۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۸

زیست دوگانه

این مقاله نشان می دهد که از دید کسی که از بیرون به ما می نگرد چگونه دو گانگی در تار وپود حیات اجتماعی و سیاسی ما تنیده شده است، و چگونه این شیوه ی زیستِ دوگانه، دیگران را در فهم ما گیج می کند، و حتی به نظر من گاه خود ما را هم در فهم خودمان! این که رسانه های غربی تصویری ناسازگار با واقعیت های اجتماعی ایران نمایش میدهند صرفا ناشی از غرض ورزی آن ها نیست، بلکه بیش تر از رفتار تناقض آمیز خود ما سرچشمه می گیرد. نویسنده در بخشی از مطلب اش نشان می دهد که چگونه آن چه ایران از منظر سیاسی با توجه به وجهه ای که نمایندگان سیاست خارجی ایران به نمایش می گذارند، به نظر می رسد با حیات روزمره ی ایرانیان متفاوت است، و چگونه جالب ترین مکالمات در ایران، پشت درهای بسته رخ می دهد. شاید برای همین است که سخنان مسوولان بلندپایه وقتی در نطق های حماسی از برنامه داشتن برای تمام دنیا، منزوی کردن قدرتمندان و چیزهایی از این دست داد سخن می دهند، بسیاری دچار گیجی و حسی از بی معنایی می شوند. این اتفاق البته فقط برای سیاست مداران ما نمی افتد، در سطحی دیگر، در زندگی اجتماعی و شخصی اغلب ما، این دوگانه گی وجود دارد. آمارهایی که اخیرا مرتب در رسانه ها منتشر می شود، حتی اگر کاملا دقیق نباشند، نشانی از این دوگانه گی در خود دارند. در حالی که ایران یکی از بزرگ ترین مصرف کنندگان لوازم آرایشی است، و یکی از قطب های جراحی بینی محسوب می شود، بنا به آمار اداره بهبود تغذیه ی وزارت بهداشت، سوء تغذیه یکی از بحران های پیش روی آن به حساب می آید. این را بدون آمار هم می شود دید که در بسیاری از خانواده ها علیرغم آن که هزینه ی زیادی صرف پوشش و آرایش و دکوراسیون و خرید لوازم لوکس یا جدید می شود، کیفیت تغذیه و سبک زندگی سازگار با سلامت مورد توجه قرار نمی گیرد. سیاست مداران ما آدم هایی از جنس خود ما هستند!

۱۷ اردیبهشت، ۱۳۸۸

2 لینک

تحلیل جامعه شناختی حامد قدوسی از غذاهای ملل و رابطه اش با نگرش آن ملل درباره ی خوشبختی و شادی را بخوانید.


این وبلاگ را هم اخیرا کشف کرده ام. ازش خوش ام آمده است. خیلی وقت پیش از کسی خواستم کتابی ابتدایی در باب نشانه شناسی به ام معرفی کند که نشد. حالا به هر حال از این روزنه، نشانه شناسی را با طعم وبلاگی اش مزمزه می کنم. فتوبلاگ اش را هم خیلی دوست داشتم گرچه مختصر بود.

۱۵ اردیبهشت، ۱۳۸۸

فرزند

به نظرم حس منحصر به فردی هست که فقط در رابطه ی والد-فرزند قابل تجربه کردن است (تبعا من فقط حالت مادر-فرزندی اش را تجربه کرده ام). قبلا مکرر شنیده بودم که فرزند، «پاره ی تن آدمی است»، اما شنیدن کی بود مانند دیدن!! از هر زاویه ای که نگاه می کنی می بینی فرزند بخشی از وجود خود تو است:

- ساده ترین و عینی ترین شکل آن از منظر بیولوژیک است.

- شکل دیگر آن، خصوصیات اخلاقی قابل ملاحظه ای است که بعید است تا این حد شباهت بین کسی غیر از والد و فرزند باشد (البته این شباهت را من همان قدر بین خودم با دخترم می بینم که بین پدر و مادرم با خودم). البته معتقد نیستم این خصوصیات لزوما به طریق ژنتیکی منتقل می شود. در ضمن فکر می کنم اهمیت «عمق» شباهت ها در این زمینه بیش از «تعداد» آن ها است به این معنی که ممکن است آدم با کسی غیر از والدش شباهت های زیادی داشته باشد اما شباهت هایی که با والدش دارد هرچند کم باشد، اما عمیق است و چنان در وجود آدم ریشه دارد که گستره ی وسیعی از نگرش ها و کنش های آدم را در لایه هایی عمیق که گاه به سختی هم قابل تشخیص است؛ تحت تاثیر قرار دهد.

