۱۹ مرداد، ۱۳۸۸
انحطاط
از 23 خرداد 88 تلویزیون نمی بینم ( به جز سریال پرستاران)، قبلا هم البته زیاد نمی دیدم. حالا همان گهگدار را هم نمی بینم، نمی خواهم اجازه بدهم کسی مغزم را پر کند با هر چیزی که او می خواهد.
حالا تصمیم گرفته ام رسانه های مکتوب را هم کم تر دنبال کنم. این جوری هم به کارهای مفیدتری می رسم و هم از این حجم عظیم و سرسام آور «دروغ» و کثیفی نجات می یابم. وقتی هر کسی هر حرفی ممکن است بزند، وقتی هر کسی می تواند با وقاحت در مورد چیزهایی دروغ بگوید که اظهر من الشمس است، یا با خیال راحت و فارغ از هر قید و بند اخلاقی دروغ هایی بگوید که هیچ ابزار مطمئنی برای سنجش راست و دروغ اش وجود ندارد، وقتی هر کسی بنا به منفعتی ممکن است امروز چیزی بگوید و فردا بنا به منفعتی دیگر تکذیب اش کند، وقتی .... چرا باید وقت ام را برای خواندن چنین حرف های بی ارزشی تلف کنم؟ بگذار دست کم با «بستن» چشم های ام این همه آدم حقیر را نبینم، بگذار فرض کنم دور و برم این همه زشت نیست، بگذار فکر کنم هنوز می شود زندگی را تحمل کرد ... بگذار زندگی کنم...
۱۸ مرداد، ۱۳۸۸
اعتراف کنیم
رییس جمهور در یک جلسه ی خصوصی می گوید «دوره جدیدی آغاز شده است. بگذارید مراسم تحلیف برگزار شود، دولت کارش را شروع کند، یقهشان را میگیریم و سرشان را میچسبانیم به سقف». ما متحیر می شویم که چگونه ممکن است رییس جمهور با چنین لحن و ادبیاتی سخن بگوید!؟
باید «اعتراف کنم» که من هم همگام با جناح موافق رییس جمهور فعلی و اعتراف کنندگان دادگاه های اخیر معتقدم تقلبی در انتخابات نشده است! از آن بالاتر با شورای نگهبان موافق ام که اگر تقلبی هم شده باشد به نفع کاندیداهای رقیب رییس فعلی شده است! احمدی نژاد تافته ی جدابافته نیست، بلکه اتفاقا خیلی دقیق «ما» را -همه ی ما را- نمایندگی می کند. کدام یک از ما در خفا علیه کسی که دشمن می پنداشته ایم اش، یا به هر نحوی منفعت کوچک یا بزرگی از آن ما را به خطر انداخته باشد، چنین جمله ای نگفته ایم؟! و نه فقط در خفا، که در عیان هم؟ (اگر مطمئن بوده ایم قدرت مان از رقیب بیشتر است این را علنی تر گفته ایم، و اگر تردید داشته ایم، تلویحی تر). با خودمان صادق باشیم: کدام یک از ما اگر معلم ایم و استاد و مربی و مادر و پدر، این چیزها را صریحا یا از خلال رفتارهای مان به شاگردان و فرزندان مان نیاموخته ایم؟ در زندگی روزمره مان هر روز بر سر مسایل خیلی کوچک یا بزرگ با کسی دست به گریبان ایم که یا یقه اش را بگیریم و بچسبانیم اش به سقف، یا کسی یقه مان را گرفته که بچسباندمان به به سقف!
باید «اعتراف کنم» که من هم همگام با جناح موافق رییس جمهور فعلی و اعتراف کنندگان دادگاه های اخیر معتقدم تقلبی در انتخابات نشده است! از آن بالاتر با شورای نگهبان موافق ام که اگر تقلبی هم شده باشد به نفع کاندیداهای رقیب رییس فعلی شده است! احمدی نژاد تافته ی جدابافته نیست، بلکه اتفاقا خیلی دقیق «ما» را -همه ی ما را- نمایندگی می کند. کدام یک از ما در خفا علیه کسی که دشمن می پنداشته ایم اش، یا به هر نحوی منفعت کوچک یا بزرگی از آن ما را به خطر انداخته باشد، چنین جمله ای نگفته ایم؟! و نه فقط در خفا، که در عیان هم؟ (اگر مطمئن بوده ایم قدرت مان از رقیب بیشتر است این را علنی تر گفته ایم، و اگر تردید داشته ایم، تلویحی تر). با خودمان صادق باشیم: کدام یک از ما اگر معلم ایم و استاد و مربی و مادر و پدر، این چیزها را صریحا یا از خلال رفتارهای مان به شاگردان و فرزندان مان نیاموخته ایم؟ در زندگی روزمره مان هر روز بر سر مسایل خیلی کوچک یا بزرگ با کسی دست به گریبان ایم که یا یقه اش را بگیریم و بچسبانیم اش به سقف، یا کسی یقه مان را گرفته که بچسباندمان به به سقف!
