۱۰ دی، ۱۳۸۵

ابراهــــــیم

چهار سال پیش همین حوالی نوشتم که خلوص و تسلیم ابراهیم چه‌قدر به نظرم خیره‌کننده است، امروزدیگر این‌ها به نظرم در ابراهیم مسأله نیست، یقین او است که رشک‌برانگیز است. و مگر به اختیار به مسلخ بردن فرزند، به خاطر یک رؤیا – تنها یک رؤیا!- زاییده‌ی چیزی جز یقینی سترگ و خدشه‌ناپذیر تواند بود؟ و اصلاً آن اخلاص و سرسپردگی شگفت‌آور، محصول جانبیِ چنان یقینی است و نه پدیده‌ای مستقل و خلق‌‌الساعه.

قساوت

واژه‌ها را باید سر برید؛ واژه‌های حقیر، نحیف، عقیم، مبتذل، کم‌مایه، تهی‌شده از حس و عمق و معنا...

۰۹ دی، ۱۳۸۵

لذت قضاوت و درد تردید

امروز در جمعی بودیم و ماجرایی پیش‌آمد، همه‌ یک جورهایی به قضاوت نشستیم، بعضی قضاوت‌ها را در گوش هم زمزمه کردیم و بعضی فروخوردیم. (و مگر انسان را گریزی از قضاوت هست؟) اما برای من اتفاق درد‌آوری افتاد! می‌خواستم قضاوت کنم اما ماجرا دست کم از زاویه‌ی دید من به گونه‌ای بود که نمی‌توانستم تکلیف‌ام را با قضیه یکسره کنم، در این ماجرا بالاخره یا باید طرف مقابل را محکوم می‌کردم یا خودم را. باید اعتراف کنم که قضاوت خیلی سختی بود، هنوز هم به نتیجه نرسیده‌ام! حالا احساس می‌کنم این حس دوگانه‌گی چه‌قدر عذاب‌آور است برای آدمی! و چه لذتی دارد قضاوت‌های صریح و بی‌دردسر که تکلیف آدم را با بقیه روشن می‌کند، و محرومیت از این لذتِ بزرگ چه رنجی دارد!

۰۴ دی، ۱۳۸۵

بازی شب یلدا

شهرزاد عزیز و دوستی ناشناس مرا به بازی شب یلدا فراخوانده ا ند. دعوت‌شان را اجابت می‌کنم. در این بازی که سلمان ترویج‌اش کرده قرار است هر کسی در یک پست در مورد پنج چیز که پیش از این خواننده‌گان وبلاگ‌اش در موردش نمی‌دانسته‌اند صحبت کند.


1- نوجوان که بودم دوست داشتم نویسنده بشوم، داستان بنویسم، اما نشدم. حالا حتی رؤیای‌اش را هم نمی‌پرورانم. علیرغم این که توی دبیرستان بیشتر بچه‌های مدرسه ادعای شاعری داشتند من هیچ‌وقت تلاشی برای شاعر شدن نکردم. الان کاملاً مطمئن‌ام که به درد این کار اصلاً نمی‌خوردم! هیچ‌وقت ذهن شاعرانه‌ای نداشته‌ام. ولی گاهی به شاعرها و کسانی که طبع شعر دارند حسود‌ی‌ام شده است؛ برای این که می‌توانند احساس و تخیل را در هم بیامیزند و ترکیبی تازه بیافرینند که ذهن واحساس مخاطب را به بازی‌ای شورانگیز بگیرد.

2- از کاردستی درست کردن با کاغذهای رنگی و مقوا خیلی خوش‌ام می‌آید؛ ایضاً از مغازه‌ي لوازم‌التحریر فروشی و بوی خوش لوازم‌التحریر رنگارنگ و نو.

3- از پنیر و ریاضیات تقریباً متنفرم!

4- یکی از چیزهایی که همیشه‌ ازش رنج برده‌ام ته‌تغاری بودن است! معتقدم علیرغم امتیازاتی که این قضیه نصیب آدم می‌کند اما تأثیری منفی بر خودپنداره و اعتماد به نفس آدم می‌گذارد. وجود فاصله‌ی سنی با خواهر یا برادرهای قبلی باعث تشدید این اثر می‌شود. و خصوصاً اگر استراتژی تربیتی مبتنی بر این باشد که ته‌تغاری مزبور(!) لوس نشود! آن وقت فاتحه‌ی اعتماد‌به‌نفس‌ آدم خوانده است! (آیا نتیجه‌ی‌منطقی این حرف این است که لوس‌ها اعتماد‌به‌نفس بیش‌تری دارند؟ و آیا برچسب لوس خوردن به داشتن اعتماد‌به‌نفس بالا می‌ارزد؟ در این مورد باید بیش‌تر فکر کنم!)

5- زمانی که مدرسه می‌رفتم سه-چهار بار تا مرز تغییر رشته‌ی تحصیلی رفتم: یک‌بار سال اول دبیرستان، یک بار سال سوم و یک بار برای کنکور. اما به هر دلیل ( نداشتن شناخت کافی، نداشتن جسارت کافی، فقدان انگیزه‌ی لازم یا چیزی دیگر) این کار را نکردم. و تا مدت‌ها بعد به خاطر انتخابی که اشتباه می‌پنداشتم‌اش خودم را (و دیگرانی که مشوق‌ام بودند) تخطئه می‌کردم. حالا در پایان سومین دهه‌ی زندگی‌ام این کار را کردم. و حالا که از نزدیک جوانب قضیه و بعضی واقعیت‌های موجود را دقیق‌تر می‌بینم به نظرم راه را اشتباه نرفته‌ام؛ البته نه به دلایلی که آن زمان می‌پنداشتم یا به من می‌گفتند. حالا دست کم می‌توانم بگویم مهندسی خواندن (در مقطع لیسانس) کم‌تر از جامعه‌شناسی خواندن اتلاف وقت بود! فضای اجتماعی دانشکده‌ی علوم‌ انسانی خیلی کم‌تر از مهندسی هیجان‌انگیز است! تصور من این نبود. تحلیل این قضیه البته بحث درازی است.

سنت این بازی این شده است که هر کسی در پایان پنج نفر را به بازی دعوت کند. من این دوستان را دعوت می‌کنم:
من و روحم، شیدای شاپرک، رازهای زنانه، زن؛من، کافه‌ی سپیداران

۳۰ آذر، ۱۳۸۵

یلدا و خانه‌داریِ مردِ مردم‌نگار

هفته‌نامه‌ی همشهری جوان مصاحبه‌ای کرده است با دکتر نعمت‌الله فاضلی درباره‌ی یلدا، و ایشان تحلیل جالبی کرده از آن‌چه برخی آن را افول ارزش‌های سنتی تعبیر می‌کنند: آن‌هايي كه اظهار نگراني مي‌كنند، يك جور رياكاري و دروغ در حرف‌هايشان هست. اين‌ها نگران رواج ارزش‌هاي مدرن هستند، نه احياي ارزش‌هاي ملي. متن کامل را بخوانید

به علاوه ایشان که تخصص‌اش انسان‌شناسی است، مطلبی زیر عنوان «مردم نگاری خانه داری و خانه داری یک مردم نگار
» در وبلاگ‌اش نوشته و تقدیم به همسرش کرده که خواندنی است: دوست دارم روزی تجربه های خانه داری ام را بصورت "قواعد فرهنگی و جامعه شناختی خانه داری" تئوریزه کنم. مردان تا زمانی که مسئولیت تام و تمام خانه را عهده دار نشوند و خود تجربه زیسته از خانه داری نداشته باشند، قادر به درک درست و تمام زندگی و فرایندهای آن نخواهند بود.
متن کامل را بخوانید.
البته شخصاً خانه‌داری را تا این حد هیجان‌انگیز نمی‌بینم! ظاهراً نگاه یک مردم‌شناس می‌تواند به طرفة‌العینی هر چیزی را جادو کند! اغلب تأملات دکتر فاضلی دست کم برای من چنین دیدگاهی را پیش می‌کشد.

