد، بلکه تجربه ی احساساتی باید نامید که انسان به خاطر تعلق اش به نوع انسان آن ها را تجربه می کند: تجربه ی احساسات انسانی، همین و دیگر هیچ!
گذشته از این اما بعید است که مردان بتوانند«موقعیت زنانه» را درک و تجربه کنند. به نظرم قضاوتها و برداشتهایی از جانب مردان که زنان آنها را ناعادلانه، ناقص یا غیرواقعبینانه تلقی میکنند ناشی از همین نکته است. تجربهی مستقیم و بلاواسطه ی موقعیت زنانه که فهم همدلانهای برای مردان حاصل کند برای آنها غیرممکن است.
اخیراً متوجه شدهام وضعیت خاصی هست که میتواند برای مردان تجربهای
نزدیک از موقعیت زنانه فراهم کند: زمانی که مردی فرزند دختری داشته باشد، و دختر به سن بزرگسالی و بلوغ فکری برسد و تجربهی نسبتاً کاملی از موقعیت زنانه داشته باشد، و در ضمن رابطهاش با پدر آن گونه باشد که بتوانند در مورد ابعاد، مختصات، نیازها و احساسات برآمده از این موقعیت به راحتی گفت و گو کنند.
این وضعیت در مواردی که من شاهد بودهام به تغییر مواضع آشکاری در تفکر پدران انجامیده است! مردانی که تا پیش از این موضع شان در مورد مسائل زنان، بدبینانه وانعطاف ناپذیر به نظر می رسید اینک در موقعیتی دوگانه قرار می گیرند که تجارب و دریافتهای تازهای برای آنها به ارمغان میآورد...
به نظرم این موقعیت برای مردان فقط از رابطهی پدر و دختر حاصل می شود. مردان با دیگر زنان نمیتوانند آن اندازه نزدیکی عاطفی و همذات پنداری داشته باشند، احتمالاً یک مرد با مسائل یک دوست یا آشنای مؤنث هرگز به اندازهی فرزندش از لحاظ عملی و حتی ذهنی و احساسی درگیر نمی شود، واقعیت این است که با همسر هم دقیقاً به دلیل رابطهی همسری در چارچوب مناسبات خانواده، تضاد منافعی وجود دارد که به سادگی می تواند مانع از فهم همدلانه می شود.
بنابراین می توان خوشبینانه منتظر ماند که نسل جدید پدران که رابطه ای نسبتاً نزدیک با دختران خود برقرار میکنند، نگرش تازهای نسبت به مسائل زنان ارائه کنند!
گذشته از این اما بعید است که مردان بتوانند«موقعیت زنانه» را درک و تجربه کنند. به نظرم قضاوتها و برداشتهایی از جانب مردان که زنان آنها را ناعادلانه، ناقص یا غیرواقعبینانه تلقی میکنند ناشی از همین نکته است. تجربهی مستقیم و بلاواسطه ی موقعیت زنانه که فهم همدلانهای برای مردان حاصل کند برای آنها غیرممکن است.
اخیراً متوجه شدهام وضعیت خاصی هست که میتواند برای مردان تجربهای
نزدیک از موقعیت زنانه فراهم کند: زمانی که مردی فرزند دختری داشته باشد، و دختر به سن بزرگسالی و بلوغ فکری برسد و تجربهی نسبتاً کاملی از موقعیت زنانه داشته باشد، و در ضمن رابطهاش با پدر آن گونه باشد که بتوانند در مورد ابعاد، مختصات، نیازها و احساسات برآمده از این موقعیت به راحتی گفت و گو کنند.این وضعیت در مواردی که من شاهد بودهام به تغییر مواضع آشکاری در تفکر پدران انجامیده است! مردانی که تا پیش از این موضع شان در مورد مسائل زنان، بدبینانه وانعطاف ناپذیر به نظر می رسید اینک در موقعیتی دوگانه قرار می گیرند که تجارب و دریافتهای تازهای برای آنها به ارمغان میآورد...
به نظرم این موقعیت برای مردان فقط از رابطهی پدر و دختر حاصل می شود. مردان با دیگر زنان نمیتوانند آن اندازه نزدیکی عاطفی و همذات پنداری داشته باشند، احتمالاً یک مرد با مسائل یک دوست یا آشنای مؤنث هرگز به اندازهی فرزندش از لحاظ عملی و حتی ذهنی و احساسی درگیر نمی شود، واقعیت این است که با همسر هم دقیقاً به دلیل رابطهی همسری در چارچوب مناسبات خانواده، تضاد منافعی وجود دارد که به سادگی می تواند مانع از فهم همدلانه می شود.
