23 خرداد88
دخملک بعد از بازی عصرانه با دوست های اش سراغ من می آید و با تردید می پرسد: «مامان، بچه ها می گن احمدی نژاد برنده شده، راست می گن؟» می گویم که راست می گویند، اما اصلا مهم نیست کی برنده بشود، بالاخره یکی برنده می شود و این چیزها به بچه ها مربوط نمی شود، بچه ها باید بازی کنند و خوش بگذرانند.
از این که یک رقابت انتخاباتی، مسابقه ای را بین بچه ها شکل داده واقعا حس بدی به ام می دهد. این که بچه ها به خاطر رأی والدین شان به کسی احساس پیروزی و تفاخر یا شکست و سرشکستگی کنند واقعا احمقانه است. از آن احمقانه تر رفتار زن همسایه است که هوادار احمدی است و چون روی اش نمی شود به من چیزی بگوید، وقتی بچه ها را موقع بازی دیده شعارهای انتخاباتی را خطاب به بچه گفته است و پز پیروزی داده!
5 تیر88
ظهر با ماشین از روی پلی رد می شویم که شب بیستم خرداد روی اش ایستاده بودیم و شور و شوق موج سبزها را تماشا می کردیم. با حسی نوستالژیک می گوید: «مامان، این همون پُلیه که اون شب سبزا رو از این جا می دیدیم». کمی جا می خورم و با لبخند تایید می کنم. با لحن شگفت زده ای می پرسد:«مامان، سبزا که اون شب خیلی زیاد بودن، پس برا چی موسوی برنده نشد احمدی نژاد برنده شد؟»
عجب سؤال سختی! و پاسخ دادن اش به کودکی 6 ساله سخت تر! بدون این که امید چندانی داشته باشم که معنی جواب ام را بفهمد فقط می گویم:«خوب ممکنه جاهایی هم بوده که احمدی نژادی ها بیش تر بودن و ما نرفتیم که ببینیم، ما فقط این جا رو دیدیم». با لحنی مأیوسانه می گوید: «اصلا من می دونم دفعه ی دیگه هم بازم احمدی نژاد برنده می شه». این جواب اش حرص ام را در می آورد، از گفتن «من می دونم بازم ... می شه» بدم می آید، دل ام نمی خواهد این جوری به زندگی نگاه کند، البته این اولین بار و اولین موردی نیست که در موردش این طور حرف می زند و من مجبورم خاطرنشان کنم که مسایل همیشه یک جور نیست، اما توضیح دادن این موضوع درباره ی انتخابات خیلی مشکل تر از بدبیاری های روزمره یا شکست های کوچک اش در کارهای متناسب با سن اش است.دوست دارم بتوانم به اش یاد بدهم که توی زندگی برنده کسی است که از امید و تلاش برای بهبود دست نکشد. گرچه یاددادن این موضوع برای من که خودم این روزها یأس و بدبیاری های مکرر را تجربه می کنم سخت است، اما هنوز «امیدوارم» که امید و انرژی ام را بازبیابم..
از این که امسال می بینم بچه های کوچک و حتی نوجوان ها درگیر این مبارزه ی تند انتخاباتی شده اند حس خوبی ندارم، به نظرم اصلا جالب نیست که بچه ها این قدر این ماجرا برای شان جدی و حتی حیثیتی بشود. این تازه حالتی است که ما در خانه انتخابات را عمدتا از طریق رسانه های مکتوب دنبال کرده ایم (که او را تحت تاثیر قرار نمی داده)، هرچند در موردش «حرف» زده ایم، حرف هایی که حدس می زدیم او از آن ها چندان سر درنیاورد، ولی چه بسا دریافت ها و برداشت هایی از آن حرف های مبهم داشته است...
۰۶ تیر، ۱۳۸۸
۰۳ تیر، ۱۳۸۸
دل زدگی
از عصر شنبه ی هفته ی گذشته تی وی نمی بینم، مطلقا. این هفته هر روز صبح که گشتی کوتاه توی خبرها و یادداشت های روی وب می زنم، حال بدی به ام دست میدهد، یک جور دل زدگی، مثل آدمی که دوره ی نقاهت یک مسمومیت غذایی را می گذراند دل ام یک جوری به هم می خورد...
۲۹ خرداد، ۱۳۸۸
گوجه سبزها
20 خرداد، ساعت22، بلوار پرتردد شهر
دخترکم از پنجره ی ماشین با حیرت بیرون را نگاه می کند و به جمعیت انبوهی که حاشیه ی بولوار ایستاده اند و عکس های جورواجور را در دست تکان می دهند و با لبخند شعار می دهند نگاه می کند. یکی وسط ترافیک روبان سبز توزیع می کند. دخترک یکی می گیرد و دست اش را از پنجره بیرون می آورد و روبان را تکان می دهد. ظاهرا از این تفنن جدید لذت می برد، از این که می شود با آدم های بیرون از ماشین ارتباط برقرار کرد، این که آن ها به او نگاه می کنند و دست تکان می دهند یا به نگاه و دست تکان دادن های او پاسخ متقابل می دهند... می پرسد که این ها چه می گویند، و برای اش می گویم که بعضی های شان آمده اند که بگویند از موسوی خوش شان می آید و بعضی های دیگرشان...
