استاد با تأکید و استفهام و دلخوری میپرسد: «شما را چه میشود؟»
دلام میخواهد شهامت این را داشتم که بپرسم: «استاد! شما و همکارانتان! شما را چه میشود؟»
۰۸ آبان، ۱۳۸۵
از جهانی دیگر
کمی غصهام میگیرد وقتی آدمی را میبینم که در خوب و پاکدل بودناش شک ندارم، اما از جهاتی سخت برايام غیرقابل درک است، از جنس دیگری است، از جهان دیگری است؛ غیر از جهان من. دل ام برای خودم میسوزد،حیفام میآید از چنین آدمی که نمیتوانم از موهبت آشنایی با او و از حضورش در گوشهای از زندگیام بهره ببرم...
آیا جهانهای متفاوت ما آشتیپذیرند؟
آیا جهانهای متفاوت ما آشتیپذیرند؟
۰۲ آبان، ۱۳۸۵
پیشنهادِ وسوسهانگیزِ یک رئیسجمهور
پرزیدنت احمدینژاد طبق معمول در اظهاراتی محیرالعقول از زنان خواستهاند تا میتوانند بچه بیاورند!
انگار ایشان هفته به هفته با اظهارات و تصمیماتاش، قطعه قطعهی پازلی که بازگشت به دههی شصت را تداعی میکند کنار هم میگذارد. آدم با خودش فکر میکند بعد از چهارسال ( وچه بسا هشت سال) مملکت واقعاً چه شکلی میشود؟!
در مورد وعدهی حقوق بدون کار دادن به زنان شاغلی که فرزندی بهدنیا بیاورند جای تأمل هست. عدهای نگراناند که این سیاست جمعیتی جدید (در واقع بازگشت به سیاستی کهنه) تغییرات عمدهای در ساختار جمعیتی کشور ایجاد کند. به نظر من اما چندان نباید نگران بود! (البته اگر ایشان به همین اندازه رضایت بدهد!)
اولاً: میزان اشتغال زنان در کشور چندان بالا نیست، بنابراین زنان زیادی وجود ندارند که امکان فریب خوردنشان بر اثر چنین وعدههایی وجود داشته باشد و منجر به افزایش فاحش جمعیت بشود.
ثانیاً: بخش اعظم زنان شاغل (که هدف این تبلیغات هستند)، زنان تحصیلکرده و جوانی هستند که یا مجردند و یا آنقدر عاقل هستند که بدانند هزینههای یک بچهی جدید بسیار بیشتر از یکساعت حقوق بدون کار در روز است؛ هزینههای مادی، جسمی و روانیای که باید از جانب زن نقداً پرداخت شود. انکارکردنی نیست که یک فرزند جدید بخشی از آزادی و استقلال عمل زن جدید و نوجوی ایرانی که فردگرایی فزاینده را همچون دیگر اقشار جامعه تجربه میکند؛ سلب خواهد کرد. آیا او چنین چیزی را درنمییابد و در هنگام محاسبهی سود و زیان در این معامله با دولت آن را به حساب نمیآورد؟ یا او اصولاً این محاسبه را بلد نیست؟
ثالثاً: آیا زنان (و مردانی) که هدف این تبلیغات هستند نخواهند اندیشید که در صورتی که وعدهی مذکور تحقق نیابد یا پس از مدتی به دلیلی (شانه خالی کردن دولت از این تعهد، یا تغییر دولت) پرداخت این حقوق متوقف شود؛ با بچهای که روی دستشان مانده چه میتوانند بکنند؟!
اما اگر زنان شاغل پیشنهاد وسوسهانگیز رئیسجمهور را (البته پس از عملی و اجرایی شدن آن) بپذیرند؛ پیامدِ جانبی این گزینش، حذف تدریجی نسبی زنان از صحنهی فعالیت اجتماعی در قالب اشتغال خواهد بود. آیا در پشت پرده، رئیسجمهور و مشاوراناش در طراحی چنین تصمیماتی این پیامد جانبی را هدف اصلی طرح میبینند؟ و آیا ارزیابی آنها از گرایشها و گزینشهای زنان شاغل درست از آب درخواهد آمد؟ از این رو پاسخ زنان به این پیشنهاد روشنکنندهی مسائلی در مورد رویکرد و موقعیت زنان ایرانی در این مقطع زمانی خواهد بود.
پ.ن1: سؤال دیگر برای خود من این است: چه کسانی برای این رویکرد جدید رئیسجمهور کف خواهند زد؟
جوابِ پ.ن: دست کم این را میدانیم که اولیناش احتمالاً خانم رجبی و دومیاش لابد سرکار خانم دکتر(؟!) زهرهی طبیبیان است!
ایضاً: موضعگیری مراجعی که زمانی علیرغم مخالفت تاریخی و واکنش اولیهشان در برابر سیاستهای کنترل جمعیت در اواخر دههی شصت در نهایت با توجیهاتی که آورده شد با آن موافقت کردند، در این زمینه چه خواهد بود؟
پ.ن2: نمیدانم چرا این اظهارات یکجورهایی مرا به یاد وعدههای انتخاباتی کروبی در انتخابات نهم میاندازد: قضیهی پنجاه هزارتومن و «این صوبتا»!
انگار ایشان هفته به هفته با اظهارات و تصمیماتاش، قطعه قطعهی پازلی که بازگشت به دههی شصت را تداعی میکند کنار هم میگذارد. آدم با خودش فکر میکند بعد از چهارسال ( وچه بسا هشت سال) مملکت واقعاً چه شکلی میشود؟!