باید اذعان کنم که این که کسی این روزها در این باره ها حرف نمی زند نگران ام می کند. این که آیا تغییرات عمده در سطح سیاسی با این وضع اجتماعی اصلا ممکن است و اگر ممکن باشد آیا نهایتا به بازتولید شکل جدیدی از همین وضع منتهی نخواهد شد سوالات مهمی است که کسی درباره اش بحث نمی کند. بعضی می گویند اتفاق نظری که در انتخابات اخیر بین گروهی از مردم به وجود آمده نشان افزایش انسجام اجتماعی است، به دلایل پیش گفته به نظرم باید به این قضیه با احتیاط نگاه کرد.
۱۵ مرداد، ۱۳۸۸
طنین واژه ها
[+] : "رئیسجمهور، به هژمونی پارادایم های لیبرالی و سوسیالیستی عمیقاً بی اعتنا بوده و به دنبال تعمق در کشف مدلهای بومی توسعه و کاربست الگوی ایرانی-اسلامی برای اداره انسان و جهان میباشد و بهخصوص در این راه (الگوی توسعه ایرانی-اسلامی) بالاترین نزدیکی را به تفکر صدرایی امام خمینی(ره) و رهبری حی و حکیم نظام دارد."
۱۳ مرداد، ۱۳۸۸
مثل خوک
تا وقتی آنفلوانزای خوکی تبدیل به یک بحران بسیار جدی و مخرب و تهدیدکننده ی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در کشور نشده است جلسات مسوولان و کارشناسان در کارگروه ها و کمیسیون ها و وزارتخانه ها کش خواهد آمد و نامه ها در حال رد و بدل شدن خواهد بود و البته هیچ تصمیمی از خلال این جلسات و نامه های مکرر گرفته نخواهد شد.
من گفتم، حالا بشنین و تماشا کن!
من گفتم، حالا بشنین و تماشا کن!
کلید در دست
قاعده های کلیدی زندگی امروز:
- دروغ بگو
- حرف کسی را باور نکن
- به کسی رحم نکن
- همواره بیش تر از حق ات بخواه
- همیشه از همه طلبکار باش
- دروغ بگو
- حرف کسی را باور نکن
- به کسی رحم نکن
- همواره بیش تر از حق ات بخواه
- همیشه از همه طلبکار باش
۰۴ مرداد، ۱۳۸۸
امکانات گوگل بوک
امروز متوجه شدم گوگل بوک امکان جدیدی را اضافه کرده یا به تعبیری امکانات قبلی اش را بسیار کامل تر و منظم تر کرده است. شخصا معمولا به طور مستقیم در گوگل بوک سرچ نمی کنم و اغلب از گوگل اسکالر به گوگل بوک ارجاع داده می شوم. هنگامی که روی لینک کتابی در نتایج سرچ گوگل اسکالر کلیک کنید، وارد صفحه مربوط به کتاب می شوید. در ستون سمت راست تصویر کتاب هست با چهار لینک: Overview، PreView، Review و Buy.
Buy: تبعا مربوط به خرید کتاب است و من به دلایل کاملا روشن اساسا وارد آن نشده ام!
Preview: مربوط به دیدن آنلاین صفحات کتاب است. معمولا کل صفحات کتاب وجود ندارد و صفحاتی از کتاب به طور تصادفی در این پری ویو وجود ندارد و اتفاقا ممکن است آن صفحات مورد نیاز شما باشد یا ادامه ی مطلبی باشد که مورد نیاز بوده، در این صورت مواجهه با این وضعیت بسیار حال گیری خواهد بود! همچنین save کردن تصویر کتاب به صورت عادی امکان ندارد مگر این که از صفحات عکس بگیرید که کاری بسیار طاقت فرسا است! اما در مواردی چاره ی دیگری وجود ندارد و لنگه کفش هم در بیابان نعمتی است!
Review: نظرات کسانی است که کتاب را خوانده اند. شاید این قسمت بیشتر به کار کتاب هایی که به قصد تفنن خوانده می شوند (مثل کتاب های ادبی) مفیدتر باشد، یا کتاب هایی با موضوعات جنجالی و نسبتا عامه پسندتر (نه لزوما به معنی کم ارزش تر).
Overview: به نظرم اخیرا تغییرات جدیدی در این قسمت داده شده و آن را بسیار سودمندتر از گذشته کرده است و شاید بشود گفت بعد از متن اصلی کتاب، مهم ترین قسمت برای کاربر است. ارزش این صفحه در این است که بین اطلاعات مختلف موجود روی گوگل بوک و وب با کتاب فعلی پیوند ایجاد می کند و شما را برای یافتن مطلب مورد نظرتان راهنمایی و کمک می کند. این "ایجاد پیوند بین اطلاعات موجود" که بخشی از مدیریت دانش است، برای محقق ارزش حیاتی دارد و در صرفه جویی زمانی در تحقیق نقش مهمی بازی می کند. از همین رو بد نیست مروری بر این صفحه داشته باشیم.
