در این که می گویند "مردم در حل معضل ترافیک همکاری نمی کنند (یا باید همکاری کنند)" یا "اگر مردم در اجرای طرح تحول اقتصادی همکاری کنند مشکلات کاهش می یابد" مغالطه ای هست. در واقع «رفتار مردم» بخشی از صورت مساله و جزء فرضیات مساله است نه راه حل!
۲۶ بهمن، ۱۳۸۷
۲۴ بهمن، ۱۳۸۷
بچه دار شدن (1)
۲۳ بهمن، ۱۳۸۷
۲۱ بهمن، ۱۳۸۷
بالندگی انقلاب به روایت نسل چهارم
گوینده اخبار ساعت 14 تلویزیون [با لحن حماسی]: «فردا؛ تجلی سی سال بالندگی»
دخمل [با هیجان و شادی]: «مامااااان! می گه ســـــــی سال بارندگی! آخ جون ... کدوم شهر رو می گه؟»
امیــد
چرا یک اسمی مشابه شهاب، صاعقه، مصباح، سفیر، هدایت و ... انتخاب نشده است؟
خواهد توانست آیا ...
«سید بزرگوار! از تریبون خطابههای گنگ و دوپهلو و متناقض پایین بیایید و گول تشویق اطرافیانتان را نخورید. به جایش این بار به مردم وعدههای مشخص و روزمره بدهید.»
«حرفهایی از جنس اصلاح بوروکراسی و اقتصاد بزنید که این مخاطب اثر آن را در بلندمدت زندگیاش بفهمد و برایش منطقی و عملی جلوه کند. حرف هایی که در این آدمها شور و امید جدیدی برای مشارکت در ساختن کشور خلق کند. آقای خاتمی در نقش اوباما ظاهر نشوید. با شعار تغییر نیایید. با شعار تدبیر بیایید. فراموش نکنید که برای خیلی از ماها پیروزی شما یا رقیبتان در این شفافترین و قطبیترین انتخاب تمامی سالهای گذشته، نقطه عطفی در زندگی خواهد بود. سخت ممنونیم که از راحت خود گذشتید و خطر کردید ولی شما را به خدا ناامیدمان نکنید.»
حامد قدوسی به قول خودش در مرخصی سه ماهه است، اما گویا دل اش طاقت نیاورده است، نقل قول های بالا از یادداشت اخیر او است: آقای خاتمی ناامیدمان نکنید!
۱۶ بهمن، ۱۳۸۷
جشنواره فیلم فجر
در اثر دو اتفاق غیرمترقبه که یکی اش ملاقات تصادفی دوستی بود، من که هرگز یک فیلم بین حرفه ای و جشنواره برو نبوده ام، و خیلی وقت هست که اصلا سینما نرفته ام، دیروز سر از یک سینمای نمایش دهنده فیلم های جشنواره فجر درآوردم! برای «وقتی همه خواب بودیم» بهرام بیضایی. البته دیدن این فیلم خیلی هم تصادفی نبود. من معمولا فیلم ها را به اعتبار نام کارگردان شان می بینم و گاهی هم به خاطر بحث هایی که این طرف و آن طرف درباره شان می خوانم، خصوصا اگر موضوع و پرداختش آن جور که در همان یادداشت های پراکنده بیان می شود به نظرم جالب توجه باشد. دیروز دو فیلم، یکی همان فیلم بالا و دیگری «سوپر استار» از تهمینه میلانی اکران می شد. آخرین فیلمی که از میلانی دیدم و جز 10-20 دقیقه اول تاب تحمل تماشاکردن اش را نداشتم «آتش بس» بود، البته من بقیه فیلم را ندیدم که چیزی بتوانم در موردش بگویم! به نظرم آن قدر بد بود که ارزش تماشاکردن تا آخر را نداشته باشد. اما برعکس از بیضایی خاطره ی خوبی داشتم: «سگ کشی»! سگ کشی آن قدر خوب بود که مدت ها بعد از تماشای اش در سینما، سی دی اش را کرایه کنم و در خانه ببینم (دیدن مکرر یک فیلم کاری است که به ندرت ممکن است بکنم، البته غیر از بعضی کارتون های مربوط به دخترم که محبوب من هم هست!).