- از منظری دیگر هم فرزند پاره ای از وجود آدم است: این را بیش از همه زمانی احساس کرده ام که آسیبی جسمانی یا روحی دخترک ام را رنج می داده است، در چنین موقعیت هایی رنج او را عمیقا و با تمام وجود احساس کرده ام؛ چنان که رنجی است از آن خودم. صادقانه باید بگویم این حس را نسبت به هیچ کس دیگری هرگز نداشته ام... تجربه ی این احساس، بیش از هر چیز دیگری به من نشان داده است که فرزند، پاره ی تن، یا ادامه ی وجود آدمی در خارج از وجود او است، گویی وقتی فرزندی داری؛ تو در خودت خلاصه و تمام نمی شوی، نیمه ی دیگری داری، بخشی خارج از وجود تو هست که -به عنوان شخص- کاملا و دقیقا از تو متمایز نیست، «دیگری» نیست، خود تو است، دست کم بخشی از تو ... و چه کسی هست غیر از فرزند که بتواند چنین نسبتی با تو داشته باشد؟ نسبت به والدین خودت چنین احساسی نداری، آن ها به هرحال دیگری اند، تمام زندگی ات در تلاش این بوده ای که خودت را از آن ها متمایز و مستقل کنی، و تو هرگز چنان که زیر و بم های جسم و روح فرزندت را می شناسی (چون در روند رشد و شکل گیری بدن و شخصیت و تجربه های اش از زندگی شریک بوده ای) به خصوصیات جسمانی و روانی والدین ات آشنا نیستی.
به علاوه این حسِ دوپاره گی دوست داشتنی، حسی پایدار است، و گذر زمان و روزمره گی آن را کمرنگ نمی کند، وابسته به رفتار و شخصیت فرزند هم نیست. ممکن است کسی را دوست بداری، اما گذر زمان، یا نوع رفتارهای او در قبال تو، گاه چنان آزرده ات کند که نتوانی او را همچنان جزیی از خودت ببینی و بپذیری، اما این در مورد فرزند صادق نیست. (با این حرف فکر می کنم روشن است که من منکر وجود «عشقِ بی قید و شرطِ ابدی» از نوع رمانتیک اش هستم! به نظرم عشقِ رمانتیک ماهیت دوسویه دارد، وگرنه دوام نخواهد داشت، و دوام اش نیاز به ایمان و تلاشی سخت و دوجانبه دارد، و راست اش من هنوز با دو چشم خودم چنین چیزی را ندیده ام، گرچه مثل همه، مدعیان اش را زیاد دیده ام و ادعای اش را زیاد شنیده ام. شعرها و داستان ها در این باره را هم در حد شعر و داستان می پذیرم و دوست دارم و ازشان لذت می برم، اما باور نمی کنم که واقعیت داشته اند!)

پ.ن.1. شاید روایت کردنِ کلامیِ حسی چنین خاص و عظیم بسیار سخت باشد و شاید به همین دلیل است که کسی نتوانسته در مقامِ بیانِ آن چیزی فراتر از «فرزند پاره ی تن آدم است» بگوید، و من هم در تلاش برای روایت کردن و به اشتراک گذاشتن آن حس، چیز چندانی نتوانستم به این جمله بیفزایم!

مادرم گاهی به ام می گفت: «تو مادر نیستی، نمی فهمی، باید مادر بشی که بفهمی...» و گاهی می گفت: «من مادرم، من تو رو می شناسم...». این حرف ها آن زمان به نظرم خیلی کلیشه ای می آمد و تقریبا معنایی برای ام نداشت. حالا تجربه ی زیسته ی مادری، معنای واقعی و دقیق این جملات را برای ام روشن کرده است. پشت این کلمات ادراکِ عمیقی هست که بیش از این به بند کلمات کشیده نمی شود و در شکل واژگانی اش چاره ای جز تسلیم به کلیشه ها ندارد...