بنابراین می توان خوشبینانه منتظر ماند که نسل جدید پدران که رابطه ای نسبتاً نزدیک با دختران خود برقرار میکنند، نگرش تازهای نسبت به مسائل زنان ارائه کنند!
۲۹ آبان، ۱۳۸۵
دنیای بامزهی ما
زمانی در انظار عمومی سخن گفتن از عشق بوی گناه میداد و اینک زبانی که علناً از عشق سخن نمیراند گناهآلود است...
۲۷ آبان، ۱۳۸۵
معرفت شهودی!
فکر میکنند زنان چیزی دیده یا شنیده یا خواندهاند که سربرداشتهاند! که ناراضی شدهاند از وضع موجود! این که خودت و بقیه را ببینی که -به عنوان زن- در چنگال طبیعتات و آنچه جامعه جزء طبیعتات میداند اسیر هستی و در جامعه چیزی بیش از جنس دوم نمیبینندت؛ موضوعی نیست که نیاز به آموختن یا یادآوری از جانب کسی داشته باشد، اینها چیزهایی است که با تمام وجود آنها را «شهود» میکنی: معرفتی به مراتب درونیتر، ملموستر و سهلالوصولتر از هر دانشی که در اطرافات منتشر میشود... ادعای فمینیست بودن داشته باشی یا نداشته نباشی، اکتیویست باشی یا نباشی، دریافتهایات در این مورد را علناً و لفظاً بیان کنی یا نکنی، ژست روشنفکری داشته باشی یا نداشته باشی...؛ هیچ فرقی نمیکند، کافی است زن باشی تا این معرفت را به شکل شهودی حاصل کنی!
۲۴ آبان، ۱۳۸۵
خاک
وقتی میبینماش یکجورهایی یاد خودم میافتم! یاد ده-یازده سال پیش خودم! چند روز پیش داشتیم حرف میزدیم، و من باز داشتم از تأملات جدیدم که او اغلب شنوندهی خوبی برایاش هست حرف میزدم!(و نه فقط شنونده که تأمل کننده و حاشیهزننده!) علیرغم سن کماش، حس طنز و توجه و نکتهسنجیای که دارد گفتوگو با او را دلپذیر میکند. ( البته باید اعتراف کنم من هرگز به اندازهی او شیرین و آمیزهای جالب از طنز و جدّیت نبودهام!)داشتم میگفتم: «عجیب است که ما آدمها با عزیزانمان بعداز مرگ چگونه رفتار میکنیم: جسمی که سالها با او غم و شادیمان را زیستهایم، در چشمهاش نگریستهایم و به او مهر ورزیدهایم و مهر ورزیده است، پس از مرگ بدون حتی چند روزی تأمل و درنگ در زیر خرواری خاک سرد و سیاه مدفون میکنیم و بیرحمانه برای همیشه او را ترک میکنیم؛ بیهیچ نشانی از عذاب وجدان! پیش از این فکر میکردم آنها که مردهگان خود را میسوزانند چهقدر بیرحماند! و حالا متعجبام که در آن سالها چهطور لحظهای فکر نمیکردم زیر خاک کردن عزیزی (حتی در تابوتی مخملین) هیچ کم از سوزاندن جسم او ندارد؟ چهطور میتوانیم این حجم عظیم خشونت و بیرحمی را چنین ساده و عادی روا بداریم و بدانیم؟!»
از میان چشمهای درشت سیاه و نگاهی عمیق و نافذ، با خونسردی و با لبخندی شیرین سکوتاش را شکست: «مگه فکر می کنی اونا قبلش چی بودن؟ قبلش هم خاک بودن»
و مگر میتوانستم کلمهای حرف بزنم در برابر چنین جواب محکم و غیرقابل خدشهای؟! برای چند ثانیه فقط نگاهاش کردم، هیجانام فرونشست و جز تحسین هیچ نتوانستم ابراز کنم!