القصه، علیرغم این که فیلم جدید بیضایی، یک جورهایی همان حال و هوا و سبک «سگ کشی» را داشت، با کمال شرمندگی باید بگویم به اندازه سگ کشی مرا درگیر نکرد. به نظرم درگیر شدن با موضوع فیلم تا چندین ساعت یا حتی چند روز، معیار خوبی برای تاثیرگذار بودن یک فیلم است. شاید علت مهم اش خاص بودن موضوع فیلم -که مربوط به پشت صحنه ی سینما است- باشد که من هرگز در موردش فکر نکرده ام و هرگز به حاشیه های سینما آن قدر علاقه مند نبوده ام که آن ها را دنبال کنم. آن چه در فیلم روایت می شد عمدتا نه تنها نسبتی با تجارب عینی زندگی ام نداشت، بلکه نزدیکی ای با تجربه های ذهنی و عاطفی ام هم نداشت و شاید به همین دلیل چندان درگیر فیلم نشدم و علیرغم تلاش بسیار کارگردان و بازیگران [ضمن تشکر از سایر عوامل و خانواده رجبی!] نتوانستم احساسات قهرمانان داستان را درک کنم!
من عنوان بندی فیلم، صحنه های ابتدایی و صداهای پس زمینه ی آن را بسیار تاثیرگذار یافتم. با تکنیک داستان در داستان هم نویسنده بازی خوب و دلنشینی با ذهن تماشاگر کرده بود. دیالوگ ها هم با وسواس نوشته و اجرا شده بود که متاسفانه کیفیت صدا طوری نبود که کامل شنیده شود (شاید این سینما این طور بود). دو-سه تا صحنه هم به نظرم خیلی جالب بود و خوب توی ذهنم ماند: یکی تابلوی سینمایی متروک که رویش کاغذی دستنویس چسبانده شده بود با این مضمون: «این ملک به فروش می رسد- تلفن....». این جمله اگرچه کمی شعاری می رسید اما به هر حال در متن ماجرا کاملا کنایه ای معنادار بود، و به نظر می رسید کارگردان با تاکید فراوانی که با نمایش سه باره ی این صحنه بر آن داشت؛ خلاصه یا نتیجه ی کلام اش را در آن گنجانده بود. یکی هم جایی که کارگردان فیلم با تهیه کننده ها مشغول صحبت بود و تهیه کننده از این که مردم نیاز به شادی دارند سخن می گفت و کارگردان اشاره کرد که «حالا وقت آن است که از معنویت حرف بزنیم». یک جای دیگر هم وقتی نجات به چکامه گفت که شبیه خواهرش است، چکامه جواب داد :«ما همه شبیه هم هستیم»! این هم واقعیتی است که گاهی فراموش می کنیم و بیضایی به مان یادآوری کرد.
انتخاب یا تقدیر
۱۵ بهمن، ۱۳۸۷
سالمندان کجا هستند؟
یکی از موضوعاتی که علیرغم مهم بودن اش هنوز به بحث های رایج رسانه ها و محافل نفوذ نکرده است، «سالمندان» و موضوعات پیرامون آن ها است. تاکنون شاید به دلیل جوان بودن جمعیت کشور، مباحثی مثل روانشناسی و رفتار با کودکان و نوجوانان و جوانان بسیار مورد توجه افراد و رسانه ها قرار گرفته است، برنامه های آموزشی و نمایشی متعددی در مورد شیوه های صحیح رفتار با افراد در این سنین و آسیب شناسی رفتار والدین و بزرگ ترها با خردسالان و جوانان از تلویزیون پخش شده و کتاب های متعددی در این مورد ترجمه و تالیف و چاپ شده است (فیلم ها و سریال های وطنی، در چرخشی آشکار طی سال های اخیر، به شدت به جانبداری از شیوه زندگی و تفکر جوانانه روی آورده اند).
