۲۱ آبان، ۱۳۸۹

گزارش شاخص توسعه انسانی 2010

گزارش جدید شاخص توسعه انسانی ملل متحد(HDR 2020) منتشر شد. این شاخص ترکیبی است از ابعاد توسعه ی انسانی متشکل از زندگی طولانی توأم با سلامتی، دسترسی به دانش و استاندارد مطلوبی برای زندگی.
در این وانفسا (!) خبر خوب این است که HDI ایران به روند رشد نسبی اش ادامه داده و در طبقه بندی کلی این شاخص که کشورها را در چهار دسته قرار داده، به دسته ی بالاتر صعود کرده است. ایران به رتبه ی 70 در میان 169 کشور دست یافته است.

گزارش تصویری (Stat planet ) از شاخص HDI روی نقشه ی جهان برای مقایسه کشورها و مقایسه ی روندها طی سه دهه ی اخیر  را ببینید. با استفاده از آیکون های زیر نقشه می توانید تک تک جداول و نقشه هایی که روی صفحه ملاحظه می کنید دانلود و ذخیره کنید. به ابزارهایی که در اختیارتان گذاشته خوب دقت کنید و گزارش های مختلف تهیه کنید، ببینید و ذخیره کنید!

روندها برای کشورها به صورت منحنی هیستوگرام نیز تهیه شده است. تهیه انواع نقشه های ترکیبی و مقایسه ای در این صفحه به صورت آنلاین امکانپذیر است و  درک شهودی خوبی می دهد.
در صفحه ی ساخت شاخص می توانید خودتان با استفاده از داده های اولیه ی شاخص توسعه ی انسانی، شاخص جدید تعریف کنید و حتی آن را با دفتر شاخص توسعه انسانی ملل متحد در میان بگذارید!
نحوه ی ساخت شاخص HDI : این متن را قبلا ترجمه کرده ام، اگر کسی خواست می توانم برای اش بفرستم. البته مربوط به سال 2007 -2008 است.


نکته ای که به نظر من قابل تامل است، این است که تغییر مثبت شاخص ایران تا چه حد حاصل تغییر هر یک از زیرشاخص های اصلی آن (تحصیل، سلامت، درآمد) بوده است.یعنی شیب منحنی مثلا طی دهه ی اخیر، در هرکدام از زیر شاخص ها چه قدر بوده و تغییر کلی HDI از کدام یک از زیرشاخص ها بیش تر تاثیر گرفته است. آیا مثلا افزایش درآمد سرانه مهم تر بوده یا افزایش سواد و تحصیلات یا ارتقای سلامت؟ این نیاز به تحلیل آماری کوچکی روی داده ها دارد. کسی هست وقت داشته باشد انجام بدهد و نتیجه اش را گزارش کند؟ یا حتی تحلیل های جالب تر یا پیچیده تر دیگر؟