۲۲ آبان، ۱۳۸۵
در باب صداقت
آیا صداقت محض داشتن ممکن است؟ آیا ممکن است کسی وجود داشته باشد که در مورد خودش و آنچه میداند «همواره» حقیقت را بگوید و «تمامِ» حقیقت را بگوید؟ ( اگر صادق بودن را به این نحو تعریف کرده باشیم البته)و سؤالی که اخیرا در پی اظهارات دوستی مبنی بر صداقتورزیاش در هر شرایطی ( فارغ از هرگونه استثنا) برایام پیشآمده این که: اگر صداقت محض داشتن امکانپذیر باشد آیا «مطلوب» هم هست؟ آیا این به دور از عقل و تدبیرِ شخصیتِ از لحاظ اجتماعی رشدیافته نیست که «همواره» حقیقت را به «تمامی» بگوید؟!
صادق باشیم: آنقدرها هم که ادعا میکنیم ( یا دست کم خودمان فکر میکنیم) صادق نیستیم! و اگر باشیم بالغ نیستیم! چه، کی، کجا و چگونه گفتنِ حقیقت به نظرم هنوز هم شرط بلوغ و خردمندی باشد؛ اگر استانداردهای دنیا عوض نشده باشد و من بیخبر نمانده باشم!
و دیگر این که به نظرم صداقت داشتن با خویشتن چهبسا مهمتر از صادق بودن با دیگری و بلکه بنیاد آن است؛ کاری که آنچنانکه بهنظر میرسد هم آسان نیست!
پ.ن: و حالا دارم فکر میکنم تمام حرفهای بالا در مورد «صداقت» زیادی جسورانه و هنجارشکنانه است یا یکجورهایی مدافع دیدی محافظهکارانه؟
۱۶ آبان، ۱۳۸۵
حق و وسوسه
به مدت حدود یک سال نگهبان یک ساختمان در حال ساخت بودن، این حق ( و وسوسه) را برای آدم ایجاد میکند که وقتی ساخت و ساز رو به اتمام است، گاه و بیگاه یک فقره ضبط صوت معمولی به طبقهی دوم یا سوم ببرد و از موسیقی ولایتی مورد علاقهاش با صدای بلند و اکوی خاص یک آپارتمان خالی از سکنه و لوازم، لذت و حظ وافر ببرد!
۰۸ آبان، ۱۳۸۵
حکایتِ حیاتِ دانشگاهیِ ما
استاد با تأکید و استفهام و دلخوری میپرسد: «شما را چه میشود؟»
دلام میخواهد شهامت این را داشتم که بپرسم: «استاد! شما و همکارانتان! شما را چه میشود؟»
دلام میخواهد شهامت این را داشتم که بپرسم: «استاد! شما و همکارانتان! شما را چه میشود؟»
از جهانی دیگر
کمی غصهام میگیرد وقتی آدمی را میبینم که در خوب و پاکدل بودناش شک ندارم، اما از جهاتی سخت برايام غیرقابل درک است، از جنس دیگری است، از جهان دیگری است؛ غیر از جهان من. دل ام برای خودم میسوزد،حیفام میآید از چنین آدمی که نمیتوانم از موهبت آشنایی با او و از حضورش در گوشهای از زندگیام بهره ببرم...
آیا جهانهای متفاوت ما آشتیپذیرند؟
آیا جهانهای متفاوت ما آشتیپذیرند؟
۰۲ آبان، ۱۳۸۵
پیشنهادِ وسوسهانگیزِ یک رئیسجمهور
پرزیدنت احمدینژاد طبق معمول در اظهاراتی محیرالعقول از زنان خواستهاند تا میتوانند بچه بیاورند!
انگار ایشان هفته به هفته با اظهارات و تصمیماتاش، قطعه قطعهی پازلی که بازگشت به دههی شصت را تداعی میکند کنار هم میگذارد. آدم با خودش فکر میکند بعد از چهارسال ( وچه بسا هشت سال) مملکت واقعاً چه شکلی میشود؟!
در مورد وعدهی حقوق بدون کار دادن به زنان شاغلی که فرزندی بهدنیا بیاورند جای تأمل هست. عدهای نگراناند که این سیاست جمعیتی جدید (در واقع بازگشت به سیاستی کهنه) تغییرات عمدهای در ساختار جمعیتی کشور ایجاد کند. به نظر من اما چندان نباید نگران بود! (البته اگر ایشان به همین اندازه رضایت بدهد!)