همچنین به مساله ای چون تبعیض های جنسیتی در مطبوعات و اینترنت ، و نیز محافل روشنفکری و پژوهشی و آکادمیک پرداخته شده، حتی تلویزیون و سینما نیز تلاش کرده اند نگاه به شدت تبعیض آمیز گذشته شان را به زنان تلطیف کنند و ... . همچنین مباحث روانشناسی عشق و زناشویی به طور نسبتا گسترده در رسانه ها و محافل مزبور مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و بسیاری از زوایا و ظرایف آن به کانون مباحثات گسترده ای در فضای عمومی تبدیل شده است. با این همه درباره ی سالمندان شاید به دلیل این که فعلا در اقلیت هستند کم تر سخن گفته می شود، و اگر هم جایی اشاره ای به ایشان می شود یا به اندرزهای اخلاقی یا تحریکات عاطفی آن هم عمدتا از طریق رسانه های رسمی بسنده می شود و یا در بهترین حالت به نیازهای جسمانی آن ها مثل تغذیه، ورزش، بهداشت و درمان (جسمی) به صورتی بسیار کلی پرداخته می شود.. شخصا در مرورهای روزمره مطبوعات و اینترنت ندیده ام موضوع سالمندان به هر شکلی در مطبوعات، اینترنت و محافل مدعی روشنفکری مورد مداقه قرار گیرد. ظاهرا به صورتی بسیار محدود به طوری که جز متخصصان از آن مطلع نشوند در جاهایی همچون وزارت بهداشت در این مورد بارقه هایی پدیدار شده از جمله مباحثی همچون طب سالمندی و روانپزشکی سالمندی. اما به نظرم با رشد جمعیت سالمند کشور، این عرصه نیز نیازمند توجه است، توجهی که رویکردی علمی ، عملی، واقع بینانه و کارگشا داشته باشد. توصیه های صرفا اخلاقی و بازی با احساسات «بینندگان عزیز» فاقد چنین خصوصیاتی است و گرهی از مشکلات جسمی و روحی و ارتباطی سالمندان و اطرافیان شان نمی گشاید. به علاوه از محافل روشنفکرانه که در برابر تبعیض جنسی و قومی و مذهبی سینه سپر کرده اند انتظار می رود تبعیض سنی را هم مد نظر قرار دهند و با آن همچون یک تابو برخورد نکنند. البته دفاع از حقوق سالمندان -که احتمالا چیزی برای از دست دادن ندارند و خود نیز غالبا جماعتی خاموش و ناتوان به حساب می آیند- نیازمند درک و احساس تعهدی اخلاقی است که ظاهرا هنوز کسی آن را چندان احساس نکرده است!
پ.ن.1. دست کم روی اینترنت فارسی من چیزی در این باره ندیده ام. شاید حالا که تکلیف عشق و ازدواج و طلاق و تابوهای جن-سی و زنان و مردان و کودکان را روی وب مان روشن کرده ایم وقت آن رسیده باشد که برگردیم سر زندگی مان؛ زندگی با پدر ومادرها یا پدربزرگ و مادربزرگ های مسن مان را می گویم که هیچ درک مان نمی کنند! و مگر ما با این همه ادعا گامی برای درک ایشان برداشته ایم؟ لحظه ای فکر کنیم... درباره دنیا و احساسات سالمندان و تجربه های سالمندی چه می دانیم؟ خود من چندین کتاب درباره مسایل کودکان و رفتار با آن ها در کتابخانه ام دارم و خوانده ام، اما تا به حال کتابی در این مورد در کتاب فروشی ها ندیده ام، ندارم و نخوانده ام. به علاوه اخیرا دست کم توی دو تا برنامه (فیتیله و پرواز 57) نمایش های طنز با مضمون تمسخر سالمندان دیده ام که به نظرم اصلا خوشایند نیست، گرچه ممکن است بتواند مخاطب خردسال و جوان را بخنداند.
پ.ن.2. یکی از حدس های من این است که موضوع سالمندان خوشبختانه یا بدبختانه فارغ از بار سیاسی است یا به اندازه مساله جنسیت و اقلیت های قومی و مذهبی حامل بار سیاسی نیست، و از آن جا که بسیاری از مباحث در جامعه ی ما تا وجهه سیاسی نداشته باشند و ابزاری برای اعمال فشار یا کسب امتیازهای سیاسی نباشند؛ ارزش و فرصت طرح و بررسی نمی یابند، سالمندان نیز قربانی «سیاسی نبودن» شده اند.
آیا اگر روزی جمعیت سالمندان و وزن مسایل شان به قدر قابل ملاحظه ای افزایش یابد، ممکن است موضوع سالمندان نیز مستمسک نقدهای سیاسی شود و لاجرم در نظر بسیاری ارزش طرح شدن در فضای عمومی بیابد؟!
