۰۵ اردیبهشت، ۱۳۹۳

جمعه صبح، پارک، دوربین به دست به دنبال ثبت زندگی مردم در پارک.

1. دو پسر بچه 13-14 ساله روی نیمکت نشسته اند. روی شان زوم می کنم. یکی شان  دست اش را می گیرد جلوی صورت اش،  داد می زند: «عکس نگیر» و فورا کاپشن اش را از روی نیمکت بر می دارد و خودش را پشت آن پنهان می کند. می گویم: مگر خلافکاری که دست ات را جلوی صورت ات می گیری؟

2. مردی نسبتاً جوان با رنگ و قلم مو و خط کش مخصوصی، مشغول پررنگ کردن خط کشی های زمین تنیس است. ازش عکس می گیرم. با خوشرویی می پرسد: «حالا این عکس تون خوبه یا بده؟». انگار منظورش این است که نیت ام از تهیه عکس چیست.

3. وارد زمین چمن می شوم تا از درختی عکس بگیرم. کسی که لباس فرم پوشیده و لابد مأمور انتظامات پارک است و از آن محل می گذرد می گوید: «خانم تو چمن نرو». کسی نیست به اش بگوید مگر تو مأمور فضای سبزی؟! چیزی نمی گویم و برای این که بهانه نگیرد بیرون می آیم. همان جور که به راه اش ادامه می دهد می گوید: «برا عکاسی باید با مدیریت هماهنگ کنین خانم». محل نمی دهم. انگار که نشنیده ام.

چرا عکس گرفتن از صحنه هایی که هیچ نکته ی خاصی ندارد، نقض حریم خصوصی کسی نیست، یا امنیت کسی را تهدید نمی کند تا این حد حساسیت برانگیز است؟




طول و عرض!

زن در عرض امورات دیگر در زندگی مرد است و مرد در طول امورات دیگر در زندگی زن.

۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

نوجوانی در آینده

یک زمانی بچه ای که حرف ها و فحش های ناجور از دهان اش در می آمد، نشانه ی والدینی بود که بچه شان توی کوچه بزرگ شده. حالا توی اتاق خواب شان چیزهایی یاد می گیرند که والدین شان یاد نگرفته اند!

 امروز دخترک که طنز و کمیک استریپ دوست دارد و چند روزی است «ترول» را روی اینترنت کشف کرده، آمده چند تا ترول برای من مثل جوک تعریف می کند. یک بار به اش گفته ام که این ترول ها مال آدم بزرگ ها است، برای همین او ممکن است معنی بعضی های شان را نفهمد. می گوید مهم نیست. (او عادت دارد که چیزهایی را هم که نمی فهمد بخواند!) امروز کلمه هایی ازش می شنوم که حتی بلد نیست درست تلفظ شان کند، اما  فحش های رکیکی هستند که خود من شاید در بیست سالگی یا دیرتر برای اولین بار شنیده باشم شان، و همین چند روز پیش معنی واقعی شان را فهمیده ام!!! (اِند پاستوریزه!). می مانم که چه واکنشی نشان بدهم. تلفظ درست کلمه را بگویم!؟ اگر معنی اش را پرسید؟! فقط می گویم:« این کلمه رو دیگه نگو، حرف خیلی بدی ه، فحش خیلی زشتی ه، معنی بدی داره». شرمگینانه می خندد و می گوید:«اِ! من فکر کردم اسم اون آدم ترول ه هست... حالا معنی ش چی ه؟». به تکرار همان جمله های قبلی اکتفا می کنم...

راست اش برای ام متصور نیست که نوجوانی با این دسترسی گسترده ی رسانه ای چه شکلی خواهد بود؟ بیش تر نگران ام که منجر به سطحی شدن، پراکندگی توجه و تلاش بچه بشود. هرچند بیش تر منتظر غافلگیر شدن ام با چیزهایی هستم که هرگز فکرش را نکرده بوده ام....

