۰۶ آذر، ۱۳۸۶

نسل‌ها و نسبیت

خانم الف از نسل دهه ی دوم قرن حاضر (هجری شمسی) است. تحصیلات دانشگاهی ندارد. او همه چیز را کاملاً مبادی آداب انجام می‌دهد و می‌خواهد. او فرزندش را به این دلیل که نوه‌‌ی چهارساله‌اش «دروغ» می‌گوید(بخوانید خیالبافی‌های کودکانه‌ی متناسب با سن‌اش می‌کند) تخطئه می‌کند، سبک فرزندپروری دخترش را زیر سؤال می‌برد چون فرزند چهارساله‌اش در لباس‌پوشیدن از مادر فرمان نمی‌برد، حال آن که بنا به ادعای خانم الف، دختر ایشان (مادر همین بچه) تا پانزده سالگی در مورد لباسی که باید بپوشد نظر ایشان را می‌پرسیده و مطابق آن عمل می‌کرده!

خانم ب متولد دهه‌ی بیست (هجری شمسی) است. او در یکی از رشته های علوم انسانی دکترا دارد؛ از یک دانشگاه صاحب نام اروپایی. او نوه‌ای ندارد، اما معتقد است به بچه نباید شیرینی زیاد داد چون دندان‌های‌اش خراب می‌شود، حداکثر می توان از شکلات تلخ (بدون شیرینی) استفاده کرد. در ضمن معتقد است خانم‌ها نباید موقع نشستن پای‌شان را روی هم بیندازند؛ مطابق اصول نیست! استفاده از تکیه کلام برای آدم تحصیلکرده از نظر ایشان شایسته نیست ... و کلی اما و اگر دیگر در مورد تقریباً همه چیز.

خانم ج هم‌نسل خانم الف و ب است. او غذاهای سنتی را درست به سبک مادرش می‌پزد و می‌پسندد و هیچ‌گونه تخطی از آن دستور غذاها را برنمی‌تابد. به نظر او بچه‌ها اصلاً نباید هله هوله بخورند چون جلوی اشتهای‌شان را می‌گیرد، چیپس و پفک و لواشک هم اصلا خوب نیست. در ضمن بچه حتی اگر چهار-پنج ساله باشد باید به همه سلام کند و این که به آدم‌های ناآشنا سلام نکند یا «توی دلش»(!) سلام کند خیلی بد است، اسباب‌بازی هم نباید زیاد برای بچه خرید!


گاهی حیرت می‌کنم از این همه شباهت نسلی! به اصول بنیادین(!)، نظم آهنین و آلرژی‌های خاص این نسل فکر می‌کنم، راست‌اش گاهی خنده‌ و گاهی لج‌ام می‌گیرد! گاهی فکر می‌‌کنم نکند بعضی حساسیت‌های من هم – به عنوان والد- سختگیرانه است، نکند بچه‌های نسل بعد به حساسیت‌ها و قاعده‌های من همین جوری نگاه کنند که من امروز به یک-دو نسل پیشین‌ام نگاه می‌کنم. والبته هرگز دل‌ام نمی‌خواهد در تربیت، قاعده‌ها را به کلی رها کنم، که به‌نظرم آدمی که بی‌ اصول و قاعده بزرگ بشود آدم قابل اعتنا واعتمادی نمی‌شود.


فعلاً به این فکر می‌کنم که چه‌قدر (ودر چه زمینه‌هایی) قاعده‌مندی، پایبندی به اصول و مهار و کنترل را باید با چه‌قدر (ودر چه زمینه‌هایی) انعطاف‌پذیری، پذیرش خودمختاری فرزند، و فراهم کردن یا مجاز دانستن فرصت برای لذت و خلاقیت فرزند در هم‌آمیخت .