به زبان بسیار ساده: «ما ملت جوگیری هستیم»! تا زمانی که موضوعی به مد روز و ابزار و بهانه ای برای طرح خودمان نباشد؛ گوشه چشمی هم به آن نمی اندازیم ولو موضوعی واقعی و روزمره در زندگی مان باشد.
پ.ن.3. همین الان سرچ کردم و چیزهایی پیدا کردم، ظاهرا همان طور که گفتم جوانه هایی از بحث سالمندی در محافل بسیار تخصصی دیده می شود. مرکز تحقیقات سالمندی دانشگاه علوم پزشکی و توانبخشی مجله علمی-پژوهشی «سالمند» را منتشر می کند که آخرین شماره آن تاریخ یک سال پیش یعنی زمستان 86 را بر پیشانی دارد. ایضا یک همایش با عنوان «همايش سراسری سالمندی و پزشکی سالمندان» در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان در اسفندماه امسال در پیش است.
پ.ن4. طراح کاریکاتور اردشیر رستمی است از سبک قلم و نگاه شاعرانه است معلوم است دیگر!۰۹ بهمن، ۱۳۸۷
اعتدال
در این دنیای پرهیاهو که پر است از چیزهایی که می تواند به راحتی حواس مان را پرت کند، شناختن، رسیدن، و ماندن در نقطه ی تعادل کار مشکلی است، از همین رو اغلب دیر می فهمیم که از مسیر اعتدال خارج شده ایم. خودآگاهی و محاسبه مداوم نفس تنها راهی است که مانع از آن می شود که دیر -یا خیلی دیر- متوجه خارج شدن مان از جاده میانه روی بشویم.... «و غفلت، آه غفلت، چه دریغ مطولی دارد»...
پ.ن. این سوال که «چه کسی تعیین می کند راه میانه چیست» سوال خوبی است. اما پرسیدن آن در مورد اعتدال در بسیاری از امور و فعالیت های روزمره ی زندگی که دست کم بنا به تجربه ی شخصی نقطه ی تعادل آن را می شناسیم، انحراف از موضوع است و تنها حاصل اش از دست دادن فرصت برای بهبود زندگی مان. خیلی وقت ها اگر کمی به خودت فرصت بدهی و در سکوت و خلوت فکر کنی؛ خودت خوب می دانی نقطه ی تعادل کجاست، فقط گاهی خودت را «به آن در» می زنی!
۰۵ بهمن، ۱۳۸۷
یک ایده
نامربوط: دوستی که مثل من پشت فیل تر نمانده است اشاره کرد که یکی از پست های این وبلاگ با عنوان "مجله ای برای کودکان" که به معرفی «رشد کودک» پرداخته بود؛ به صورت کاراکترهای ناخوانا در وبلاگ دیده می شود. آن پست را ریپابلیش کردم، امیدوارم قابل مشاهده باشد. رشد کودک، نشریه ای متفاوت است که در آن پست آن را بها ختصار از دید خودم معرفی کرده ام.
تناقض
حالا فرض کنیم من آدم بدبینی هستم، و "به اشتباه" "خیال" می کنم رسانه ی ملی و برادران و خواهران رسانه ای اش در میان مطبوعات و وبسایت ها ، چیزی جز حقیقت درباره پیشرفت های علمی و فنی ایران نمی گویند. تناقض موجود را چگونه می توان تبیین کرد؟
کسی هست صدای مرا بشنود!؟
یک موضوع جالب در مورد فیل تراسیون (!) این است که بعضی سایت ها از بعضی آی اس پی ها باز است و از بعضی فیل تر، از آن جالب تر این که بعضی سایت ها بعضی وقت ها از یک آی اس پی باز است و بعضی وقت ها از همان آی اس پی فیل تر! نمونه اش: blogger.com و نیم نگاه!
فقط من دنبال کسی می گردم که ازش بپرسم این وبلاگ پاستوریزه را به کدامین گناه فیل تریزه کرده اند؟ و اگر اشتباهی شده باشد به کجا باید مراجعه کرد؟؟!!
۲۹ دی، ۱۳۸۷
دوچرخه و سه چرخه
سه چرخه
از این هفته، «دوچرخه»- ضمیمه ی پنجشنبه های روزنامه همشهری- خود صاحب یک ضمیمه ی شده است: «سه چرخه»!