۲۰ اسفند، ۱۳۹۲

آیا پروژه های عظیم تجاری جدید الاحداث در مشهد موفق خواهند بود؟

در سال های اخیر پروژه های تجاری متعددی در مشهد به بهره برداری رسیده است و هم اکنون نیز به جز پروژه های متوسط، چندین پروژه¬ی بزرگ مقیاس در حال اجرا است. سؤالی که مدت ها است ذهن مرا مشغول کرده این است که در صورت بهره برداری از همه ی این پروژه ها آیا صاحبان واحدهای تجاری این پروژه ها به موفقیت در کسب و کار دست خواهند یافت؟ این نوشتار در پی تحلیل وضعیت موجود و پیش بینی یک احتمال برای آینده است.

اصلی ترین استدلال سازندگان این بازارها و پروژه های عظیم تجاری، بر استناد به حضور میلیون ها گردشگری مبتنی است که سالانه به این شهر سفر می کنند. آن ها معتقدند حجم بالای گردشگران به عنوان مشتری، رونق دهنده ی کسب و کار واحدهای این پروژه ها است. آیا این استدلال درست است؟

بگذارید مثال ملموس تری بزنم: از یک زمانی به بعد (شاید حدود 3-4 دهه پیش به این طرف) بر اساس مجموعه ای از شواهد، افراد به این نتیجه رسیدند که داشتن تحصیلات عالی میتواند منجر به دست یابی به موقعیت های شغلی بهتر و با امنیت شغلی بالاتری شود. از آن زمان بسیاری از جوانان به تحصیلات دانشگاهی رو آوردند. با این حال افزایش تعداد جوانان تحصیل کرده متناسب با افزایش موقعیت های شغلی بالا به ویژه در مشاغل اداری و دولتی که مطلوب اغلب تحصیل کرده گان بوده و هست، نبود. نتیجه این شد که یک استراتژی که زمانی برای افراد معدودی موفقیت به همراه آورده بود، وقتی توسط افراد زیادی به طور همزمان دنبال شد، منجر به ناکامی شد.

به نظرم آینده ی پروژه های عظیم تجاری مشهد را نیز می توان به همین قیاس تحلیل کرد. استراتژی تاسیس مجتمع های تجاری عظیم در ابتدای رونق اقتصادی و رونق گردشگری در کشور، در مدت محدودی برای تعداد محدود این پروژه های تجاری، موفقیت به دنبال داشت. اما آیا تضمینی وجود دارد که وقتی تعداد این مجتمع بسیار زیاد شود، و شیب افزایش عرضه (افزایش تعداد واحدهای تجاری) بیش از تقاضا (گردشگرِ خریدار) باشد، باز هم حساب دخل و خرج این واحدها جور در بیاید؟

حال به تحلیل فوق داده های زیر را نیز اضافه کنید. این داده ها مستقیما با میزان تقاضا مرتبط است. به نظر من برآوردهای تحلیلگران اقتصادی این پروژه ها به دلیل کم توجهی به این اطلاعات، احتمالا زیاد دقیق نیست!


1. تعداد گردشگران مشهد بین 15-30 میلیون نفر توسط مراجع مختلف اعلام شده است. اختلافی که به هیچ وجه قابل چشم پوشی نیست اگر بخواهیم محاسبات اقتصادی انجام دهیم. مهم ترین توجیه بعضی از این پروژه ها استناد به این ارقام و معمولا تمایل به رقم بالاتر (مثلا 25-30 میلیون گردشگر در سال) است. پرواضح است که هرگونه خطا در برآورد تعداد گردشگران میتواند به خطاهایی فاحش در برآورد بازده اقتصادی این پروژه ها بینجامد.

2. بنا به آمارهای موجود، مشهد در سال های اخیر با کاهش زمان ماندگاری گردشگران مواجه بوده است، این یعنی زمان کمتر برای بازارگردی و خرید نسبت به سال های گذشته.