۲۹ آذر، ۱۳۸۵

معامله‌ای به طول زندگی

گفتم: زندگی یک معامله است، همواره چیزی را به قیمت از دست دادن چیز دیگری می‌شود به‌دست آورد. اگر کسی در مورد خودش -و آن‌چه دارد و به دست آورده است- ادعایی غیر از این داشت در صداقت‌اش بی‌درنگ تردید کن!

۲۵ آذر، ۱۳۸۵

گاهی...

گاهی وقت‌ها - و البته فقط گاهی وقت‌ها!ـ آدم نیاز دارد که به حرف دل‌اش گوش کند - فقط به حرف دل‌اش-!

پ.ن. چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ مشکوک به نظر می‌رسم؟!

خودشیرینی!

چند روز پیش به مفهوم مشهور «خودشیرینی» فکر می‌کردم! از آن‌جا که من مسائل مرتبط با «رابطه» را خیلی وقت‌ها برمبنای «فاصله» برای خودم توضیح می‌دهم، در این مورد هم می‌توانم بگویم خودشیرینی یعنی با سرعتی بیش از حد معمول اقدام کردن برای کاهش فاصله نسبت به کسی که نشانه‌ای دال بر تمایل‌اش برای کاهش فاصله به ما مخابره نکرده است! به ویژه وقتی بین دو طرف نابرابری در قدرت و نابرابری در دسترسی به منابع و پاداش‌هایی که افراد عموماً طالب آن هستند؛ وجود داشته باشد.

۲۲ آذر، ۱۳۸۵

۲۱ آذر، ۱۳۸۵

موهبت

بزرگ موهبتی است داشتن پاسخ‌هایی صریح و سرراست برای پرسش‌های بزرگ زندگی.

پ.ن: و اصلاً مگر موهبتی بزرگ‌تر از این در زندگی هست؟

۱۶ آذر، ۱۳۸۵

شاه مزاجی

بامزه است! چند بار تا حالا به من تلفن زده و مفصلا پرس و جو کرده است، نمی‌شناسم‌اش، آشنای دوست برادر دوست‌ام است! گویا چند باری هم همین پرس و جوها را از دوست‌ام کرده است! و تقریبا هر دومان (من و دوست‌ام) مانده‌ایم که آيا واقعا این همه پرس و سؤال ضرورت دارد؟ به نظرم گرچه مشورت و پرس و جو و استفاده از تجربه‌ی دیگران لازم و مفید است اما بعضی راه‌ها را در نهایت خودت باید بروی، تنهایی! برای این که راه را یادبگیری و در ضمن از منظره‌ها لذت ببری! دیگران نه می‌توانند تمام منظره‌ها را با جزئیات برای‌ات تعریف کنند و نه می‌توانند حس‌های گونه‌گون و گاه ضد و نقیض‌شان را در مواجهه با مناظر و چاله چوله‌های راه با تو در میان بگذارند، و صد البته نمی‌توانند با سخن‌سرایی در مورد راهی که رفته‌اند از طول راه برای تو بکاهند! واقعیت این است که برای رفتن از نقطه‌ي‌ آ به نقطه‌ي ب، راه شاهانه‌ای وجود ندارد، باید قدم رنجه کنی و پای مبارک را روی زمین سخت بگذاری تا پیش بروی! این را هم فراموش نکن که راه رفتن در مسیر، اتلاف وقت نیست! باید بروی تا رشد کنی.

۰۹ آذر، ۱۳۸۵

توهم: نامه به مثابه‌ی بمب!

امروز سایت MSN تصویری از احمدی نژاد را به همراه تیتری جالب در صدر صفحه‌ی اول خود نشاند:
Iran leader's letter: .
Worth reading or "Return to sender" .

شاید اگر بوش نامه‌ای به ملت شریف و سیاست‌زده و سیاست‌دوست ایران نوشته بود مفاد نامه‌اش تا مدتی نقل محافل عروسی و عزای ایرانیان و موضوع تحلیل‌های جدی و شوخی و عمیق و سطحی، و دستمایه‌ی جوک‌های اس‌ام‌اسی‌ مردم می‌شد، اما بعید به‌نظر می‌رسد در مورد ملت شریف امریکا چنین چیزی مصداق داشته باشد! بنابراین اگر جناب احمدی‌نژاد نامه را به عنوان بمبی تبلیغاتی در مقیاس جهانی (!) به آن سوی آب پرتاب کرده است احتمالاً راه به خطا برده!
تا جایی که ما شنیده‌ایم از توده‌ی احساساتی‌ای که در شهرهای ریز ودرشت مملکت به استقبال ایشان می‌روند در ایالات متحده خبری نیست!

سؤال: آیا نامه به ملت امریکا، برخلاف ظاهرش، ترفند تبلیغاتی برای مصرف داخلی نیست؟

۰۶ آذر، ۱۳۸۵

آرمان

نمی‌دانم این را باید به فال نیک گرفت یا به‌خاطرش تأسف خورد که هرچه‌قدر بزرگ‌تر می‌شوم آرمان‌هام کوچک‌تر می‌شوند!
زمانی وقتی به آدم‌هایی برمی‌خوردم که آرمان‌های بزرگ در سر داشتند با حسی از احترام به‌شان می‌نگریستم، امروز اما ... دیدن آدم‌های کوچکی (چون خودم) که آرمان‌های بزرگ می‌پرورانند تنها به خنده‌ام می‌اندازد!

- وقتی حرف می‌ِ‌زند مرتب از کلمه‌ی «باید» و کلمه‌ی «هدف‌ام» استفاده می‌کند... بشریت را می‌خواهد نجات بدهد! مشکلات کشور و ملت را در هر زمینه‌ای که دست‌اش برسد به کلی حل کند! و الخ...... این همه خنده‌دار نیست؟

۰۵ آذر، ۱۳۸۵

مردان و درک موقعیت زنانه

مردان ممکن است احساساتی مشابه زنان تجربه کنند. این را به نظرم نمی توان «تجربه ی احساسات زنانه» تلقی کرد، بلکه تجربه ی احساساتی باید نامید که انسان به خاطر تعلق اش به نوع انسان آن ها را تجربه می کند: تجربه ی احساسات انسانی، همین و دیگر هیچ!