در مورد وعدهی حقوق بدون کار دادن به زنان شاغلی که فرزندی بهدنیا بیاورند جای تأمل هست. عدهای نگراناند که این سیاست جمعیتی جدید (در واقع بازگشت به سیاستی کهنه) تغییرات عمدهای در ساختار جمعیتی کشور ایجاد کند. به نظر من اما چندان نباید نگران بود! (البته اگر ایشان به همین اندازه رضایت بدهد!)
اولاً: میزان اشتغال زنان در کشور چندان بالا نیست، بنابراین زنان زیادی وجود ندارند که امکان فریب خوردنشان بر اثر چنین وعدههایی وجود داشته باشد و منجر به افزایش فاحش جمعیت بشود.
ثانیاً: بخش اعظم زنان شاغل (که هدف این تبلیغات هستند)، زنان تحصیلکرده و جوانی هستند که یا مجردند و یا آنقدر عاقل هستند که بدانند هزینههای یک بچهی جدید بسیار بیشتر از یکساعت حقوق بدون کار در روز است؛ هزینههای مادی، جسمی و روانیای که باید از جانب زن نقداً پرداخت شود. انکارکردنی نیست که یک فرزند جدید بخشی از آزادی و استقلال عمل زن جدید و نوجوی ایرانی که فردگرایی فزاینده را همچون دیگر اقشار جامعه تجربه میکند؛ سلب خواهد کرد. آیا او چنین چیزی را درنمییابد و در هنگام محاسبهی سود و زیان در این معامله با دولت آن را به حساب نمیآورد؟ یا او اصولاً این محاسبه را بلد نیست؟
ثالثاً: آیا زنان (و مردانی) که هدف این تبلیغات هستند نخواهند اندیشید که در صورتی که وعدهی مذکور تحقق نیابد یا پس از مدتی به دلیلی (شانه خالی کردن دولت از این تعهد، یا تغییر دولت) پرداخت این حقوق متوقف شود؛ با بچهای که روی دستشان مانده چه میتوانند بکنند؟!
اما اگر زنان شاغل پیشنهاد وسوسهانگیز رئیسجمهور را (البته پس از عملی و اجرایی شدن آن) بپذیرند؛ پیامدِ جانبی این گزینش، حذف تدریجی نسبی زنان از صحنهی فعالیت اجتماعی در قالب اشتغال خواهد بود. آیا در پشت پرده، رئیسجمهور و مشاوراناش در طراحی چنین تصمیماتی این پیامد جانبی را هدف اصلی طرح میبینند؟ و آیا ارزیابی آنها از گرایشها و گزینشهای زنان شاغل درست از آب درخواهد آمد؟ از این رو پاسخ زنان به این پیشنهاد روشنکنندهی مسائلی در مورد رویکرد و موقعیت زنان ایرانی در این مقطع زمانی خواهد بود.
پ.ن1: سؤال دیگر برای خود من این است: چه کسانی برای این رویکرد جدید رئیسجمهور کف خواهند زد؟
جوابِ پ.ن: دست کم این را میدانیم که اولیناش احتمالاً خانم رجبی و دومیاش لابد سرکار خانم دکتر(؟!) زهرهی طبیبیان است!
ایضاً: موضعگیری مراجعی که زمانی علیرغم مخالفت تاریخی و واکنش اولیهشان در برابر سیاستهای کنترل جمعیت در اواخر دههی شصت در نهایت با توجیهاتی که آورده شد با آن موافقت کردند، در این زمینه چه خواهد بود؟
پ.ن2: نمیدانم چرا این اظهارات یکجورهایی مرا به یاد وعدههای انتخاباتی کروبی در انتخابات نهم میاندازد: قضیهی پنجاه هزارتومن و «این صوبتا»!
۲۷ مهر، ۱۳۸۵
Technology Overdose!
من با این سرویس «انتظار مکالمه»ی تلفن مشکل دارم. خصوصاً اگر به صورت خانگی استفاده شود. منظورم از خانگی هرگونه مکالماتی است که شغلی یا کاملا ضروری و اورژانسی نباشند، و منظورم از ضروری هم مسألهای است که به نحو دیگری (مثلاً با مراجعه به شخص دیگر یا در زمان دیگری) قابل حل و فصل نباشد، مثل این که یکی همین الان سکته کرده باشد و لازم باشد سریعاً خدمات تخصصی دریافت کند.یک دلیل شخصی مخالفتام با این سیستم شاید این باشد که اصولاً آدم تلفنبازی نیستم! و شاید به همین دلیل متهم شوم که ارزش این سرویس را درک نمیکنم!
اما مخالفتام دلیل عامتر و مهمتری هم دارد و آن این که بهنظرم این سیستم دست به کاری میزند که شاید بتوانم -در اقدامی متهورانه و مبتکرانه(!)- اسماش را بگذارم: «انسانزدایی از فرایندِ ارتباط انسانی». به این معنی که تکنولوژیِ «انتظار مکالمه» به عنوان عاملی خودمختار و در عین حال فاقد هرگونه هوشمندی در تشخیصِ شرایط و کیفیتِ رابطهی دو آدمی که در دو سوی خط تلفن قرارگرفتهاند؛ با گسستن رشتهی گفتوگو و تسلسل منطقی آن، و فروپاشیدن مبادلهی عاطفیای که در خلال مکالمه جریان دارد؛ در فرایندِ ارتباط انسانی مداخله میکند، بهعلاوه با پرتابکردن فرد ازدنیایی به دنیایی دیگر ( تغییر ناگهانی فضای گفتوگو) تداوم فکری و احساسی طرفین مکالمه را نیز از آن سلب میکند.