میان آن شور و شعارها، انگار یکی توجه اش را جلب می کند، با تعجب می پرسد: «مامان، به من گفت گوجه سبز!» می خندم، توضیح می دهم که به خاطر روبان سبز توی دست اش بوده است.
23 خرداد، ساعت22، منزل
فریاد «الله اکبر» به پارکینگ می کشاندمان. با هم سرکی می کشیم بیرون، دوربین همراه ام آورده ام اما کسی توی کوچه نیست، صدا از توی بالکن ها می آید. می پرسد: «اینا چی می گن؟». توضیح می دهم که این ها همان ها هستند که از موسوی خوش شان می آمد و آن شب توی خیابان دیدیم شان که روبان سبز داشتند.
26 خرداد، ساعت22، منزل
مثل هر شب صدای الله اکبر از بیرون شنیده می شود. با ذوق و شوق از کشف چند شب پیش و احساس غرور از این که حالا معنی این سر و صدای جدید شبانگاهی را می داند فریاد می زند: «مامان، باز گوجه سبزا اومدن!»
۲۸ خرداد، ۱۳۸۸
حکایت هواداران احمدی نژاد: پیروزی شکست مندانه
حکایت هواداران موسوی: شکست پیروزمندانه
...
«شور و شر» این خانم را بخوانید، دست کم چند پست اخیرش را حتما. واقع بینی و عملگرایی اش به نظر من ستودنی است. «ما» به «این» آدم ها نیاز داریم. انتخابات ظاهرا هرطور بود «تمام شد» یا خواسته می شود که «تمام شده» تلقی شود، اما «ما» تمام نشده ایم...
حکایت هواداران موسوی: شکست پیروزمندانه
...
«شور و شر» این خانم را بخوانید، دست کم چند پست اخیرش را حتما. واقع بینی و عملگرایی اش به نظر من ستودنی است. «ما» به «این» آدم ها نیاز داریم. انتخابات ظاهرا هرطور بود «تمام شد» یا خواسته می شود که «تمام شده» تلقی شود، اما «ما» تمام نشده ایم...
۲۷ خرداد، ۱۳۸۸
انتخابات
- اگر گفتید از رخدادهای پس از انتخابات دهم چه کسی بیشتر از همه ضرر کرد؟ موسوی؟ کروبی؟ احمدی نژاد؟ هاشمی؟ رهبری؟ نظام؟ مردم؟ اگر هرکدام از جواب های بالا را داده اید در اشتباه اید. آن که بیش از همه ضرر کرد (و البته بیش از همه فداکاری کرد!) اپراتورهای تلفن همراه بودند که از درآمد افسانه ای پیامک در این روزهای پس از انتخابات چشم پوشیدند!
- در سال های اولیه ی پس از دوم خرداد76، در دوران رونق و شکوفایی روزنامه های اصلاح طلب، یک بار یادم هست که خبری در یکی چاپ شده بود. خبر یا گزارش کوتاه و نه چندان مهمی بود درباره ی بازدید یک گروه روزنامه نگار از اروپا به نظرم. یکی از آن میان حرف جالبی زده بود، گفته بود (نقل به مضمون) که درست است که در کشور شما روزنامه های خوبی در حال انتشار است، اما تیراژ بسیار پایین آن ها نشان میدهد که در جامعه ی شما فاصله ی قابل ملاحظه ای بین روزنامه خوان ها و دیگران وجود دارد. حالا حال اش را ندارم که بیش تر در این باره بنویسم! به نظرم حامد قدوسی این موضوع شکاف قشری را خوب بیان کرده و با او کاملا موافق ام. این دو پست او را بخوانید: 1 و 2
- در سال های اولیه ی پس از دوم خرداد76، در دوران رونق و شکوفایی روزنامه های اصلاح طلب، یک بار یادم هست که خبری در یکی چاپ شده بود. خبر یا گزارش کوتاه و نه چندان مهمی بود درباره ی بازدید یک گروه روزنامه نگار از اروپا به نظرم. یکی از آن میان حرف جالبی زده بود، گفته بود (نقل به مضمون) که درست است که در کشور شما روزنامه های خوبی در حال انتشار است، اما تیراژ بسیار پایین آن ها نشان میدهد که در جامعه ی شما فاصله ی قابل ملاحظه ای بین روزنامه خوان ها و دیگران وجود دارد. حالا حال اش را ندارم که بیش تر در این باره بنویسم! به نظرم حامد قدوسی این موضوع شکاف قشری را خوب بیان کرده و با او کاملا موافق ام. این دو پست او را بخوانید: 1 و 2
- این هم نظرسنجی سال قبل موسسه ی گالوپ در مورد میزان اعتماد به انتخابات در میان ایرانیان. جالب است که درست در چنین روزهایی گالوپ این گزارش را منتشر کرده است! کاش همین حالا هم یک نظرسنجی با همان مشخصات فنی پیشین انجام می داد تا ببینیم نتیجه چه تفاوتی دارد. اگر حال ندارید متن کوتاه گزارش را بخوانید کافی است نمودارهای اش را مرور کنید.