اولاً: میزان اشتغال زنان در کشور چندان بالا نیست، بنابراین زنان زیادی وجود ندارند که امکان فریب خوردنشان بر اثر چنین وعدههایی وجود داشته باشد و منجر به افزایش فاحش جمعیت بشود.
ثانیاً: بخش اعظم زنان شاغل (که هدف این تبلیغات هستند)، زنان تحصیلکرده و جوانی هستند که یا مجردند و یا آنقدر عاقل هستند که بدانند هزینههای یک بچهی جدید بسیار بیشتر از یکساعت حقوق بدون کار در روز است؛ هزینههای مادی، جسمی و روانیای که باید از جانب زن نقداً پرداخت شود. انکارکردنی نیست که یک فرزند جدید بخشی از آزادی و استقلال عمل زن جدید و نوجوی ایرانی که فردگرایی فزاینده را همچون دیگر اقشار جامعه تجربه میکند؛ سلب خواهد کرد. آیا او چنین چیزی را درنمییابد و در هنگام محاسبهی سود و زیان در این معامله با دولت آن را به حساب نمیآورد؟ یا او اصولاً این محاسبه را بلد نیست؟
ثالثاً: آیا زنان (و مردانی) که هدف این تبلیغات هستند نخواهند اندیشید که در صورتی که وعدهی مذکور تحقق نیابد یا پس از مدتی به دلیلی (شانه خالی کردن دولت از این تعهد، یا تغییر دولت) پرداخت این حقوق متوقف شود؛ با بچهای که روی دستشان مانده چه میتوانند بکنند؟!
اما اگر زنان شاغل پیشنهاد وسوسهانگیز رئیسجمهور را (البته پس از عملی و اجرایی شدن آن) بپذیرند؛ پیامدِ جانبی این گزینش، حذف تدریجی نسبی زنان از صحنهی فعالیت اجتماعی در قالب اشتغال خواهد بود. آیا در پشت پرده، رئیسجمهور و مشاوراناش در طراحی چنین تصمیماتی این پیامد جانبی را هدف اصلی طرح میبینند؟ و آیا ارزیابی آنها از گرایشها و گزینشهای زنان شاغل درست از آب درخواهد آمد؟ از این رو پاسخ زنان به این پیشنهاد روشنکنندهی مسائلی در مورد رویکرد و موقعیت زنان ایرانی در این مقطع زمانی خواهد بود.
پ.ن1: سؤال دیگر برای خود من این است: چه کسانی برای این رویکرد جدید رئیسجمهور کف خواهند زد؟
جوابِ پ.ن: دست کم این را میدانیم که اولیناش احتمالاً خانم رجبی و دومیاش لابد سرکار خانم دکتر(؟!) زهرهی طبیبیان است!
ایضاً: موضعگیری مراجعی که زمانی علیرغم مخالفت تاریخی و واکنش اولیهشان در برابر سیاستهای کنترل جمعیت در اواخر دههی شصت در نهایت با توجیهاتی که آورده شد با آن موافقت کردند، در این زمینه چه خواهد بود؟
پ.ن2: نمیدانم چرا این اظهارات یکجورهایی مرا به یاد وعدههای انتخاباتی کروبی در انتخابات نهم میاندازد: قضیهی پنجاه هزارتومن و «این صوبتا»!
انگار ایشان هفته به هفته با اظهارات و تصمیماتاش، قطعه قطعهی پازلی که بازگشت به دههی شصت را تداعی میکند کنار هم میگذارد. آدم با خودش فکر میکند بعد از چهارسال ( وچه بسا هشت سال) مملکت واقعاً چه شکلی میشود؟!
در مورد وعدهی حقوق بدون کار دادن به زنان شاغلی که فرزندی بهدنیا بیاورند جای تأمل هست. عدهای نگراناند که این سیاست جمعیتی جدید (در واقع بازگشت به سیاستی کهنه) تغییرات عمدهای در ساختار جمعیتی کشور ایجاد کند. به نظر من اما چندان نباید نگران بود! (البته اگر ایشان به همین اندازه رضایت بدهد!)
اولاً: میزان اشتغال زنان در کشور چندان بالا نیست، بنابراین زنان زیادی وجود ندارند که امکان فریب خوردنشان بر اثر چنین وعدههایی وجود داشته باشد و منجر به افزایش فاحش جمعیت بشود.
