۰۷ خرداد، ۱۳۸۷
اخلاق در پزشکی
2- ظاهرا یکی از آموزه های بسیار مهم در آموزش پرستاری در کشور ما این است: "با بیمار خوشرو نباش چون پررو می شود". چنان که ترشرویی و کج خلقی به بخش لاینفک هنجارهای رفتاری نقش پرستار بدل شده است؛ مهم نیست در بیمارستان دولتی باشد یا بیمارستان خصوصی نام دار و پررنگ و لعاب...
نام خانوادگی
۳۰ اردیبهشت، ۱۳۸۷
دوربین عکاسی یا دوربینِ عکاس
ناامیدکننده است....
این به نظرم ناشی از آن است که در عمق ذهن مان، چنان مسحور قابلیتهای شگفتانگیز و خیرهکنندهی تکنولوژی شدهایم که تردید نمیکنیم تکنولوژی برتر از توانایی و فرایندهای شگرف ذهنی و عاطفی بشر است.
عکس خوب، تاثیرگذار و معنادار را دوربین نمیگیرد عزیزم! مگر نه این که هر یک از ما : «ما هیچ، ما نگاه»ایم؟
۲۸ اردیبهشت، ۱۳۸۷
بیخیال سلامتی
پس چرا باید به فکر سلامتیمان باشیم؟!
تحقق خود
۲۶ اردیبهشت، ۱۳۸۷
خستگی
۱۳ اردیبهشت، ۱۳۸۷
توییتر و دیگر هیچ!
- نوشتن توی یک وبلاگ فی-ل-ترشده تقریبا کار بی حاصلی است اگر وبلاگ "رسانه" باشد.
- بالاخره رفتم ببینم این Twitter که می گویند چی هست. جالب بود. و دست کم فعلا برایم جذاب: نوشتن در قالبهای 140 کرکتری! برای رودهدرازهایی مثل من ریاضت خوبی است. اما از سرعت سایت خوشم نیامد. به جای توییتر همین جا می نویسم اما قول نمیدهم دقیقا 140 کرکتر باشد.
- توییت اول: جلسه اولیا و مربیان مهد دخمل: 95٪ وقت صرف مراسم و جوایزجشن آخرسال،عکس و فیلم و بازدیدها شد؛ نه هیچ صحبتی درباب کم و کیف آموزش کودکانمان.
- توییت دوم: مطالعهی کتاب "زن واسپرده" لورا دویل از سنخ روانشناسی عامه به توصیهی یک دوست. "همسر واداده" ترجمه ی مناسبتری است برای نام کتاب ! دیدی تقریبا پست مدرن به روابط زناشویی. گاهی شبیه توصیههای همسرداری در اسلام! احتمالا ترجمه ای است دویست صفحه ای از آیهی"الرجال قوامون علی النسا"
- لینک: "The Surrendered Wife"
۰۶ بهمن، ۱۳۸۶
جعبه ابزار معانی
تصور کن یک جعبه ابزار همیشه همراه داری که تویاش تعداد محدودی آچار و پیچگوشتی هست و هر پیچی که سر راهات سبز بشود و لازم باشد ببندی یا بازش کنی با این مجموعه ابزار بشود بست یا بازش کرد. آن وقت بدون هیچ احساس نگرانی یا عدم اطمینانی قدم برمیداری.
حالا تصور کن این جعبه ابزار، یک مجموعهی معنایی کلیدی از معناهای جهان و رابطهاش با انسان باشد، و پیچهای سر راه؛ پدیدهها و رخدادهایی که در زندگی با آنها مواجه میشوی... چه رشک برانگیز است حس آرامش، اطمینان، و امنیتی که صاحب جعبه ابزار تجربه میکند...
۲۰ دی، ۱۳۸۶
تصویر ما
چیزهایی در صحبتهای اکثر مردم تکرار میشد؛ و چه بسا گزارشگران عمداً قصد به رخ کشیدن آن را داشتند: بیملاحظهگی، بیبرنامهگی، بیاحتیاطی و در یک کلام فقدان عقلانیت ابزاری در رفتار ما ایرانیان.
جهان اجتماعی ما گویی مملو از این گونه رفتارها است. و خطا است اگر خیال کنیم مردان سیاسی ما (که بدیهی است از مریخ نیامدهاند!) «باید» بری از چنین رویکردهایی در نظر و عمل باشند.