گذشته از این اما بعید است که مردان بتوانند«موقعیت زنانه» را درک و تجربه کنند. به نظرم قضاوت‌ها و برداشت‌هایی از جانب مردان که زنان آن‌ها را ناعادلانه، ناقص یا غیرواقع‌بینانه تلقی می‌کنند ناشی از همین نکته است. تجربه‌ی مستقیم و بلاواسطه ی موقعیت زنانه که فهم همدلانه‌ای برای مردان حاصل کند برای آن‌ها غیرممکن است.
اخیراً متوجه شده‌ام وضعیت خاصی هست که می‌تواند برای مردان تجربه‌ای نزدیک از موقعیت زنانه فراهم کند: زمانی که مردی فرزند دختری داشته باشد، و دختر به سن بزرگسالی و بلوغ فکری برسد و تجربه‌ی نسبتاً کاملی از موقعیت زنانه داشته باشد، و در ضمن رابطه‌اش با پدر آن گونه باشد که بتوانند در مورد ابعاد، مختصات، نیازها و احساسات برآمده از این موقعیت به راحتی گفت و گو کنند.
این وضعیت در مواردی که من شاهد بوده‌ام به تغییر مواضع آشکاری در تفکر پدران انجامیده است! مردانی که تا پیش از این موضع شان در مورد مسائل زنان، بدبینانه وانعطاف ناپذیر به نظر می رسید اینک در موقعیتی دوگانه قرار می گیرند که تجارب و دریافت‌های تازه‌ای برای آن‌ها به ارمغان می‌آورد...
به نظرم این موقعیت برای مردان فقط از رابطه‌ی پدر و دختر حاصل می شود. مردان با دیگر زنان نمی‌توانند آن اندازه نزدیکی عاطفی و همذات پنداری داشته باشند، احتمالاً یک مرد با مسائل یک دوست یا آشنای مؤنث هرگز به اندازه‌ی فرزندش از لحاظ عملی و حتی ذهنی و احساسی درگیر نمی شود، واقعیت این است که با همسر هم دقیقاً به دلیل رابطه‌ی همسری در چارچوب مناسبات خانواده، تضاد منافعی وجود دارد که به سادگی می تواند مانع از فهم همدلانه می شود.
بنابراین می توان خوشبینانه منتظر ماند که نسل جدید پدران که رابطه ای نسبتاً نزدیک با دختران خود برقرار می‌کنند، نگرش تازه‌ای نسبت به مسائل زنان ارائه کنند!

۲۹ آبان، ۱۳۸۵

دنیای بامزه‌ی ما

زمانی در انظار عمومی سخن‌ گفتن از عشق بوی گناه می‌داد و اینک زبانی که علناً از عشق سخن نمی‌راند گناه‌آلود است...

۲۷ آبان، ۱۳۸۵

معرفت شهودی!

فکر می‌کنند زنان چیزی دیده یا شنیده یا خوانده‌اند که سربرداشته‌اند! که ناراضی شده‌اند از وضع موجود! این که خودت و بقیه را ببینی که -به عنوان زن- در چنگال طبیعت‌ات و آن‌چه جامعه جزء طبیعت‌ات می‌داند اسیر هستی و در جامعه چیزی بیش از جنس دوم نمی‌بینندت؛ موضوعی نیست که نیاز به آموختن یا یادآوری از جانب کسی داشته باشد، این‌ها چیزهایی است که با تمام وجود آن‌ها را «شهود» می‌کنی: معرفتی به مراتب درونی‌تر، ملموس‌تر و سهل‌الوصول‌تر از هر دانشی که در اطراف‌ات منتشر می‌شود... ادعای فمینیست بودن داشته باشی یا نداشته نباشی، اکتیویست باشی یا نباشی، دریافت‌های‌ات در این مورد را علناً و لفظاً بیان کنی یا نکنی، ژست روشنفکری داشته باشی یا نداشته باشی...؛ هیچ فرقی نمی‌‌کند، کافی است زن باشی تا این معرفت را به شکل شهودی حاصل کنی!

۲۴ آبان، ۱۳۸۵

خاک

وقتی می‌بینم‌اش یک‌جورهایی یاد خودم می‌افتم! یاد ده-یازده سال پیش خودم! چند روز پیش داشتیم حرف می‌زدیم، و من باز داشتم از تأملات جدیدم که او اغلب شنونده‌ی خوبی برای‌اش هست حرف می‌زدم!(و نه فقط شنونده که تأمل کننده و حاشیه‌زننده!) علیرغم سن کم‌اش، حس طنز و توجه و نکته‌سنجی‌ای که دارد گفت‌و‌گو با او را دلپذیر می‌کند. ( البته باید اعتراف کنم من هرگز به اندازه‌ی او شیرین و آمیزه‌ای جالب از طنز و جدّیت نبوده‌ام!)

داشتم می‌گفتم: «عجیب است که ما آدم‌ها با عزیزان‌مان بعداز مرگ چگونه رفتار می‌کنیم: جسمی که سال‌ها با او غم و شادی‌مان را زیسته‌‌ایم، در چشم‌هاش نگریسته‌‌ایم و به او مهر ورزیده‌ایم و مهر ورزیده است، پس از مرگ بدون حتی چند روزی تأمل و درنگ در زیر خرواری خاک سرد و سیاه مدفون می‌کنیم و بی‌رحمانه برای همیشه او را ترک می‌کنیم؛ بی‌هیچ نشانی از عذاب وجدان! پیش از این فکر می‌کردم آن‌ها که مرد‌ه‌گان خود را می‌سوزانند چه‌قدر بی‌رحم‌اند! و حالا متعجب‌ام که در آن سال‌ها چه‌طور لحظه‌ای فکر نمی‌کردم زیر خاک کردن عزیزی (حتی در تابوتی مخملین) هیچ کم از سوزاندن جسم او ندارد؟ چه‌طور می‌توانیم این حجم عظیم خشونت و بی‌رحمی را چنین ساده و عادی روا بداریم و بدانیم؟!»

از میان چشم‌های درشت سیاه و نگاهی عمیق و نافذ، با خونسردی و با لبخندی شیرین سکوت‌اش را شکست: «مگه فکر می کنی اونا قبلش چی‌ بودن؟ قبلش هم خاک بودن»

و مگر می‌توانستم کلمه‌ای حرف بزنم در برابر چنین جواب محکم و غیرقابل خدشه‌ای؟! برای چند ثانیه فقط نگاه‌اش کردم، هیجان‌ام فرونشست و جز تحسین هیچ نتوانستم ابراز کنم!

۲۲ آبان، ۱۳۸۵

در باب صداقت

آیا صداقت محض داشتن ممکن است؟ آیا ممکن است کسی وجود داشته باشد که در مورد خودش و آن‌چه می‌داند «همواره» حقیقت را بگوید و «تمامِ» حقیقت را بگوید؟ ( اگر صادق بودن را به این نحو تعریف کرده باشیم البته)
و سؤالی که اخیرا در پی اظهارات دوستی مبنی بر صداقت‌ورزی‌اش در هر شرایطی ( فارغ از هرگونه استثنا) برای‌ام پیش‌آمده این که: اگر صداقت محض داشتن امکان‌پذیر باشد آیا «مطلوب» هم هست؟ آیا این به دور از عقل و تدبیرِ شخصیتِ از لحاظ اجتماعی رشدیافته‌ نیست که «همواره» حقیقت را به «تمامی» بگوید؟!
صادق باشیم: آن‌قدرها هم که ادعا می‌کنیم ( یا دست کم خودمان فکر می‌کنیم) صادق نیستیم! و اگر باشیم بالغ نیستیم! چه، کی، کجا و چگونه گفتنِ حقیقت به نظرم هنوز هم شرط بلوغ و خردمندی باشد؛ اگر استانداردهای دنیا عوض نشده باشد و من بی‌خبر نمانده باشم!