صفحه Overview شامل بخش های زیر است:
Book overview: مروری به اندازه ی یک پاراگراف در مورد محتوای کتاب (همراه با لینکی به پیش نمایش یا همان صفحه ی preview)
Key words and phrases: این کلیدواژه ها و اصطلاحات به موضوع کتاب و نویسنده ی آن بیش تر مرتبط است و شما را به صفحاتی از کتاب می فرستد (لینک می دهد) که این اصطلاحات و واژه ها در آن آمده است. تبعا این کمک بسیار سودمندی برای سرعت بخشیدن به کار کسی است که دنبال مضمون خاصی در یک کتاب می گردد.
Related books: کتاب های مرتبط با موضوع و محتوای کتاب یا تالیف نویسنده ی همین کتاب را به شما معرفی می کند که ممکن است به دردتان بخورد.
Common Terms and Phrases: این قسمت با تکنیک جالب دیگری مرتبط ترین کلیدواژه ها با موضوع و محتوای کتاب را نشان میدهد و از طریق آن شما را با کتاب های مشابه مرتبط می کند. اسم این تکنیک نمی دانم چی هست، اما توی بعضی سایت های دیگر هم نمونه ی آن را دیده ام به این صورت که فونت کلیدواژه ها یا برچسب (تگ) ها را احتمالا بر اساس میزان اهمیت شان در محتوای کتاب بزرگ تر یا کوچک تر نشان میدهد. در هر صورت روش دیگری برای پیوند دادن اسناد دیگری با محتوا و موضوع مشابه به سند موجود (کتاب فعلی) است.
References from web pages: صفحاتی از وب که مطالبی دارند که به کتاب فعلی ارجاع داده است یا در مورد آن نوشته شده است.
Selected pages: عکس صفحات منتخب از کتاب، از جمله روی جلد، فهرست مندرجات و نمایه
References to this book که به صورت From other books یا From Google Scholar ارایه می شود، شما را با کتاب ها و مقالاتی که به این اثر ارجاع داده اند مرتبط می کند.
Popular passages: برشی از متن کتاب (و لینک به آن صفحات در گوگل بوک) که مکررا در کتاب ها و مقالات دیگر مورد استناد قرار گرفته اند.
Contents: فهرست مندرجات به صورت هایپرلینک برای این که مستقیما به فصل مورد نظرتان بتوانید وارد شوید.
More book information: اطلاعات کامل کتابشناختی و کلیدواژه های موضوعی کتاب که به صورت هایپرلینک درج شده و شما را به یافتن کتاب هایی با این موضوع کمک می کند.
گزینه های مفید دیگری هم در ستون سمت راست این صفحه وجود دارد از جمله search this book و add to my library و Write review...
۳۱ تیر، ۱۳۸۸
فصل مشترک
... روشن است که به همان سادگی که شما توانستید، می توانم جواب تندی به تان بدهم، اما این چیزی نیست که زخم شما را –که می بینم اش- مرهمی باشد، و من هر که باشم و شما هر که باشید، هنوز دوست یا آشنا هستیم –حداقل از نظر من. متاسف ام که ماجراهای اخیر این جور دارد بین ما – مردم- فاصله می اندازد و از هم دورمان می کند، من اما کنترل خودم را –دست کم!- هنوز در دست دارم و می توانم اجازه ندهم که برخوردم و "پاسخ"ام فاصله ام را با کسانی که فصل مشترک های قابل ملاحظه ای با ایشان داشته ام و دارم زیاد کند ...
۳۰ تیر، ۱۳۸۸
برره ای ها
برای اش از ایمیلی تعریف می کنم که دو-سه بار طی دو-سه روز اخیر رسیده و در مورد زدن اتو به برق در ساعت نه فلان شب نوشته تا افت ولتاژ باعث بی برقی در سراسر کشور بشود! و با حیرت از منبع این ایمیل ها و از تردیدم در مورد انگیزه ی طراحی کنندگان چنین حرکتی حرف می زنم، و از این که این حرکت هایِ رادیکالِ مخرب، خودش معلول است، گرچه می تواند افراد زیادی را علیرغم حسن نیت شان وادار به کارهایی بکند که در مورد دامنه ی تاثیرات مخرب آن هیچ فکر نکرده اند...
او«برره» را به یادم می آورد که در آن یک عده معترض می خواستند بروند شیشه های خانه های خودشان را به نشان اعتراض بشکنند! آیا واقعا امروز مشکل ما مردمان برره، فقط پشت کردن رییس جمهورمان به عقلانیت است؟
۲۸ تیر، ۱۳۸۸
چه باید کرد؟!
ما به اغما نخواهیم رفت...