بدبختانه پیدا کردن راه میانه کار سختی است و از آن بدبختانه تر و سخت‌تر «میانه‌رو بودن» است، و از هر دو بدبختانه‌تر این که «میانه‌روی» مفهومی نسبی و وابسته به زمان (نسل) است، و هیچ معلوم نیست مشیی که من میانه‌روانه می‌خوانم‌اش توسط فرزندم هم میانه‌روانه تلقی شود.

۰۳ آذر، ۱۳۸۶

ناموفقیت

چند وقتی است که دارم به این موضوع فکر می‌کنم که اگر کسی خودش در کاری (کاری بزگ، کوچک یا حتی روزمره) ناموفق بوده، آیا می‌تواند مشاور خوبی برای کسی باشد که می‌خواهد همان کار را با موفقیت انجام دهد؟ چنین آدمی چه‌قدر صلاحیتِ این کار (مشاوره) را دارد؟!

سنگِ پا

1- آخر ترم، قبل از شروع امتحانات، مي آيند جزوه‌ي دست نویسی که از بیانات گهربار (و بعضاً بی سر و ته) استاد سر کلاس نوشته‌ای ازت می‌گیرند تا چند نسخه کپی ازش بگیرند.

2- نمره‌های امتحان که اعلام می‌شود تلویحاً می‌گویند: «عجب تبعیضیه... نمره بهش دادن استادا»

3- ترم بعد، دو-سه هفته قبل از امتحان، بدون هرگونه شرمندگی شب زنگ می‌زنند که: «همون جزوه‌تو فردا بیار ما ازش یه کپی بگیریم، البته اگه برات مساله‌ای نیستاااا»!

۲۹ آبان، ۱۳۸۶

مبارز از نوع تیتیش مامانی

طرف لابد با ادعاي مبارزه‌ي سياسي رفته یک ویروس ساخته که وقتی داری با کامپیوتر کار می‌کنی پیام‌های ضد ج.ا. راروی نوار باریکی بالای دسکتاپ نمایش بدهد. ظاهرا این مبارزانِ (!) نامحترم پس از ارسال ایمیل‌های گروهی ناخواسته با مضامین سیاسی اخیراً دستورالعمل مبارزاتی‌شان را آپدیت کرده‌اند و به تولید و پخش ویروس برای اهداف مقدس‌شان رو آورده‌اند. غیر از این که این مبارزهای تیتیش مامانی کمی آدم را به خنده می‌اندازند، اغلب مرا بدجوری عصبانی می‌کنند. آن‌ها می‌توانند توی وبلاگ‌ها و سایت‌ها و توی محیط بیرون حرف‌های تکراری و خسته‌کننده‌ و سطحی و تاریخ‌مصرف‌گذشته‌شان را بارها و بارها تکرار کنند، اما این که در قامت مدافع آزادی و دموکراسی بی‌مهابا به شیوه‌ای غیراخلاقی با سوء استفاده از تکنولوژی پا به حریم خصوصی مردم بگذارند چیزی است که به شدت نقض‌ غرض‌کننده است. چنین کاری آدم را به این فکر می‌اندازد که این افراد اگر روزی به قدرت برسند برای تحمیل دیدگاه‌های‌شان یا برای خوراندن افکارشان به مغز مردم دست به چه کاری خواهند زد؟

۲۴ آبان، ۱۳۸۶

فرزند خلف

بدون مقدمه و زمينه‌ی خاصی در دقایق قبل، سر شام، دخمل با لحنی آرام و غمزده می‌گوید: مامان، من نمی‌خوام بزرگ بشم مامان بشم، می‌خوام همین جوری بچه باشم.

من: باشه... می‌شه، همین جوری بچه‌ی من و بابا باش.

چند ثانیه بعد کنجکاو می‌شوم که چرا دوست ندارد مامان بشود.

من: حالا چرا دوست نداری مامان بشی؟

دخمل (با همان لحن پیشین): آخه دوست ندارم غذا بپزم.