سلامت : سیاسی شدن یا نشدن؟

نکته ای است که قریب به یک سالی توجه ام را جلب کرده است. نه این که من تیزبین و هوشمند بوده باشم، شاید پوشش رسانه ای مباحث مربوط به پزشکی و سلامت چنین کرده است یا اساسا اهمیت یافتن «بدن» در جامعه به طور کلی. علت اش هر چه باشد امیدوارم توجه خیلی های دیگر را هم جلب کند، منظورم از «خیلی ها» عمدتاً سیاست گذاران و سیاست مداران است و البته مردم. نمی دانم چه قدر باید امیدوار بود که مسأله ی سلامت و تهدیدهای سلامت بتواند به همان اندازه مهم و سیاسی شود که فرهنگ و اقتصاد. به نظرم این جا باید تا حدی از سیاسی شدن استقبال کرد! اگرچه باز باید نگران بود که ژست توجه به سلامت شهروندان به امری صوری و بهانه ای برای پیشبرد اهداف دیگر تبدیل نشود؛ چنان که جنجال های سیاسی بر سر مسایل فرهنگی و اقتصادی چنین بوده است. اما ایشان چندی پیش به نکته ی جالبی توجه دادند و آن این که برخلاف خیلی از مسایل دیگر، مساله ی سلامت، بیماری و مرگ و میر موضوعی است که نیاز به آمار و ارقام تبلیغاتی و گمراه کننده یا کتمان ندارد، مردم به ساده ترین شکلی بیماری و مرگ را از نزدیک تجربه می کنند. با این حال به نظرم ممکن است طول بکشد که ربط علّی آن را با سیاست گذاری ها درک کنند؛ به علت اثر تاخیری که دارد و تخصصی تر بودن درک علیت ها در این حوزه.
دارم به این فکر می کنم که علیرغم بهبودها در وضعیت بهداشت و سلامت که منجر به بالا آمدن ایران در رنکینگ شاخص توسعه ی انسانی (HDI)  طی سال های اخیر شده است، ممکن است در آینده با کاهش نسبی آن مواجه شویم یا دست کم در زیرشاخص مربوط به سلامت این شاخص، رشدی متناسب با دیگر زیرشاخص های اش شاهد نباشیم. آمار بالای مرگ و میر بر اثر حوادث و بیماری های غیرواگیر که با سبک زندگی و ارتباط با محصولات و محیط پرخطر رخ می دهد، به نظر می رسد بتواند روی HDI تاثیر بگذارد. این را نه تنها بر اساس بعضی آمارها، بلکه بیش تر بر اساس یک درک شهودی از تعداد آدم هایی می گویم که طی سال های اخیر شاهد ابتلا و مرگ شان بر اثر سرطان های گوناگون بوده ام.
لینک: گزارش جدید شاخص توسعه انسانی
http://hdr.undp.org/en/

عدو شود سبب خیر

دارم فکر می کنم شاید خیر و حکمتی هست در این که هنوز نرم افزاری که متن فارسی PDF را به طور بی نقصی به فرمت Word در آورد، وجود ندارد!  حکمت اش در این است که کسی هنوز دست کم با خیال راحت نمی تواند کار pdf شده ی کس دیگری را copy/paste کند!

«ملت ایران»

این پست (ترجمه) مفید و مختصر شما را یاد چه کسی می اندازد؟

۱۱ آبان، ۱۳۸۹

یک بام و دو هوا

 زیاد هم نباید این جنجال ها در مورد محدود کردن دوره ها و پذیرش دانشجوی علوم انسانی را جدی گرفت. شواهد موثقی هست که پذیرش دانشجو بیش از ظرفیت های از پیش تعیین شده و سابقاً معمول رشته های علوم انسانی در دانشگاه های مختلف ( به صورت شبانه) پس از یک ماه واندی از شروع سال تحصیلی در جریان است. سیاست یک بام و دو هوا آیا معنایی غیر از این دارد؟!
اگرچه گمانه زنی های مختلفی در این مورد وجود دارد. آیا ممکن است تنها علت این پذیرش دیرهنگام و خارج از چارچوب و عرف پذیرش دانشجو، چنان که گفته می شود «تامین بودجه ی دانشگاه» از این کانال باشد؟

گذشته از این ها، پذیرش دانشجو در رشته های علوم انسانی نمی تواند به طور گسترده متوقف شود، زیرا افزایش ظرفیت پذیرش دانشجو یک سیاست کلی است که نمی تواند به راحتی دستکاری شود.  کارکرد جانبی  (و چه بسا اصلیِ) فرستادن جوانان به دنبال تحصیل، به تأخیر انداختن ورود آنان به بازار کار است که دولت به راحتی نمی تواند از این کارکرد مهم صرف نظر کند. در این زمینه رشته های علوم انسانی از یک نظر مزیت نسبی دارند، زیرا آموزش آن ها نیاز به نیروی انسانی فراوان و امکانات خاص ندارد و به راحتی در دانشگاه های مختلف در شهرهای مختلف قابل توسعه دادن هستند، حال آن که توسعه ی رشته های علوم پایه و رشته های گروه پزشکی و مهندسی از این لحاظ اصلا به صرفه نیست. بنابراین زمزمه ها برای محدود کردن پذیرش دانشجو در رشته های علوم انسانی را نمی توان چندان جدی گرفت. این چیزی بود که از همان روزهای اول شنیدن این زمزمه ها می خواستم بگویم!