۱۹ خرداد، ۱۳۸۸
انتخابات لبنان
متوجه شدید که علیرغم سرمایه گذاری خبری فراوان تلویزیون در مورد انتخابات لبنان، نتایج آن بدجوری برای شان مغموم کننده بود؟ اگر برعکس حالا، گروه 8 مارس (که حزب الله و هم پیمانان اش) کرسی هایی بیش از گروه 14 مارس (که تلویزیون آن ها را نیروهای متمایل به غرب می خواند) به دست آورده بودند، قطعا تلویزیون تبلیغات فراوانی برای القای تکرار این پیروزی در ایران می کرد و این امداد غیبی بود که ما از شر چنین تبلیغاتی نجات یافتیم! وگرنه گوش فلک را کر کرده بودند از تبلیغات در این مورد.
مراسم توزیع مدال
مدال شجاع ترین، سالم ترین و مغلطه گر ترین مناظره گر به محمود احمدی نژاد
مدال باحال ترین و مسلط ترین مناظره گر به محسن رضایی
مدال بانمک ترین و شوت ترین مناظره گر به مهدی کروبی
مدال نجیب ترین مناظره گر به میرحسین موسوی
۱۶ خرداد، ۱۳۸۸
نامزدهای نمادین
فکر می کنم بعد از مناظره ی موسوی-احمدی نژاد، فضای انتخابات تحول اساسی پیدا کرده باشد. اگر فضایی را که طی یک-دو روز قبل در خیابان ها شاهدش بودیم مبنای تحلیل قرار بدهیم، به نظر می رسد انتخابات در حال دوقطبی شدن است. حالا موسوی و احمدی نژاد تنها دو نامزد رقیب نیستند، به موجوداتی فراتر از آن چه خود هستند تبدیل شده اند و انگار هویتی تازه برای هواداران شان تعریف کرده اند. خصوصا بعد از آن که مردم دیدند واکنش خاص و روشنی از «بالا» نسبت به رفتار احمدی نژاد (در مناظره) دیده نشد، این بازتعریف هویت به نظرم کاملا محسوس است، و اگر آرای موسوی رشد کند باید آن را به همین موضوع نسبت داد. فضا چیزی شبیه انتخابات 76 را تداعی می کند که خاتمی و ناطق تنها دو «فرد» رقیب نبودند، و چیزهایی بسیار فراتر از خودشان را بازنمایی می کردند. مردم به خاتمی یا ناطق رأی ندادند، رأی به هر یک از آن ها برای رأی دهندگان، به معنای نفی یا تایید چیزهایی بود که در ورای این دو نفر قرار داشت، نامزدها حکم «نماد» یافته بودند...
۱۵ خرداد، ۱۳۸۸
چرا به میرحسین رأی خواهم داد
1- او امروز برای ریاست دولت، بیش از چهار سلف خود و بیش از رقیبان فعلی اش شایستگی دارد، چون هشت سال مدیریت اجرایی کشور را (به ویژه در دورانی سخت) برعهده داشته و می داند که این کاری سترگ است و با پیچ و خم های آن دست کم بیش از دیگران آشنا است. حداقل اش این است که او تجربه های اش را برای «آزمون و خطا» پشت سر گذاشته و می داند که عرصه ی اجرا چه مقتضیات و ظرافت ها و مشکلاتی دارد.
2- پس از هشت سال در دست داشتن یکی از کلیدی ترین مناصب کشور در دوره ی حیات آیت الله خمینی، امتناع از پذیرفتن مقام مهم حکومتی و اراده ای بیست ساله برای این دوری گزینیِ اختیاری از قدرت، فضیلت بزرگی است، وقتی می بینیم که کس دیگری در این سال ها چنین فضیلتی نداشته است. این امتناع بیست ساله ی خودخواسته، شاخص خوبی برای سنجش نیک نفسی، خودساختگی و خلوص نیت یک آدم است.
3- همین که به اندازه ی خاتمی و احمدی نژاد سخنور نیست، کافی است تا بدانم نمی تواند با شارلاتان بازی مردم را بازی بدهد. امروز این امتیاز بزرگی نیست؟
- دلایل بالا حداقلی است؟ به نظرم دلایل کمال گرایانه و مطالبات حداکثری تا به حال نتیجه ی مطلوبی نداشته است، بگذار یک بار هم با دلایل حداقلی به کسی رأی بدهیم!
۱۴ خرداد، ۱۳۸۸
مناظره
- خاتمی با وجود رای بیست میلیونی اش، برای حفظ حیثیت کلیت نظام ملاحظه کاری می کرد و خط قرمزش بود (و البته از این بابت از جانب اصلاح طلبان بسیار تخطئه می شد). همین یک دلیل کافی است که ج.ا سخت به او مدیون باشد...
- دیشب مشخص شد که کلا در کشور فقط یک نفر آدم قابل «اعتماد» و پاک وجود دارد، آن هم رییس دولت نهم. مناظره تاییدی بر این ادعا بود که جامعه با «بحران اعتماد» و «بحران اخلاقی» مواجه است و رییس جمهور به این بحران دامن زد.