۱۷ آبان، ۱۳۸۶

بچه‌ي جنوب شهر در جنوب شهر


آيا ممكن است سفرهاي استاني (به ويژه دور دوم آن‌ها) تبلیغات زودهنگام برای انتخابات ریاستِ ‌جمهوری دهم به خرج ملت شریف باشد؟

۱۶ آبان، ۱۳۸۶

طلسم نفت

نفت باعث این توهم در ما شده که از همتایانِ جغرافیایی و تاریخی و فرهنگی‌مان پیش‌تر رفته‌ایم یا برتر از آن‌ها هستیم...

نفت باعث شده دچار توهم شویم که ما (نیروی انسانی) انرژی هسته‌ای، نانوتکنولوژی، سلول های بنیادی و ... را در این کشور (چنان که ادعا می‌شود) به جایی رسانده‌ایم که همتایان‌مان نرسانده‌اند...

نفت باعث شده، چنین در عطش مصرف بسوزیم و چندین برابر آن‌چه تولید می‌کنیم مصرف کنیم (گوشی موبایل‌مان را چند ماه یک‌بار عوض کنیم، دکوراسیون منزل و محل کارمان را از جدیدترین ژورنال‌های منتشر شده‌ی «آن طرف آب» انتخاب کنیم، مارک کفش و کلاه‌مان به آن‌چه مردمِ «آن طرف آب» می‌پوشند یکی باشد و الخ)...

نفت باعث شده خیلی بیش‌تر از تلاش‌مان و آن‌چه حق‌مان است بخواهیم...

نفت باعث شده موقع قیاس کردن که می‌رسد از تعبیر «در تمام کشورهای دنیا چنین است و چنان، چرا در مملکت ما چنین نیست و چنان» استفاده کنیم بی‌این که تأمل کنیم «کشورهای توسعه‌یافته»، «تمام کشورهای دنیا» نیستند، و قیاس خودمان با آن‌ها، قیاس مع‌ الفارق است؛ چه ما باید با عراق و افغانستان و پاکستان و سوریه و ترکیه مقایسه شویم (چرا که نه؟)

نفت باعث شده بقیه به ما توجه کنند و ما دچار توهم «مهم بودن» و «پخی بودن» بشویم!

ما در طلسم نفت گرفتار شد‌ه‌ایم...

... و نفت افیون توده‌ها است!


مرتبط: اعجاز نفت


۱۱ آبان، ۱۳۸۶

چاي داغ

طی يك-دو هفته ي گذشته حامد قدوسی در «یک لیوان چای داغ» یک سری پست داشت تحت عنوان «زمانه‌ی تکاورها» که به نظرم بسیار خواندنی بود. در زمانه‌ای که «دو دره بازی» مهارت یا هنر و گاهی ضرورت تلقی می‌شود، او ودوستان‌اش حرف‌های جالبی از تجارب‌شان زده‌اند. گرچه این یادداشت‌ها بیش‌تر مربوط به تجربه‌های ایشان در حوزه‌ی مشاوره‌ی مدیریت است اما دیدی که در این نوشته‌‌ها هست در موارد دیگر هم می‌تواند سودمند باشد. اگر هدف از کار علمی یا حرفه‌ای، فقط نانی به کف آوردن و به غفلت خوردن نباشد، و گشودن گره‌ای، حل مشکلی، یا انجام وظیفه‌‌ای - چنان که تعریف شده و انتظار می‌رود- مورد نظر باشد و نه پرکردن گزارش کارهای فرمالیته و گذراندن ساعات موظف در محل کار؛ در آن صورت و در چنین فضایی حرف‌های حامد و دوستان‌اش معنا و ارزش می‌یابد.