فکر می کنم خیلی از ما به این یادآوری نیاز داریم:
سبزها در زمانه عسرت چه میکنند؟: بخش اول
اتفاقا به همین منظور من از بعد 22 تیر، هیچ تلویزیون نمی بینم (جز سریال محبوب ام: پرستاران!) و توی روزنامه و وب هم چشمم را روی اخبار رییس جمهور سُر می دهم! امتحان کنید، می بینید نتیجه ی شگفت اش را! و مرتب به خودم یادآوری می کنم که به جای نومیدی و خشم، باید کلی کار انجام بدهم (و البته این همه را نمی توانم!)، اما کارهای زیادی هست که باید انجام شان بدهم، کارهایی که انتظار دارم دیگران انجام شان بدهند و کارهایی که وظیفه ی من است که انجام شان بدهم (اگر من نه، پس چه کسی؟)، کارهایی که اسم شان بزرگ و خارق العاده ممکن است نباشد، اما اگر درست و با حداکثر ظرفیت و توان ام انجام بدهم شان، کار بزرگی کرده ام در این زمانه ی "عسرت" [به قول حامدقدوسی]. از نق زدن صرف و ژست آدم های نومید را گرفتن خوش ام نمی آید، این تصویری نیست که دوست دارم از خودم ببینم...
۲۴ تیر، ۱۳۸۸
روایت دقیق مردانه از حس های زنانه
خیلی وقت بود توی کلوپ ها دنبال فیلم «به همین سادگی» می گشتم، نبود اما. ظاهرا سادگی بیش از معمول فیلم باعث شده بود نه کسی دنبال اش باشد، نه حتی تهیه کننده اش به این فکر بیفتد که ممکن است یکی بعد از اکران دنبال دیدن این فیلم باشد. توصیف هایی در موردش از دوست و آشنا شنیده بودم. اما حالا بالاخره به لطف دوستی دیدم اش. نکته سنجی و ظرافت نگاه نویسنده گان فیلمنامه به طرز کشنده ای ستودنی بود. نه به خاطر روایت مو به موی «وقایع»، به دلیل روایت دقیق «حس» ها و «شخصیت» ها. کاملا بعید به نظر می رسد که مردان بتوانند زندگی زنان را چنین دقیق و موشکافانه ببینند. خیلی دل ام می خواهد بدانم فرایند نوشتن این فیلمنامه برای مردان سناریست اش چگونه بوده است یا حتی فرایند کارگردانی اش، یعنی سهم کارگردان و بازیگر در این روایت دقیق و ظریف، هر یک چه قدر بوده است. هر دوی این ها خود داستان هایی هستند که شاید حتی از «به همین سادگی» بسی جذاب تر باشند برای ام. این که هیچ تجربه ی شخصی از یک سبک زندگی نداشته باشی و بخواهی روایت اش کنی لزوما کاری بس دشوار باید باشد که نویسندگان فیلمنامه ی «به همین سادگی» به طرز شگفت انگیز و غیرقابل باوری خوب از پس آن برآمده اند. واقعا ممکن است آن ها اثر زنی را ندزدیده باشند و این همه را خودشان نوشته باشند؟!!
۲۲ تیر، ۱۳۸۸
شاهدی از غیب
برای موضوعی دارم گزارشی با عنوان
را مرور می کنم که دفتر اسکان بشر ملل متحد (UN HABITAT) آن را منتشر کرده در 2009. به این جملات بر می خورم:
را مرور می کنم که دفتر اسکان بشر ملل متحد (UN HABITAT) آن را منتشر کرده در 2009. به این جملات بر می خورم:
"The role of public space is crucial in defining the right to the city (Brown 2006: 18). Where rights are defined by private property, public space—as the space for representation— takes on exceptional importance, but is increasingly policed and controlled (Mitchell 2003: 34). If, by increasing security, democratic space is destroyed then in whose interest is the city being secured?
‘Se Tomaron Las Calles’ [they claim the streets], John Friedman wrote after visiting the fiesta of Santiago and Santa Ana in Tudela, Spain, where the whole population celebrates—wearing white, waving red banners and racing round the bandstand. He suggested that there are only two occasions when people claim the streets, to protest against an oppressive State, or to celebrate."
‘Se Tomaron Las Calles’ [they claim the streets], John Friedman wrote after visiting the fiesta of Santiago and Santa Ana in Tudela, Spain, where the whole population celebrates—wearing white, waving red banners and racing round the bandstand. He suggested that there are only two occasions when people claim the streets, to protest against an oppressive State, or to celebrate."
این دومی بدجور باعث برق گرفته گی مان شد!
۲۱ تیر، ۱۳۸۸
تبنیه و پاداش
- خوداشتغال است. کارم را به اش می سپارم، می پرسد:«برای کی می خواین؟» با لبخند می گویم: «تبعا هرچه زودتر بهتر»، می گوید: «آخه من چندتا سفارش دارم، اگه عجله ندارین لطفا صبر کنین، بیست روز دیگه به من زنگ بزنین، من اون موقع دو روزه کارتونو تحویل می دم». چندلحظه فکر می کنم، عجله ندارم. به اش فرصت میدهم.