بهنظرم ما گاهی در مورد تکنولوژی دچار سوء تفاهم و سوءِ استعمال میشویم (همچنان که چنین چیزی در مورد اقلامی نظیر داروها و خوراکیها صادق است). سوء تفاهم در آنجا است که «وجود» یک تکنولوژی را معادل با «ضرورتِ مصرف» آن میبینیم و سوءِ مصرف زمانی است که عنان اختیار خود را به کفِ بیکفایت تکنولوژی میسپاریم. و همینجا است که درست بهمانند مصرف افراطی هرگونه خوراکی یا دارو به مسمومیت مبتلا میشویم: «مسمومیت با تکنولوژی»!
سرویس «انتظار مکالمه» تنها موهبت یا امکانی نیست که تکنولوژی در اختیار ما گذاشته باشد، بلکه ضمناً فرصتی است برای تکنولوژی که زندگی، وقت و رابطههای ما را مدیریت، کنترل و هدایت کند! (و این آیا مفهوم «از خودبیگانگی» را به ذهن متبادر نمیکند؟)
پ.ن: سرویس انتظار مکالمه در یک مورد کاملاً کارا و دارای کارکرد مثبت است: زمانی که گیر یک آدم پرحرف افتاده باشید که به هیچ وجه قصد کوتاه آمدن نداشته باشد و با حرفهای تکراری و خستهکنندهاش مختان را توی فرقون ریخته باشد؛ آن هم در زمانی که کارهای مهمتری دارید یا به هر دلیل حال شنیدن بعضی حرفها را ندارید. در این موقع بیب بیبِ رهاییبخشِ «پشتِ خطی» میتواند شما را از شــّر یک گفتوگوی طاقتفرسا و پایان ناپذیر خلاص کند!
۲۰ مهر، ۱۳۸۵
دست مریزاد
گاهی آدم فکر میکند در این مملکت کسی نمیتواند کار بینقص انجام بدهد! یا اگر کمی خوشبین باشد فکر میکند در سیستم اداری کسی نمیتواند یا «به هر دلیل» حاضر نیست کار بینقص و تمام و کمال انجام بدهد؛ که لااقل آدمهای متوسط ( و نه کمالگراها) را راضی نگهدارد. اما تجربهی فیلترینگ سایتهای اینترنتی نشان داد که چنین باوری اشتباه است! این که آدمی معمولی مثل من، که نه حال و دل و گردهی تماشا کردن عکس پورن دارد و نه اهل رفت و آمد به سایتهای گروههای منحرف یا برانداز (!) هست، و البته حوصله هم ندارد هزار تا راه را برای غلبه بر فیلتر امتحان کند ( و حاضر است عطای دیدن خیلی از لینکها و سایتها را به لقایشان ببخشد)؛ مرتب پشت در میماند، نشان میدهد که فیلترینگ دست کم برای آدمهایی مثل من (که شاید کم هم نباشند) کاملاً موفق و بینقص بوده است! جایزهی کارمند نمونه را باید به همین کارمندان شریف و خدوم وزارت پست و مخابرات داد که چنین وظیفهشناساند که هر روزنهای را زود پیدا و مسدود میکنند!
پ.ن: این پشت در ماندن امثال من احتمالاً باید تفسیر تازهای پیدا کند، مثلا این که احتمالاً من از نظر اخلاقی و سیاسی انحرافهایی دارم که خودم از آن بیخبرم، و میزان (تعداد دفعات) ماندن پشت فیلتر احتمالاً نسبت مستقیم با میزان انحراف آدمها ( با خطکش نظام فیلترینگ) دارد! این خودش یک تعریف عملیاتی برای میزان کجروی میتواند باشد برای قشر اینترنتباز!
تکمیل: خدمات فوقالعادهی وزارت پست: ارائهی اینترنت پرسرعت ممنوع شد
پ.ن: این پشت در ماندن امثال من احتمالاً باید تفسیر تازهای پیدا کند، مثلا این که احتمالاً من از نظر اخلاقی و سیاسی انحرافهایی دارم که خودم از آن بیخبرم، و میزان (تعداد دفعات) ماندن پشت فیلتر احتمالاً نسبت مستقیم با میزان انحراف آدمها ( با خطکش نظام فیلترینگ) دارد! این خودش یک تعریف عملیاتی برای میزان کجروی میتواند باشد برای قشر اینترنتباز!