پ.ن.2. وقتی داشتم درباره ی منظر سوم می نوشتم به یاد مادران بچه هایی که بیماری های لاعلاج یا صعب العلاج دارند و بعد مادران شهیدان و مفقودالاثرها افتادم ... این آدم ها چه احساساتی را تجربه کرده یا می کنند؟

پ.ن.3. مطلب بالا را 5 ماه پیش نوشته ام. امروز که دخمل آبله مرغان گرفته است و دل ام برای جوش های قرمز آبدار روی پوست اش کباب است، دوباره یادش افتادم.

۱۳ اردیبهشت، ۱۳۸۸

حس تلخ تحقیر

وارد سایت روزنامه ای می شوم، مهم ترین خبر در مورد تحریم بنزین است، و تحلیلی در این باره که مسوولان برای حل مشکل بنزین در صورت تحریم، در پی تغییر ظرفیت های تولیدی پالایشگاهی از تولید متانول و نفت گاز و ... به تولید بنزین هستند، و این که علیرغم امکان پذیر بودن این قضیه، قیمت تمام شده ی بنزین تولیدی به این روش، گران تر از قیمت جهانی و کیفیت آن پایین تر خواهد بود!
دل ام می خواهد سرم را بکوبم به دیوار، دنیا را نمی فهمم، خیلی وقت است که این طور شده ام. و معلوم است که وقتی نمی فهمم، قضاوت هم نمی توانم بکنم. اوباما پیام تبریک نوروز می فرستد، این جا یک عده برای اش کف می زنند، حالا حرف از تحریم بنزین است، "بنزین" که هر کسی می داند اگر به هر دلیل کم یا گران شود، چه بلوایی به پا خواهد شد و مشکلات سر از کجاها در خواهد آورد. دولت ایران هم مرتبا همان حرف های کسالت بار سی ساله را در مذاکرات و مصاحبه ها و سخنرانی ها تکرار می کند، غنی سازی اورانیوم ادامه دارد، و در سانه های رسمی از موفقیت های بزرگ در پرونده ی هسته ای سخن می رود، در حالی که گندم نان شب مان از امریکا وارد می شود. من این ها را نمی فهمم. و نمی توانم قضاوت کنم مقصر این ماجراهایی که بر ما می رود کیست؟ و هر چه فکر می کنم نمی فهمم مشکل ما با امریکا اصلا چیست؟
از این همه فقط احساسی تلخ در وجودم موج می زند، احساس تحقیرشده گی، واحساس بی قدرتی. وقتی طی سال های قبل هر روز خبر از حمله ی قریب الوقوع نظامی به ایران در رسانه ها منتشر می شد، باز همین حس را داشتم. نمی دانم چه چیز فوق العاده ارزشمندی وجود دارد که باید به خاطرش تا این حد تحقیر بشوم که هر روز از آن طرف دنیا کسی از چیزی بترساندم، کسی زندگی ام را تهدیدم کند... واقعا نمی فهمم. می دانم بی سواد و خنگ ام که از درک و تحلیل رابطه ی این چیزها عاجزم ... اما هرچه هست و هستم، می دانم لایق این همه تحقیر و تهدید نیستم. آیا این چیز زیادی است که از زندگی کوتاه و پر دردسر در این گوشه ی عقب مانده ی پرآشوب دنیا می خواهم؟

۱۱ اردیبهشت، ۱۳۸۸

معلم

معلم خوب لزوما کسی نیست که کتاب هاش به چاپ چندم رسیده و در دست هر دانشجویی هست و جلسات درس اش را هر شب تلویزیون پخش می کند.
نمی دانم معلم ها خودشان چه حسی دارند. اما بدون تعارف و تقلید، معلمی حرفه ای است که با دیگر حرفه ها فرق عمده ای دارد، در هر شغلی که باشی کاری به انجام می رسانی یا چیزی خلق می کنی، گیریم برای کسی یا با همکاری کسی، به هر حال با اشیا در ارتباطی، اما در معلمی با موجودی به غایت متفاوت مواجه ای، با یک آدم! خروجی کارَت تاثیری است که بر «روح» این آدم گذاشته ای...