پ.ن. وقتی این پست را دوباره می خوانم به آشفتگی و گسستگی آن پی می برم! وقتی یک نفر بغل دست ات نشسته باشد و نصف سرت توی مانیتور و بقیه روی کتاب «بخوانیم» باشد و مشغول دیکته گفتن باشی، از این بهتر نمی شود!

۱۰ آبان، ۱۳۸۹

مهندسیِ علوم انسانی

بابا ما مشغولان به علوم انسانی که داشتیم یک گوشه نجیبانه ماست مان را تناول می کردیم، این همه تیر و ترکش از کجا خورد به جان نجیف مان! همه ی امور مملکت، و صلاح و فساد و سرنوشت همه چیز هم که از فرهنگ و هنر و اقتصاد تا حد ممکن و سال ها است که در کف با کفایت مهندسان بوده! سوال من این است که اصلا «وزن» و «تاثیر» عالمان یا دانشجویان و فارغ التحصیلان طفلک علوم انسانی در کشور چی بوده تا حالا که این اندازه از حساسیت را برانگیخته؟

بدفهمی آن جا است که علوم انسانی که در دانشگاه آموزش داده می شود (اگر اصلاً بشود اسم اش را «آموزش» گذاشت!) هیچ وقت منشاء اثری نبوده که حالا با اصلاح سرفصل ها و متون درسی چیزی تغییر کند. سرشناس ترین بازیگران سیاسی و تحلیل گران و حتی فعالان دانشجویی مخالف در یک-دو دهه ی اخیر و حتی قبل از آن، تحصیل کرده گان رسمی علوم انسانی در دانشگاه های ج.ا نبوده اند. بنابراین اگر فرض بر این است که علوم انسانی منشاء اثرات منفی برای کشور است، مربوط به وجود آن ها در متون و برنامه های درسی و خیل فارغ التحصیلان این علوم نیست. برای دفع شر، راه حل دیگری باید جست!

۰۹ آبان، ۱۳۸۹

فساد: ایران 146 اُم

گزارش سال 2010 سازمان بین المللی شفافیت از احساس فساد (Corruption Perceptions Index): ایران در رده بندی جدید 146 اُم شد. در این صفحه جدول رده بندی و نمرات همراه با نقشه ی گرافیکی که درک کلی و مقایسه ای در سطح جهانی به دست می دهد؛ دیده می شود. نمایش اینترکتیو همان نتایج را نیز به شکلی دیگر می توانید ببینید، منابع داده ها و روش شناسی پژوهش هم درج شده است.

* پست دو سال قبل ام در همین مورد

۳۰ مهر، ۱۳۸۹

جدّی نگیرید!


گاهی دفعتا متوجه می شوم که چیزی یا کسی را بیش از حد و اندازه اش «جدّی» گرفته ام. این به آن معنا است که وقت و انرژی فکری و روانی زیادی را صرف چیزی یا کسی کرده ام؛ بدون آن که این هزینه واقعا ارزش آن چه را که از آن رابطه یا کار یا موضوع به دست می آمده داشته باشد. این جور وقت ها ناگزیرم حسرت زمان و انرژی از دست رفته ام را با این دلداری به خودم از ذهن ام بزدایم که : «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است»!
 
هر بار پس از چنین تجربه ای به خودم یادآوری می کنم که باید در آینده بیش تر مراقب خودم باشم...

۲۷ مهر، ۱۳۸۹

دانلود کتاب از گوگل بوک

کتابدار محترم کتابخانه ی دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی شرح مفصل و واضحی از مراحل دانلود کتاب از گوگل بوک را روی وبلاگ این کتابخانه گذاشته است. اگرچه گوگل بوک اکثر کتاب ها را به طور کامل در اختیار قرار نمی دهد و احتمالا به دلیل رعایت حق ناشر و نویسنده، صفحات کتاب ها به طور پیوسته و کامل قابل مشاهده (و تبعا دانلود) نیست، اما برای بعضی مقاصد دانلود همین صفحات نیز برای ما که دسترسی مان به منابع محدود است، غنیمتی است.