تکمیل: خدمات فوقالعادهی وزارت پست: ارائهی اینترنت پرسرعت ممنوع شد
۱۷ مهر، ۱۳۸۵
تأملاتی درباب موفقیت
موفقیتِ آدمها چهقدر ناشی از عزم و تلاش شخصی، و چهقدر مرهون حمایتهایی است که دریافت کردهاند؟ آیا اصلاً موفقیت بدون دریافت پشتیبانی(های) صریح یا ضمنی، مستقیم یا غیرمستقیم، لفظی یا عملی، مادی یا معنوی ــو بهویژه حمایتهای بیچشمداشتــ میسر است؟ و در واقع امر، آیا آدمهای موفق (در معنای عرفی آن)، موفق میشوند ( و یا اصلاً امکانپذیر است که موفق شوند) پاسخ درخوری مستقیماً به شخصی (اشخاصی) که از جانبشان حمایت(هایی) دریافت کردهاند بدهند؟ و اگر این مبادله دستکم در مواردی ذاتاً یا بهناگزیر یکطرفه است؛ چگونه قابل توجیه است؟آیا حمایت بیچشمداشت وجود دارد یا ممکن است؟ و آیا «انتظار دریافت حمایت بیچشمداشت» اخلاقی است؟ (اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که «همه»ی ما در مواقعی چنین انتظاری داشتهایم ــبدون استثنا!) و اگر چنان انتظاری غیراخلاقی باشد این سؤال پیش میآید که چگونه ما اینچنین بیذرهای دغدغه و تأمل به عملی غیراخلاقی مشغول بودهایم؟!
اینها سؤالهایی است دربرابر همهي آدمهایی که خودشان ( یا دیگران) به طور نسبی آنها را موفق ارزیابی میکنند.
پ.ن: اگر این مسألهی موفقیت و پشتیبانی را با جنسیت در ارتباط بگذاریم، علاوه بر تأملات فوق یک سری سؤالهای دیگر هم تولید میشود که باشد برای فرصتی دیگر!
۰۹ مهر، ۱۳۸۵
فرضیهی آزمون نشده
معلمی – به مثابهی حرفه- این وسوسه را در آدم ایجاد (یا تقویت) میکند که همهجا، همهوقت و به همهکس درس بدهد؛ حتی به همکلاسیهاش که مدتها است هجده و بیست را پشت سر گذاشتهاند و بعضی (!) در آستانهی سی ایستادهاند.
پ.ن1: افتادن توی بدمخمصهای است وقتی همکلاسیات بخواهد نقش معلم وظیفهشناس را برایات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرفشنوی بیچونوچرا داشته باشد. طفلکی نمیداند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرفگوشکن منقرض شده و دوره، دورهی شاگردهای دودرهبازی است که معلم را هم بازی میدهند و سر کار میگذارند! راستاش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیتاش را نمیدانند بدجوری رقتانگیز است!
پ.ن2: نمیدانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقشهایاش را وارد حوزهی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعهشناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟
تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت
پ.ن1: افتادن توی بدمخمصهای است وقتی همکلاسیات بخواهد نقش معلم وظیفهشناس را برایات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرفشنوی بیچونوچرا داشته باشد. طفلکی نمیداند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرفگوشکن منقرض شده و دوره، دورهی شاگردهای دودرهبازی است که معلم را هم بازی میدهند و سر کار میگذارند! راستاش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیتاش را نمیدانند بدجوری رقتانگیز است!
پ.ن2: نمیدانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقشهایاش را وارد حوزهی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعهشناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟
تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت
۰۳ مهر، ۱۳۸۵
گیلانه در تلویزیون!؟
چند روز قبل مطلع شدم که تلویزیون به مناسبت سی و یک شهریور قرار است بعد از ظهر جمعه فیلم «گیلانه» را پخش کند، ضمن این که تعجب کردم؛ با این که خاطرهی خوبی از این فیلم داشتم قید تماشا کردناش را زدم، حدس میزدم فیلم سانسور شود! چون چنان فیلمی با نگاه انتقادیای که به جنگ داشت (و با ظرافت و خوشسلیقهگی رخشان بنیاعتماد در آن گنجانده شده بود) بعید بهنظر میرسید از نظر مسؤولان سیما «قابل پخش» باشد! امروز در خبرگزاری مهر خواندم که حدسام کاملاً درست بوده است. فقط جای این سؤال باقی مانده که چرا تلویزیون اقدام به پخش این فیلم کرده است؟ تلویزیون با خط مشی و گرایشهایی که دارد خواهان ارج گذاشتن به جنگ است اما گیلانه به زعم من فیلمی ضدجنگ بود و این تناقض برایام قابل درک نیست. آیا تلویزیون میخواهد با پخش فیلمی از کسی مثل بنیاعتماد ژست روشنفکری برای مخاطباناش بگیرد؟ یا واقعاً خبری هست و چنین رویدادهایی پیشدرآمدش؟! یا مسؤولان سیما آنقدر سطحینگر هستند که فکر کنند صرف نمایش مظلومیت یک بسیجی دید خوشبینانهای در مورد «دفاع مقدس» ایجاد میکند؟
۰۲ مهر، ۱۳۸۵
لذت از قطعیت
جواب همه چیز را می داند؛ جواب قطعی همه چیز را! خوش به حالاش!
تکلیفاش با همهچیز و همهکس برای خودش روشن است؛ به علاوه، تکلیف همگان را در قبال همهچیز و همهکس روشن میکند و به اطلاعشان میرساند!
دنیایی دارد مشحون از اطمینان و فارغ از هرگونه عدم قطعیت! در مورد هر موضوع کوچک یا بزرگی.
...
به راستی رشک برانگیز است!
پ.ن: به نظرم تعیین تکلیف این همه آدم و مسأله علاوه بر وقت به کلی انرژی نیاز دارد، باز هم خوشا به حالاش که این همه حال و توان وانرژی دارد!
تکلیفاش با همهچیز و همهکس برای خودش روشن است؛ به علاوه، تکلیف همگان را در قبال همهچیز و همهکس روشن میکند و به اطلاعشان میرساند!