یکی از آرزوهام که البته سعی می کنم زیاد هم به اش پر و بال ندهم و زیاد امیدوارم نباشم که محقق بشود، وجود معلم های مثبت و تاثیرگذار در زندگی دخملک است. به نظرم این جور معلم ها چیزهایی می توانند به دخمل بدهند که من علیرغم همه ی تلاش و حسن نیت و احساس مسوولیت ام نخواهم توانست به تمامی به او بدهم و فکر می کنم تنها کسی که می تواند آن چیزها را به نحو پایداری به او بدهد معلم خوب است، معلمی که علاوه بر سواد، درک و بینش درستی داشته باشد و پیش از اراده برای ساختن دیگران، خودش را ساخته باشد... . متاسفانه برخوردن به «معلم خوب» از آن دست چیزها است که شاید بشود گفت بیش تر با «شانس و تصادف» ارتباط دارد تا چیز دیگری...

۰۴ اردیبهشت، ۱۳۸۸

رابطه والد و فرزند

حالا می فهمم چرا وقتی کسی کار خوبی می کند یا حرف راهگشایی می زند به اش می گویند: «خدا پدرتو بیامرزه» یا اگر با معرفت تر باشند: «خدا پدر و مادرتو بیامرزه».

۲۹ فروردین، ۱۳۸۸

برشی از زندگی (3)


گفت که داروی اعصاب مصرف می کند. خیلی وقت پیش هم گفته بود. دل ام گرفت که هنوز هم دارو می خورد. گفتم: «آخه تو برا چی باید داروی اعصاب بخوری؟ آخه جوش چی رو می زنی؟ آخه مگه تو چه مشکلی تو زندگیت داری؟» همان طور که خودش را مشغول کلیک کردن و تماشای مانیتور نشان می داد ازآن لبخندهای معصومانه ی همیشگی اش زد و جوابی نداد.

وقتی آمدم خانه، هنوز داشتم به برخوردمان فکر می کردم. از حماقت خودم متعجب و عصبانی بودم، از خودم شرم داشتم که چه طور توانسته بودم حرفی تا این حد غیرعاقلانه بزنم. لابد به هر حال مشکلی دارد که او را واداشته این همه مدت دارو مصرف کند، و مگر من چه قدر درباره ی او -که گهگاه می بینم اش- می دانم که مطمئن باشم مشکلی ندارد پس نباید نیاز به دارو داشته باشد. من دوست اش دارم و از این که از لحاظ روحی مشکل احتمالا حادی دارد که او را نیازمند مصرف داروی روانپزشک کرده است، ناراحت بودم، ولی آیا این مجوز لازم برای گفتن حرفی تا این حد احمقانه ("آخه مگه تو چه مشکلی تو زندگیت داری؟" که یعنی مطمئنم تو مشکلی نداری) هست؟

انرژی هسته ای حق مسلم ماست (3)

گندم امریکایی، برنج تایلندی و پاکستانی و هندی، چای کنیایی، گوشت برزیلی، مرغ هلندی، موز اکوادوری، سیب فرانسوی، پرتقال مصری، نارنگی پاکستانی، گلابی چینی، سیر چینی، انگور شیلیایی، آلوی آفریقای جنوبی ... حق مسلم ما است.

۲۳ فروردین، ۱۳۸۸

خوشبختی

نان شب مان از امریکا می آید و از 14 کشور دیگر : آلمان، روسيه، فرانسه، انگليس، سوئيس، كانادا، قزاقستان، اتريش، آرژانتين، استراليا، امارات متحده عربى، لبنان، ازبكستان و تركيه.

این که گندم در لیست تحریم ها نیست خوشبختی بزرگی است، نیست؟

لینک خبری: 1 (23 فروردین 88) و 2 (26 اسفند87) و 3 (31 مرداد87)

۲۲ فروردین، ۱۳۸۸

فساد و نظام ارزشیابی

نظام ارزشیابی در همه ی حوزه ها و سطوح اعم از صنعت، آموزش، خدمات، نیروی انسانی و ... در کشور ما به شدت دچار سهل انگاری و فساد است، به طوری که وجود انواع گواهینامه ها و مجوزها که باید ضامن سطح کیفی نیروی انسانی، کالا یا خدمات باشد، عملا فاقد چنین کارکردی هستند و فقط مجوز صوری برای فعالیت نیروی انسانی یا تولید کالا و ارایه خدمات برای شخص حقیقی یا حقوقی فراهم می آورند. به نظرم تنها راه برون رفت سریع ازاین وضعیت، اتکا به مجوزهایی است که جنبه ی بین المللی دارند و نهادهای معتبر بین المللی که ساختار و متدلوژی شفافی برای ارزشیابی و اعطای مجوز دارند آن ها را اعطا می کنند.