۱۶ دی، ۱۳۸۶
قدرت تخیل، لذت تخیل
دخمل: بابا! من خیلی دوست دارم بال داشته باشم... پرواز کنم... می شه برام دو تا بال بخری؟
بابا: بال؟! از کجا؟
دخمل: از مغازه ی بال فروشی
*
ماشین که از توی پارکینگ درمی اید و به راه می افتد, انگار محو تماشای منظره ی تکراری و هر روزه ی کوچه می شود. دانه های برف به سمت شیشه ی ماشین هجوم می آورند و روی شیشه آب می شوند. تماشا می کند و چند لحظه بعد با لحنی کشدار جملات را مثل چیزی خوش طعم توی دهن اش مزمزه می کند: «مامان! برفا مث پرنده پرواز می کنن»
*
مرتب از این که پرنده ها روی شیشه های ماشین «جیش» کرده اند شاکی میشود و توضیحات من در این مورد که آنها دستشویی ندارند و همین جوری که روی درخت نشستهاند یا دارند پرواز میکنند «آن» کارشان را هم میکنند به خرجاش نمیرود. چند روز پیش ضمن شکایت مجدد در این مورد افاضه فرمودند: «خوب برن جیششونو تو چمنها بکنن» و ضمن مداقه در احوالات یک فقره جیش پرنده روی شیشهی ماشین فرمودند: «مامان مامان! این جیشه شکل پل هوائیه»! جل الخالق.
پرواز و جولان بی مرز و حصار این تخیل فعال که هنوز به اندازهی بزرگسالان به قالبهای موجود اشیا و امکانات جهان مادی و عینی عادت نکرده و هنوز برای تفکر منطقی به اندازهی کافی ورزیده نیست؛ مرا غرق لذت میکند. ضمن این که کمی برایام رشک برانگیز است! چون همیشه خودم را مقید کردهام (یا شدهام) که منطقی باشم احساس میکنم قدرت تخیلام سرکوب شده و لذتاش را از دست دادهام! دوست دارم تخیل و واقعبینی را به یک اندازه در او پرورش بدهم.
۱۳ دی، ۱۳۸۶
برشی از زندگی (2)- بیگانهها
۲۵ آذر، ۱۳۸۶
آدم دماغ گنده
1. میخواهم اعترافی بکنم! وسوسهای شیطانی در من هست که همیشه سخت نگرانام یک روز بالاخره تسلیماش بشوم! هر وقت کسی را میبینم که بینیاش را جراحی کرده که خوشفرم بشود، بدجوری تنام میخارد که ازش بپرسم: «ببخشین، شما دماغتون قبل از عمل خیلی ضایع بود؟»
2. گرچه شاید کمی دیر، تازهگی متوجه شدهام دماغ خودم هم کمی تا قسمتی توی آفساید است. ده سال پیش دوستی داشتم که بهام میگفت امیدوار است اگر من بچهدار شدم، بچهام فرم بینی را از مادرش به ارث نبرد! آن موقع اصلاً توی مود این حرفها نبودم و گرچه او بین شوخی و جدی این حرف را میزد، من فقط میخندیدم! حالا تازه در آینه میبینم که حقیقتی در حرفاش بوده است!
3. راستی شما جراحی می شناسید که دماغگندهگی آدم ها را رفع کند؟
۱۴ آذر، ۱۳۸۶
مکانیزم دفاعی
دقت کردهاید درست روز و شب نزدیک به امتحان کلی ایدههای جالب برای نوشتن و کارهای دیگر به سراغ آدم میآید یا علاقهاش نسبت به خیلی از کارهایی که قبلاً هیچ تمایلی برای انجام دادنشان نداشته جلب میشود؟!
لابد روانشناسها به این میگویند «مکانیزم دفاعی در برابر درس خواندن».
در حاشیه: از صبح «توی دلم رخت میشورن». میدانم کمی احمقانه است پس از یک عمر امتحان دادن...
۱۰ آذر، ۱۳۸۶
۰۶ آذر، ۱۳۸۶
نسلها و نسبیت
خانم ب متولد دههی بیست (هجری شمسی) است. او در یکی از رشته های علوم انسانی دکترا دارد؛ از یک دانشگاه صاحب نام اروپایی. او نوهای ندارد، اما معتقد است به بچه نباید شیرینی زیاد داد چون دندانهایاش خراب میشود، حداکثر می توان از شکلات تلخ (بدون شیرینی) استفاده کرد. در ضمن معتقد است خانمها نباید موقع نشستن پایشان را روی هم بیندازند؛ مطابق اصول نیست! استفاده از تکیه کلام برای آدم تحصیلکرده از نظر ایشان شایسته نیست ... و کلی اما و اگر دیگر در مورد تقریباً همه چیز.
خانم ج همنسل خانم الف و ب است. او غذاهای سنتی را درست به سبک مادرش میپزد و میپسندد و هیچگونه تخطی از آن دستور غذاها را برنمیتابد. به نظر او بچهها اصلاً نباید هله هوله بخورند چون جلوی اشتهایشان را میگیرد، چیپس و پفک و لواشک هم اصلا خوب نیست. در ضمن بچه حتی اگر چهار-پنج ساله باشد باید به همه سلام کند و این که به آدمهای ناآشنا سلام نکند یا «توی دلش»(!) سلام کند خیلی بد است، اسباببازی هم نباید زیاد برای بچه خرید!