دنیایی دارد مشحون از اطمینان و فارغ از هرگونه عدم قطعیت! در مورد هر موضوع کوچک یا بزرگی.
...
به راستی رشک برانگیز است!
پ.ن: به نظرم تعیین تکلیف این همه آدم و مسأله علاوه بر وقت به کلی انرژی نیاز دارد، باز هم خوشا به حالاش که این همه حال و توان وانرژی دارد!
۲۹ شهریور، ۱۳۸۵
خوشبختی
گفتوگوهای من و دخترم موقع برگرداندناش از مهدکودکروز اول
دخمل: «مامان، بردیا منو زد»
روز دوم
دخمل: «مامان، بردیا دستمو نیشگون گرفت، اینجوری... بهم گفت خر»
روز سوم
از جلوی یک تالار عروسی رد میشویم.
دخمل ( باهیجان): «مامان، ماشین عروس، ماشین عروس!»
روز چهارم
از جلوی همان تالار قبلی رد میشویم.
دخمل: «مامان، من میخوام با بردیا عروسی کنم»
غافلگیری و حیرتزدگیام را قورت میدهم و زورکی لبخند میزنم: «اِ!؟ چه جالب!» چیز دیگری به ذهنام نمیرسد بگویم.
روز پنجم
دخمل: «مامان، من میخوام با بردیا عروسی کنم»
من: «عجب!؟ چه جالب! خوب عروسی کنی بعدش چیکار کنی؟»
دخمل:«بردیا بهم کیک بده بخورم»
روز ششم، هفتم و ...
مکالمات روز چهارم تکرار میشود.
روز پانزدهم
دخمل: «مامان، من میخوام با بردیا عروسی کنم»
(واکنشی ملایم مشابه روزهای قبل نشان میدهم در حالی که ته دلام حرص میخورم و بدجوری دلام میخواهد بدانم کی این حرفها را سر زبان این نیموجبی سه سال و نیمه انداخته است، آیا توی مهد چیزی دراین مورد شنیده؟)
من: «خوب!»
دخمل: «میخوام با بردیا عروسی کنم خوشبخت بشم»
چشمهام گرد میشود و مغز و زبانام قفل میکند.
اعصابام که میآید سرجاش دلام میخواهد بگویم: واقعاً فکر میکنی با این پسرهی بددهن که دستِ بزن هم دارد و اهل همه جور خشونت فیزیکی و لفظی هست بتوانی خوشبخت بشوی طفلکام؟
پ.ن: بعد از کلی عرقریزان ذهن، حدس میزنم منشاء همهی این فکرها و حرفها همین کارتونهایی باشد که هرکدامشان را تا وقتی آنقدر خش بردارند که قابل پخش نباشند تماشا میکند. این که میگویند این کارتونهای امریکایی تهاجم فرهنگی است چندان بیراه هم نمیگویند!!! باعث شدهاند بچهام بهکلی عقلاش را از دست بدهد!
۲۶ شهریور، ۱۳۸۵
Price of a Dream
پاسخ انوشه انصاری به انتقادها و شبهات اخلاقی که در مورد سفر او به فضا مطرح شده است. نظرات خوانندهگان در این مورد هم خواندنی است. گو این که به نظر میرسد کامنتها تقریباً یکدست است و نظر مخالفی وجود ندارد! آیا این به آن دلیل است که استدلال انوشه خللناپذیر بوده است؟ یا هیچ مخالفی گذارش به این وبلاگ نیفتاده؟...
۲۱ شهریور، ۱۳۸۵
فاتح شدم!
«فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
[ ...]
و هستـيَـم به يك شماره مشخص شد»
دیروز نمیدانم چرا مرتب این شعر به ذهنام میآمد! البته هستی من دیروز با یک شماره هشت رقمی به علاوهی یک بارکد هشت رقمی مشخص شد! ظاهرا از عهد فروغ تا به حال کلی پیشرفت کردهایم، چون هستی فروغ تنها با یک عدد سه رقمی مشخص شده بود! از آن زمان قریب به چهل سال گذشته است اما شعر را که میخوانی تصویرهایی دور یا چندان قدیمی نمیبینی... گزارشی از آنچه در همین نزدیکیها میگذرد؛ همین روزها... ومهم نیست اگر در روزگار فروغ اینترنت و موبایل و ماهواره و وبلاگ نبوده است... دنیای ما آنقدرها هم که فکر میکنیم تغییر نکرده است!
دوباره بخوانیم روایت فتح را از زبان فروغ فرخزاد: اي مرز پر گهر
۱۸ شهریور، ۱۳۸۵
رؤیای امارت
تازهگی به نظرم آمده که یکی از نکات جالب و قابل تأمل در روند تحولات اجتماعی، دگرگونی نام آدمها است. احتمالاً اکثر ما متوجه شدهایم که در هر نسلی یک سری نامها بیشتر تکرار میشود و لابد به دلایلی بیشتر مطلوب والدین آن دوره بوده است. اخیراً هر از چندی سازمان ثبت احوال و اسناد کشور هم آماری در مورد فرکانس نامها و نامهای خانوادگی ارائه میکند؛ مثلا ده نام دختر یا پسری که بیش از همه در یکسال اخیر ثبت شده. البته اینجور که آمار مزبور در روزنامهها میآید بدون هرگونه تفکیک قومی یا جغرافیایی یا طبقاتی است که اگر این دستهبندیها شده بود شاید گرایشهای مردم میتوانست روشنتر و معنادارتر هم باشد.