ثانیاً: بخش اعظم زنان شاغل (که هدف این تبلیغات هستند)، زنان تحصیلکرده و جوانی هستند که یا مجردند و یا آنقدر عاقل هستند که بدانند هزینههای یک بچهی جدید بسیار بیشتر از یکساعت حقوق بدون کار در روز است؛ هزینههای مادی، جسمی و روانیای که باید از جانب زن نقداً پرداخت شود. انکارکردنی نیست که یک فرزند جدید بخشی از آزادی و استقلال عمل زن جدید و نوجوی ایرانی که فردگرایی فزاینده را همچون دیگر اقشار جامعه تجربه میکند؛ سلب خواهد کرد. آیا او چنین چیزی را درنمییابد و در هنگام محاسبهی سود و زیان در این معامله با دولت آن را به حساب نمیآورد؟ یا او اصولاً این محاسبه را بلد نیست؟
ثالثاً: آیا زنان (و مردانی) که هدف این تبلیغات هستند نخواهند اندیشید که در صورتی که وعدهی مذکور تحقق نیابد یا پس از مدتی به دلیلی (شانه خالی کردن دولت از این تعهد، یا تغییر دولت) پرداخت این حقوق متوقف شود؛ با بچهای که روی دستشان مانده چه میتوانند بکنند؟!
اما اگر زنان شاغل پیشنهاد وسوسهانگیز رئیسجمهور را (البته پس از عملی و اجرایی شدن آن) بپذیرند؛ پیامدِ جانبی این گزینش، حذف تدریجی نسبی زنان از صحنهی فعالیت اجتماعی در قالب اشتغال خواهد بود. آیا در پشت پرده، رئیسجمهور و مشاوراناش در طراحی چنین تصمیماتی این پیامد جانبی را هدف اصلی طرح میبینند؟ و آیا ارزیابی آنها از گرایشها و گزینشهای زنان شاغل درست از آب درخواهد آمد؟ از این رو پاسخ زنان به این پیشنهاد روشنکنندهی مسائلی در مورد رویکرد و موقعیت زنان ایرانی در این مقطع زمانی خواهد بود.
پ.ن1: سؤال دیگر برای خود من این است: چه کسانی برای این رویکرد جدید رئیسجمهور کف خواهند زد؟
جوابِ پ.ن: دست کم این را میدانیم که اولیناش احتمالاً خانم رجبی و دومیاش لابد سرکار خانم دکتر(؟!) زهرهی طبیبیان است!
ایضاً: موضعگیری مراجعی که زمانی علیرغم مخالفت تاریخی و واکنش اولیهشان در برابر سیاستهای کنترل جمعیت در اواخر دههی شصت در نهایت با توجیهاتی که آورده شد با آن موافقت کردند، در این زمینه چه خواهد بود؟
پ.ن2: نمیدانم چرا این اظهارات یکجورهایی مرا به یاد وعدههای انتخاباتی کروبی در انتخابات نهم میاندازد: قضیهی پنجاه هزارتومن و «این صوبتا»!
۲۷ مهر، ۱۳۸۵
Technology Overdose!
من با این سرویس «انتظار مکالمه»ی تلفن مشکل دارم. خصوصاً اگر به صورت خانگی استفاده شود. منظورم از خانگی هرگونه مکالماتی است که شغلی یا کاملا ضروری و اورژانسی نباشند، و منظورم از ضروری هم مسألهای است که به نحو دیگری (مثلاً با مراجعه به شخص دیگر یا در زمان دیگری) قابل حل و فصل نباشد، مثل این که یکی همین الان سکته کرده باشد و لازم باشد سریعاً خدمات تخصصی دریافت کند.یک دلیل شخصی مخالفتام با این سیستم شاید این باشد که اصولاً آدم تلفنبازی نیستم! و شاید به همین دلیل متهم شوم که ارزش این سرویس را درک نمیکنم!