دوچرخه، ضمیمه ای است هفتگی برای نوجوانان و سه چرخه گویا قرار است ضمیمه ای ماهانه برای کودکان باشد. این نشریه 32 صفحه ای (در قطع یک-چهارم صفحه روزنامه) ظاهرا برای سنین دبستان منتشر می شود و علاوه بر شعر، قصه، طنز، مطالب علمی، مسابقه، آموزش کاردستی، و سرگرمی (مثل سایر نشریات کودکان)، معرفی کتاب، مصاحبه، گزارش، خبر، آثار کودکان، و نقد و بررسی نقاشی های کودکان نیز در آن دیده می شود. خصوصا این آخری از ابتکاراتی است که تا به حال در نشریات کودکان ندیده بودم. به نظرم می توان امیدوار بود تیم سه چرخه، راه سلف خود «دوچرخه» را در پیش بگیرد و به ضمیمه ای پربار و به مرور جاافتاده تبدیل شود.
نقطه ضعف فرمی بزرگ سه چرخه این است که روی کم کیفیت ترین کاغذ (همان کاغذ کاهی نازک و بی دوام روزنامه معمولی) چاپ می شود. ظاهرا کیفیت رنگ و چاپ و کاغذ حتی برای کودکان در سنیینی که جذابیت های بصری، نقش مهمی در جذب آن ها به مطالعه دارد، همچنان جزو تشریفات و خواسته های لوکس مخاطبان کم سال تلقی می شود!
پ.ن. دوست داشتنی مطالب این هفته از نظر من (که بالاخره یک زمانی کودک بوده ام!) عبارتند از: «من همیشه دوستت هستم» (از سام مک برتنی) و «غذایت را بخور» (از فریبا کلهر) بود! اولی به خاطر مضمون عشق و احساس امنیت (بین دو روباه مادر و کودک) که بسیار به واقعیت نزدیک است، و دومی به خاطر خلاقیتی که در پایان بندی داستان هست.
دوچرخه؛ ضمیمه پنجشنبه های همشهری
مجله محبوب نوجوانی من «سروش نوجوان» بود. کیهان علمی و سوره نوجوان و رشد نوجوان را هم می خواندم. اما «سروش نوجوان» با ابتکار عمل هایی که داشت چیز دیگری بود. آن موقع گردانندگان اش قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و چند نفر دیگر بودند... بعضی نوجوان ها و جوان هایی هم که با مجله همکاری می کردند حالا نویسنده و مترجم و شاعرهای سرشناسی به ویژه در زمینه ادبیات کودک و نوجوان شده اند، از جمله همین عرفان نظرآهاری که این روزها گویا کتاب هاش خوب فروش می روند آن روزها خبرنگار افتخاری مجله بود!
حالا نمی دانم کدام یک از این نشریات هنوز منتشر می شوند، مدت ها است که روی پیشخوان کیوسک روزنامه فروشی ندیده ام شان. اما «دوچرخه» ضمیمه ی پنجشنبه های همشهری را مدتی است تقریبا هر هفته می خوانم و برای نوجوان ها توصیه می کنم، خصوصا اگر علاقه مند به خلاقیت های ادبی و هنری هستند. این نشریه فضای خوبی را به وجود آورده برای پر و بال دادن به استعدادهای ادبی بچه ها و همین طور کارهای تجسمی (مثل نقاشی و کاردستی) در حدی که در یک نشریه چاپی قابل ارایه باشد. این که بسیاری از مطالب نشریه توسط خود نوجوانان تولید می شود امتیاز بزرگی است که خودباوری را به آن ها القا می کند. همچنین نامه ها و مطالب بچه ها توسط گردانندگان مورد نقد و بررسی هم قرار می گیرد که برای نوجوانان علاقه مند فرصت آموزشی خوبی است. بخش هایی از مجله هم به مطالب پاپیولاتر مثل فیلم ها و هنرپیشه ها اختصاص دارد و همین طور مقداری خبر و مطالب علمی. در مجموع به عنوان یک هفته نامه نوجوانانه که محتوای تینیجری مبتذل و کم مایه کم تر دارد نشریه قابل توصیه ای است؛ البته اگر در این زمینه با من هم سلیقه باشید!