راستاش من آمار دقیق و مستندی در دست ندارم، اما همین جور سرانگشتی که نگاه میکنم بهنظرم
میرسد طی سالهای اخیر، دست کم در میان طبقهی متوسط شهری تعداد کودکان و نوجوانان پسری که نام مذهبیشان با پسوند «امیر» همراه است رشد قابل ملاحظهای داشته. آیا شما افراد زیادی از نسل قبل را سراغ دارید که نامهاشان چنین چیزهایی باشد: امیرمحمد، امیرعلی، امیرحسین، امیررضا، امیرمهدی؟ من هرچه فکر کردم تنها یک نفر به خاطرم آمد: امیرحسین فردی؛ که به نظرم نویسندهی کتاب برای نوجوانها بود ( و لابد هنوز هست). اما الان بچههای زیادی را میشناسم که یکی از اسمهای بالا را داشته باشند. بهنظرم این قضیه چندان اتفاقی نیست! البته من با والدین این بچهها تا بهحال در این مورد صحبت نکردهام که ببینم چهطور یا چرا این اسمها را انتخاب کردهاند اما بههرحال بهنظرم معنیدار است. نکاتی که فعلاً در این مورد به ذهنام میرسد و البته ممکن است با واقعیت تطبیق داشته یا نداشته باشد از این قرار است:
- آیا والدین این بچهها با اضافه کردن نامی مذهبی به عنوان پسوندِ نام «امیر» خواستهاند بارمعنایی مذهبی به نام فرزندشان بدهند؟ یا برعکس با اضافه کردن «امیر» به نام شخصیتهای مذهبی خواستهاند اندکی از رنگ مذهبی و سنتی نام مذکور بکاهند؟
- آیا میل آرمانی خود برای فرزندشان را که مایلاند در واقعیت هم محقق شود در نام او قرار میدهند تا شاید در آینده به حقیقت بپیوندد و او امارت و ریاست را تجربه کند و مایهی فخر و مباهات والدین خود شود؟
- آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامهای دیگر ظاهر شده است؟
* پینوشت: در مورد اسمها و رابطهشان با تحولات اجتماعی هنوز هم حرف دارم. خواهم نوشت.
راستاش من آمار دقیق و مستندی در دست ندارم، اما همین جور سرانگشتی که نگاه میکنم بهنظرم
میرسد طی سالهای اخیر، دست کم در میان طبقهی متوسط شهری تعداد کودکان و نوجوانان پسری که نام مذهبیشان با پسوند «امیر» همراه است رشد قابل ملاحظهای داشته. آیا شما افراد زیادی از نسل قبل را سراغ دارید که نامهاشان چنین چیزهایی باشد: امیرمحمد، امیرعلی، امیرحسین، امیررضا، امیرمهدی؟ من هرچه فکر کردم تنها یک نفر به خاطرم آمد: امیرحسین فردی؛ که به نظرم نویسندهی کتاب برای نوجوانها بود ( و لابد هنوز هست). اما الان بچههای زیادی را میشناسم که یکی از اسمهای بالا را داشته باشند. بهنظرم این قضیه چندان اتفاقی نیست! البته من با والدین این بچهها تا بهحال در این مورد صحبت نکردهام که ببینم چهطور یا چرا این اسمها را انتخاب کردهاند اما بههرحال بهنظرم معنیدار است. نکاتی که فعلاً در این مورد به ذهنام میرسد و البته ممکن است با واقعیت تطبیق داشته یا نداشته باشد از این قرار است:- آیا والدین این بچهها با اضافه کردن نامی مذهبی به عنوان پسوندِ نام «امیر» خواستهاند بارمعنایی مذهبی به نام فرزندشان بدهند؟ یا برعکس با اضافه کردن «امیر» به نام شخصیتهای مذهبی خواستهاند اندکی از رنگ مذهبی و سنتی نام مذکور بکاهند؟
- آیا میل آرمانی خود برای فرزندشان را که مایلاند در واقعیت هم محقق شود در نام او قرار میدهند تا شاید در آینده به حقیقت بپیوندد و او امارت و ریاست را تجربه کند و مایهی فخر و مباهات والدین خود شود؟
- آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامهای دیگر ظاهر شده است؟
* پینوشت: در مورد اسمها و رابطهشان با تحولات اجتماعی هنوز هم حرف دارم. خواهم نوشت.