3. گردشگر مشهد نوعاً ثروتمند نیست. اگرچه آمار رسمی ای در دست نیست، اما شواهد تجربی نشان میدهد نسبت قابل ملاحظه ای از گردشگران مشهد را افراد نه چندان ثروتمند تشکیل می دهند. یکی از این شواهد آمارهایی است که هتل داران در مورد ضریب پایین اشغال تخت های شان در طول سال ارائه میدهند.  تبعا قدرت خرید گردشگران کم بضاعت تر زیاد نیست.

4. گردشگری بین المللی مشهد که یکی از چشم امیدهای دست اندرکاران احداث بازارها است، بسیار محدود است. گردشگران مشهد عمدتا محدود به گردشگران مذهبی می شوند. به علت این که جاذبه گردشگری مذهبی آن نوعاً شیعی است، حجم زیادی از گردشگران نسبتا ثروتمند جهان اسلام را نمی تواند جذب کند (مثل مالزی و ترکیه) و تنها معدودی از شیعیان ثروتمند منطقه به مشهد می آیند.

5. به جز تعداد بسیار زیاد واحدهای تجاری تازه تاسیس و در دست احداث (که خود به معنی افزایش عرضه است)، خوب است این اطلاع را هم برای تحلیل دقیق تر اضافه کنیم که: این واحدهای تجاری به دلیل نوسازتر و معمولا مدرن تر بودن، و افزایش قیمت زمین و ساختمان در شهر، به قیمت های بسیار بالایی فروخته یا به اجاره داده می شوند. این امر احتمالا منجر به آن می شود که صاحبان این کسب و کارها، به ناچار کالای خود را به قیمت نسبتا گران تری عرضه کنند (شواهد عینی تأییدکننده ای بر این مدعا وجود دارد). با این حساب ما با تعداد بسیار زیادی واحد تجاری مواجه هستیم که کالاهایی با قیمت های نسبتا گرانی عرضه می کنند.


در مجموع، مهم ترین ادعای نوشتار حاضر این است که رو آوردن همزمان کنشگران متعدد (احداث کنندگان بازارها) به استراتژی ای که زمانی (در هنگام محدود بودن کنشگران)، موفق بوده است، منجر به شکاف ناگهانی عرضه و تقاضای کالا خواهد شد و نتیجه ای به جز آن چه در زمان محدود بودن بازارها رخ می داد، به بار خواهد آورد. این امر موفقیت تجاری بازارهای جدید را با ابهام و تهدید مواجه میکند.

۲۹ آذر، ۱۳۹۲

محرمانه

چند روز پیش در برنامه ی Tech Show در شبکه ی من و تو چندین نرم افزار معرفی شد. جالب این که از میان چند نرم افزار معرفی شده اغلب شان مربوط به محرمانه کردن اطلاعات تماس ها، پاک کردن اطلاعات تماس ها و جست و جوها و به جا نگذاشتن اثری از تماس ها و جست و جوها و چیزهایی از این دست بود. برایم جالب بود که چرا این مساله تا این حد مهم شده است؟ چرا آدم ها باید مرتبا دنبال مخفی کردن اعمال و ارتباط های شان باشند؟ مگر محتوای آن ها چیست که دیگران نباید بدانند!؟ نکته ی قابل تاملی است.

۱۹ مرداد، ۱۳۹۲

شرجی

نه رنگین کمان چتری می گشاید
و نه سیلابی روان می شود
از دره ها...
تنها هوایی سنگین و نفس گیر
برجای می ماند
از رگبار تند و ناگهانی تابستان!