و دیگر این که به نظرم صداقت داشتن با خویشتن چه‌بسا مهم‌تر از صادق بودن با دیگری و بلکه بنیاد آن است؛ کاری که آنچنان‌که به‌نظر می‌رسد هم آسان نیست!

پ.ن: و حالا دارم فکر می‌کنم تمام حرف‌های بالا در مورد «صداقت» زیادی جسورانه و هنجارشکنانه است یا یک‌جورهایی مدافع دیدی محافظه‌کارانه؟

۱۶ آبان، ۱۳۸۵

حق و وسوسه

به مدت حدود یک سال نگهبان یک ساختمان در حال ساخت بودن، این حق ( و وسوسه) را برای آدم ایجاد می‌کند که وقتی ساخت و ساز رو به اتمام است، گاه و بیگاه یک فقره ضبط صوت معمولی به طبقه‌ی دوم یا سوم ببرد و از موسیقی ولایتی مورد علاقه‌اش با صدای‌ بلند و اکوی خاص یک آپارتمان خالی از سکنه و لوازم، لذت و حظ وافر ببرد!

۰۸ آبان، ۱۳۸۵

حکایتِ حیاتِ دانشگاهیِ ما

استاد با تأکید و استفهام و دلخوری می‌پرسد: «شما را چه می‌شود؟»

دل‌ام می‌خواهد شهامت این را داشتم که بپرسم: «استاد! شما و همکاران‌تان! شما را چه می‌شود؟»

از جهانی دیگر

کمی غصه‌ام می‌گیرد وقتی آدمی را می‌بینم که در خوب و پاکدل بودن‌اش شک ندارم، اما از جهاتی سخت براي‌ام غیرقابل درک است، از جنس دیگری است، از جهان دیگری است؛ غیر از جهان من. دل ام برای خودم می‌سوزد،حیف‌ام می‌آید از چنین آدمی که نمی‌توانم از موهبت آشنایی با او و از حضورش در گوشه‌ای از زندگی‌ام بهره ببرم...

آیا جهان‌های متفاوت ما آشتی‌پذیرند؟

۰۲ آبان، ۱۳۸۵

پیشنهادِ وسوسه‌انگیزِ یک رئیس‌جمهور

پرزیدنت احمدی‌نژاد طبق معمول در اظهاراتی محیرالعقول از زنان خواسته‌اند تا می‌توانند بچه بیاورند!
انگار ایشان هفته به هفته با اظهارات و تصمیمات‌اش، قطعه قطعه‌ی پازلی که بازگشت به دهه‌ی شصت را تداعی می‌کند کنار هم می‌گذارد. آدم با خودش فکر می‌کند بعد از چهارسال ( وچه بسا هشت سال) مملکت واقعاً چه شکلی می‌شود؟!

در مورد وعده‌ی حقوق بدون کار دادن به زنان شاغلی که فرزندی به‌دنیا بیاورند جای تأمل هست. عده‌ای نگران‌اند که این سیاست جمعیتی جدید (در واقع بازگشت به سیاستی کهنه) تغییرات عمده‌ای در ساختار جمعیتی کشور ایجاد کند. به نظر من اما چندان نباید نگران بود! (البته اگر ایشان به همین اندازه رضایت بدهد!)

اولاً: میزان اشتغال زنان در کشور چندان بالا نیست، بنابراین زنان زیادی وجود ندارند که امکان فریب خوردن‌شان بر اثر چنین وعده‌هایی وجود داشته باشد و منجر به افزایش فاحش جمعیت بشود.

ثانیاً: بخش اعظم زنان شاغل (که هدف این تبلیغات هستند)، زنان تحصیل‌کرده‌ و جوانی هستند که یا مجردند و یا آن‌قدر عاقل هستند که بدانند هزینه‌های یک بچه‌ی جدید بسیار بیش‌تر از یک‌ساعت حقوق بدون کار در روز است؛ هزینه‌‌های مادی، جسمی و روانی‌ای که باید از جانب زن نقداً پرداخت شود. انکارکردنی نیست که یک فرزند جدید بخشی از آزادی و استقلال عمل زن جدید و نوجوی ایرانی که فردگرایی فزاینده را همچون دیگر اقشار جامعه تجربه می‌کند؛ سلب خواهد کرد. آیا او چنین چیزی را درنمی‌یابد و در هنگام محاسبه‌ی سود و زیان در این معامله با دولت آن را به حساب نمی‌آورد؟ یا او اصولاً این محاسبه را بلد نیست؟

ثالثاً: آیا زنان (و مردانی) که هدف این تبلیغات هستند نخواهند اندیشید که در صورتی که وعده‌ی مذکور تحقق نیابد یا پس از مدتی به دلیلی (شانه خالی کردن دولت از این تعهد، یا تغییر دولت) پرداخت این حقوق متوقف شود؛ با بچه‌ای که روی دست‌شان مانده چه می‌توانند بکنند؟!

اما اگر زنان شاغل پیشنهاد وسوسه‌انگیز رئیس‌جمهور را (البته پس از عملی و اجرایی شدن آن) بپذیرند؛ پیامدِ جانبی این گزینش، حذف تدریجی نسبی زنان از صحنه‌ی فعالیت اجتماعی در قالب اشتغال خواهد بود. آیا در پشت پرده، رئیس‌جمهور و مشاوران‌اش در طراحی چنین تصمیماتی این پیامد جانبی را هدف اصلی طرح می‌بینند؟ و آیا ارزیابی آن‌ها از گرایش‌ها و گزینش‌های زنان شاغل درست از آب درخواهد آمد؟ از این رو پاسخ زنان به این پیشنهاد روشن‌کننده‌ی مسائلی در مورد رویکرد و موقعیت زنان ایرانی در این مقطع زمانی خواهد بود.

پ.ن1: سؤال دیگر برای خود من این است: چه کسانی برای این رویکرد جدید رئیس‌جمهور کف خواهند زد؟
جوابِ پ.ن: دست کم این را می‌دانیم که اولین‌اش احتمالاً خانم رجبی و دومی‌اش لابد سرکار خانم دکتر(؟!) زهره‌ی طبیبیان است!
ایضاً: موضع‌گیری مراجعی که زمانی علیرغم مخالفت تاریخی و واکنش اولیه‌شان در برابر سیاست‌های کنترل جمعیت در اواخر دهه‌ی شصت در نهایت با توجیهاتی که آورده شد با آن موافقت کردند، در این زمینه چه خواهد بود؟

پ.ن2: نمی‌دانم چرا این اظهارات یک‌جورهایی مرا به یاد وعده‌های انتخاباتی کروبی در انتخابات نهم می‌اندازد: قضیه‌ی پنجاه هزارتومن و «این صوبتا»!

۲۷ مهر، ۱۳۸۵

Technology Overdose!

من با این سرویس «انتظار مکالمه»ی تلفن مشکل دارم. خصوصاً اگر به صورت خانگی استفاده شود. منظورم از خانگی هرگونه مکالماتی است که شغلی یا کاملا ضروری و اورژانسی نباشند، و منظورم از ضروری هم مسأله‌ای است که به نحو دیگری (مثلاً با مراجعه به شخص دیگر یا در زمان دیگری) قابل حل و فصل نباشد، مثل این که یکی همین الان سکته کرده باشد و لازم باشد سریعاً خدمات تخصصی دریافت کند.
یک دلیل شخصی مخالفت‌ام با این سیستم شاید این باشد که اصولاً آدم تلفن‌بازی نیستم! و شاید به همین دلیل متهم شوم که ارزش این سرویس را درک نمی‌کنم!