به نظرم حامد از معدود عقلای حلقه‌ی روشنفکری وبلاگستان است که عمیق، دقیق، جدی، خوشفکر، عملگرا و خوش‌اخلاق است. حرف‌های شعاری و تکراری و مد روز، و خصوصاً حرف مفت نمی‌زند (برخلاف خیلی‌ها از جمله خودم!) و اهل درگیر شدن در بحث‌های بی‌نتیجه و دعواهای بی سر و ته که فراوان در وبلاگ‌ها دیده می‌شود نیست. به‌جز یادداشت‌های تخصصی اقتصادی‌اش که من اغلب از آن‌ها سردرنمی‌‌آورم و علاقه‌ای هم به موضوع‌شان ندارم، از یادداشت‌های عمومی‌اش تا به‌حال بسیار لذت و بهره برده‌ام.

مهارت‌های کاری ،

زندگی و زمانه تکاورها (قسمت اول)،

زندگی و زمانه تکاورها (قسمت دوم)،

زندگی و زمانه تکاورها (قسمت سوم)،

زندگی و زمانه تکاورها (قسمت آخر)

۰۸ آبان، ۱۳۸۶

یادگاری

هر روز که روزنامه را بازمی‌کنم، نگاهی هم به صفحه‌ی ترحیم می‌اندازم. غیر از این که گاهی بی‌حوصله دنبال نام آشنایی می‌گردم که تسلیت داده باشد یا گفته باشندش (چه‌قدر بی‌رحم‌ام!) ، روی تک تک عکس ها و اسم‌هاشان مکث می‌کنم و براندازشان می‌کنم: پیرها، جوان‌ها. روی تصویر دخترها و پسرهای جوان بیش‌تر تمرکز می‌کنم، اسم و عنوان مسن‌ها را با دقت می‌خوانم، متن آگهی‌شان را اگر ادعای ادبی بودن داشته باشد با تأمل می‌خوانم، گاهی بیش از یک بار. در این مرور هر روزه، هر بار خودم را توی آن صفحه مجسم می‌کنم و ازخودم می‌پرسم: «یعنی یک روز هم ممکن است عکس یا اسم مرا توی این صفحه چاپ کنند؟» ... لابد باید خیلی خودساخته باشی که پاسخ‌ات به این سؤال، صادقانه مثبت باشد و چنین چیزی را باور داشته باشی! یادم نمی‌‌آید این عادت از کی به سرم افتاده است، شاید از وقتی چند سال پیش شعر «لحظه‌های کاغذی» قیصر امین‌پور را خواندم. در این شعر او درد زمانه‌ی ما را روایت کرده است، او 14 سال پیش این شعر راسروده است ، اما انگار هرچه می‌گذرد این درد، عمق و اپیدمی بیش‌تری پیدا می‌کند...

و حالا که شنیدم چه‌قدر زود رفت دفعتاً یادم می‌آید که یاد مرگ و جاودانگی چه‌قدر در شعرهاش تکرار شده است... تا به حال از شنیدن خبر مرگِ آدمِ ندیده‌ای این‌قدر جانخورده بودم و این‌قدر دل‌ام نگرفته بود...

لحظه‌های کاغذی

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه‌بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده

خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی

پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

رونوشت‌ روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار ‌آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

۰۵ آبان، ۱۳۸۶

شجاعتِ صداقت

صداقت ( و نه ساده‌لوحی) بدون شک نیازمند جسارت و شجاعتی عظیم است.

طفل گریزپا

1. يادم باشد اگر روزي معلم شدم و ديدم كه شاگردها درس را گوش نمي‌كنند يا زیاد کلاس را دو در می‌کنند، پیش از آن که آن‌ها را توبیخ کنم نگاهی به خودم بیندازم، به محتوایی که به خوردشان می‌دهم و فرم ارائه‌اش دوباره نگاه کنم... بمباران رسانه‌ها و هجوم سرگرمی نخواهد گذاشت آن‌ها پای هر حرف مفت و بی‌سر و ته‌ای و هر زبان الکنی وقت‌شان را «تلف» (!) کنند؛ فقط به این دلیل که بر پیشانی کسی نام «معلم» نوشته شده است. «معلم» هم مثل خیلی‌های دیگر مشروعیت و قدرت بلا‌منازع‌‌اش را برای همیشه از دست داده است.
2. از قدیم و ندیم بیخود نگفته‌اند که «معلم» می‌تواند طفل گریزپا را جمعه هم به مکتب بکشاند! شرط و شروط دارد و شرطش معلم است.
3. برای یک استاد خیلی باید مایه‌ی شرمنده‌گی باشد که فقط ترس یا احترام مانع غیبت دانشجو سر کلاس‌اش باشد.