۱۶ مرداد، ۱۳۹۲

زخمی

مثل زخمی تازه که اولش خونابه دارد، باید مراقبت شود که دوباره به جایی برخورد نکند، درد و سوزش اش باعث میشود مرتبا توجه آدم را جلب کند ، باید به اش رسیدگی کرد. هی به اش نگاه کرد، وارسی کرد، شستشو داد، آنتی بیوتیک مصرف کرد و ... . بعد آرام آرام رو به بهبود می گذارد، پوست نو در می آورد که اول همرنگ بقیه ی قسمت های پوست نیست، بعد به آرامی یکدست می شود و فراموش می شود که روزی زخمی بر آن بوده، گاهی هم رد زخم باقی می ماند اگرچه دیگر دردی ندارد و فقط وقت هایی که چشم ات به اش می  افتد یاد آن زخم و دردش می افتی...

۰۴ تیر، ۱۳۹۲

قاقا لی لی

مثل بچه ای که قاقالی لی یا اسباب بازی میخواسته، کلی بال بال زده است تا آن را بگیرد، کمی مزمزه کرده و سرگرم شده است و زود سیر!

۰۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲

ژانر



این آدمایی که از لحاظ حرفه ای بسیار موفق و برجسته هستند، در عین حال ادعا میکنند که همزمان در ابعاد دیگه ی زندگی شون هم به همون اندازه موفق و کاربیست هستند.

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۲

ژانر

این استادای دانشگاه که تا کاری توش پول و ارتقا نباشه، براش قدم از قدم برنمی دارن!

۰۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲

دریافت های دهه ی سی: لذت بردن یا بخشیدن

پیش از آن شاید درک مبهم و بی نام و نشانی داشتم... اما فقط در میانه ی دهه ی سی به ناگهان به این خودآگاهی رسیدم که لذت بخشیدن به دیگران، لذت می بخشد.  و دریافتم که خیلی از بال بال زدن های مان برای لذت بخشیدن به دیگران است، برای لذت بخش شدن یا بودن برای کسی یا کسانی، و خیلی از ناکامی های مان از این است که لذت بخش نیستیم یا توان لذت بخشیدن نداریم یا الساعه کسی را برای لذت بخشیدن!

۲۵ فروردین، ۱۳۹۲

ژانر



این آدم هایی که اخیرا زیاد می بینی و در هر بحثی از «اخلاقی» بودن یا نبودن کنش های دیگران حرف می زنند.

اخیرا آلرژی پیدا کرده ام نسبت به کاربرد این واژه ی «اخلاقی». یک جور تداعی کننده ی ریاکاری است. کدام یک از ما است که در این روزگار با همان معیارهای ساده و دم دستی که تا حالا داشته ایم، رفتار غیراخلاقی ازش سر نزده باشد در همین روزها؟ همین روزها که داریم از اخلاق گرایی داد سخن میدهیم و سینه چاک می کنیم و برچسب می زنیم. همین روزها که اگر بخواهی تمام و کمال اخلاق گرا باشی نمیتوانی قدم از قدم برداری. همین روزها که وسوسه ها سرسخت ترین و اخلاق گراترین و خوشنام ترین آدم ها را هم به زمین می زند. پس شاید سنگ اول را بهتر باشد کسی بزند که تا کنون رفتار غیراخلاقی از او سر نزده است!

کاربرد کلمه «اخلاق» را حرام کرده ام بر خودم. تا وقتی که بتوانم ادعا کنم که میتوانم پشت صحنه ی گافمنی زندگی شخصی و حرفه ای ام را بی نگرانی از داغ ننگ بر دیگران آشکار کنم.

بازی در نیمه ی دوم


به سی که می رسی حس خوشایندی از بلوغ، متمایز بودن و «کسی» بودن پیدا می کنی! لابد درست مثل 2-3 سالگی که خودت را از والدین ات متمایز یافتی و علم استقلال برداشتی، شیشه و پوشک را کنار گذاشتی، قدم های محکم برداشتی، سری توی سرها درآوردی و خلاصه بزرگ شدی!