۲۴ مهر، ۱۳۸۹

بی قید و شرط

وقتی کسی را بی قید و شرط دوست داری تحمل رنج او از تحمل رنج خودت دشوارتر است. منطق این اتفاق عجیب و خارق عادت آن است که با خودت می اندیشی که با رنج خود بالاخره به نحوی مدارا خواهی کرد، سازگار خواهی شد؛ اگر نتوانی راه حلی بیابی. اما با رنجی که  دیگری می برد چه می توانی بکنی؛ وقتی نه کنترلی بر عوامل خارجی داری و نه تسلطی بر ذهن و روان او. این احساس استیصال بیش تر تو را رنج می دهد و بار اندوه ات را مضاعف می کند.
وقتی توی صدای اش لرزشی احساس می کنم، وقتی با کنجکاوی ته چشمان اش را نگاه می کنم و چیزی مثل قطره اشکی در آن می بینم، وقتی هیچ کاری از دست ام برنمی آید، وقتی حتی هیچ حرف دلجویانه ای از این موضعی که هستم نمی توانم به او بگویم، وقتی در موقعیتی که او واقع  شده هر حرف دلجویانه و توجیه کنانه ای مزخرف به نظر می رسد... خرد می شوم... و وقتی دفعه ی بعد که دوباره می بینم اش یا صدای اش را می شنوم، دوباره همه ی این ماجرا تکرار می شود، احساس کسی را دارم که باری روی دوش اش است و هر بار کسی بار سنگین تازه ای روی بارهای قبلی می گذارد... دهان ام مزه ی تلخی می گیرد....

۲۱ مهر، ۱۳۸۹

کنجکاوی های مهلک

دیروز داشتم به سه تا از سهمگین ترین ضربه هایی که در زندگی ام خورده ام فکر می کردم، یعنی چیزهایی که آن قدر برجسته بود که بلادرنگ یادم آمد. بعد خواستم وجه اشتراک شان را پیدا کنم. وجه اشتراک مهم شان این بود که ناشی از تصادف، یا قصور کس دیگری نبوده اند، و اگرچه طی ارتباط با دیگران به وجود  آمده اند، اما مسؤول مستقیم شان خودم بوده ام. نکته ی جالب دیگر این که در هر سه مورد یک جور «کنجکاوی» مرا به آزمودن موقعیت ها کشانده که در نهایت بسیار گران تمام شده است.
حالا می فهمم چرا می گویند خیلی از معتادها فقط به خاطر کنجکاوی شان دچار «بلای خانمان سوز» اعتیاد شده اند!

۲۰ مهر، ۱۳۸۹

در باب وقاحت و شرم

1- مثل پاشیدن گل و لای به سر و روی عابران -وقتی کسی یا چیزی بی مهابا و به سرعت از گودالی پر از گل و لجن عبور می کند- «وقاحت»، از در و دیوار و زمین و آسمان شهر می بارد.

2- فلسفه ی جدید: من «وقیح» ا؛م پس هستم.

3- موجودات جهان دو دسته اند: دارای قابلیت شرم زده گی و فاقد آن.

4- پارادوکس: بی شرم ها هرگز از نداشتن شرم، شرم نمی کنند.