گاهی حیرت میکنم از این همه شباهت نسلی! به اصول بنیادین(!)، نظم آهنین و آلرژیهای خاص این نسل فکر میکنم، راستاش گاهی خنده و گاهی لجام میگیرد! گاهی فکر میکنم نکند بعضی حساسیتهای من هم – به عنوان والد- سختگیرانه است، نکند بچههای نسل بعد به حساسیتها و قاعدههای من همین جوری نگاه کنند که من امروز به یک-دو نسل پیشینام نگاه میکنم. والبته هرگز دلام نمیخواهد در تربیت، قاعدهها را به کلی رها کنم، که بهنظرم آدمی که بی اصول و قاعده بزرگ بشود آدم قابل اعتنا واعتمادی نمیشود.
فعلاً به این فکر میکنم که چهقدر (ودر چه زمینههایی) قاعدهمندی، پایبندی به اصول و مهار و کنترل را باید با چهقدر (ودر چه زمینههایی) انعطافپذیری، پذیرش خودمختاری فرزند، و فراهم کردن یا مجاز دانستن فرصت برای لذت و خلاقیت فرزند در همآمیخت .
بدبختانه پیدا کردن راه میانه کار سختی است و از آن بدبختانه تر و سختتر «میانهرو بودن» است، و از هر دو بدبختانهتر این که «میانهروی» مفهومی نسبی و وابسته به زمان (نسل) است، و هیچ معلوم نیست مشیی که من میانهروانه میخوانماش توسط فرزندم هم میانهروانه تلقی شود.
۰۳ آذر، ۱۳۸۶
ناموفقیت
چند وقتی است که دارم به این موضوع فکر میکنم که اگر کسی خودش در کاری (کاری بزگ، کوچک یا حتی روزمره) ناموفق بوده، آیا میتواند مشاور خوبی برای کسی باشد که میخواهد همان کار را با موفقیت انجام دهد؟ چنین آدمی چهقدر صلاحیتِ این کار (مشاوره) را دارد؟!
سنگِ پا
1- آخر ترم، قبل از شروع امتحانات، مي آيند جزوهي دست نویسی که از بیانات گهربار (و بعضاً بی سر و ته) استاد سر کلاس نوشتهای ازت میگیرند تا چند نسخه کپی ازش بگیرند.
2- نمرههای امتحان که اعلام میشود تلویحاً میگویند: «عجب تبعیضیه... نمره بهش دادن استادا»
3- ترم بعد، دو-سه هفته قبل از امتحان، بدون هرگونه شرمندگی شب زنگ میزنند که: «همون جزوهتو فردا بیار ما ازش یه کپی بگیریم، البته اگه برات مسالهای نیستاااا»!
۲۹ آبان، ۱۳۸۶
مبارز از نوع تیتیش مامانی
طرف لابد با ادعاي مبارزهي سياسي رفته یک ویروس ساخته که وقتی داری با کامپیوتر کار میکنی پیامهای ضد ج.ا. راروی نوار باریکی بالای دسکتاپ نمایش بدهد. ظاهرا این مبارزانِ (!) نامحترم پس از ارسال ایمیلهای گروهی ناخواسته با مضامین سیاسی اخیراً دستورالعمل مبارزاتیشان را آپدیت کردهاند و به تولید و پخش ویروس برای اهداف مقدسشان رو آوردهاند. غیر از این که این مبارزهای تیتیش مامانی کمی آدم را به خنده میاندازند، اغلب مرا بدجوری عصبانی میکنند. آنها میتوانند توی وبلاگها و سایتها و توی محیط بیرون حرفهای تکراری و خستهکننده و سطحی و تاریخمصرفگذشتهشان را بارها و بارها تکرار کنند، اما این که در قامت مدافع آزادی و دموکراسی بیمهابا به شیوهای غیراخلاقی با سوء استفاده از تکنولوژی پا به حریم خصوصی مردم بگذارند چیزی است که به شدت نقض غرضکننده است. چنین کاری آدم را به این فکر میاندازد که این افراد اگر روزی به قدرت برسند برای تحمیل دیدگاههایشان یا برای خوراندن افکارشان به مغز مردم دست به چه کاری خواهند زد؟
۲۴ آبان، ۱۳۸۶
فرزند خلف
بدون مقدمه و زمينهی خاصی در دقایق قبل، سر شام، دخمل با لحنی آرام و غمزده میگوید: مامان، من نمیخوام بزرگ بشم مامان بشم، میخوام همین جوری بچه باشم.
من: باشه... میشه، همین جوری بچهی من و بابا باش.
چند ثانیه بعد کنجکاو میشوم که چرا دوست ندارد مامان بشود.
من: حالا چرا دوست نداری مامان بشی؟
دخمل (با همان لحن پیشین): آخه دوست ندارم غذا بپزم.