به سی و پنج که میرسی آن حس بلوغ رنگ می بازد، حالا چیزهای دیگری مهم می شود. کم کم از خودت می پرسی «خب، چه کار کردی حالا؟ چه کار میخواهی بکنی؟ خب اصلا آخرش که چی؟». بعد یا قبل اش به تن ات نگاه می کنی که دارد به ات می گوید به نیمه دوم بازی نزدیک یا وارد شده ای! این هم وحشت انگیز است. دردهایی که گاه و بیگاه بر خلاف معمول به سراغت می آید، چهره ات که گاهی چیزهایی توش می یابی که قبلا نبوده... این همه احساس تحلیل رفتن به ات میدهد... احساس غم انگیزی است!

تغییر در الگوهای ازدواج و طلاق (2)

الان وقت ندارم آمار و شواهد در بیاورم. اما به نظرم پدیده های دیگری هم به طرز قابل توجهی دارند الگوهای ازدواج و طلاق را تغییر میدهند. یکی ازدواج مردان با زنان کم سن تر از خودشان که به نظرم اخیرا آماری منتشر شده بود که این ازدواج ها حدود 11% ازدواج ها را تشکیل میدهد که با توجه به هنجارهای پیشین جامعه ایرانی بسیار قابل ملاحظه است. اگر مشخصات دیگری از این زوج ها داشتیم میشد تحلیل جالب تری کرد، مثلا اختلاف طبقاتی یا درآمدی این زوج ها را با هم. مثلا آیا آن طور که گاهی تحلیل میشود مردان جوان تر به نیت دسترسی به منابع مالی زنان مسن تر و دستیابی به امنیت اقتصادی با این زنان ازدواج می کنند؟ یا این که فردگرایانه تر شدن ازدواج، این هنجارها را کمرنگ و کم اهمیت کرده است.

یک پدیده دیگر که به نظر می رسد به طور زیرپوستی و در فقدان هرگونه آمار در حال رشد است، پدیده ی چندهمسری است. این بیشتر در افواه و درگوشی شنیده میشود. ولی میتواند ناشی از افزایش تعداد زنان مطلقه و  دختران مجرد باشد که هنجارهای مربوط به تک همسری را سست کرده است . به نظر می رسد در وضعیت نامتعادل جمعیت دو جنس در سن ازدواج، زنان و دختران به چندهمسری روی خوش نشان داده اند. پیامد این پدیده (خانواده های چندهمسر) چه خواهد بود؟

۱۹ فروردین، ۱۳۹۲

تغییر در الگوهای ازدواج و طلاق

پیش بینی میکنم در الگوهای ازدواج و طلاق تغییراتی رخ بدهد. تغییر در الگوهای ازدواج و طلاق برای زنان.


از یک سو پس از یک دوره رشد آمار طلاق، با افزایش آمار ازدواج های زنانِ «قبلا متأهل» مواجه خواهیم بود. به نظر می رسد وضعیت زنان پس از طلاق برای خودشان هم چندان دلچسب نیست، حتی اگر از لحاظ اقتصادی مستقل باشند. تنهایی و دشواری های ازدواج مجدد با وجود خیل عظیم دختران مجرد یکی از مشکلات آن هاست. همچنین اکنون با وجود آمار بالای بیکاری، و اشتغال بسیاری از زنان در مشاغل کم درآمد و کم منزلت، طلاق دست کم از این لحاظ عقلانی به نظر نمی رسد. بنابراین به صرف این که تابوی طلاق شکسته شده و افزایش آمار طلاق بیش از پیش این تابو را کمرنگ کرده است، طلاق و مطلقه ماندن گزینه مطلوبی برای زنان نخواهد بود، زیرا به لحاظ عملی و معیشتی این زنان در زندگی پس از طلاق دشواری های زیادی پیش رو دارند. این امر دو سناریو را محتمل می کند: یکی این که احتمالا با گذشت زمان و انباشت تجارب زنان مطلقه، اقبال به طلاق کم تر خواهد شد. دیگر این که ازدواج مجدد زنان مطلقه بیشتر خواهد شد. سناریو دوم البته نیازمند شکسته شدن تابوی دیگری است: تابوی ازدواج با زنان مطلقه. در صورتی که ازدواج مردان اعم از مردان قبلا ازدواج کرده و نکرده با زنان مطلقه از لحاظ عرفی بیش از گذشته پذیرفته شود، احتمالا میزان طلاق میتواند ثابت بماند یا بالاتر برود، همچنان که با میزان بالاتر ازدواج (به خصوص ازدواج زنان مطلقه) مواجه خواهیم بود. این اتفاقی است که در کشورهای دیگر هم تجربه شده است.