- به نظر نمی رسد که مناظره تاثیر خاصی بر میزان آرای این دو نفر داشته باشد، آن ها همان چیزهایی را نشان دادند که بودند و قبلا برای هواداران شان روشن بود. حتی اگر آرای میرحسین ریزش داشته باشد، تحلیل نهایی رای او آسان تر خواهد شد. کسانی همچنان به او رای خواهند داد که به ایده اش بیش تر باور دارند. حرف های موسوی عمدتا تاکید بر چیزهایی بود که بیش تر توجه نخبه گان را جلب میکند تا عموم. از اول هم موضع گیری های موسوی در این ماه ها همین گونه بوده است.
- ممکن است مناظره تحریمی ها را مصمم کرده باشد.
- این را هم باید در نظر داشت که احمدی نژاد کاری کرد که هیچ کس دیگری جرأت واجازه ی انجام آن را نداشت، مدت زیادی از حبس های 5 ساله ی کسانی که تابوهایی نظیر آن چه احمدی نژاد شکست نگذشته است. تابوشکنی های او را باید به فال نیک گرفت، برکات اش را برای فضای سیاسی نادیده نباید گرفت.
- با این همه، تمام اتهامات سنگینی که احمدی نژاد رو کرد مربوط به دیگران بود، مناظره تایید ضمنی سلامت نفس، سلامت سیاسی و اقتصادی موسوی بود. پاردوکس قضیه این بود که احمدی نژاد مناظره را به جلسه ی محاکمه ی موسوی به خاطر فساد «دیگران» تبدیل کرد. سفسطه گری شیوه ی همیشگی او است.
- دیشب مشخص شد که کلا در کشور فقط یک نفر آدم قابل «اعتماد» و پاک وجود دارد، آن هم رییس دولت نهم. مناظره تاییدی بر این ادعا بود که جامعه با «بحران اعتماد» و «بحران اخلاقی» مواجه است و رییس جمهور به این بحران دامن زد.
- به نظر نمی رسد که مناظره تاثیر خاصی بر میزان آرای این دو نفر داشته باشد، آن ها همان چیزهایی را نشان دادند که بودند و قبلا برای هواداران شان روشن بود. حتی اگر آرای میرحسین ریزش داشته باشد، تحلیل نهایی رای او آسان تر خواهد شد. کسانی همچنان به او رای خواهند داد که به ایده اش بیش تر باور دارند. حرف های موسوی عمدتا تاکید بر چیزهایی بود که بیش تر توجه نخبه گان را جلب میکند تا عموم. از اول هم موضع گیری های موسوی در این ماه ها همین گونه بوده است.
- ممکن است مناظره تحریمی ها را مصمم کرده باشد.
- این را هم باید در نظر داشت که احمدی نژاد کاری کرد که هیچ کس دیگری جرأت واجازه ی انجام آن را نداشت، مدت زیادی از حبس های 5 ساله ی کسانی که تابوهایی نظیر آن چه احمدی نژاد شکست نگذشته است. تابوشکنی های او را باید به فال نیک گرفت، برکات اش را برای فضای سیاسی نادیده نباید گرفت.
- با این همه، تمام اتهامات سنگینی که احمدی نژاد رو کرد مربوط به دیگران بود، مناظره تایید ضمنی سلامت نفس، سلامت سیاسی و اقتصادی موسوی بود. پاردوکس قضیه این بود که احمدی نژاد مناظره را به جلسه ی محاکمه ی موسوی به خاطر فساد «دیگران» تبدیل کرد. سفسطه گری شیوه ی همیشگی او است.
۱۰ خرداد، ۱۳۸۸
خانه داری یا ادامه تحصیل
دخملک: من می خوام خونه دار بشم، نمی خوام برم دانشگاه.
من: خوب، خونه دار بشی که چی کار کنی؟
دخملک[دست هاش حالتی شبیه جارو کردن پیدا میکند]: خونه رو تمیز کنم، دیوارها رو بشورم[!]
من: چرادوست نداری بری دانشگاه؟
من: خوب، خونه دار بشی که چی کار کنی؟
دخملک[دست هاش حالتی شبیه جارو کردن پیدا میکند]: خونه رو تمیز کنم، دیوارها رو بشورم[!]
من: چرادوست نداری بری دانشگاه؟
دخملک: [در حالی که دست های اش را روی صفحه کلید فرضی تکان می دهد] چون هی باید بشینم درسامو بخونم.
وقتی این گفت وگو را برای خواهرم تعریف می کنم، او از دوست اش تعریف می کند که دو-سه سالی است دکترای آمارش را گرفته و عضو هیات علمی یکی ازد انشگاه های معتبر دولتی شده است. او پسری ده-دوازده ساله دارد. این شرح گفت و گوی مدتی پیش او و پسرش است:
پسر: من نمی خوام درس بخونم.
مادر: درس نخونی آشغالی می شی.
پسر: پس یک درسی می خونم که بالاخره تموم بشه دیگه.