اما مخالفت‌ام دلیل عام‌تر و مهم‌تری هم دارد و آن این که به‌نظرم این سیستم دست به کاری می‌زند که شاید بتوانم -در اقدامی متهورانه و مبتکرانه(!)- اسم‌اش را بگذارم: «انسان‌زدایی از فرایندِ ارتباط انسانی». به این معنی که تکنولوژیِ «انتظار مکالمه» به عنوان عاملی خودمختار و در عین حال فاقد هرگونه هوشمندی در تشخیصِ شرایط و کیفیتِ رابطه‌ی دو آدمی که در دو سوی خط تلفن قرارگرفته‌اند؛ با گسستن رشته‌ی گفت‌و‌گو و تسلسل منطقی آن، و فروپاشیدن مبادله‌ی عاطفی‌ای که در خلال مکالمه جریان دارد؛ در فرایندِ ارتباط انسانی مداخله می‌کند، به‌علاوه با پرتاب‌کردن فرد ازدنیایی به دنیایی دیگر ( تغییر ناگهانی فضای گفت‌و‌گو) تداوم فکری و احساسی طرفین مکالمه را نیز از آن سلب می‌کند.

به‌نظرم ما گاهی در مورد تکنولوژی دچار سوء تفاهم و سوءِ استعمال می‌شویم (همچنان که چنین چیزی در مورد اقلامی نظیر داروها و خوراکی‌ها صادق است). سوء تفاهم در آن‌جا است که «وجود» یک تکنولوژی را معادل با «ضرورتِ مصرف» آن می‌بینیم و سوءِ مصرف زمانی است که عنان اختیار خود را به کفِ بی‌کفایت تکنولوژی می‌سپاریم. و همین‌جا است که درست به‌مانند مصرف افراطی هرگونه خوراکی یا دارو به مسمومیت مبتلا می‌شویم: «مسمومیت با تکنولوژی»!
سرویس «انتظار مکالمه» تنها موهبت یا امکانی نیست که تکنولوژی در اختیار ما گذاشته باشد، بلکه ضمناً فرصتی است برای تکنولوژی که زندگی، وقت و رابطه‌های ما را مدیریت، کنترل و هدایت کند! (و این آیا مفهوم «از خودبیگانگی» را به ذهن متبادر نمی‌کند؟)

پ.ن: سرویس انتظار مکالمه در یک مورد کاملاً کارا و دارای کارکرد مثبت است: زمانی که گیر یک آدم پرحرف افتاده باشید که به هیچ وجه قصد کوتاه آمدن نداشته باشد و با حرف‌های تکراری و خسته‌کننده‌اش مخ‌تان را توی فرقون ریخته باشد؛ آن هم در زمانی که کارهای مهم‌تری دارید یا به هر دلیل حال شنیدن بعضی حرف‌ها را ندارید. در این موقع بیب بیبِ رهایی‌بخشِ «پشتِ خطی» می‌تواند شما را از شــّر یک گفت‌و‌گوی طاقت‌فرسا و پایان ناپذیر خلاص ‌کند!

۲۰ مهر، ۱۳۸۵

دست مریزاد

گاهی آدم فکر می‌کند در این مملکت کسی نمی‌تواند کار بی‌نقص انجام بدهد! یا اگر کمی خوشبین‌ باشد فکر می‌کند در سیستم اداری کسی نمی‌تواند یا «به‌ هر دلیل» حاضر نیست کار بی‌نقص و تمام و کمال انجام بدهد؛ که لااقل آدم‌های متوسط ( و نه کمال‌گراها) را راضی نگه‌دارد. اما تجربه‌ی فیل‌ترینگ سایت‌های اینترنتی نشان داد که چنین باوری اشتباه است! این که آدمی معمولی مثل من، که نه حال و دل و گرده‌ی تماشا کردن عکس پورن دارد و نه اهل رفت و آمد به سایت‌های گروه‌های منحرف یا برانداز (!) هست، و البته حوصله هم ندارد هزار تا راه را برای غلبه بر فیل‌تر امتحان کند ( و حاضر است عطای دیدن خیلی از لینک‌ها و سایت‌ها را به لقای‌شان ببخشد)؛ مرتب پشت در می‌ماند، نشان می‌دهد که فیلترینگ دست کم برای آدم‌هایی مثل من (که شاید کم هم نباشند) کاملاً موفق و بی‌نقص بوده است! جایزه‌ی کارمند نمونه را باید به همین کارمندان شریف و خدوم وزارت پست و مخابرات داد که چنین وظیفه‌شناس‌اند که هر روزنه‌ای را زود پیدا و مسدود می‌کنند!

پ.ن: این پشت در ماندن امثال من احتمالاً باید تفسیر تازه‌ای پیدا کند، مثلا این که احتمالاً من از نظر اخلاقی و سیاسی انحراف‌هایی دارم که خودم از آن بی‌خبرم، و میزان (تعداد دفعات) ماندن پشت فیل‌تر احتمالاً نسبت مستقیم با میزان انحراف آدم‌ها ( با خط‌کش نظام فیل‌ترینگ) دارد! این خودش یک تعریف عملیاتی برای میزان کجروی می‌تواند باشد برای قشر اینترنت‌باز!

تکمیل: خدمات فوق‌العاده‌ی وزارت پست: ارائه‌ی اینترنت پرسرعت ممنوع شد

۱۷ مهر، ۱۳۸۵

تأملاتی درباب موفقیت

موفقیتِ آدم‌ها چه‌قدر ناشی از عزم و تلاش شخصی، و چه‌قدر مرهون حمایت‌هایی است که دریافت کرده‌اند؟ آیا اصلاً موفقیت بدون دریافت پشتیبانی‌(های) صریح یا ضمنی، مستقیم یا غیرمستقیم، لفظی یا عملی، مادی یا معنوی ــ‌و به‌ویژه حمایت‌های بی‌چشمداشت‌ــ میسر است؟ و در واقع امر، آیا آدم‌های موفق (در معنای عرفی آن)، موفق می‌شوند ( و یا اصلاً امکان‌پذیر است که موفق شوند) پاسخ درخوری مستقیماً به شخصی (اشخاصی) که از جانب‌شان حمایت(هایی) دریافت کرده‌اند بدهند؟ و اگر این مبادله دست‌کم در مواردی ذاتاً یا به‌ناگزیر یک‌طرفه است؛ چگونه قابل توجیه است؟
آیا حمایت بی‌چشمداشت وجود دارد یا ممکن است؟ و آیا «انتظار دریافت حمایت بی‌چشمداشت» اخلاقی است؟ (اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که «همه»‌ی ما در مواقعی چنین انتظاری داشته‌ایم ــبدون استثنا!) و اگر چنان انتظاری غیراخلاقی باشد این سؤال پیش می‌آید که چگونه ما این‌چنین بی‌ذره‌ای دغدغه و تأمل به عملی غیراخلاقی مشغول بوده‌ایم؟!

این‌ها سؤال‌هایی است دربرابر همه‌ي آدم‌هایی که خودشان ( یا دیگران) به طور نسبی آن‌ها را موفق ارزیابی می‌کنند.

پ.ن: اگر این مسأله‌ی موفقیت و پشتیبانی را با جنسیت در ارتباط بگذاریم، علاوه بر تأملات فوق یک سری سؤال‌های دیگر هم تولید می‌شود که باشد برای فرصتی دیگر!