این الگوهای جدید، اگرچه خانواده های ناپایدارتر را به همراه خواهد آورد، اما احساس آزادی از قیدو بندهای سنتی در ازدواج را فراهم خواهد کرد.



• از اصطلاح «قبلا متأهل» استفاده کردم چون «مطلقه» مخصوص زنان است! اما من هم زنان و هم مردان مد نظرم بوده است.

۱۶ فروردین، ۱۳۹۲

بچه داری به روایت باومن



در زمان ما، بچه ها، پیش از هر چیز، ابژه ای برای مصرف عاطفی هستند.
ابژه های مصرف در خدمت نیازها، امیال یا خواسته های مصرف کننده اند؛ بچه ها نیز همین طورند. بچه ها را برای شادی های حاصل از لذات والدین می خواهند، یعنی همان شادی هایی که امیدوارند بچه ها به وجودآورند- انواعی از شادی که هیچ ابژه ی مصرفی دیگری، هرقدر جدید و شیک، قادر به ایجاد آن ها نیست. [...]
وقتی پای ابژه های مصرف به میان می آید، رضایت خاطر مورد انتظار را با توجه به قیمت می سنجند؛ انسان به دنبال «ارزش در ازای پول» می گردد. بچه ها یکی از گران ترین چیزهایی هستند که مصرف کنندگان در تمام طول زندگی خود می خرند. بر اساس معیارهای کاملا پولی، هزینه بچه ها از هزینه ی یک اتومبیل مجلل آخرین مدل، یک سفر تفریحی دریایی به دور دنیا، و حتی یک خانه اعیانی بیشتر است. از این هم بدتر این که هزینه کلی در طی سال ها افزایش مییابد و مقدار آن را نمی توان پیشاپیش تعیین کرد یا با هر درجه ای از یقین تخمین زد. [...] بچه داشتن یا نداشتن مسلما مهم ترین و پردامنه ترین تصمیم و بنابراین، در عین حال اعصاب خردکن ترین و تنش زاترین تصمیمی است که در تمام طول زندگی خود می گیریم.
 افزون بر این، همه هزینه های این کار پولی نیست و هزینه های غیرپولی را به هیچ وجه نمیتوان سنجید و محاسبه کرد. آن ها قابلیت ها و گرایش های آموخته شده ی ما در مقام عوامل عاقل را به مبارزه می طلبند. یعنی همان چیزی که همه ما بدان منظور تربیت شده ایم و سعی می کنیم باشیم. «به وجود آوردن خانواده» مثل این است که با کله به درون آبی بپریم که از عمق آن آگاه نیستیم. [...]
بچه داشتن یعنی مهم بودن بهروزی موجودی ضعیف تر و وابسته، که به رغم آسایش و راحتی خود آدم است. همواره باید به طور مداوم از استقلال ترجیحات خود چشم پوشی کرد: هر سال، هر روز. بچه داشتن ممکن است به معنای لزوم کاستن از آمال وآرزوهای حرفه ای، و «فدا کردن یک شغل» باشد. [...] از همه دردناک تر این که بچه داشتن یعنی قبول این وابستگی تقسیم کننده وفاداری به مدتی نامعلوم، یعنی ورود به تعهدی فسخ ناپذیر با پایانی نامعلوم که هیچ بندی مبنی بر «تا اطلاع ثانوی» به آن ضمیمه نشده ، نوعی تعهد که با بافت زندگی سیال مدرن همخوانی ندارد و اکثر مردم در اکثر اوقات در دیگر جلوه های زندگی خود مشتاقانه از آن دوری می کنند. آگاهی از چنین تعهدی ممکن است تجربه ای آسیب زا باشد. افسردگی پس از زایمان و بحران های زناشویی (زندگی مشترک) پس از تولد بچه، بماریهای خاص جامعه ی «سیال مدرن» هستند. [...]
 شادی های پدر و مادر بودن، به تعبیری، در معامله ای کلی، با غم از خودگذشتگی و ترس از خطرهای ناشناخته همراه است.
محاسبه ی دقیق و مطمئن سود و زیان بچه داشتن، به طرز سرسختانه و ناراحت کننده ای دور از دسترس و احاطه ی والدین آینده باقی می ماند.