۱۶ شهریور، ۱۳۸۵
شامپوی صحت
آگهیهای بازرگانی تلویزیونی اگر هوشمندانه طراحی واجرا شده باشند میتوانند واقعاً جذاب باشند حتی جذابتر از برنامهای که قبل یا بعد از آنها پخش میشود! برای خود من چنین آگهیهایی میتوانند آنقدر جالب توجه باشند که مشتاق دیدن مکرر آنها باشم!!! و گاهی اگر صدای پخش آگهی خاصی را بشنوم آبی که دستم هست زمین میگذارم و میدوم پای تلویزیون برای دیدن دوبارهی یک آگهی جالب! اما بعضی از آگهیها هم واقعاً اعصابخرد کناند؛ بس که ابتدایی و فاقد ابتکار و خلاقیتاند. یک نمونهاش آگهیهای شامپوی صحت است که نمیدانم چندسال است بیوقفه آگهیهای مختلف به خورد مردم میدهد اما دست کم من تابهحال آگهی جالبی که چنگی به دل بزند ازش ندیدهام، حتی گاهی به نظرم حاوی ضدتبلیغ است، مثلا یکی از عناصر ثابت اکثر این آیتمها مردی است با موهای یکدست سپید که این شامپو را به جوانها توصیه میکند! دست کم دو نکته این تبلیغ را به ضدتبلیغ بدل میکند:
- یکی این که ظاهراً طیفِ مخاطبِ هدفِ این تبلیغ جوانها هستند، اما این که یک فرد مسن این محصول را تبلیغ میکند چندان هم دلچسب نیست. این روزها پند و اندرزهای افراد مسن کمتر برای جوانها جذابیت دارد و کمتر گوششان بدهکار نصایح وتجارب مسنها است!
- ظاهر قضیه نشان میدهد این آقای نسبتاً مسن ( و نه خیلی پیر) که سالها مصرفکنندهی شامپوصدر صحت بوده اکنون موهایی یکدست سپید دارد! برداشت من از این تبلیغ این است: «اگر از این شامپو استفاده کنید در آینده موهایی به این شکل خواهید داشت»! فکر نمیکنم موی سپید چیزی باشد که جوانها تمایلی به آن داشته باشند!
- یکی این که ظاهراً طیفِ مخاطبِ هدفِ این تبلیغ جوانها هستند، اما این که یک فرد مسن این محصول را تبلیغ میکند چندان هم دلچسب نیست. این روزها پند و اندرزهای افراد مسن کمتر برای جوانها جذابیت دارد و کمتر گوششان بدهکار نصایح وتجارب مسنها است!
- ظاهر قضیه نشان میدهد این آقای نسبتاً مسن ( و نه خیلی پیر) که سالها مصرفکنندهی شامپوصدر صحت بوده اکنون موهایی یکدست سپید دارد! برداشت من از این تبلیغ این است: «اگر از این شامپو استفاده کنید در آینده موهایی به این شکل خواهید داشت»! فکر نمیکنم موی سپید چیزی باشد که جوانها تمایلی به آن داشته باشند!
۱۳ شهریور، ۱۳۸۵
فرقون یا گاری !؟
همسایهی بغلی بنّایی دارد، فرقون خاکآلودی را (که قبلاً فقط عکساش را دیده) بهاش نشان میدهم و میگویم: «اگه گفتی این چیه؟»- گاری
: نه! این گاری نیست، فرقونه، فرقون.
تقریباً با فریاد و ژستی قاطع میگوید: نـــــع، گاریه.
با چنان قاطعیت و سماجت و اطمینانی این را میگوید که جایی برای هرگونه چانهزنی و جدل در مورد ماهیت شیء چرخدار کنار کوچه نمیماند و نمییابم. احتمالاً خودآگاه یا ناخودآگاه قصدش هم همین بوده!
... و بعد به این فکر میکنم که این واکنشاش آیا بازتابی از خامی خردسالی است یا انعکاسی از خیرهسری جاهلانهی همهی ما آدمها وقتی پندارمان را از واقعیت بیان میکنیم؟
۱۱ شهریور، ۱۳۸۵
سودای هستهای!؟
سرزمین من، سرزمین فاجعهها است: فاجعههای کوچک، فاجعههای بزرگ، فاجعههای تکرارشونده، سرزمین فاجعههای کوچک روزمره!... سرزمینی که عظمت و هولناکی فاجعههای بزرگش، فاجعههای کوچکش را به ریشخند میگیرد، سرزمینی که فاجعههای کوچک در برابر فاجعههای بزرگ رنگ میبازد، سرزمین فاجعههایی که مسؤولی ندارد، فاجعههایی که همیشه و همیشه مسؤولانش در فاجعه جان سپردهاند! سرزمین بازماندهگان فاجعهها! سرزمین آدمهای کوچکی که گاه قربانی فاجعه میشوند و گاه تنها نشان یک معجزه. سرزمین من، سرزمین معجزهها است، چه در این جا نه تنها«زنده ماندن» که «زنده بودن» نیز معجزه است. سرزمین من، سرزمین آدمهایی است که در سایهی فاجعه میزیند و دل خوش دارند و هیچ در اندیشه و اندیشناک فاجعهای که بیتابانه انتظارشان را میکشد نیستند...
پ.ن1: راستی، «فاجعههای کوچک» هم از آن پارادوکسهایِ درناکِ طنزآمیز عصر و سرزمین من است.
پ.ن2: این یادداشت را دو سال واندی پیش در حاشیهی فاجعهی دیگری نوشته بودم... افسوس
پ.ن1: راستی، «فاجعههای کوچک» هم از آن پارادوکسهایِ درناکِ طنزآمیز عصر و سرزمین من است.
پ.ن2: این یادداشت را دو سال واندی پیش در حاشیهی فاجعهی دیگری نوشته بودم... افسوس
۰۸ شهریور، ۱۳۸۵
ظرف؛شستن یا نشستن، مسأله این است
* اگر مردی به مردی بگوید -اگر بگوید!- در خانه ظرف میشوید، احتمالاً به او خواهند گفت: «ای زن ذلیل، به تو هم میگن مرد؟!»