پ.ن. خیلی ها نسبت به «کودکی» احساس نوستالژیک دارند، برای من اما «نوجوانی» چنین حسی را برمی انگیزد. نوجوانی دنیای مرموز، پراحساس و پرتلاطمی است، دوره ای که تازه داری سری توی سرها درمی آوری و البته هنوز کسی به عنوان «بزرگسال» تحویل ات نمی گیرد! این دوگانگی منشاء تنش ها، تجربه های درونی و بیرونی، و خاطرات گوناگونی می شود که برای من بسیار پررنگ تر و از لحاظ تاثیر پردامنه تر از کودکی به نظر می رسد. خاطرات و تجربه های نوجوانی ام نقش خیلی مهمی در راهی که امروز می روم و آدمی که امروز شده ام داشته است. نمی دانم آیا برای همه همین طور است؟ و دیگر این که سخت بی تاب ام که دخملک ام به نوجوانی برسد و این بار با نگاهی دیگر و از موضعی دیگر، نوجوانی را دوباره تجربه، واکاوی و کشف کنم.
دوچرخه و سه چرخه
سه چرخه
از این هفته، «دوچرخه»- ضمیمه ی پنجشنبه های روزنامه همشهری- خود صاحب یک ضمیمه ی شده است: «سه چرخه»!
دوچرخه، ضمیمه ای است هفتگی برای نوجوانان و سه چرخه گویا قرار است ضمیمه ای ماهانه برای کودکان باشد. این نشریه 32 صفحه ای (در قطع یک-چهارم صفحه روزنامه) ظاهرا برای سنین دبستان منتشر می شود و علاوه بر شعر، قصه، طنز، مطالب علمی، مسابقه، آموزش کاردستی، و سرگرمی (مثل سایر نشریات کودکان)، معرفی کتاب، مصاحبه، گزارش، خبر، آثار کودکان، و نقد و بررسی نقاشی های کودکان نیز در آن دیده می شود. خصوصا این آخری از ابتکاراتی است که تا به حال در نشریات کودکان ندیده بودم. به نظرم می توان امیدوار بود تیم سه چرخه، راه سلف خود «دوچرخه» را در پیش بگیرد و به ضمیمه ای پربار و به مرور جاافتاده تبدیل شود.
نقطه ضعف فرمی بزرگ سه چرخه این است که روی کم کیفیت ترین کاغذ (همان کاغذ کاهی نازک و بی دوام روزنامه معمولی) چاپ می شود. ظاهرا کیفیت رنگ و چاپ و کاغذ حتی برای کودکان در سنیینی که جذابیت های بصری، نقش مهمی در جذب آن ها به مطالعه دارد، همچنان جزو تشریفات و خواسته های لوکس مخاطبان کم سال تلقی می شود!
پ.ن. دوست داشتنی مطالب این هفته از نظر من (که بالاخره یک زمانی کودک بوده ام!) عبارتند از: «من همیشه دوستت هستم» (از سام مک برتنی) و «غذایت را بخور» (از فریبا کلهر) بود! اولی به خاطر مضمون عشق و احساس امنیت (بین دو روباه مادر و کودک) که بسیار به واقعیت نزدیک است، و دومی به خاطر خلاقیتی که در پایان بندی داستان هست.
دوچرخه؛ ضمیمه پنجشنبه های همشهری
مجله محبوب نوجوانی من «سروش نوجوان» بود. کیهان علمی و سوره نوجوان و رشد نوجوان را هم می خواندم. اما «سروش نوجوان» با ابتکار عمل هایی که داشت چیز دیگری بود. آن موقع گردانندگان اش قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و چند نفر دیگر بودند... بعضی نوجوان ها و جوان هایی هم که با مجله همکاری می کردند حالا نویسنده و مترجم و شاعرهای سرشناسی به ویژه در زمینه ادبیات کودک و نوجوان شده اند، از جمله همین عرفان نظرآهاری که این روزها گویا کتاب هاش خوب فروش می روند آن روزها خبرنگار افتخاری مجله بود!