روز بیست و یک ام به اش زنگ می زنم. می گوید:«اگه عجله ندارین ده روز دیگه به ام زنگ بزنید». یادش می آورم که بیست و یک روز پیش به ام چی گفته بوده. می گوید: «آخه چندتا کار به ام تحمیل شده که عجله دارن باید تا ده روز دیگه برسونم». در نهایت با استدلال های من راضی می شود تا آخر هفته به ام زنگ بزند. یادم باشد دو روز دیگر اگر تماس نگرفت دوباره یادش بیاورم.
روز بیست و یک ام به اش زنگ می زنم. می گوید:«اگه عجله ندارین ده روز دیگه به ام زنگ بزنید». یادش می آورم که بیست و یک روز پیش به ام چی گفته بوده. می گوید: «آخه چندتا کار به ام تحمیل شده که عجله دارن باید تا ده روز دیگه برسونم». در نهایت با استدلال های من راضی می شود تا آخر هفته به ام زنگ بزند. یادم باشد دو روز دیگر اگر تماس نگرفت دوباره یادش بیاورم.
- عزیزی که سخت مورد احترام ام است و خودم را به او مدیون می دانم در مورد کسی با من صحبت می کند که سفارش کاری دارد که من بلدم، به عنوان معرف ازم می پرسد آیا می توانم کاری که شخص مزبور می خواهد برای اش انجام بدهم؟ من تنها به احترام او قبول می کنم و قرار می شود طرف با من تماس بگیرد و قراری بگذاریم تا کارش را ببینم و ارزیابی کنم که می توانم انجام بدهم یا نه. بعد از چند روز طرف تماس می گیرد. داد سخن می دهد که کارش چنین است و چنان است و خیلی هم عجله دارد! (آن هم در بحبوحه ی کارهای فراوانی که این روزها خودم دارم). یکشنبه است، قرار برای هفته ی آینده را قبول نمی کند. چون برنامه ی این هفته ام فشرده است، نیم ساعت ازش وقت می خواهم تا فکر کنم و بعد روزی توی همین هفته بگویم که چه ساعتی بیاید. بیست دقیقه بعد به اش زنگ می زنم. خواهرش می گوید رفته بیرون! سه ساعت بعد خودش زنگ می زند و عذرخواهی می کند! و می گوید که اصلا این هفته وقت ندارد، به خاطر همان مشکلی که سه ساعت قبل برای اش مجبور شده بیرون برود. ته دل ام خوشحال می شوم! امیدوارم اساسا قید من را بزند.
یادم می ماند که با هر دوشان دفعه ی بعد انعطاف و مراعات کم تری نشان بدهم، همین طور با همه ی کسانی که مثل آن ها خواهند بود...
جالب است که همه ی مردم ما فکر می کنند فقط خودشان کار دارند و بقیه "بیکار"ند! ملاحظه کاری، سازگاری و شکیبایی نشان دادن و متمدنانه رفتار کردن نشانه ی بیکاری تو است! جامعه ی ما آدمی که بیش تر مدارا کند تنبیه می کند و آدم های بی ملاحظه، شلخته، بی برنامه، عجول، پرخاشگر، زورگو و متجاوز به حقوق دیگران را پاداش می دهد.
۰۶ تیر، ۱۳۸۸
کی برنده است؟
23 خرداد88
دخملک بعد از بازی عصرانه با دوست های اش سراغ من می آید و با تردید می پرسد: «مامان، بچه ها می گن احمدی نژاد برنده شده، راست می گن؟» می گویم که راست می گویند، اما اصلا مهم نیست کی برنده بشود، بالاخره یکی برنده می شود و این چیزها به بچه ها مربوط نمی شود، بچه ها باید بازی کنند و خوش بگذرانند.
از این که یک رقابت انتخاباتی، مسابقه ای را بین بچه ها شکل داده واقعا حس بدی به ام می دهد. این که بچه ها به خاطر رأی والدین شان به کسی احساس پیروزی و تفاخر یا شکست و سرشکستگی کنند واقعا احمقانه است. از آن احمقانه تر رفتار زن همسایه است که هوادار احمدی است و چون روی اش نمی شود به من چیزی بگوید، وقتی بچه ها را موقع بازی دیده شعارهای انتخاباتی را خطاب به بچه گفته است و پز پیروزی داده!