۰۹ مهر، ۱۳۸۵

فرضیه‌ی آزمون نشده

معلمی – به مثابه‌ی حرفه- این وسوسه را در آدم ایجاد (یا تقویت) می‌کند که همه‌جا، همه‌وقت و به همه‌کس درس بدهد؛ حتی به همکلاسی‌هاش که مدت‌ها است هجده و بیست را پشت سر گذاشته‌اند و بعضی (!) در آستانه‌ی سی ایستاده‌اند.

پ.ن1: افتادن توی بدمخمصه‌ای است وقتی همکلاسی‌ات بخواهد نقش معلم وظیفه‌شناس را برای‌ات بازی کند! و به همان اندازه انتظار حرف‌شنوی بی‌چون‌و‌چرا داشته باشد. طفلکی نمی‌داند این همکلاسی-شاگردهای خرس گنده حالا دیگر کم و بیش می توانند مصلحت خودشان را خودشان تشخیص دهند، و ایضاً گویا خبر ندارد که نسل شاگردهای حرف‌گو‌ش‌کن منقرض شده و دوره، دوره‌ی شاگردهای دودره‌بازی است که معلم را هم بازی می‌دهند و سر کار می‌گذارند! راست‌اش اما، موقعیت معلمی که شاگردهاش قدر حسن نیت‌اش را نمی‌دانند بدجوری رقت‌انگیز است!

پ.ن2: نمی‌دانم برای این وضعیت که آدمی وظایف و امتیازات یکی از نقش‌های‌اش را وارد حوزه‌ی نقش دیگرش بکند چه اصطلاح جامعه‌شناختی وجود دارد (و اصلاً وجود دارد)؟

تکمیل: گزارشی از یک تحقیق؛ بررسی تأثیر شغل بر شخصیت

۰۳ مهر، ۱۳۸۵

گیلانه در تلویزیون!؟

چند روز قبل مطلع شدم که تلویزیون به مناسبت سی و یک شهریور قرار است بعد از ظهر جمعه فیلم «گیلانه» را پخش کند، ضمن این که تعجب کردم؛ با این که خاطره‌ی خوبی از این فیلم داشتم قید تماشا کردن‌اش را زدم، حدس می‌زدم فیلم سانسور شود! چون چنان فیلمی با نگاه انتقادی‌ای که به جنگ داشت (و با ظرافت و خوش‌سلیقه‌گی رخشان بنی‌اعتماد در آن گنجانده شده بود) بعید به‌نظر می‌رسید از نظر مسؤولان سیما «قابل پخش» باشد! امروز در خبرگزاری مهر خواندم که حدس‌ام کاملاً درست بوده است. فقط جای این سؤال باقی مانده که چرا تلویزیون اقدام به پخش این فیلم کرده است؟ تلویزیون با خط مشی‌ و گرایش‌هایی که دارد خواهان ارج گذاشتن به جنگ است اما گیلانه به زعم من فیلمی ضدجنگ بود و این تناقض برای‌ام قابل درک نیست. آیا تلویزیون می‌خواهد با پخش فیلمی از کسی مثل بنی‌اعتماد ژست روشنفکری برای مخاطبان‌اش بگیرد؟ یا واقعاً خبری هست و چنین رویدادهایی پیش‌درآمدش؟! یا مسؤولان سیما ‌آن‌قدر سطحی‌نگر هستند که فکر کنند صرف نمایش مظلومیت یک بسیجی دید خوشبینانه‌ای در مورد «دفاع مقدس» ایجاد می‌کند؟
چه سخت و رنج‌آور است که جسم آدم نتواند همپای روح و خواسته‌های روح‌اش راه بیاید...

۰۲ مهر، ۱۳۸۵

لذت از قطعیت

جواب همه چیز را می داند؛ جواب قطعی همه چیز را! خوش به حال‌اش!
تکلیف‌اش با همه‌چیز و همه‌کس برای خودش روشن است؛ به علاوه، تکلیف همگان را در قبال همه‌چیز و همه‌کس روشن می‌کند و به اطلاع‌شان می‌رساند!
دنیایی دارد مشحون از اطمینان و فارغ از هرگونه عدم قطعیت! در مورد هر موضوع کوچک یا بزرگی.
...
به راستی رشک برانگیز است!

پ.ن: به نظرم تعیین تکلیف این همه آدم و مسأله علاوه بر وقت به کلی انرژی نیاز دارد، باز هم خوشا به حال‌اش که این همه حال و توان وانرژی دارد!

۲۹ شهریور، ۱۳۸۵

خوشبختی

گفت‌و‌گوهای من و دخترم موقع برگرداندن‌اش از مهدکودک

روز اول
دخمل: «مامان، بردیا منو زد»

روز دوم
دخمل: «مامان، بردیا دستمو نیشگون گرفت، این‌جوری... بهم گفت خر»

روز سوم
از جلوی یک تالار عروسی رد می‌شویم.
دخمل ( باهیجان): «مامان، ماشین عروس، ماشین عروس!»

روز چهارم
از جلوی همان تالار قبلی رد می‌شویم.
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
غافلگیری و حیرت‌زدگی‌ام را قورت می‌دهم و زورکی لبخند می‌زنم: «اِ!؟ چه جالب!» چیز دیگری به ذهن‌ام نمی‌رسد بگویم.

روز پنجم
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
من: «عجب!؟ چه جالب! خوب عروسی کنی بعدش چی‌کار کنی؟»
دخمل:«بردیا بهم کیک ‌بده بخورم»

روز ششم، هفتم و ...
مکالمات روز چهارم تکرار می‌شود.

روز پانزدهم
دخمل: «مامان، من می‌خوام با بردیا عروسی کنم»
(واکنشی ملایم مشابه روزهای قبل نشان می‌دهم در حالی‌ که ته دل‌ام حرص می‌خورم و بدجوری دل‌ام می‌خواهد بدانم کی این حرف‌ها را سر زبان این نیم‌وجبی سه سال و نیمه انداخته است، آیا توی مهد چیزی دراین مورد شنیده؟)
من: «خوب!»
دخمل: «می‌خوام با بردیا عروسی کنم خوشبخت بشم»
چشم‌هام گرد می‌شود و مغز و زبان‌ام قفل می‌کند.

اعصاب‌ام که می‌آید سرجاش دل‌ام می‌خواهد بگویم: واقعاً فکر می‌کنی با این پسره‌ی بددهن که دستِ بزن هم دارد و اهل همه جور خشونت فیزیکی و لفظی هست بتوانی خوشبخت بشوی طفلک‌ام؟

پ.ن: بعد از کلی عرق‌ریزان ذهن، حدس می‌زنم منشاء همه‌ی این فکرها و حرف‌ها همین کارتون‌هایی باشد که هرکدام‌شان را تا وقتی آن‌قدر خش بردارند که قابل پخش نباشند تماشا می‌کند. این که می‌گویند این کارتون‌های امریکایی تهاجم فرهنگی است چندان بیراه هم نمی‌گویند!!! باعث شده‌اند بچه‌ام به‌کلی عقل‌اش را از دست بدهد!