۰۱ آبان، ۱۳۸۶

انسان و خسران

چند روز پیش کسی توی تلویزیون سوره‌ی عصر را می‌خواند: «والعصر، ان الانسان لفی خسر». دفعتاً توجه‌ام را جلب کرد. نه این که قبلا نشنیده یا نخوانده باشم‌اش، یا از کسی درباره‌اش حرفی نشنیده باشم، این بار انگار چیزی را عمیقاً و با تمام وجود درک می‌کردم، فهمی که حاصلِ ادراکِ ماهیتِ زندگی است. ادراکِ این قضیه که انسان با ساختار وجودی‌اش، و جهان چنان که هست، ذاتاً طوری‌اند که امکان این که تو یک برنده‌ی تمام‌عیار باشی هرگز وجود ندارد؛ همیشه چیزی را می‌بازی؛ همیشه. هر چیزی را که به‌دست می‌آوری؛ وقتی برمی‌گردی و به پشت سرت نگاه می‌کنی می‌‌بینی چیزی از دست رفته است؛ دست کم «زمان».

دروغ

فكر مي‌کرد هرچه بیش‌تر درباره‌ی خودش دروغ بگوید ترحم دیگران را بیش‌تر برمی‌انگیزد و لابد دوست‌داشتنی‌تر به نظر می‌رسد. طفلکی!

۲۷ مهر، ۱۳۸۶

عادت بد

این خیلی عادت بدی است که آدم به محض این که کمی کارهای‌اش جلو می‌رود و استرس‌اش کم می‌شود، شروع کند به وقت تلف کردن؛ خصوصاً از نوع اینترنت‌بازی.
گفتم که یادم باشد!

دلخوشی‌های کوچکِ کوچکِ کوچک

وقتی تصویر کودکان گرسنه‌ی افریقایی، که چند روز پیش دوستی برای‌ات ایمیل کرده بود (تا بروی و خدا را شکر کنی که خودت و بچه‌ات و دور و بری‌های‌ات آن‌جوری نیستید) از ذهن‌ات محو می‌شود، و وقتی خیلی چیزهای بزرگِ دردآور دیگر (که گاهی احساس می‌کنی توی دل و مغز کوچک تو حتی جا نمی‌شود و قابل فهم نیست) به یادت نیست، از تماشای چندتا میزی که توی سالن پررفت‌وآمد دانشکده هست و روی‌اش تعدادی کتاب که به رشته‌ی تو ربطی ندارد و همیشه دور و برش چند تا دانشجو می‌پلکند (و گیریم فقط کتاب‌های درسی‌شان را می‌خرند) کیف می‌‌کنی؛ درست به اندازه‌ی نشستن توی تریای باصفای دانشکده‌ی قبلی‌ات که زیر سایه‌ی درخت‌های اقاقیای‌اش دانشجوها– انگار فارغ از دنیا و مافیها- مشغول خوردن و گپ‌زدن بودند...

۲۵ مهر، ۱۳۸۶

دختر رمانتیک

توی سوپر، بسته‌ی کیک کوچک عصرانه را به‌اش نشان دادم و گفتم: «از اینا می‌خوای؟ کیکه» اما نگاه‌اش جای دیگری بود، کمی آن‌طرف‌تر به یک بسته بیسکوییت کوچک نگاه می‌‌کرد، با دست اشاره کرد و پرسید: «اون که روش عکس «قلب» داره توش چیه؟» گفتم: «بیسکوییت»، گفت:« اونو می‌خوام».