5 تیر88
ظهر با ماشین از روی پلی رد می شویم که شب بیستم خرداد روی اش ایستاده بودیم و شور و شوق موج سبزها را تماشا می کردیم. با حسی نوستالژیک می گوید: «مامان، این همون پُلیه که اون شب سبزا رو از این جا می دیدیم». کمی جا می خورم و با لبخند تایید می کنم. با لحن شگفت زده ای می پرسد:«مامان، سبزا که اون شب خیلی زیاد بودن، پس برا چی موسوی برنده نشد احمدی نژاد برنده شد؟»
عجب سؤال سختی! و پاسخ دادن اش به کودکی 6 ساله سخت تر! بدون این که امید چندانی داشته باشم که معنی جواب ام را بفهمد فقط می گویم:«خوب ممکنه جاهایی هم بوده که احمدی نژادی ها بیش تر بودن و ما نرفتیم که ببینیم، ما فقط این جا رو دیدیم». با لحنی مأیوسانه می گوید: «اصلا من می دونم دفعه ی دیگه هم بازم احمدی نژاد برنده می شه». این جواب اش حرص ام را در می آورد، از گفتن «من می دونم بازم ... می شه» بدم می آید، دل ام نمی خواهد این جوری به زندگی نگاه کند، البته این اولین بار و اولین موردی نیست که در موردش این طور حرف می زند و من مجبورم خاطرنشان کنم که مسایل همیشه یک جور نیست، اما توضیح دادن این موضوع درباره ی انتخابات خیلی مشکل تر از بدبیاری های روزمره یا شکست های کوچک اش در کارهای متناسب با سن اش است.دوست دارم بتوانم به اش یاد بدهم که توی زندگی برنده کسی است که از امید و تلاش برای بهبود دست نکشد. گرچه یاددادن این موضوع برای من که خودم این روزها یأس و بدبیاری های مکرر را تجربه می کنم سخت است، اما هنوز «امیدوارم» که امید و انرژی ام را بازبیابم..
از این که امسال می بینم بچه های کوچک و حتی نوجوان ها درگیر این مبارزه ی تند انتخاباتی شده اند حس خوبی ندارم، به نظرم اصلا جالب نیست که بچه ها این قدر این ماجرا برای شان جدی و حتی حیثیتی بشود. این تازه حالتی است که ما در خانه انتخابات را عمدتا از طریق رسانه های مکتوب دنبال کرده ایم (که او را تحت تاثیر قرار نمی داده)، هرچند در موردش «حرف» زده ایم، حرف هایی که حدس می زدیم او از آن ها چندان سر درنیاورد، ولی چه بسا دریافت ها و برداشت هایی از آن حرف های مبهم داشته است...
دخملک بعد از بازی عصرانه با دوست های اش سراغ من می آید و با تردید می پرسد: «مامان، بچه ها می گن احمدی نژاد برنده شده، راست می گن؟» می گویم که راست می گویند، اما اصلا مهم نیست کی برنده بشود، بالاخره یکی برنده می شود و این چیزها به بچه ها مربوط نمی شود، بچه ها باید بازی کنند و خوش بگذرانند.
از این که یک رقابت انتخاباتی، مسابقه ای را بین بچه ها شکل داده واقعا حس بدی به ام می دهد. این که بچه ها به خاطر رأی والدین شان به کسی احساس پیروزی و تفاخر یا شکست و سرشکستگی کنند واقعا احمقانه است. از آن احمقانه تر رفتار زن همسایه است که هوادار احمدی است و چون روی اش نمی شود به من چیزی بگوید، وقتی بچه ها را موقع بازی دیده شعارهای انتخاباتی را خطاب به بچه گفته است و پز پیروزی داده!
5 تیر88
ظهر با ماشین از روی پلی رد می شویم که شب بیستم خرداد روی اش ایستاده بودیم و شور و شوق موج سبزها را تماشا می کردیم. با حسی نوستالژیک می گوید: «مامان، این همون پُلیه که اون شب سبزا رو از این جا می دیدیم». کمی جا می خورم و با لبخند تایید می کنم. با لحن شگفت زده ای می پرسد:«مامان، سبزا که اون شب خیلی زیاد بودن، پس برا چی موسوی برنده نشد احمدی نژاد برنده شد؟»
عجب سؤال سختی! و پاسخ دادن اش به کودکی 6 ساله سخت تر! بدون این که امید چندانی داشته باشم که معنی جواب ام را بفهمد فقط می گویم:«خوب ممکنه جاهایی هم بوده که احمدی نژادی ها بیش تر بودن و ما نرفتیم که ببینیم، ما فقط این جا رو دیدیم». با لحنی مأیوسانه می گوید: «اصلا من می دونم دفعه ی دیگه هم بازم احمدی نژاد برنده می شه». این جواب اش حرص ام را در می آورد، از گفتن «من می دونم بازم ... می شه» بدم می آید، دل ام نمی خواهد این جوری به زندگی نگاه کند، البته این اولین بار و اولین موردی نیست که در موردش این طور حرف می زند و من مجبورم خاطرنشان کنم که مسایل همیشه یک جور نیست، اما توضیح دادن این موضوع درباره ی انتخابات خیلی مشکل تر از بدبیاری های روزمره یا شکست های کوچک اش در کارهای متناسب با سن اش است.دوست دارم بتوانم به اش یاد بدهم که توی زندگی برنده کسی است که از امید و تلاش برای بهبود دست نکشد. گرچه یاددادن این موضوع برای من که خودم این روزها یأس و بدبیاری های مکرر را تجربه می کنم سخت است، اما هنوز «امیدوارم» که امید و انرژی ام را بازبیابم..