۲۶ شهریور، ۱۳۸۵

Price of a Dream

پاسخ انوشه انصاری به انتقادها و شبهات اخلاقی که در مورد سفر او به فضا مطرح شده است. نظرات خواننده‌گان در این مورد هم خواندنی است. گو این که به نظر می‌رسد کامنت‌ها تقریباً یکدست است و نظر مخالفی وجود ندارد! آیا این به آن دلیل است که استدلال انوشه خلل‌ناپذیر بوده است؟ یا هیچ مخالفی گذارش به این وبلاگ نیفتاده؟...

۲۱ شهریور، ۱۳۸۵

فاتح شدم!

«فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

[ ...]

و هستـيَـم به يك شماره مشخص شد»

دیروز نمی‌دانم چرا مرتب این شعر به ذهن‌ام می‌آمد! البته هستی من دیروز با یک شماره هشت رقمی به علاوه‌ی یک بارکد هشت رقمی مشخص شد!‌ ظاهرا از عهد فروغ تا به حال کلی پیشرفت کرده‌ایم، چون هستی فروغ تنها با یک عدد سه رقمی مشخص شده بود! از آن زمان قریب به چهل سال گذشته است اما شعر را که می‌خوانی تصویرهایی دور یا چندان قدیمی نمی‌بینی... گزارشی از آنچه در همین نزدیکی‌ها می‌گذرد؛ همین روزها... ومهم نیست اگر در روزگار فروغ اینترنت و موبایل و ماهواره و وبلاگ نبوده است... دنیای ما آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم تغییر نکرده است!

دوباره بخوانیم روایت فتح را از زبان فروغ فرخزاد: اي مرز پر گهر

۱۸ شهریور، ۱۳۸۵

رؤیای امارت

تازه‌گی به نظرم آمده که یکی از نکات جالب و قابل تأمل در روند تحولات اجتماعی، دگرگونی نام‌ آدم‌ها است. احتمالاً اکثر ما متوجه شده‌ایم که در هر نسلی یک سری نام‌ها بیش‌تر تکرار می‌شود و لابد به دلایلی بیش‌تر مطلوب والدین آن دوره بوده است. اخیراً هر از چندی سازمان ثبت احوال و اسناد کشور هم آماری در مورد فرکانس نام‌ها و نام‌های خانوادگی ارائه می‌کند؛ مثلا ده نام دختر یا پسری که بیش از همه در یک‌سال اخیر ثبت شده. البته این‌جور که آمار مزبور در روزنامه‌ها می‌آید بدون هرگونه تفکیک قومی یا جغرافیایی یا طبقاتی است که اگر این دسته‌بندی‌ها شده بود شاید گرایش‌های مردم می‌توانست روشن‌تر و معنادارتر هم باشد.

راست‌اش من آمار دقیق و مستندی در دست ندارم، اما همین جور سرانگشتی که نگاه می‌کنم به‌نظرم می‌رسد طی سال‌های اخیر، دست کم در میان طبقه‌ی متوسط شهری تعداد کودکان و نوجوانان پسر‌ی که نام مذهبی‌شان با پسوند «امیر» همراه است رشد قابل ملاحظه‌ای داشته. آیا شما افراد زیادی از نسل قبل را سراغ دارید که نام‌‌ها‌شان چنین چیزهایی باشد: امیرمحمد، امیرعلی، امیرحسین، امیررضا، امیرمهدی؟ من هرچه فکر کردم تنها یک نفر به خاطرم آمد: امیرحسین فردی؛ که به نظرم نویسنده‌ی کتاب برای نوجوان‌ها بود ( و لابد هنوز هست). اما الان بچه‌های زیادی را می‌شناسم که یکی از اسم‌های بالا را داشته باشند. به‌نظرم این قضیه چندان اتفاقی نیست! البته من با والدین این بچه‌ها تا به‌حال در این مورد صحبت نکرده‌ام که ببینم چه‌طور یا چرا این اسم‌ها را انتخاب کرده‌اند اما به‌هرحال به‌نظرم معنی‌دار است. نکاتی که فعلاً در این مورد به ذهن‌ام می‌رسد و البته ممکن است با واقعیت تطبیق داشته یا نداشته باشد از این قرار است:

- آیا والدین این بچه‌ها با اضافه کردن نامی مذهبی به عنوان پسوندِ نام «امیر» خواسته‌اند بارمعنایی مذهبی به نام فرزندشان بدهند؟ یا برعکس با اضافه کردن «امیر» به نام‌ شخصیت‌های مذهبی خواسته‌اند اندکی از رنگ مذهبی و سنتی نام مذکور بکاهند؟
- آیا میل آرمانی خود برای فرزندشان را که مایل‌اند در واقعیت هم محقق شود در نام او قرار می‌دهند تا شاید در آینده به حقیقت بپیوندد و او امارت و ریاست را تجربه کند و مایه‌ی فخر و مباهات والدین خود شود؟
- آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامه‌ای دیگر ظاهر شده است؟

* پی‌نوشت: در مورد اسم‌ها و رابطه‌شان با تحولات اجتماعی هنوز هم حرف دارم. خواهم نوشت.

۱۶ شهریور، ۱۳۸۵

شامپوی صحت

آگهی‌های بازرگانی تلویزیونی اگر هوشمندانه طراحی واجرا شده باشند می‌توانند واقعاً جذاب باشند حتی جذاب‌تر از برنامه‌ای که قبل یا بعد از آن‌ها پخش می‌شود! برای خود من چنین آگهی‌هایی می‌توانند ‌آن‌قدر جالب توجه باشند که مشتاق دیدن مکرر آن‌ها باشم!!! و گاهی اگر صدای پخش آگهی خاصی را بشنوم آبی که دستم هست زمین می‌گذارم و می‌دوم پای تلویزیون برای دیدن دوباره‌ی یک آگهی جالب! اما بعضی از آگهی‌ها هم واقعاً اعصاب‌خرد کن‌اند؛ بس که ابتدایی و فاقد ابتکار و خلاقیت‌اند. یک نمونه‌اش آگهی‌های شامپوی صحت است که نمی‌دانم چندسال است بی‌وقفه آگهی‌های مختلف به خورد مردم می‌دهد اما دست کم من تا‌به‌حال آگهی جالبی که چنگی به دل بزند ازش ندیده‌ام، حتی گاهی به نظرم حاوی ضدتبلیغ است، مثلا یکی از عناصر ثابت اکثر این آیتم‌ها مردی است با موهای یکدست سپید که این شامپو را به جوان‌ها توصیه می‌کند! دست کم دو نکته این تبلیغ را به ضدتبلیغ بدل می‌کند:
- یکی این‌ که ظاهراً طیفِ مخاطبِ هدفِ این تبلیغ جوان‌ها هستند، اما این که یک فرد مسن این محصول را تبلیغ می‌کند چندان هم دلچسب نیست. این روزها پند و اندرزهای افراد مسن کم‌تر برای جوان‌ها جذابیت دارد و کم‌تر گوش‌شان بدهکار نصایح وتجارب مسن‌ها است!
- ظاهر قضیه نشان می‌دهد این آقای نسبتاً مسن ( و نه خیلی پیر) که سال‌ها مصرف‌کننده‌ی شامپوصدر صحت بوده اکنون موهایی یکدست سپید دارد! برداشت من از این تبلیغ این است: «اگر از این شامپو استفاده کنید در آینده موهایی به این شکل خواهید داشت»! فکر نمی‌کنم موی سپید چیزی باشد که جوان‌ها تمایلی به آن داشته باشند!