خیلی بامزه است که خودت تقریباً توی هیچ مقطعی از عمرت آدم رمانتیکی (به آن معنا که خیلی از دخترها هستند) نبوده باشی، آن وقت دخترت با دیدن عکس باربی و سیندرلا و سفیدبرفی و جاسمین، و هر لباس چین چینی و پف پفی یا کوتاه و بی‌آستین توی هر کارتونی، گل از گل‌اش بشکفد! و حالا حتی خوراکی مورد علاقه‌ اش را هم با دیدن عکس قلب (!) روی بسته‌بندی‌اش انتخاب کند!!! لابد چند وقت دیگر هم باید منتظر دیدن قلب تیرخورده توی نقاشی‌های‌‌اش باشم!

۱۷ مهر، ۱۳۸۶

فرو‌مایه‌گی

از این روزمره‌گی، باری به‌هرجهت بودن، سطحی بودن، ابتذال مفرط،‌ بی‌‌هدفی، دمدمی مزاجی، نان به نرخ روز خوردن، صوری و تشریفاتی برگزار کردن هر چیزی که باید جدی و عمیق و مهم تلقی شود، بازیچه شدن هر امر حیاتی و ارزشمند، دور زدن این و آن، فریب و ظاهرسازی در همه‌چیز و همه‌جا و همه‌جا: کار، زندگی، تحصیل، کوچه، خیابان، خانه، مدرسه، اداره ... و سخت دلخوش بودن به این همه رذالت و دنائت طبع؛ حال‌ام دارد به هم می خورد! و بدتر از این وقتی می‌بینم گاهی بی‌این که خواسته یا حتی متوجه شده باشم وارد این باتلاق بوگندو شده‌ام -همان‌جایی که خیلی وقت‌ها با وسواس مراقب‌ام دامن‌ام را چنان برچینم که به آن آلوده نشود- حال‌ام از خودم هم به هم می‌خورد، از این که چه‌طور بی‌اختیار، بی‌هوا، آلت دست هنجارهای این جامعه‌ی رو به انحطاط رو به زوال شده‌ام حیرت می‌کنم. دل‌ام می‌خواهد به جایی یا چیزی یا کسی پناه ببرم؛ اما چه و که و کجا؟ مگر گریزی هست؟ گریزی هست از غرق و جذب و استحاله در این باتلاق؟ له‌شدن در چنگال این چهاردیواری تنگ و خفه؟ نیست؛ انگار...


پ.ن: وقتی این وبلاگ را ساختم، قرار داشتم که یکی از اصول خط‌ ‌مشی این جا این باشد که کم‌تر گله و شکایت و «حال ام از این و ازآن به‌هم می‌خورد» و ژست «پیف پیف، اَه اَه، چه بویی می‌ده» بنویسم. اما مگر می‌شود؟! وبلاگ مال همین کارها است دیگر! مال نقل همین دلتنگی‌های بی‌مخاطب که خرخره‌ات را ول نمی‌کنند!

۱۴ مهر، ۱۳۸۶

پیـــچ

پیچی پیش روی‌ات است که می‌خواهی بازش کنی. ‌آچاری به دستت می‌دهند یا می‌رسد (یا به هر ترتیب به دست می‌آوری) که «چهارسو» است. به پیچ نگاه می‌کنی: «دوسو» است. آچار خوش‌دست، خوش‌ساخت و بی‌نقص است؛ اما حیف که این پیچ با آن آچار بازنمی‌شود... شاید آخرش یک کارد معمولی کارسازتر باشد!