* اگر زنی به کسی بگوید شوهرش در خانه ظرف میشوید، بسته به مورد با واکنشهای مختلفی روبرو میشود:
- زنانی که با حسرت به گوینده خیره خواهند شد و احتمالاً خود را مظلوم یا قربانی خواهند یافت!
- کسانی که با خودشان میگویند: «عجب دخترهی الپر و هفتخط و آتیشپارهای که شوهرشو وادار کرده ظرف بشوره، برو قدر شوهرتو بدون دختر، باید سجده کنی همچین مردی رو»!
جالبتر از همه واکنش گروه سوم است:
- کسانی که یکجوری به آدم نگاه میکنند انگار که بگویند: «عجب زنیکهی بیعرضهای هستی تو که ظرفهاتو شوهرت میشوره». انگار «ظرفشویی» مقام والا و شریفی است که تحت هیچ عنوان و موقعیتی نباید به شوهر تفویض شود! چنین کاری، از دست رفتن زنانگی زن و مردانگی مرد است! ( احتمالاً توی دلشان در ادامه میگویند: «طفلک! شوهرش هم که مرد نیست»!)
نتیجهی منطقی: اصولاً امر خطیر ظرف شستن ربطی وثیق با جنسیت آدم دارد و شستن یا نشستن ظرف میتواند -بسته به مورد- هر آدمی را از موجودیت جنسیاش به کلی ساقط کند!
نتیجهی طبقاتی: «واه واه! مگه شما هنوز با دست ظرفاتونو می شورین!؟»
* در حاشیه: مردی از ظرفشستن خودش و پدرش مینویسد: تاملات اخلاقی ظرفشوی گاهی باوجدان
* اگر زنی به کسی بگوید شوهرش در خانه ظرف میشوید، بسته به مورد با واکنشهای مختلفی روبرو میشود:
- زنانی که با حسرت به گوینده خیره خواهند شد و احتمالاً خود را مظلوم یا قربانی خواهند یافت!
- کسانی که با خودشان میگویند: «عجب دخترهی الپر و هفتخط و آتیشپارهای که شوهرشو وادار کرده ظرف بشوره، برو قدر شوهرتو بدون دختر، باید سجده کنی همچین مردی رو»!
جالبتر از همه واکنش گروه سوم است:
- کسانی که یکجوری به آدم نگاه میکنند انگار که بگویند: «عجب زنیکهی بیعرضهای هستی تو که ظرفهاتو شوهرت میشوره». انگار «ظرفشویی» مقام والا و شریفی است که تحت هیچ عنوان و موقعیتی نباید به شوهر تفویض شود! چنین کاری، از دست رفتن زنانگی زن و مردانگی مرد است! ( احتمالاً توی دلشان در ادامه میگویند: «طفلک! شوهرش هم که مرد نیست»!)
نتیجهی منطقی: اصولاً امر خطیر ظرف شستن ربطی وثیق با جنسیت آدم دارد و شستن یا نشستن ظرف میتواند -بسته به مورد- هر آدمی را از موجودیت جنسیاش به کلی ساقط کند!
نتیجهی طبقاتی: «واه واه! مگه شما هنوز با دست ظرفاتونو می شورین!؟»
* در حاشیه: مردی از ظرفشستن خودش و پدرش مینویسد: تاملات اخلاقی ظرفشوی گاهی باوجدان
۰۶ شهریور، ۱۳۸۵
این، سراب نیست
... لوازمالتحریر نو خریدن برای شروع سال تحصیلی هم مزهی خودش را دارد!
... و بازگشتن به جایی که دوستاش میداشتم... و دوباره گذشتن از خیابانهای پیچدرپیچ و آشنای پردیس... و مرور روزهای خاطرهانگیزی که انگار نگذشتهاند بلکه دوباره فرارسیدهاند...
... و بازگشتن به جایی که دوستاش میداشتم... و دوباره گذشتن از خیابانهای پیچدرپیچ و آشنای پردیس... و مرور روزهای خاطرهانگیزی که انگار نگذشتهاند بلکه دوباره فرارسیدهاند...
۰۵ شهریور، ۱۳۸۵
به آینده خوشبین باشیم
ایسنا: «رييسجمهور تاكيد كرد: ما براي هيچكس تهديد نيستيم. بحث سلاح هستهيي در ايران وجود ندارد و موضوع داشتن سلاح هستهيي مطرح نيست؛ چراكه ما براي هيچ كشوري تهديد محسوب نميشويم، حتي براي رژيم صهيونيستي كه دشمن كشورهاي منطقه است؛ چراكه معتقديم براي تعيين سرنوشت اين رژيم رفراندوم بهترين راهحل است. »
پ.ن: وقتی آدم رئیسجمهور میشود، یکسالی طول میکشد تا چشیدن تلخ و شیرین روزگار اندک اندک به آدم یادبدهد چه جوری باید حرف بزند! باید به فال نیک گرفت اینگونه سخن گفتناش را! میتوان خوشبینانه امیدوار بود که چیزهای دیگر را هم به همین زودی درک کند و یادبگیرد!
پ.ن: وقتی آدم رئیسجمهور میشود، یکسالی طول میکشد تا چشیدن تلخ و شیرین روزگار اندک اندک به آدم یادبدهد چه جوری باید حرف بزند! باید به فال نیک گرفت اینگونه سخن گفتناش را! میتوان خوشبینانه امیدوار بود که چیزهای دیگر را هم به همین زودی درک کند و یادبگیرد!
اشتراک در:
پستها (Atom)