۱۷ مهر، ۱۳۸۹

پایگاه های اطلاعات علمی

خبرنامه داخلی جهاددانشگاهی مصاحبه ای کرده با افشین صندوقدار- رییس پایگاه اطلاعات علمی جهاد (SID). آن جا که ازش در مورد برنامه های آتی SID پرسیده اند ادعا کرده که 12 طرح در برنامه های کوتاه، میان و بلندمدت این پایگاه وجود دارد که به مرور اجرا خواهد شد. من بسیار کنجکاو بودم که ببینم این طرح ها چی هستند، اما آن چه به آن اشاره شده بود چندان فوق العاده نبود و بیش تر مربوط می شد به کامل تر کردن دیتابیس با پوشش دادن نشریات بیش تر، ایندکس کردن مقالات کنفرانس ها، رصد تحولات علمی کشور  و ارایه گزارش به سازمان ها. اتفاقا همان چیزی که من خیلی دنبال اش می گردم در صحبت های ایشان غایب بود، و آن ارتقای فنی سایت SID مطابق با استانداردهای دیتابیس های جهانی و موتورهای جستجوی استنادی است. این همان چیزی است که در ایران سایت های آرشیوکننده ی مستندات علمی (از جمله SID، IranDoc، magiran، ISC) فاقد آن هستند و با اطلاعاتی که ما داریم به نظر می رسد در فکر آن هم نیستند.

پایگاه های داده ی علمی-پژوهشی مشهور و وبسایت های ناشران معتبر بین المللی، علاوه بر امکانات سرچ ساده، امکان سرچ های پیچیده تر و نیز مجموعه ای از ابزارهای خاص را در اختیار محققان می گذارند که کیفیت و سرعت جست و جو و بازیابی اطلاعات را ارتقا می بخشد. به نظر می رسد پایگاه های اطلاعاتی داخلی که مستندات علمی را آرشیو می کنند برای برآوردن استانداردهای جهانی راه بسیار درازی در پیش دارند از جمله: (1) سیستم جست و جوی قریب به اتفاق این سایت ها پرنقص است و انتخاب های متنوع در اختیار محقق قرار نمی دهد (مثلا امکان استفاده از عملگرهای منطقی که در پایگاه های استنادی خارجی بسیار رایج است)، (2)امکان ذخیره ی نتایج جست و جوی کاربری که رجیستر کرده است وجود ندارد، (3) امکان ساختن email alert موجود نیست، (4) ا مکان دانلود نتایج در یک نرم افزار مدیریت استنادات (مثل EndNote) وجود ندارد، (5) ظاهر سایت ها خوانا نیست، به این معنی که دسترسی به قسمت های مختلف به سهولت ممکن نیست و نیاز به کند و کاو زیادِ کاربر در سایت دارد، (6) ایرادات فنی و پشتیبانی مکرر وجوددارد که باعث بروز خطا در بارگذاری صفحات می شوند و دسترسی به سایت یا نتایج جست و جو را برای کاربر فی المجلس به کلی متوقف می کنند، (7) امکان پیگیری کارهای دیگر نویسنده، مقالات مرتبط، دیدن رفرنس های یک مقاله و ... وجود  ندارد.
صحبت از بسیاری امکانات دیگر در برابر چنین نقص های ابتدایی ای شاید خیلی لوکس به نظر برسد، در حالی که در اکثر پایگاه های استنادی تخصصی و حرفه ای خارجی به رایگان وجود دارد.

به نظر می رسد  تاکنون عمده ی هّم و غم برنامه ریزان پایگاه های اطلاعات علمی داخلی، جمع آوری و آرشیو کردن نشریات و مقالات بود است. در حالی که آرشیو کردن بدون امکان بازیابی کارامد، سریع و سهل الوصول برای کاربران، چیزی شبیه «کمد آقای ووپی» است که فقط خودش از آن سر در می آورد و می تواند چیزی ازش بیرون بکشد! اگرچه شاید تشبیه کردن سایتی مثل SID به کمد آقای ووپی بی انصافی باشد(!) و اساسا «لنگه کفش هم در بیابان نعمتی است» و تبعا سایت های موجود چیزی بسیار بیش تر از کمد آقای ووپی و لنگه کفش هستند (!)، با این حال امیدوارم تلاش و سرمایه گذاری ای که برای چنین سایت هایی می شود بازدهی بیش تری داشته باشد.