از این که امسال می بینم بچه های کوچک و حتی نوجوان ها درگیر این مبارزه ی تند انتخاباتی شده اند حس خوبی ندارم، به نظرم اصلا جالب نیست که بچه ها این قدر این ماجرا برای شان جدی و حتی حیثیتی بشود. این تازه حالتی است که ما در خانه انتخابات را عمدتا از طریق رسانه های مکتوب دنبال کرده ایم (که او را تحت تاثیر قرار نمی داده)، هرچند در موردش «حرف» زده ایم، حرف هایی که حدس می زدیم او از آن ها چندان سر درنیاورد، ولی چه بسا دریافت ها و برداشت هایی از آن حرف های مبهم داشته است...
۰۳ تیر، ۱۳۸۸
دل زدگی
از عصر شنبه ی هفته ی گذشته تی وی نمی بینم، مطلقا. این هفته هر روز صبح که گشتی کوتاه توی خبرها و یادداشت های روی وب می زنم، حال بدی به ام دست میدهد، یک جور دل زدگی، مثل آدمی که دوره ی نقاهت یک مسمومیت غذایی را می گذراند دل ام یک جوری به هم می خورد...
۲۹ خرداد، ۱۳۸۸
گوجه سبزها
20 خرداد، ساعت22، بلوار پرتردد شهر
دخترکم از پنجره ی ماشین با حیرت بیرون را نگاه می کند و به جمعیت انبوهی که حاشیه ی بولوار ایستاده اند و عکس های جورواجور را در دست تکان می دهند و با لبخند شعار می دهند نگاه می کند. یکی وسط ترافیک روبان سبز توزیع می کند. دخترک یکی می گیرد و دست اش را از پنجره بیرون می آورد و روبان را تکان می دهد. ظاهرا از این تفنن جدید لذت می برد، از این که می شود با آدم های بیرون از ماشین ارتباط برقرار کرد، این که آن ها به او نگاه می کنند و دست تکان می دهند یا به نگاه و دست تکان دادن های او پاسخ متقابل می دهند... می پرسد که این ها چه می گویند، و برای اش می گویم که بعضی های شان آمده اند که بگویند از موسوی خوش شان می آید و بعضی های دیگرشان...
میان آن شور و شعارها، انگار یکی توجه اش را جلب می کند، با تعجب می پرسد: «مامان، به من گفت گوجه سبز!» می خندم، توضیح می دهم که به خاطر روبان سبز توی دست اش بوده است.
23 خرداد، ساعت22، منزل
فریاد «الله اکبر» به پارکینگ می کشاندمان. با هم سرکی می کشیم بیرون، دوربین همراه ام آورده ام اما کسی توی کوچه نیست، صدا از توی بالکن ها می آید. می پرسد: «اینا چی می گن؟». توضیح می دهم که این ها همان ها هستند که از موسوی خوش شان می آمد و آن شب توی خیابان دیدیم شان که روبان سبز داشتند.
26 خرداد، ساعت22، منزل
مثل هر شب صدای الله اکبر از بیرون شنیده می شود. با ذوق و شوق از کشف چند شب پیش و احساس غرور از این که حالا معنی این سر و صدای جدید شبانگاهی را می داند فریاد می زند: «مامان، باز گوجه سبزا اومدن!»
۲۸ خرداد، ۱۳۸۸
حکایت هواداران احمدی نژاد: پیروزی شکست مندانه
حکایت هواداران موسوی: شکست پیروزمندانه
...
«شور و شر» این خانم را بخوانید، دست کم چند پست اخیرش را حتما. واقع بینی و عملگرایی اش به نظر من ستودنی است. «ما» به «این» آدم ها نیاز داریم. انتخابات ظاهرا هرطور بود «تمام شد» یا خواسته می شود که «تمام شده» تلقی شود، اما «ما» تمام نشده ایم...
حکایت هواداران موسوی: شکست پیروزمندانه
...
«شور و شر» این خانم را بخوانید، دست کم چند پست اخیرش را حتما. واقع بینی و عملگرایی اش به نظر من ستودنی است. «ما» به «این» آدم ها نیاز داریم. انتخابات ظاهرا هرطور بود «تمام شد» یا خواسته می شود که «تمام شده» تلقی شود، اما «ما» تمام نشده ایم...
۲۷ خرداد، ۱۳۸۸
انتخابات
- اگر گفتید از رخدادهای پس از انتخابات دهم چه کسی بیشتر از همه ضرر کرد؟ موسوی؟ کروبی؟ احمدی نژاد؟ هاشمی؟ رهبری؟ نظام؟ مردم؟ اگر هرکدام از جواب های بالا را داده اید در اشتباه اید. آن که بیش از همه ضرر کرد (و البته بیش از همه فداکاری کرد!) اپراتورهای تلفن همراه بودند که از درآمد افسانه ای پیامک در این روزهای پس از انتخابات چشم پوشیدند!