نمی دانم آیا این تفسیرها فقط درباره تحصیل مادرها رخ میدهد یا پدرانی هم که کرور کرور سال ها است تحصیل کرده اند (و آردشان را بیخته و الک شان را آویخته اند) با چنین واکنش هایی روبرو شده اند؟ اگر نه، چرا؟
و البته پاسخ به این سوال آ ن قدرها هم که در نگاه اول به نظر می رسد ساده نیست!
و البته پاسخ به این سوال آ ن قدرها هم که در نگاه اول به نظر می رسد ساده نیست!
۰۸ خرداد، ۱۳۸۸
سکوت معنادار؛ حرکتی تازه
خبر1: فهرست علماي شاخص و برجسته جامعه مدرسين حوزه علميه قم که مخالف اعلام حمايت اين جامعه از دکتر احمدينژاد بودهاند منتشر شد. (88/3/4)
خبر2: دیدار «پدرانه» آیت الله مکارم شیرازی: «مردم بايد در انتخاب كانديداها دقت داشته باشند و بدانند كه ما شخص خاصي را معرفي نكردهايم و نخواهيم كرد» (88/1/24)
خبر3: بیانیه های جداگانه ی دفاتر آقایان مکارم شیرازی، نوری همدانی، صافی گلپایگانی، سبحانی و جوادی آملی درباره عدم حمایت از کاندیداهای ریاست جمهوری(88/3/8)
خبر2: دیدار «پدرانه» آیت الله مکارم شیرازی: «مردم بايد در انتخاب كانديداها دقت داشته باشند و بدانند كه ما شخص خاصي را معرفي نكردهايم و نخواهيم كرد» (88/1/24)
خبر3: بیانیه های جداگانه ی دفاتر آقایان مکارم شیرازی، نوری همدانی، صافی گلپایگانی، سبحانی و جوادی آملی درباره عدم حمایت از کاندیداهای ریاست جمهوری(88/3/8)
خودداری بعضی مراجع تقلید سرشناس از حمایت رسمی از احمدی نژاد به نظرم حرکتی بسیار معنادار و شاید آغاز روندی تازه باشد. این که احمدی نژاد بیش از پیشینیان خود، ادعای دفاع از ارزش های اسلامی را داشته است جای تردید ندارد. اما مخالفت مراجعی که پیش از این به صراحت در مورد افرادِ همسو، موضع گیری سیاسی می کرده اند شاید نشان آن باشد که مراجع آرام آرام درمی یابند که هزینه کردن از اعتبار و حیثیتِ مرجعیت و فقاهت (بخوانید "دین") برای سیاستمدارانی که البته هرگز با معیارهای علمای اعلام، اشخاصی تمام و کمال نیستند، چندان عاقلانه نیست. این ظاهرا مسیر تازه ای است که جمعی از روحانیان سیاسی در پیش گرفته اند و باید منتظر نشانه های بعدی این رویکرد تازه ماند.
۰۴ خرداد، ۱۳۸۸
درباره ی ترس
چیزی که مانع از انجام بعضی کارهای ظاهرا سخت، یا شروع آن ها یا تعلل در انجام شان (علیرغم میل یا احساس نیاز به آن ها) می شود، فقط ترس از ماهیت آن کارها یا مبهم و ناشناخته بودن شان نیست، «ترس از شکست» در انجام آن ها است.
ترس به نظرم از آن دست احساس ها است که خیلی به سختی تشخیص اش می دهم، یعنی اغلب جزء اولین علت هایی نیست که در مورد بعضی اعمال ام به ذهن ام می رسد، اما بعد از مدتی فکر کردن متوجه می شوم ترس ام را زیر پوشش علت های دیگر پنهان کرده بودم. نمی دانم همه همین طورند یا فقط من، اما این را دست کم در مورد یک نفر دیگر هم دیده ام.
۲۹ اردیبهشت، ۱۳۸۸
موسوی یا کروبی؟
دل ام می خواهد از هواداران میرحسین بپرسم چه دلیلی برای ترجیح موسوی بر کروبی وجود دارد؟ خیلی مشتاق ام که حامیان موسوی بتوانند دلیلی غیر از خوش تیپی، وجهه ی روشنفکری و هنری، داشتن همسری همراه با روسری گلدار، همراه کردن هواداران داغ خاتمی در میان احزاب، هواداری برخی چهره های دانشگاهی و روشنفکری مشهور، انتقادهای تند از احمدی نژاد (که این روزها تقریبا از دست هر کسی برمی آید)، و وجود نوارهای رنگی و تبلیغات هنری و مدرن و دلربا برای حمایت از میرحسین برای ام بیاورند.
فعلا دل ام با موسوی است و عقل ام با کروبی، باید ببینم بالاخره تا روز انتخابات کدام شان پیروز می شوند!
منتظرم ببینم آیا موسوی در روزهای آینده می تواند قانع ام کند که به اش رأی بدهم!
فعلا دل ام با موسوی است و عقل ام با کروبی، باید ببینم بالاخره تا روز انتخابات کدام شان پیروز می شوند!
منتظرم ببینم آیا موسوی در روزهای آینده می تواند قانع ام کند که به اش رأی بدهم!
۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۸
فیلـ.تریـ.نـ.گ پاسخگو، فیلـ.تریـ.نـ.گ کور
این «پاسخگو بودن» شون منو کشته!
(روی لینک Download که با فلش سبزرنگ رو به پایین مشخص شده کلیک کنید)
دل ام می خواست جوابی برای شان بفرستم و بنویسم: بی زحمت لیست کلمات ممنوعه را منتشر کنید ما ببینیم کدام کلمات کلاً باید از واژه نامه ها حذف شود مبادا ملت منحرف بشوند.
ابتذال آیا چیزی غیر از این است؟ آن وقت باید این همه را دید و نباید دچار احساس گیجی و بی معنایی و گسست شد؟
(روی لینک Download که با فلش سبزرنگ رو به پایین مشخص شده کلیک کنید)
دل ام می خواست جوابی برای شان بفرستم و بنویسم: بی زحمت لیست کلمات ممنوعه را منتشر کنید ما ببینیم کدام کلمات کلاً باید از واژه نامه ها حذف شود مبادا ملت منحرف بشوند.
ابتذال آیا چیزی غیر از این است؟ آن وقت باید این همه را دید و نباید دچار احساس گیجی و بی معنایی و گسست شد؟
۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۸
زیست دوگانه
این مقاله نشان می دهد که از دید کسی که از بیرون به ما می نگرد چگونه دو گانگی در تار وپود حیات اجتماعی و سیاسی ما تنیده شده است، و چگونه این شیوه ی زیستِ دوگانه، دیگران را در فهم ما گیج می کند، و حتی به نظر من گاه خود ما را هم در فهم خودمان! این که رسانه های غربی تصویری ناسازگار با واقعیت های اجتماعی ایران نمایش میدهند صرفا ناشی از غرض ورزی آن ها نیست، بلکه بیش تر از رفتار تناقض آمیز خود ما سرچشمه می گیرد. نویسنده در بخشی از مطلب اش نشان می دهد که چگونه آن چه ایران از منظر سیاسی با توجه به وجهه ای که نمایندگان سیاست خارجی ایران به نمایش می گذارند، به نظر می رسد با حیات روزمره ی ایرانیان متفاوت است، و چگونه جالب ترین مکالمات در ایران، پشت درهای بسته رخ می دهد. شاید برای همین است که سخنان مسوولان بلندپایه وقتی در نطق های حماسی از برنامه داشتن برای تمام دنیا، منزوی کردن قدرتمندان و چیزهایی از این دست داد سخن می دهند، بسیاری دچار گیجی و حسی از بی معنایی می شوند. این اتفاق البته فقط برای سیاست مداران ما نمی افتد، در سطحی دیگر، در زندگی اجتماعی و شخصی اغلب ما، این دوگانه گی وجود دارد. آمارهایی که اخیرا مرتب در رسانه ها منتشر می شود، حتی اگر کاملا دقیق نباشند، نشانی از این دوگانه گی در خود دارند. در حالی که ایران یکی از بزرگ ترین مصرف کنندگان لوازم آرایشی است، و یکی از قطب های جراحی بینی محسوب می شود، بنا به آمار اداره بهبود تغذیه ی وزارت بهداشت، سوء تغذیه یکی از بحران های پیش روی آن به حساب می آید. این را بدون آمار هم می شود دید که در بسیاری از خانواده ها علیرغم آن که هزینه ی زیادی صرف پوشش و آرایش و دکوراسیون و خرید لوازم لوکس یا جدید می شود، کیفیت تغذیه و سبک زندگی سازگار با سلامت مورد توجه قرار نمی گیرد. سیاست مداران ما آدم هایی از جنس خود ما هستند!
۱۷ اردیبهشت، ۱۳۸۸
2 لینک
تحلیل جامعه شناختی حامد قدوسی از غذاهای ملل و رابطه اش با نگرش آن ملل درباره ی خوشبختی و شادی را بخوانید.
این وبلاگ را هم اخیرا کشف کرده ام. ازش خوش ام آمده است. خیلی وقت پیش از کسی خواستم کتابی ابتدایی در باب نشانه شناسی به ام معرفی کند که نشد. حالا به هر حال از این روزنه، نشانه شناسی را با طعم وبلاگی اش مزمزه می کنم. فتوبلاگ اش را هم خیلی دوست داشتم گرچه مختصر بود.
این وبلاگ را هم اخیرا کشف کرده ام. ازش خوش ام آمده است. خیلی وقت پیش از کسی خواستم کتابی ابتدایی در باب نشانه شناسی به ام معرفی کند که نشد. حالا به هر حال از این روزنه، نشانه شناسی را با طعم وبلاگی اش مزمزه می کنم. فتوبلاگ اش را هم خیلی دوست داشتم گرچه مختصر بود.
۱۵ اردیبهشت، ۱۳۸۸
فرزند
به نظرم حس منحصر به فردی هست که فقط در رابطه ی والد-فرزند قابل تجربه کردن است (تبعا من فقط حالت مادر-فرزندی اش را تجربه کرده ام). قبلا مکرر شنیده بودم که فرزند، «پاره ی تن آدمی است»، اما شنیدن کی بود مانند دیدن!! از هر زاویه ای که نگاه می کنی می بینی فرزند بخشی از وجود خود تو است:
- ساده ترین و عینی ترین شکل آن از منظر بیولوژیک است.