اگرچه باید جانب انصاف را حفظ کرد و یک نکته ی مهم را نباید از نظر دور داشت و آن اقتصاد چنین فعالیت هایی است. مثلا در حال حاضر SID  هیچ هزینه ای بابت خدمات اش به طور مستقیم از کاربران دریافت نمی کند. magiran بابت سرچ هزینه ای دریافت نمی کند اما ارایه متن کامل منوط به پرداخت هزینه است، همچنین است سایت Irandoc. با این وجود ظاهرا این سایت ها هم ضرورتی به ارتقای برنامه های جست و جوی خود نمی بینند (ضمن این که توجه داریم که SID و Irandoc به بخش خصوصی مربوط نمی شوند).

نکته ی مهم دیگر این است که ناآشنایی اغلب کاربران این سایت ها (از جمله دانشجویان وبسیاری از محققان) با پایگاه های داده خارجی و بی اطلاعی از نحوه ی بهره برداری از امکانات  چنین سایت هایی، نیاز و تقاضای چنین امکاناتی را از سایت های داخلی به وجود نمی آورد و متعاقب آن سایت های داخلی هم ضرورتی برای سرمایه گذاری در این زمینه ها نمی بینند. مهارت جست و جوی بسیاری از دانشجویان و محققان بسیار ابتدایی و سنتی است. مهارت اغلب آن ها در حد google، و در بهترین حالت در حد advanced search گوگل است و هیچ آشنایی حتی با سرویس جست و جوی استنادی گوگل (google scholar) ندارند. در چنین فضایی شاید باید حق را به تصمیم گیران پایگاه های داخلی داد که سرمایه گذاری خود را معطوف به توسعه ی کیفی و گسترش خدمات نکنند.

پ.ن. آن چه گفته شد حرف های یک کاربر به زبان ساده و بر مبنای تجربه ی شخصی اش بود وگرنه ممکن است یک متخصص اطلاع رسانی حرف های به مراتب بیش تری در مورد کم و کیف فعالیت سایت های اطلاعات علمی داشته باشد.

۱۵ مهر، ۱۳۸۹

فقط من


دندان های اش را مسواک زده و آماده ی خواب است. می آید کنار میزم می ایستد و پای اش را می کند توی یک کفش که: «پاشو بیا، [قصه های کتاب] مژگان شیخی بخون». من که تازه گرم شده ام، می گویم: «امشب بگو بابا برات بخونه» . ناله می کند: «نه، بابا خوب صدای قصه ها رو درنمیاره». همان طور که مشغول کلیک کردن ام بدون این که سرم را از روی مانیتور برگردانم ادامه می دهم: «حالا امشب سعی می کنه خوب بخونه». ول کن نیست: «نه، اون اصلا بلد نیست». لبخند موذیانه و فاتحانه ای بر لب های«بابا» نقش می بندد. دست دخترک را می گیرم و از پای میز بلند می شوم تا ببرمش روی تخت. ته دل ام سخت خوش حال ام که چنین لذت نابی را فقط من به او می توانم بدهم.

* مشخصات کتاب مورد نظر که هر دو مان داستان های اش را خیلی دوست داریم و تازه رسیده ایم به داستان هجده ام، این است:
شیخی، مژگان. (1385). 30 قصه،30 شب، جلد8 (روزی که ازهوا نخود و کشمش بارید). تهران: انتشارات قدیانی.

مراقب باشم

دخترک را بابت بی حواسی و شلخته گی اش که به زعم من باعث بی آبرویی ام پیش معلم اش شده بود سرزنش کردم. بچه ی بی دفاع همین جور با مظلومیت گوش می کرد و قیافه ی ندامت بار و رقت انگیزی داشت. بعد همه ی این ها کنجکاو شدم که بدانم چه طور چنان خبط واضحی مرتکب شده، کاشف به عمل آمد که اصلا معنی کلمه ای را درست متوجه نشده بوده و بر مبنای همان برداشت غیردقیق خودش عمل کرده است. خجالت زده شدم! معنی دقیق کلمه را برای اش توضیح دادم و گفتم از این به بعد بر این مبنا عمل کند.