- در سال های اولیه ی پس از دوم خرداد76، در دوران رونق و شکوفایی روزنامه های اصلاح طلب، یک بار یادم هست که خبری در یکی چاپ شده بود. خبر یا گزارش کوتاه و نه چندان مهمی بود درباره ی بازدید یک گروه روزنامه نگار از اروپا به نظرم. یکی از آن میان حرف جالبی زده بود، گفته بود (نقل به مضمون) که درست است که در کشور شما روزنامه های خوبی در حال انتشار است، اما تیراژ بسیار پایین آن ها نشان میدهد که در جامعه ی شما فاصله ی قابل ملاحظه ای بین روزنامه خوان ها و دیگران وجود دارد. حالا حال اش را ندارم که بیش تر در این باره بنویسم! به نظرم حامد قدوسی این موضوع شکاف قشری را خوب بیان کرده و با او کاملا موافق ام. این دو پست او را بخوانید: 1 و 2
- در سال های اولیه ی پس از دوم خرداد76، در دوران رونق و شکوفایی روزنامه های اصلاح طلب، یک بار یادم هست که خبری در یکی چاپ شده بود. خبر یا گزارش کوتاه و نه چندان مهمی بود درباره ی بازدید یک گروه روزنامه نگار از اروپا به نظرم. یکی از آن میان حرف جالبی زده بود، گفته بود (نقل به مضمون) که درست است که در کشور شما روزنامه های خوبی در حال انتشار است، اما تیراژ بسیار پایین آن ها نشان میدهد که در جامعه ی شما فاصله ی قابل ملاحظه ای بین روزنامه خوان ها و دیگران وجود دارد. حالا حال اش را ندارم که بیش تر در این باره بنویسم! به نظرم حامد قدوسی این موضوع شکاف قشری را خوب بیان کرده و با او کاملا موافق ام. این دو پست او را بخوانید: 1 و 2
- این هم نظرسنجی سال قبل موسسه ی گالوپ در مورد میزان اعتماد به انتخابات در میان ایرانیان. جالب است که درست در چنین روزهایی گالوپ این گزارش را منتشر کرده است! کاش همین حالا هم یک نظرسنجی با همان مشخصات فنی پیشین انجام می داد تا ببینیم نتیجه چه تفاوتی دارد. اگر حال ندارید متن کوتاه گزارش را بخوانید کافی است نمودارهای اش را مرور کنید.
۱۹ خرداد، ۱۳۸۸
انتخابات لبنان
متوجه شدید که علیرغم سرمایه گذاری خبری فراوان تلویزیون در مورد انتخابات لبنان، نتایج آن بدجوری برای شان مغموم کننده بود؟ اگر برعکس حالا، گروه 8 مارس (که حزب الله و هم پیمانان اش) کرسی هایی بیش از گروه 14 مارس (که تلویزیون آن ها را نیروهای متمایل به غرب می خواند) به دست آورده بودند، قطعا تلویزیون تبلیغات فراوانی برای القای تکرار این پیروزی در ایران می کرد و این امداد غیبی بود که ما از شر چنین تبلیغاتی نجات یافتیم! وگرنه گوش فلک را کر کرده بودند از تبلیغات در این مورد.
مراسم توزیع مدال
مدال شجاع ترین، سالم ترین و مغلطه گر ترین مناظره گر به محمود احمدی نژاد
مدال باحال ترین و مسلط ترین مناظره گر به محسن رضایی
مدال بانمک ترین و شوت ترین مناظره گر به مهدی کروبی
مدال نجیب ترین مناظره گر به میرحسین موسوی
۱۶ خرداد، ۱۳۸۸
نامزدهای نمادین
فکر می کنم بعد از مناظره ی موسوی-احمدی نژاد، فضای انتخابات تحول اساسی پیدا کرده باشد. اگر فضایی را که طی یک-دو روز قبل در خیابان ها شاهدش بودیم مبنای تحلیل قرار بدهیم، به نظر می رسد انتخابات در حال دوقطبی شدن است. حالا موسوی و احمدی نژاد تنها دو نامزد رقیب نیستند، به موجوداتی فراتر از آن چه خود هستند تبدیل شده اند و انگار هویتی تازه برای هواداران شان تعریف کرده اند. خصوصا بعد از آن که مردم دیدند واکنش خاص و روشنی از «بالا» نسبت به رفتار احمدی نژاد (در مناظره) دیده نشد، این بازتعریف هویت به نظرم کاملا محسوس است، و اگر آرای موسوی رشد کند باید آن را به همین موضوع نسبت داد. فضا چیزی شبیه انتخابات 76 را تداعی می کند که خاتمی و ناطق تنها دو «فرد» رقیب نبودند، و چیزهایی بسیار فراتر از خودشان را بازنمایی می کردند. مردم به خاتمی یا ناطق رأی ندادند، رأی به هر یک از آن ها برای رأی دهندگان، به معنای نفی یا تایید چیزهایی بود که در ورای این دو نفر قرار داشت، نامزدها حکم «نماد» یافته بودند...
اشتراک در:
پستها (Atom)