اما مخالفتام دلیل عامتر و مهمتری هم دارد و آن این که بهنظرم این سیستم دست به کاری میزند که شاید بتوانم -در اقدامی متهورانه و مبتکرانه(!)- اسماش را بگذارم: «انسانزدایی از فرایندِ ارتباط انسانی». به این معنی که تکنولوژیِ «انتظار مکالمه» به عنوان عاملی خودمختار و در عین حال فاقد هرگونه هوشمندی در تشخیصِ شرایط و کیفیتِ رابطهی دو آدمی که در دو سوی خط تلفن قرارگرفتهاند؛ با گسستن رشتهی گفتوگو و تسلسل منطقی آن، و فروپاشیدن مبادلهی عاطفیای که در خلال مکالمه جریان دارد؛ در فرایندِ ارتباط انسانی مداخله میکند، بهعلاوه با پرتابکردن فرد ازدنیایی به دنیایی دیگر ( تغییر ناگهانی فضای گفتوگو) تداوم فکری و احساسی طرفین مکالمه را نیز از آن سلب میکند.
بهنظرم ما گاهی در مورد تکنولوژی دچار سوء تفاهم و سوءِ استعمال میشویم (همچنان که چنین چیزی در مورد اقلامی نظیر داروها و خوراکیها صادق است). سوء تفاهم در آنجا است که «وجود» یک تکنولوژی را معادل با «ضرورتِ مصرف» آن میبینیم و سوءِ مصرف زمانی است که عنان اختیار خود را به کفِ بیکفایت تکنولوژی میسپاریم. و همینجا است که درست بهمانند مصرف افراطی هرگونه خوراکی یا دارو به مسمومیت مبتلا میشویم: «مسمومیت با تکنولوژی»!
سرویس «انتظار مکالمه» تنها موهبت یا امکانی نیست که تکنولوژی در اختیار ما گذاشته باشد، بلکه ضمناً فرصتی است برای تکنولوژی که زندگی، وقت و رابطههای ما را مدیریت، کنترل و هدایت کند! (و این آیا مفهوم «از خودبیگانگی» را به ذهن متبادر نمیکند؟)
پ.ن: سرویس انتظار مکالمه در یک مورد کاملاً کارا و دارای کارکرد مثبت است: زمانی که گیر یک آدم پرحرف افتاده باشید که به هیچ وجه قصد کوتاه آمدن نداشته باشد و با حرفهای تکراری و خستهکنندهاش مختان را توی فرقون ریخته باشد؛ آن هم در زمانی که کارهای مهمتری دارید یا به هر دلیل حال شنیدن بعضی حرفها را ندارید. در این موقع بیب بیبِ رهاییبخشِ «پشتِ خطی» میتواند شما را از شــّر یک گفتوگوی طاقتفرسا و پایان ناپذیر خلاص کند!
۲۰ مهر، ۱۳۸۵
دست مریزاد
گاهی آدم فکر میکند در این مملکت کسی نمیتواند کار بینقص انجام بدهد! یا اگر کمی خوشبین باشد فکر میکند در سیستم اداری کسی نمیتواند یا «به هر دلیل» حاضر نیست کار بینقص و تمام و کمال انجام بدهد؛ که لااقل آدمهای متوسط ( و نه کمالگراها) را راضی نگهدارد. اما تجربهی فیلترینگ سایتهای اینترنتی نشان داد که چنین باوری اشتباه است! این که آدمی معمولی مثل من، که نه حال و دل و گردهی تماشا کردن عکس پورن دارد و نه اهل رفت و آمد به سایتهای گروههای منحرف یا برانداز (!) هست، و البته حوصله هم ندارد هزار تا راه را برای غلبه بر فیلتر امتحان کند ( و حاضر است عطای دیدن خیلی از لینکها و سایتها را به لقایشان ببخشد)؛ مرتب پشت در میماند، نشان میدهد که فیلترینگ دست کم برای آدمهایی مثل من (که شاید کم هم نباشند) کاملاً موفق و بینقص بوده است! جایزهی کارمند نمونه را باید به همین کارمندان شریف و خدوم وزارت پست و مخابرات داد که چنین وظیفهشناساند که هر روزنهای را زود پیدا و مسدود میکنند!
پ.ن: این پشت در ماندن امثال من احتمالاً باید تفسیر تازهای پیدا کند، مثلا این که احتمالاً من از نظر اخلاقی و سیاسی انحرافهایی دارم که خودم از آن بیخبرم، و میزان (تعداد دفعات) ماندن پشت فیلتر احتمالاً نسبت مستقیم با میزان انحراف آدمها ( با خطکش نظام فیلترینگ) دارد! این خودش یک تعریف عملیاتی برای میزان کجروی میتواند باشد برای قشر اینترنتباز!