- شکل دیگر آن، خصوصیات اخلاقی قابل ملاحظه ای است که بعید است تا این حد شباهت بین کسی غیر از والد و فرزند باشد (البته این شباهت را من همان قدر بین خودم با دخترم می بینم که بین پدر و مادرم با خودم). البته معتقد نیستم این خصوصیات لزوما به طریق ژنتیکی منتقل می شود. در ضمن فکر می کنم اهمیت «عمق» شباهت ها در این زمینه بیش از «تعداد» آن ها است به این معنی که ممکن است آدم با کسی غیر از والدش شباهت های زیادی داشته باشد اما شباهت هایی که با والدش دارد هرچند کم باشد، اما عمیق است و چنان در وجود آدم ریشه دارد که گستره ی وسیعی از نگرش ها و کنش های آدم را در لایه هایی عمیق که گاه به سختی هم قابل تشخیص است؛ تحت تاثیر قرار دهد.
- از منظری دیگر هم فرزند پاره ای از وجود آدم است: این را بیش از همه زمانی احساس کرده ام که آسیبی جسمانی یا روحی دخترک ام را رنج می داده است، در چنین موقعیت هایی رنج او را عمیقا و با تمام وجود احساس کرده ام؛ چنان که رنجی است از آن خودم. صادقانه باید بگویم این حس را نسبت به هیچ کس دیگری هرگز نداشته ام... تجربه ی این احساس، بیش از هر چیز دیگری به من نشان داده است که فرزند، پاره ی تن، یا ادامه ی وجود آدمی در خارج از وجود او است، گویی وقتی فرزندی داری؛ تو در خودت خلاصه و تمام نمی شوی، نیمه ی دیگری داری، بخشی خارج از وجود تو هست که -به عنوان شخص- کاملا و دقیقا از تو متمایز نیست، «دیگری» نیست، خود تو است، دست کم بخشی از تو ... و چه کسی هست غیر از فرزند که بتواند چنین نسبتی با تو داشته باشد؟ نسبت به والدین خودت چنین احساسی نداری، آن ها به هرحال دیگری اند، تمام زندگی ات در تلاش این بوده ای که خودت را از آن ها متمایز و مستقل کنی، و تو هرگز چنان که زیر و بم های جسم و روح فرزندت را می شناسی (چون در روند رشد و شکل گیری بدن و شخصیت و تجربه های اش از زندگی شریک بوده ای) به خصوصیات جسمانی و روانی والدین ات آشنا نیستی.
به علاوه این حسِ دوپاره گی دوست داشتنی، حسی پایدار است، و گذر زمان و روزمره گی آن را کمرنگ نمی کند، وابسته به رفتار و شخصیت فرزند هم نیست. ممکن است کسی را دوست بداری، اما گذر زمان، یا نوع رفتارهای او در قبال تو، گاه چنان آزرده ات کند که نتوانی او را همچنان جزیی از خودت ببینی و بپذیری، اما این در مورد فرزند صادق نیست. (با این حرف فکر می کنم روشن است که من منکر وجود «عشقِ بی قید و شرطِ ابدی» از نوع رمانتیک اش هستم! به نظرم عشقِ رمانتیک ماهیت دوسویه دارد، وگرنه دوام نخواهد داشت، و دوام اش نیاز به ایمان و تلاشی سخت و دوجانبه دارد، و راست اش من هنوز با دو چشم خودم چنین چیزی را ندیده ام، گرچه مثل همه، مدعیان اش را زیاد دیده ام و ادعای اش را زیاد شنیده ام. شعرها و داستان ها در این باره را هم در حد شعر و داستان می پذیرم و دوست دارم و ازشان لذت می برم، اما باور نمی کنم که واقعیت داشته اند!)
به علاوه این حسِ دوپاره گی دوست داشتنی، حسی پایدار است، و گذر زمان و روزمره گی آن را کمرنگ نمی کند، وابسته به رفتار و شخصیت فرزند هم نیست. ممکن است کسی را دوست بداری، اما گذر زمان، یا نوع رفتارهای او در قبال تو، گاه چنان آزرده ات کند که نتوانی او را همچنان جزیی از خودت ببینی و بپذیری، اما این در مورد فرزند صادق نیست. (با این حرف فکر می کنم روشن است که من منکر وجود «عشقِ بی قید و شرطِ ابدی» از نوع رمانتیک اش هستم! به نظرم عشقِ رمانتیک ماهیت دوسویه دارد، وگرنه دوام نخواهد داشت، و دوام اش نیاز به ایمان و تلاشی سخت و دوجانبه دارد، و راست اش من هنوز با دو چشم خودم چنین چیزی را ندیده ام، گرچه مثل همه، مدعیان اش را زیاد دیده ام و ادعای اش را زیاد شنیده ام. شعرها و داستان ها در این باره را هم در حد شعر و داستان می پذیرم و دوست دارم و ازشان لذت می برم، اما باور نمی کنم که واقعیت داشته اند!)
