در پیشپاافتادهترین یا سرنوشتسازترین تصمیمهای زندگی، در روزمرهترین یا بلندمدتترین؛ در خردترین یا کلانترین برنامهریزیها، همیشه با یک مسألهی بهینهسازی روبرویی. معادلهای هست که دست کم دو متغیر مستقل عمده دارد که دست بر قضا همیشه یک جور همبستگی «منفی» بینشان هست: با افزایش یکی، دیگری کاهش مییابد. برای ماکزیمم کردن تابع هدف، باید دنبال نقطهی بهینه بگردی. و همیشه همین سختترین قسمت کار است؛ چه در مرحلهی ساختن پشتوانهی تئوریک برای یک تصمیم و چه در مرحلهی اجرا: پیدا کردن آن ترکیب بهینه و تلاش برای ماندن در آن نقطه و عدم تخطی!
روح بزرگ، قوی و جامعنگری میخواهد که این نقطه را بیابد و البته آنقدر فعال، پویا و انعطافپذیر باشد که تابع بهینهسازیاش نسبت به متغیر زمان هم حساس باشد!
برچسبها: زندگی
جناب محمد فاضلی که دانشجوی دوره ی دکترا در دانشگاه تربیت مدرس است و به تازگی از فرصت مطالعاتی از لندن بازگشته، مطلبی در وبلاگش «سفر به دیگری» منتشر کرده با عنوان «ناکارآمدی جامعهشناسی ایران » (قسمت 1،2،3،4 ) خودش گفته این مطلب را 7 سال پیش نوشته، اما 7 سال زمان زیادی برای تغییر نیست(!) و نوشتهاش هنوز خواندنی است.
برچسبها: درس و مشق
«شرق» را دیدم، به نظرم کمی کمرمق شده است. آیا میشود شک کرد که این حاصل غیبت محمد قوچانی است؟!
و «هممیهن» یک کار بدیع و غافلگیرکننده! سبک بعضی مطالب نشان استمرار تجربههای موفق در شرق است و بعضی تجربههایی کاملاً جدیدند. صفحهآرایی جسورانه و بینظیر خصوصاً در صفحهی اول بدون شک همتایی در میان روزنامههای ایرانی ندارد. البته طبق معمول حجم مطالب جذاباش بیش از آن است که یک آدم معمولی بتواند در یک روز بخواند! هرچند میتوان اینطور تعبیر کرد که هدف جذب طیف گستردهای از مخاطبان است.
وجود دست کم یک-دو تا روزنامه و یکی-دو تا هفتهنامه و یک-دوتا ماهنامهی حسابی –حتی اگر هر روز و هر هفته و هر ماه فرصت نکنی بخوانیشان- این دلگرمی را بهات میدهد که هر وقت دنبال دو کلمه مطلب درست و درمان و یک نشریهی حرفهای غیرتخصصی باشی؛ سریع پیدا میکنی و چند روزی چند ساعتی سرگرمات میکند! این لذت را فقط وقتی آدم حس میکند که چندسال نشریهای باب تبعاش پیدا نکرده باشد یا به ندرت پیدا کرده باشد.
برچسبها: رسانه
1
دخمل معمولاً وقتی میخواهد بیرون برود در مورد لباس پوشیدن حساسیت زیادی نشان میدهد. از لباس فرم مهد هم زیاد خوشاش نمیآید و ترجیح میدهد لباسهای معمولی که خودش دوست دارد بپوشد. یک روز مدیر مهد، او و چند بچهی دیگرکه لباس فرمشان را نپوشیده بودهاند جمع میکند و بهشان تذکر می دهد که از فردا همه باید لباس فرمشان را بپوشند. چنین اتفاقی برای دخمل تا بهحال نیفتاده بود. علاوه بر این تا حالا او از طرف کس دیگری هم در خارج از خانه هرگز مورد عتاب قرار نگرفته، چون کارهایی که افراد در ردیف شیطنت و شرارت ارزیابی میکنند از او سر نمیزند (دست کم در بیرون از خانه!). به همین جهت تذکر خانم «ک» او را شدیداً تحت تأثیر قرار داده بود تا حدی که دو-سه روزی هر روز صبح که میخواست به مهد برود با نگرانی از من میپرسید:«خانوم «ک» امروز هست؟» من علت این سؤال را نمیفهمیدم اما حدس میزدم که چیزناخوشایندی در ارتباط بین خانم «ک» و دخمل پیش آمده باشد. دست آخر با مربیاش در میان گذاشتم و او همین ماجرای لباس فرم را تعریف کرد.
2
پنجشنبه قرار است در مهد کودک یک جشن تولد دسته جمعی برای بچهها برگزار کنند. دیروز دخمل داشت برای خودش نقشه میکشید:«مامان، من کلاه سفیدبرفی رو دوست دارم».(اشارهاش به کلاهی بود که عکس سفیدبرفی داشت و برای تولد خودش انتخاب کرده بود). ادامه داد:«من فقط کلاه سفید برفی میخوام، کلاه خانوم «ک» رو نمیخوام». منظورش این بود که کلاههایی که مهد توی مراسم جشن تولد به بچهها میدهد نمیخواهد. از شنیدن نام خانم «ک» کمی جا خوردم. معمولاً به ندرت او اسمی از خانم «ک» میبرد، حالا چهطور سر قضیهی کلاه تولد، یک دفعه سر و کلهاش پیدا شد؟ فوراً یاد ماجرای لباس فرم افتادم و حدس زدم که احتمالاً هنوز سر آن ماجرا دلگیر است و از خانم «ک» میترسد یا خوشاش نمیآید. داشتم فکر میکردم این حدسام را با چه سؤالی تست کنم که خودش بعداز مکثی کوتاه اضافه کرد:«کلاه خانوم «ک» رو دوست ندارم، اما خودشو دوست دارم».
نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم. احساس بسیار شیرینی داشتم. این که بااین ظرافت توانسته بود احساساتاش را بشناسد و علیرغم فاصلهی کم، آنها را از هم تفکیک کند، حسی از لذت و غرور بهام میداد. یک جورهایی بوی موفقیت به مشامام میرسید. گرچه نمیدانم تفسیرم ازاین حرف کودکانهی او تا چه حد قریب به واقعیت است اما اگر این حرف او به این معنی باشد که توانسته است بفهمد در این دنیا میشود چیزی که به نحوی مربوط به خانم «ک» است دوست نداشته باشد اما خودش را همچنان دوست داشته باشد؛ به نظرم اتفاق فرخندهای است و موفقیتی برای من!
برچسبها: مادرانه
روی تابلوی رنگ باختهی کنار جاده عکسی از شهید محمود کاوه نقش بسته بود و کنارش نوشته بود: «کجایند مردان بیادعا». راستی کجایاند مردان بیادعا؟! جستوجوی بیحاصلی است، نسل مردان بیادعا منقرض شده است...
برچسبها: زندگی
برچسبها: رسانه
برچسبها: زندگی
برچسبها: مادرانه
برچسبها: درس و مشق
برچسبها: درس و مشق