۱۲ مهر، ۱۳۸۶

تلویزیون

مادرهای نسل دومیِ ستم‌کش، معصوم و کم‌توقع از شوهر، پدرهای خشن که آزادی دختران‌شان را سلب می‌کنند و نقشه‌ی ازدواج‌های تحمیلی برای‌شان می‌کشند، دختران نسل سومی زیرک و یاغی که از فرمان و خواست پدر سرمی‌کشند و بانامزد خود فرار می‌کنند! اظهار عشق‌ آشکار دو نامحرم! نقش‌های منفی آدم‌های شارلاتان و کلاهبردار که بسیار دلنشین‌تر و باورپذیرتر از نقش‌های مثبت ِنچسب از آب درآمده‌اند و بیش از نقش‌های مثبت، هم‌ذات‌پنداری و ترحم بیننده را برمی‌انگیزند!

تلویزیون، ده سال پیش، هرگز به خواب شب‌اش هم نمی‌دید که چنین طرح‌هایی را بر این لوح شیشه‌ای به تصویر بکشد! و لابد این تازه از نتایج سحر است! کسی چه می‌داند پنج یا ده سال دیگر، تلویزیون در انعکاس واقعیت جامعه به کجا برود؟!



۰۶ مهر، ۱۳۸۶

بوروکراسی ایرانی

روز اول مهر اتفاق خیلی بامزه‌ای در دانشکده افتاد که نمونه‌ی ناب بوروکراسی ایرانی بود.

قضیه از این قرار است که چنان که افتد ودانید در ماه رمضان شروع ساعات کار کارمندان به حدود هشت و نیم صبح منتقل شده است. در عین حال کلاس‌های صبح همچنان رأس هشت صبح برگزار می‌شود. طی مدتی که دانشکده تعطیلات تابستانی را می‌گذراند در تمام کلاس‌ها قفل شده بود، احتمالاً به این دلیل که اتفاق ناجوری توی خلوتی تعطیلات توی کلاس‌ها نیفتد! صبح روز اول مهر، حول و حوش ساعت هشت، دانشجویان و استادان در دانشکده حاضر شده بودند اما درهای کلاس‌ها بسته بود! و چنان که انتظار می‌رفت کلید به دست یکی از کارمندان بود که تبعاً –طبق قانون!- ساعت هشت و نیم تشریف مبارک‌اش را می‌آورد!

به نظرم این یک تصادف یا سهل‌انگاری ساده نبود، جوهر این اتفاق در بسیاری از مناسبات اداری خرد و کلان کشور به کرات تکرار می‌شود و اتفاقی هر روزه است. بازتاب این ناهماهنگی‌ها و بی‌برنامه‌گی‌های متعدد که انگار به خوی ثانویه‌ی ما تبدیل شده است خودش را نه تنها در امور روزمره‌ی ما نشان می‌دهد ( که اغلب به آن عادت کرده‌ایم یا ناچاریم عادت کنیم) بلکه وقتی آمارهای جهانی، رتبه‌بندی‌ها در حوزه‌های مختلف اقتصادی، علمی، صنعتی و ... منتشر می‌شود یا وقتی خبردار می‌شویم که یک فرصت‌ بزرگ بین‌المللی را از دست داده‌ایم خودش را به روشنی به رخ می‌کشد، آن هم نه فقط وقتی با کشورهای توسعه‌یافته مقایسه می‌شویم بلکه وقتی با کشورهای هم‌تراز خودمان در منطقه یا دنیا مقایسه می‌شویم، وقتی رتبه‌هایی همسایه‌ی عراق، جیبوتی، اتیوپی، سودان، افغانستان و نظایر آن در بسیاری از رتبه‌بندی‌های جهانی به دست می‌آوریم.


بعد التحریر: این کامنت هم تحلیل جالبی دارد که بی‌ارتباط با موضوع نیست. من خصوصاً از آن قسمتی که از ناپایداری محیطی و پذیرش تولرانس زمانی و کیفی و در نهایت اکتفا به حداقل‌ها صحبت کرده خوشم آمد.