مزیت الزام به کسب چنین گواهینامه هایی این است که باعث تلاش افراد و سازمان ها (اعم از خصوصی، عمومی، دولتی، تولیدی و خدماتی) برای برآوردن استانداردهای مشخصی است که در سیستمی با فساد حداقل ارزشیابی می شود. مزیت دوم این است که مصرف کننندگان کالا و خدمات و استفاده کنندگان از نیروی انسانی اطمینان و اعتماد بیش تری به کیفیت آن چه مورد استفاده قرار می دهند خواهند داشت. سومین فایده ی این کار آن است که به معیارها، اندازه ها یا شاخص هایی برای ارزیابی فعالیت سازمان ها و افراد دست می یابیم که کیفیت کار آن ها را قابل مقایسه با سازمان ها و افراد مشابه در سطح بین المللی می کند. داشتن چنین اندازه ها و شاخص هایی به ما نشان می دهد که در کجای دنیا ایستاده ایم و احیانا به کجا می خواهیم برسیم، بنابراین مانع از آمارسازی، خیال پردازی، شانتاژ و هدف گذاری ها و برنامه ریزی های غیرواقع بینانه و خودفریبانه می شود. فساد موجود در نهادهای ارزیاب به معنای آن است که ما خود به خودمان دروغ می گوییم! در چنین شرایطی شاید مصلحت این باشد که حقیقت را از دیگری بپرسیم!

اگرچه ارزش بخشیدن به مدارک بین المللی، به سلب مشروعیت از انواع ساز و کارها و مدارک ارزشیابی موجود در داخل می انجامد، اما اعتبار کاذب بخشیدن به مکانیزم های ارزشیابی ای که فاقد حداقل صحت، دقت و شفافیت هستند نه تنها کارکرد مثبتی ندارد بلکه به شدت مخرب است. هم از جهت کاهش اعتبار سازمان های ارزشیابی کننده و هم سلب اعتماد عمومی در سطح داخلی و خارجی، و نیز از منظر اهداف توسعه ای.

در حاشیه:
پست سال گذشته ام در مورد رشد فساد: فساد؛ هر روز بیش تر از دیروز

گزارش روزنامه سرمایه: نزول 54 رتبه ای ایران در فساد مالی
(البته روزنامه سرمایه اطلاعات جدیدی درباره شاخص فساد در ایران منتشر نکرده است، اصل اطلاعات همان است که من در پست سال قبل آورده ام)

۱۸ فروردین، ۱۳۸۸

فرزند زمان خویشتن


امیدوارم روزی که دختر جوان ام در مسایل ریز و درشت زندگی اش راه هایی غیر از آن چه من رفته ام و می پسندم برگزید، بتوانم به اش بگویم: «تو باید با من متفاوت باشی، تو فرزند زمان خودت هستی». و این را با ایمان قلبی به این موضوع بگویم.

و نمیدانم که آیا اصلا همین الان هم همین حرف را که «امیدوارم روزی...» با صداقت می گویم؟! آیا با خودم صادق ام؟ آیا اگر آن لحظه ی موعود، همین الان فرا برسد، حاضرم چنان جمله ای را بگویم؟!

۱۱ فروردین، ۱۳۸۸

«مسعود شستچی» در نقش کاپیتان و مربی تیم چه کسی را برای شما تداعی می کند؟! ناشی گری ها، بی اطلاعی های فاحش، خطاهای جبران ناپذی، لذت های حقیرش در موقعیت های خطیر و حرفه ای، و میل سیری ناپذیرش برای خودنمایی ناشی از نادیده گرفته شدن های پیشین و ...