اخیرا دو-سه بار دیگر چنین تجربه ای با او داشته ام. از دیروز تصمیم گرفتم قبل از داد و بیداد کردن در مورد اشتباهات اش اول خوب منشاء مساله را بررسی کنم، شاید ناشی از بدفهمی چیزی یا تصورات نادرست یا نامرتبط اش در مورد چیزی یا بی تجربه گی اش باشد و نه ناشی از بی دقتی، بی نظمی و بی مسؤولیتی اش. از این به بعد قول می دهم بیش تر مراقب باشم!

بچه ها به آن زودی ها که ما فکر می کنیم (یا انتظار داریم) بزرگ نمی شوند...

۱۲ مهر، ۱۳۸۹

مسؤولیت شغلی

تعریف می کرد که پسر ده ساله ی همکارش را به خاطر جراحی شکستگی دست اش برده اند به یک بیمارستان خصوصی. بعد از این که بچه را بیهوش کرده اند معلوم شده شرکت تجهیزات طبی پلاتین را به موقع نفرستاده! بچه را برگردانده اند تا پلاتین برسد. 2-3 ساعت بعد دوباره بچه را برده اند اتاق عمل، معلوم شده پلاتین استریل نشده بوده، بچه را برگردانده اند، بعد از استریل شدن پلاتین هم جراح توی ترافیک مانده بوده ... او فقط تا همین جای کار را مطلع بود، و معلوم نبود دست این بچه ی نگون بخت بالاخره جراحی شده یا نه. به حال والدین و بچه ای که معلوم نیست چندبار بیهوش شده و به هوش آمده (و این چه تاثیری بر مغز و اعصاب سه تایی شان گذاشته) باید خون گریه کرد.

با خودم فکر کردم دست کم یک دلخوشی کسی که توی حوزه ی علوم انسانی کار می کند (برخلاف کارکنان حوزه ی پزشکی و مهندسی) این است که به طور مستقیم با جان مردم سر و کار ندارد. اقلا خیال ات راحت است که بی مسؤولیتی  و سهل انگاری و بی سوادی ات مستقیما جان کسی را به خطر نمی اندازد. به هر حال بار «عذاب وجدان» یک حرفه هم در کنار سایر پارامترها مهم است دیگر!!!

۰۸ مهر، ۱۳۸۹

کودک نویسنده

یک کتاب جدید تصادفاً دیدم با عنوان «با مامان ها چطور کنار بیاییم» که لنگه ای هم دارد برای باباها. راست اش تا به حال کتابی از این دست ندیده بودم: روانشناسی عامه برای کودکان به قلم یک کودک! در واقع چیزی از جنس «مریخی ها، ونوسی ها» برای بچه ها. این کتاب خیلی ساده و کوتاه نوشته شده و با نقاشی های کارتونی همراه است. لحن آن بامزه و از زبان یک بچه نوشته شده است.فکر می کنم بچه های سنین پیش دبستانی، دبستان و حتی راهنمایی خوش شان بیاید.


این کتاب همه ی آن چیزهایی را به بچه ها گفته که ما –مادرها- می گوییم (و دوست داریم بچه ها بدانند) و البته معدودی چیزهایی که نمی گوییم! شاید بچه ها خوش شان بیاید که نویسنده در قالب یک مادر نصیحت گر خسته کننده یا عصبانی و فرمان دهنده ظاهر نشده است.

نویسنده ی این کتاب «الک گروین» در نه سالگی (2008) توانست اولین کتاب خود را که به عنوان پروژه ی مدرسه نوشته بود به لیست پرفروش ترین های روزنامه ی نیویورک تایمز برساند!!! کتاب مزیور با عنوان «How to talk to girls»  نوشته شده بود. بعدا انتشارات هارپر کالینز چهار کتاب دیگر از این پسربچه ی امریکایی ساکن کلرادو را هم منتشر کرد با عناوین:
How to talk to Moms
How to talk to dads
How to talk to Santa
Rules for School
که می توانید در سایت انتشارات هارپرکالینز پیش نمایش کتاب ها را ببینید. انتشارات شهر قلم -تا جایی که من دیده ام- ترجمه ی دو جلد از این کتاب ها را منتشر کرده است.