حالا نمی دانم کدام یک از این نشریات هنوز منتشر می شوند، مدت ها است که روی پیشخوان کیوسک روزنامه فروشی ندیده ام شان. اما «دوچرخه» ضمیمه ی پنجشنبه های همشهری را مدتی است تقریبا هر هفته می خوانم و برای نوجوان ها توصیه می کنم، خصوصا اگر علاقه مند به خلاقیت های ادبی و هنری هستند. این نشریه فضای خوبی را به وجود آورده برای پر و بال دادن به استعدادهای ادبی بچه ها و همین طور کارهای تجسمی (مثل نقاشی و کاردستی) در حدی که در یک نشریه چاپی قابل ارایه باشد. این که بسیاری از مطالب نشریه توسط خود نوجوانان تولید می شود امتیاز بزرگی است که خودباوری را به آن ها القا می کند. همچنین نامه ها و مطالب بچه ها توسط گردانندگان مورد نقد و بررسی هم قرار می گیرد که برای نوجوانان علاقه مند فرصت آموزشی خوبی است. بخش هایی از مجله هم به مطالب پاپیولاتر مثل فیلم ها و هنرپیشه ها اختصاص دارد و همین طور مقداری خبر و مطالب علمی. در مجموع به عنوان یک هفته نامه نوجوانانه که محتوای تینیجری مبتذل و کم مایه کم تر دارد نشریه قابل توصیه ای است؛ البته اگر در این زمینه با من هم سلیقه باشید!
پ.ن. خیلی ها نسبت به «کودکی» احساس نوستالژیک دارند، برای من اما «نوجوانی» چنین حسی را برمی انگیزد. نوجوانی دنیای مرموز، پراحساس و پرتلاطمی است، دوره ای که تازه داری سری توی سرها درمی آوری و البته هنوز کسی به عنوان «بزرگسال» تحویل ات نمی گیرد! این دوگانگی منشاء تنش ها، تجربه های درونی و بیرونی، و خاطرات گوناگونی می شود که برای من بسیار پررنگ تر و از لحاظ تاثیر پردامنه تر از کودکی به نظر می رسد. خاطرات و تجربه های نوجوانی ام نقش خیلی مهمی در راهی که امروز می روم و آدمی که امروز شده ام داشته است. نمی دانم آیا برای همه همین طور است؟ و دیگر این که سخت بی تاب ام که دخملک ام به نوجوانی برسد و این بار با نگاهی دیگر و از موضعی دیگر، نوجوانی را دوباره تجربه، واکاوی و کشف کنم.
۲۵ دی، ۱۳۸۷
لذت رشد
دکتر، قد و وزن ات را مقایسه می کند با داده های قبلی اش، رشد خوبی داشته ای... و این آن قدر مرا ذوق زده نمی کند که می بینم کارهایی می کنی که قبلا نمی کرده ای، کارهایی که نشان می دهد فکرت خیلی بیش تر از قدت رشد کرده است، خیلی کارها را که قبلا فکر می کردم هرگز یاد نخواهی گرفت، به سادگی انجام می دهی... وقتی می بینم داری یادمی گیری چه طور اضطراب های خودت را به روش های معقول کم کنی، وقتی می بینم چه طور راه حل های مناسب پیدا می کنی برای مسایل خودت، وقتی می بینم چه طور با اعتمادبه نفس هر چیزی که فکرش را می کنی -بی قید و بند قضاوت ها و کلیشه ها- توی دفترت می کشی یا با کاغذهای رنگی یا خمیر بازی می سازی... ذوق زده می شوم. از این که داری آرام آرام بزرگ تر و مستقل تر می شوی چه طور می توانم لذت نبرم و شور و شوق وجودم را پر نکند...؟
و هرگز فکر نمی کردم که در دنیا می تواند چنین لذت هایی هم وجود داشته باشد...