زیگمونت باومن، عشق سیال (صص 78-80)، نشر ققنوس، 1387 (چاپ نسخه اصلی: 2003)


۱۴ فروردین، ۱۳۹۲

گریز

داروی ضد افسردگی فقط غلظت غفلت را در خون آدم بالا می برد، غفلت از اندیشیدن به تهی بودن زندگی...

۰۸ فروردین، ۱۳۹۲

ژانر

این ملت شریف که اخیرا احساس میکنم خیلی از کلمات و افعال در فرهنگ شان حامل معنا و کنایه های جنسی است و برای آدم پرت و پلا از مرحله سخت است علت پوزخند بقیه را موقع حرف زدن خودش بفهمد!

تناسخ

هر آدمی به سه تا زندگی نیاز دارد: یکی برای آموختن، یکی برای کار کردن و یکی برای بچه داری.

۲۱ اسفند، ۱۳۹۱

پاداش آموختن خود آن است

بِکی از بدبختی های نوظهور من، وجود دخترک کنجکاوی است که به  دانستن خیلی چیزها علاقه و اشتیاق وافر دارد، چیزهایی که من از آن ها هیچ اطلاعی ندارم و گاهی علاقه ای هم به دانستن آن ها ندارم. این جور وقت ها درمانده می شوم، نه میتوانم مانع یادگرفتن او بشوم و نه میتوانم همپای او باشم تا ازش عقب نیفتم و ضمنا نظارت ضمنی بر آن چه میخواند و یاد میگیرد داشته باشم تا در صورت نیاز اطلاعات تکمیلی ضروری را به اش بدهم تا بتواند درست فکر کند.

مدتی پیش در یک کتاب تاریخ نوجوانان درباره ی الهه های یونانی و فراعنه و اسطوره های مصر خوانده و سخت شیفته شده بود. اخیرا یکی از شبکه ها کارتونی در مورد فراعنه مصر پخش میکند که عاشق اش شده است! امروز آمده میگوید که اسم فرعون ها چی بوده؟ اسم فرعونی که هم عصر حضرت موسی بوده چی بوده؟ و بعد که با بی اطلاعی من مواجه شده، پیشنهاد سرچ داده!!! (خودش هم بلد است سرچ کند، اما طبعا اگر من رو بدهم دوست دارد با من مشترکا کارهایی را بکند). در حالی که دارم روی پروپوزال ام کار میکنم و فایل هام باز است، در گوگل سرچ می کنم: «اسامی فرعون های مصر». چند صفحه می آید درباره ی تاریخ فراعنه، طولانی و با دو سه تصویر. با اشتیاق و جدیت شروع به خواندن می کند، بعضی چیزها را هم قبلا میداند و قطعه های گمشده ی پازل اش را با خواندن این صفحات کامل میکند!

از لذت بردن اش از یادگرفتن سخت لذت می برم. خیلی خوشحال ام که یکی از لذت ها و شادی بخش های زندگی اش خواندن و یادگرفتن شده است. فکر میکنم این میراث ارزشمندی است که به او در سنین پایین داده ایم. او از این میراث میتواند در تمام عمرش بهره مند شود. امیدوارم بتوانم جهت خوبی به یادگیری اش بدهم...