کتاب «با مامان ها چطور کنار بیاییم» هفت فصل دارد:
فصل اول: چرا مامان ها اینطوری اند
فصل دوم : آن چه مامان ها دوست دارند
فصل سوم: آن چه مامان ها دوست ندارند
فصل چهارم: دلخوری بچه ها از بعضی کارهای مامان ها
فصل پنجم: بهانه ها، رشوه دادن ها و تلافی کردن ها
فصل ششم: دلخوری مامان ها از بعضی کارهای بچه ها
فصل هفتم: دلیل من برای دوست داشتن مامانم

این هم یک پاراگراف از این کتاب برای آن که سبک اش دست تان بیاید:
«بعضی وقت ها مامانمان بهترین مامان دنیا می شود. اما بعضی وقت ها فکر میکنیم که خیلی بدجنس شده و می خواهد دنیای ما را زیر و رو کند. اگر راستش را بخواهید، هر دوی این ها درست است.»

How to talk to moms
Alec greven
با مامان ها چطور کنار بیاییم
الک گریوین، ترجمه شقایق خوش نشین، 1389 ، شهرقلم

۰۶ مهر، ۱۳۸۹

وبلاگ و تعمیم های ناروا

پست قبلی باعث شد مباحثه ی کوتاهی بین من و دوست دیگری دربگیرد. او به درستی اعتقاد داشت که نمی توان حکم کلی در مورد افراد داد. او قطعا درست می گفت و من در خودآگاه یا ناخودآگاه ام موقع نوشتن آن جمله می دانستم که این تعمیم و قطعیتی که در بیان من هست مطابق با واقعیت نیست. به علاوه در زندگی روزمره ام اصولا به این تعمیم ها حساس و از آن ها هراسان و گریزان ام، تلاش می کنم به سادگی و با سهل انگاری از تعمیم استفاده نکنم و از تعمیم های سهل انگارانه ی دیگران هم برمی آشوبم.  با این حال، آن گفت و گو مرا واداشت که فکر کنم که چرا من چنین جمله ای را نوشته ام؟

به نظرم نوشتن چنین جمله ای تا حد زیادی مربوط به ماهیت وبلاگ است و شاید یکی از رازهای جذابیت وبلاگ نوشتن و خواندن. وبلاگ به خاطر سرعت انتشار و شخصی بودن آن، می تواند منعکس کننده ی اندیشه های نیندیشیده و هیجان های آنی ما باشد. وبلاگ ها به خاطر همان دو خصوصیت پیش گفته، عرصه ای برای به اشتراک گذاشتن تجربه های حسی ما است، تجربه هایی که وجه احساسی و هیجانی آن ها قوی تر و پررنگ تر از وجه عقلانی و منطقی شان است. نویسنده و خواننده هم به این امر آگاهی نسبی و ضمنی دارند. به نظرم خصوصا مینیمال ها بیش از سایر نوشته ها (نوشته های مفصل و تحلیلی) نماینده ی چنین سبک نوشتاری هستند. آن ها دارای حکم های کلی و تعمیم های ناروا، گرایش های افراطی، ساختارشکن و عصیان گرانه هستند. علیرغم این ها، نویسنده معمولا بدون نگرانی از سوء تعبیر از نوشته یا شخصیت خود چنین نوشته هایی را در وبلاگ منتشر می کند، زیرا به مرور زمان توافقی ضمنی در این مورد بین نویسنده و مخاطب به وجود آمده است. دو نمونه از این پست ها که نسبتی هم با هم دارند و من موقع نوشتن شان بسیار لذت بردم این دو تا هستند: قساوت، ستایش.

با همه ی این ها، وبلاگ ها خصوصیات دیگری هم دارند که آن ها را مناسب انتشار نوشته های تحلیلی و تفصیلی می کند که در این پست دلیلی برای پرداختن به آن ندارم.

۰۳ مهر، ۱۳۸۹