۲۱ دی، ۱۳۸۷
مجله ای برای کودکان
ماهنامه ی رشد کودک
مدت ها بود که مجله های رشد دانش آموزی را ندیده بودم؛ از آن زمان که دانش آموز بودم و مشتری اش؛ و بعدا که همین چند سال پیش دوره های مجله های نوجوانی ام را با اشک و آه دادم رفت! اما حالا به برکت مدرسه ای که دخملک ام می رود دوباره مشتری رشد شده ایم: «رشد کودک». از میان نشریات کودکان و خردسالان که تا حالا خریده ام (از جمله دوست خردسالان، پوپک، سنجاقک، بادبادک، نردبون) این یکی را بیش تر پسندیده ام، این مجله برای پیش دبستانی ها و کلاس اولی ها توسط دفتر انتشارات کمک آموزشی سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش منتشر می شود. البته تا حدی تفاوت سبک بین آن نشریات و این یکی وجود دارد، نشریات مذکور بیش تر وجهه ی فرهنگی و ادبی دارند و این نشریه به نظرم بیشتر مبتنی بر تئوری های آموزش و پرورش و علوم تربیتی است. دو ویژگی بارز «رشد کودک» یکی تاکید بر «خلاقیت»، و دیگری ماهیت «تعاملی» مجله است به این معنا که مجله مذکور فقط برای خواندن نیست، بلکه برای عمل کردن و فکر کردن هم هست، بچه ها در قسمت های متعددی از مطالب مجله وادار می شوند تفکرات خلاق خود را به شیوه های مختلف مثل نوشتن، نقاشی کردن، کاردستی ساختن، و حتی بازی کردن بروز بدهند. طبق تجربه ی شخصی من ( و همین طور بعضی مطالعات ام) کودکان چنین ساختاری را بسیار می پسندند: این که در فرایند مطالعه نقشی فعال داشته باشند و نه منفعل، واین که مطالعه برای شان چیزی شبیه یک بازی است که دوست دارند در روند آن عاملیت و اراده و اختیارشان را نیز تحقق ببخشند.
من این تاکید مجله را بسیار دوست دارم و فکر می کنم در زمانه ای که بچه ها (و البته والدین) به «خرید و مصرف» روز به روز بیش تر عادت می کنند و از «خلق و تولید» کم تر خبری هست و کم تر بچه ها به این امور ترغیب می شوند؛ مگر به نحو فرمایشی و فرمال ( طبق دستور مدرسه و برای نمره یا کلاس های فوق برنامه اجباری که والدین بچه ها را می فرستند بدون اشتیاق واقعی بچه ها)، وجود چنین نشریه ای موهبتی است. رشد کودک، در هر شماره کارهایی از خود بچه ها را هم چاپ می کند از جمله قصه و نقاشی ها و کاردستی هایی که به صورت موضوعی بنا به درخواست خود مجله ( به صورت مسابقه یا غیر آن) تولید شده اند. مثلا در یک شماره از بچه ها خواسته می شود خواب های خود یا تصورات شان در مورد موضوعی خاص را نقاشی کنند یا کاردستی هایی که با دورریختنی ها ساخته اند به مجله بفرستند تا عکس اش چاپ بشود.
این مجله پر از عکس و نقاشی است گرچه بر خلاف نشریات دیگر خردسالان روی کاغذ کاهی و در قطع بزرگ (A4) چاپ می شود.
ویژگی های ایرانیان
۱۲ دی، ۱۳۸۷
رسانه چه می تو اند بکند چه نمی تواند؟
وقتی خبرها را می خوانم سوال هایی این روزها ذهن ام را مشغول می کند:
- تلویزیون دقایق طولانی از بخش های مختلف خبری اش را به "غزه" اختصاص می دهد ولی کسی از میان مردم از "غزه" حرف نمی زند. آیا مردم از اخبار فلسطین و جنگ و کشتار Overdose شده اند؟ آیا تزریق بیش از حد اخبار فلسطین از حساسیت ما کاسته است؟
- ارزش سیاسی غزه برای کشور ما واقعا چه قدر است؟
- افکار عمومی جهانی چنین وقایعی را چگونه برای خود تبیین می کند؟
- چگونه ایران در نزد افکار عمومی جهان یا سیاستمداران جهان تهدیدی جدی جلوه داده می شود؟ و آیا ایران واقعا یک تهدید عمده محسوب می شود در حالی که سخت دست به گریبان مشکلات داخلی خود است؟
- نقش رسانه ها در پاسخ هایی که برای سوالات بالا باید یافت چیست و کجاست؟
پ.ن1. امروز گزارشی از گالوپ دیدم که آمارهایی در مورد پنداشت آمریکایی ها در مورد کشوری که بزرگترین دشمن امریکا در جهان محسوب می شود آورده است. موقعیت ایران طی سال های 2001 تا 2008 همواره بدتر شده است و از رده ی چهارم به رده ی اول تهدیدها در نزد امریکاییان تبدیل شده است و جای چین، کره شمالی و عراق را گرفته است! در مورد نقش رسانه ها و البته سیاست مداران (از هر دو طرف) در این مورد سخت کنجکاوم. چون به نظرم این احساس تهدید کاملا ساختگی است! گزارش مزبور را در این جا (سایت گالوپ) بخوانید.