پیرو این پست

۰۹ فروردین، ۱۳۸۸

چرا باید بخوانیم


غیر از کتاب های «کلیدهای رفتار با کودک ... ساله» که قبلا جلدهای مختلف آن در کتابخانه والدین معرفی شده، سایت babycenter هم مرجع خوب و سریعی برای به دست آوردن اطلاعات در مورد فرزندپروری است. این اطلاعات اگرچه مختصر و «یک دقیقه ای» هستند، اما کاملا مفید، کاربردی و بینش دهنده اند. اگر عضو خبرنامه ی این سایت شوید با دادن سن فرزندتان، می توانید اطلاعات مربوط به روند رشد جسمی، اجتماعی و روانی، و رفتارها و چالش های تربیتی سن مربوط به او را به صورت دوره ای در میل باکس تان دریافت کنید! این سایت اگرچه آگهی های تجاری زیادی در خود گنجانده است، اما برخلاف تصور ما از سایت تجاری، مطالب غیرتبلیغاتی آن کاملا خواندنی و قابل اعتنا است. به نظرم فروم هایی هم برای بحث و گفت و گو، و تبادل تجربیات و پرسش و پاسخ با متخصصان دارد که شخصا تا به حال از آن استفاده نکرده ام.

نظر شخصی ام در مورد کتاب ها و مقالات تربیتی این است که اگرچه ممکن است به دلیل محدودیت های مختلف شخصی یا بیرونی، توصیه ها و پیشنهادهای این کتاب ها و مقاله ها برای والدین دقیق و کامل انجام شدنی نباشند، اما اهمیت خواندن این مطالب در بینش و جهتی است که به والدین می دهند. ما در مورد فیزیک و شیمی و تاریخ ادبیات و جغرافی و مطالب علمی پیچیده تر در مدرسه و دانشگاه صدها صفحه مطلب می خوانیم، اما به دنیای پرورش فرزند چون موجودی نابینا در اتاقی تاریک قدم می گذاریم چنان که بسیاری از تصورات و تحلیل های مان در مورد بچه و رفتار او غیرواقعی و مبتنی بر توهمات بی پایه، استنباط های شخصی، تعمیم های غیرمعتبر، تجارب محدود و معدود خود یا اطرافیان مان است، و برپایه ی همین فهم و بینش پرنقص جهت گیری و اقدامات تربیتی مان را سازمان می دهیم. ارزش کتاب ها و مقالات مذکور در ارایه ی بینش عمیق تر و چندبعدی به مسایل تربیتی بچه ها است. و اگر به این بینش ها باور داشته باشیم، بدون تردید به نحوی در عملکرد ما نیز منعکس خواهند شد. گاهی ما نیاز داریم پیچیدگی یا ابهام چیزی را بفهمیم، لزوما ممکن است راه حل موثر و الساعه ای هم برای اش وجود نداشته باشد یا در صورت وجود برای ما عملی کردنی نباشد، اما صرف فهم مساله، دست کم باعث کاهش تنش در ما و محیطی می شود که در آن هستیم، به علاوه پس از فهم مساله و جوانب و علل آن می توانیم راه حل های متناسب با خود و محیط مان را برای مساله جست و جو و کشف یا ابداع کنیم.

من با این جمله موافق نیستم که «عالم بی عمل به زنبور بی عسل می ماند». زنبور بی عسل دست کم به گرده افشانی گل ها کمک می کند! «عالم بی عمل، درخت بی بر» هم نیست و اگر هم باشد، دست کم منظره ای زیبا پیش چشم بیننده می گشاید! با این حساب نه تنها با کسانی که معتقدند «خواندن این کتاب ها بیهوده است»، یا «خوبی در ذات بچه است» یا «ژنتیکی است» (!) یا کسانی که ادعا می کنند «بچه های زیادی دیده اند که والدین شان از این کتاب ها می خوانده اند و بچه های بی تربیتی بوده اند» (!) کاملا مخالف ام بلک چنانکه می بینید با سعدی شیرازی هم سر این قضیه درافتاده ام چه برسد با بقیه!

راستی این را هم خیلی وقت پیش ترجمه کرده ام در مورد این که بچه چه جوری لوس می شود. مجموعه مطالب آن وبلاگ را طی سال های قبل از سایت هایی مشابه بیبی سنتر گرفته و ترجمه کرده ام که همان زمان توی روزنامه هم چاپ شده. می توانید نگاهی بیندازید.