پ.ن.1. شاید روایت کردنِ کلامیِ حسی چنین خاص و عظیم بسیار سخت باشد و شاید به همین دلیل است که کسی نتوانسته در مقامِ بیانِ آن چیزی فراتر از «فرزند پاره ی تن آدم است» بگوید، و من هم در تلاش برای روایت کردن و به اشتراک گذاشتن آن حس، چیز چندانی نتوانستم به این جمله بیفزایم!
مادرم گاهی به ام می گفت: «تو مادر نیستی، نمی فهمی، باید مادر بشی که بفهمی...» و گاهی می گفت: «من مادرم، من تو رو می شناسم...». این حرف ها آن زمان به نظرم خیلی کلیشه ای می آمد و تقریبا معنایی برای ام نداشت. حالا تجربه ی زیسته ی مادری، معنای واقعی و دقیق این جملات را برای ام روشن کرده است. پشت این کلمات ادراکِ عمیقی هست که بیش از این به بند کلمات کشیده نمی شود و در شکل واژگانی اش چاره ای جز تسلیم به کلیشه ها ندارد...
مادرم گاهی به ام می گفت: «تو مادر نیستی، نمی فهمی، باید مادر بشی که بفهمی...» و گاهی می گفت: «من مادرم، من تو رو می شناسم...». این حرف ها آن زمان به نظرم خیلی کلیشه ای می آمد و تقریبا معنایی برای ام نداشت. حالا تجربه ی زیسته ی مادری، معنای واقعی و دقیق این جملات را برای ام روشن کرده است. پشت این کلمات ادراکِ عمیقی هست که بیش از این به بند کلمات کشیده نمی شود و در شکل واژگانی اش چاره ای جز تسلیم به کلیشه ها ندارد...
پ.ن.2. وقتی داشتم درباره ی منظر سوم می نوشتم به یاد مادران بچه هایی که بیماری های لاعلاج یا صعب العلاج دارند و بعد مادران شهیدان و مفقودالاثرها افتادم ... این آدم ها چه احساساتی را تجربه کرده یا می کنند؟
پ.ن.3. مطلب بالا را 5 ماه پیش نوشته ام. امروز که دخمل آبله مرغان گرفته است و دل ام برای جوش های قرمز آبدار روی پوست اش کباب است، دوباره یادش افتادم.
۱۳ اردیبهشت، ۱۳۸۸
حس تلخ تحقیر
وارد سایت روزنامه ای می شوم، مهم ترین خبر در مورد تحریم بنزین است، و تحلیلی در این باره که مسوولان برای حل مشکل بنزین در صورت تحریم، در پی تغییر ظرفیت های تولیدی پالایشگاهی از تولید متانول و نفت گاز و ... به تولید بنزین هستند، و این که علیرغم امکان پذیر بودن این قضیه، قیمت تمام شده ی بنزین تولیدی به این روش، گران تر از قیمت جهانی و کیفیت آن پایین تر خواهد بود!
دل ام می خواهد سرم را بکوبم به دیوار، دنیا را نمی فهمم، خیلی وقت است که این طور شده ام. و معلوم است که وقتی نمی فهمم، قضاوت هم نمی توانم بکنم. اوباما پیام تبریک نوروز می فرستد، این جا یک عده برای اش کف می زنند، حالا حرف از تحریم بنزین است، "بنزین" که هر کسی می داند اگر به هر دلیل کم یا گران شود، چه بلوایی به پا خواهد شد و مشکلات سر از کجاها در خواهد آورد. دولت ایران هم مرتبا همان حرف های کسالت بار سی ساله را در مذاکرات و مصاحبه ها و سخنرانی ها تکرار می کند، غنی سازی اورانیوم ادامه دارد، و در سانه های رسمی از موفقیت های بزرگ در پرونده ی هسته ای سخن می رود، در حالی که گندم نان شب مان از امریکا وارد می شود. من این ها را نمی فهمم. و نمی توانم قضاوت کنم مقصر این ماجراهایی که بر ما می رود کیست؟ و هر چه فکر می کنم نمی فهمم مشکل ما با امریکا اصلا چیست؟
از این همه فقط احساسی تلخ در وجودم موج می زند، احساس تحقیرشده گی، واحساس بی قدرتی. وقتی طی سال های قبل هر روز خبر از حمله ی قریب الوقوع نظامی به ایران در رسانه ها منتشر می شد، باز همین حس را داشتم. نمی دانم چه چیز فوق العاده ارزشمندی وجود دارد که باید به خاطرش تا این حد تحقیر بشوم که هر روز از آن طرف دنیا کسی از چیزی بترساندم، کسی زندگی ام را تهدیدم کند... واقعا نمی فهمم. می دانم بی سواد و خنگ ام که از درک و تحلیل رابطه ی این چیزها عاجزم ... اما هرچه هست و هستم، می دانم لایق این همه تحقیر و تهدید نیستم. آیا این چیز زیادی است که از زندگی کوتاه و پر دردسر در این گوشه ی عقب مانده ی پرآشوب دنیا می خواهم؟
اشتراک در:
پستها (Atom)