تکمیل: خدمات فوقالعادهی وزارت پست: ارائهی اینترنت پرسرعت ممنوع شد
پ.ن: این پشت در ماندن امثال من احتمالاً باید تفسیر تازهای پیدا کند، مثلا این که احتمالاً من از نظر اخلاقی و سیاسی انحرافهایی دارم که خودم از آن بیخبرم، و میزان (تعداد دفعات) ماندن پشت فیلتر احتمالاً نسبت مستقیم با میزان انحراف آدمها ( با خطکش نظام فیلترینگ) دارد! این خودش یک تعریف عملیاتی برای میزان کجروی میتواند باشد برای قشر اینترنتباز!
تکمیل: خدمات فوقالعادهی وزارت پست: ارائهی اینترنت پرسرعت ممنوع شد
۱۷ مهر، ۱۳۸۵
تأملاتی درباب موفقیت
موفقیتِ آدمها چهقدر ناشی از عزم و تلاش شخصی، و چهقدر مرهون حمایتهایی است که دریافت کردهاند؟ آیا اصلاً موفقیت بدون دریافت پشتیبانی(های) صریح یا ضمنی، مستقیم یا غیرمستقیم، لفظی یا عملی، مادی یا معنوی ــو بهویژه حمایتهای بیچشمداشتــ میسر است؟ و در واقع امر، آیا آدمهای موفق (در معنای عرفی آن)، موفق میشوند ( و یا اصلاً امکانپذیر است که موفق شوند) پاسخ درخوری مستقیماً به شخصی (اشخاصی) که از جانبشان حمایت(هایی) دریافت کردهاند بدهند؟ و اگر این مبادله دستکم در مواردی ذاتاً یا بهناگزیر یکطرفه است؛ چگونه قابل توجیه است؟آیا حمایت بیچشمداشت وجود دارد یا ممکن است؟ و آیا «انتظار دریافت حمایت بیچشمداشت» اخلاقی است؟ (اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که «همه»ی ما در مواقعی چنین انتظاری داشتهایم ــبدون استثنا!) و اگر چنان انتظاری غیراخلاقی باشد این سؤال پیش میآید که چگونه ما اینچنین بیذرهای دغدغه و تأمل به عملی غیراخلاقی مشغول بودهایم؟!
اینها سؤالهایی است دربرابر همهي آدمهایی که خودشان ( یا دیگران) به طور نسبی آنها را موفق ارزیابی میکنند.
پ.ن: اگر این مسألهی موفقیت و پشتیبانی را با جنسیت در ارتباط بگذاریم، علاوه بر تأملات فوق یک سری سؤالهای دیگر هم تولید میشود که باشد برای فرصتی دیگر!
۰۹ مهر، ۱۳۸۵
فرضیهی آزمون نشده
معلمی – به مثابهی حرفه- این وسوسه را در آدم ایجاد (یا تقویت) میکند که همهجا، همهوقت و به همهکس درس بدهد؛ حتی به همکلاسیهاش که مدتها است هجده و بیست را پشت سر گذاشتهاند و بعضی (!) در آستانهی سی ایستادهاند.
پ.ن1: افتادن توی بدمخمصهای است وقتی همکلاسیات بخواهد نقش معلم وظیفهشناس را برایات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرفشنوی بیچونوچرا داشته باشد. طفلکی نمیداند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرفگوشکن منقرض شده و دوره، دورهی شاگردهای دودرهبازی است که معلم را هم بازی میدهند و سر کار میگذارند! راستاش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیتاش را نمیدانند بدجوری رقتانگیز است!
پ.ن2: نمیدانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقشهایاش را وارد حوزهی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعهشناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟
تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت
پ.ن1: افتادن توی بدمخمصهای است وقتی همکلاسیات بخواهد نقش معلم وظیفهشناس را برایات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرفشنوی بیچونوچرا داشته باشد. طفلکی نمیداند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرفگوشکن منقرض شده و دوره، دورهی شاگردهای دودرهبازی است که معلم را هم بازی میدهند و سر کار میگذارند! راستاش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیتاش را نمیدانند بدجوری رقتانگیز است!
پ.ن2: نمیدانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقشهایاش را وارد حوزهی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعهشناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟
تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت
اشتراک در:
پستها (Atom)