۰۲ فروردین، ۱۳۸۸

خشکسالی

امسال که می خواستم تبریک های کاغذی و الکترونیکی برای این و آن بنویسم، سخت درمانده شده بودم! قلمم خشک شده بود یا مغزم هنگ کرده بود، هرچه کتاب شعر نو و کلاسیک هم داشتم ورق زدم اما چیز دندان گیری که به دل ام بنشیند نیافتم، یا خیلی رمانتیک بود، یا خیلی شعاری، یا خیلی عرفانی که معنی اش را نمی فهمیدم...

سال های قبل تر، وقت زیادی را صرف فکر کردن برای نوشتن متن کارت های تبریک ام می کردم، متنی که مناسب حس و حال خودم و ونسبت و رابطه ام با دریافت کننده ی کارت باشد. یک چند سال اخیر اما به خشکسالی احساس و قلم افتاده ام انگار! و بدترین خشکسالی را گویا امسال تجربه کردم، چنان که شهرم نیز. حتی هرچه به متن ها و شعرهایی که دیگران از سر لطف، سنت یا عادت با ایمیل و اس ام اس برای ام فرستاده بودند نگاه کردم تا شاید بشود تقلبی کرد(!) باز هم چیز دلچسبی نیافتم، نه این که متن های شان زیبا نبود، اما هیچ کدام حرف من برای دیگری نبود، نمی توانستم «من» برای کسی بنویسم شان، توصیف کننده ی احساس من نبودند.
در نهایت وقتی هیچ راه گریزی نیافتم به جمله یا جملاتی کوتاه برای همه بسنده کردم، همه تقریبا شبیه هم و کلیشه ای! کاری که همیشه از آن گریزان بودم.

هنوز دارم تحلیل می کنم که این حالت ام را باید به چه چیزی نسبت بدهم...

به هر حال برای هرکسی که خواننده ی دایمی این جا است و نمی شناسم اش: نوروز، بهار نو و سال نو مبارک!

۲۷ اسفند، ۱۳۸۷

حسن نیت


هر وقت کسی از «حسن نیت داشتن احمدی نژاد» حرف می زند، ناخودآگاه یاد «پت و مت» و شخصیت «کار» در سریال عروسکی ایرانی «کار واندیشه» می افتم که در برنامه های کودک زمان ما پخش می شدند.
پ.ن. «حسن نیت داشتن احمدی نژاد» را طی ماه های اخیر از زبان هر سه رقیب مطرح کنونی اش در جناح مقابل خوانده ام. خیلی پیش تر از این من هم به این موضوع پی برده بودم و هنوز باور دارم.

۲۳ اسفند، ۱۳۸۷

اینترنت و احساسات ضدامریکایی

یکی نیست به حضرات بگوید: بابا جان! دست کم به خاطر تقویت احساسات ضدامریکایی هم که شده دسترسی به اینترنت را در ایران راحت تر و آزادتر کنید!
گزارش گالوپ: پیمایش جهانی سال گذشته ی گالوپ در صد کشور دنیا نشان میدهد که بین میزان دسترسی به ارتباطات الکترونیک، از جمله «دسترسی به اینترنت از منزل»، و احتمال مخالفت مردم با عملکرد رهبرانه ی ایالات متحده رابطه هست.

۲۲ اسفند، ۱۳۸۷

مرز


چه مرز ظریفی هست میان شجاعت و بی کله گی، میان مدارا و بزدلی!

و بنگر که چگونه بی کله ها در پس نقاب شجاعت و جسارت، و بزدل ها در لباس مدارا و مردم داری و سهل گیری خود را پنهان می کنند... .

بزدل ها هرگز چیزی نخواهند ساخت، و بی کله ها، بی مهابا، هر ساخته ای را ویران خواهند کرد... .
... و میانه روی، آه میانه روی، چه راه دشواری است!

تذکر مهم: هرگونه برداشت «سیاسی» از متن فوق اکیدا ممنوع و قابل پیگرد است :)

۱۴ اسفند، ۱۳۸۷

---

دل ام جاده می خواهد و باران... و Minaraی مامک خادم

دلهره

زندگی کردن در جامعه ای که دچار تناقض های متعدد ارزشی و شکاف های فراوان بین ارزش ها و هنجارهای اش است دشوار است، از آن دشوارتر، طاقت فرساتر و دلهره آورتر بچه داشتن و بچه بزرگ کردن در چنین جایی است...