۱۳ شهریور، ۱۳۸۵

فرقون یا گاری !؟

همسایه‌ی بغلی بنّایی دارد، فرقون خاک‌آلودی را (که قبلاً فقط عکس‌اش را دیده) به‌اش نشان می‌دهم و می‌گویم: «اگه گفتی این چیه؟»
- گاری
: نه! این گاری نیست، فرقونه، فرقون.
تقریباً با فریاد و ژستی قاطع می‌گوید: نـــــع، گاریه.
با چنان قاطعیت و سماجت و اطمینانی این را می‌گوید که جایی برای هرگونه چانه‌زنی و جدل در مورد ماهیت شی‌ء چرخ‌دار کنار کوچه نمی‌ماند و نمی‌یابم. احتمالاً خودآگاه یا ناخودآگاه قصدش هم همین بوده!
... و بعد به این فکر می‌کنم که این واکنش‌اش آیا بازتابی از خامی خردسالی است یا انعکاسی از خیره‌سری جاهلانه‌ی همه‌ی ما آدم‌ها وقتی پندارمان را از واقعیت بیان می‌کنیم؟

۱۱ شهریور، ۱۳۸۵

سودای هسته‌ای!؟

سرزمین من، سرزمین فاجعه‌ها است: فاجعه‌‌های کوچک، فاجعه‌های بزرگ، فاجعه‌های تکرارشونده، سرزمین فاجعه‌های کوچک روزمره!... سرزمینی که عظمت و هولناکی فاجعه‌های بزرگش، فاجعه‌های کوچکش را به ریشخند می‌گیرد، سرزمینی که فاجعه‌های کوچک در برابر فاجعه‌های بزرگ رنگ می‌بازد، سرزمین فاجعه‌هایی که مسؤولی ندارد، فاجعه‌هایی که همیشه و همیشه مسؤولانش در فاجعه جان سپرده‌اند! سرزمین بازمانده‌گان فاجعه‌ها! سرزمین آدم‌های کوچکی که گاه قربانی فاجعه می‌شوند و گاه تنها نشان یک معجزه. سرزمین من، سرزمین معجزه‌ها است، چه در این جا نه تنها«زنده ماندن» که «زنده بودن» نیز معجزه است. سرزمین من، سرزمین آدم‌هایی است که در سایه‌ی فاجعه می‌زیند و دل خوش دارند و هیچ در اندیشه و اندیشناک فاجعه‌ای که بی‌تابانه انتظارشان را می‌کشد نیستند...

پ.ن1: راستی، «فاجعه‌های کوچک» هم از آن پارادوکس‌هایِ درناکِ طنزآمیز عصر و سرزمین من است.
پ.ن2: این یادداشت را دو سال واندی پیش در حاشیه‌ی فاجعه‌ی دیگری نوشته بودم... افسوس

۰۸ شهریور، ۱۳۸۵

ظرف؛شستن یا نشستن، مسأله این است

* اگر مردی به مردی بگوید -اگر بگوید!- در خانه ظرف می‌شوید، احتمالاً به او خواهند گفت: «ای زن ذلیل، به تو هم می‌گن مرد؟!»

* اگر زنی به کسی بگوید شوهرش در خانه ظرف می‌شوید، بسته به مورد با واکنش‌‌های مختلفی روبرو می‌شود:

- زنانی که با حسرت به گوینده خیره خواهند شد و احتمالاً خود را مظلوم یا قربانی خواهند یافت!
- کسانی که با خودشان می‌گویند: «عجب دختره‌ی الپر و هفت‌خط و آتیش‌پاره‌ای که شوهرشو وادار کرده ظرف بشوره، برو قدر شوهرتو بدون دختر، باید سجده کنی همچین مردی رو»!

جالب‌تر از همه واکنش گروه سوم است:
- کسانی که یک‌جوری به آدم نگاه می‌کنند انگار که بگویند: «عجب زنیکه‌ی بی‌عرضه‌ای هستی تو که ظرف‌هاتو شوهرت می‌شوره». انگار «ظرفشویی» مقام والا و شریفی است که تحت هیچ عنوان و موقعیتی نباید به شوهر تفویض شود! چنین کاری، از دست رفتن زنانگی زن و مردانگی مرد است! ( احتمالاً توی دل‌شان در ادامه می‌گویند: «طفلک! شوهرش هم که مرد نیست»!)

نتیجه‌ی منطقی: اصولاً امر خطیر ظرف شستن ربطی وثیق با جنسیت آدم دارد و شستن یا نشستن ظرف می‌تواند -بسته به مورد- هر آدمی را از موجودیت جنسی‌اش به کلی ساقط کند!

نتیجه‌ی طبقاتی: «واه واه! مگه شما هنوز با دست ظرفاتونو می شورین!؟»


* در حاشیه: مردی از ظرف‌شستن خودش و پدرش می‌نویسد: تاملات اخلاقی ظرف‌شوی گاهی باوجدان

۰۶ شهریور، ۱۳۸۵

این، سراب نیست

... لوازم‌التحریر نو خریدن برای شروع سال تحصیلی هم مزه‌ی خودش را دارد!
... و بازگشتن به جایی که دوست‌‌اش می‌داشتم... و دوباره گذشتن از خیابان‌های پیچ‌درپیچ‌ و آشنای پردیس... و مرور روزهای خاطره‌انگیزی که انگار نگذشته‌اند بلکه دوباره فرارسیده‌اند...

۰۵ شهریور، ۱۳۸۵

به آینده خوشبین باشیم

ایسنا: «رييس‌جمهور تاكيد كرد: ما براي هيچ‌كس تهديد نيستيم. بحث سلاح هسته‌يي در ايران وجود ندارد و موضوع داشتن سلاح هسته‌يي مطرح نيست؛ چراكه ما براي هيچ كشوري تهديد محسوب نمي‌شويم، حتي براي رژيم صهيونيستي كه دشمن كشورهاي منطقه است؛ چراكه معتقديم براي تعيين سرنوشت اين رژيم رفراندوم بهترين راه‌حل است. »

پ.ن: وقتی آدم رئیس‌جمهور می‌شود، یک‌سالی طول می‌کشد تا چشیدن تلخ و شیرین روزگار اندک اندک به آدم یادبدهد چه جوری باید حرف بزند! باید به فال نیک گرفت این‌گونه سخن گفتن‌اش را! می‌توان خوشبینانه امیدوار بود که چیزهای دیگر را هم به همین زودی درک کند و یادبگیرد!

۰۴ شهریور، ۱۳۸۵

اشتغال‌زایی

رونق دادن صنعت، افزایش میزان تولید و ایجاد اشتغال، کار چندان سختی هم نیست. چند شیوه‌ی مبتکرانه اما به شدت کارامد آن به شرح زیر است:

* کاهش فشار یا قطع آب در مناطق مختلف شهر (به مدت ده ساعت یا ترجیحاً بیشتر به مدت یک روز یا ترجیحاً بیش از یک روز در هفته)
مکانیزم اشتغال‌زایی: مردم پس از چند هفته ذخیره آب در کاسه و کوزه به این نتیجه می‌رسند که زندگی به این شکل ابتدایی غیر ممکن است و به دنبال راه حلی اساسی و دائمی می‌افتند. دراین حال برای خرید منبع آب هجوم خواهند‌آورد. به این ترتیب تولید کارخانه‌های تولیدکننده ورق‌های فلزی و سازندگان منابع فلزی و پلاستیکی آب افزایش می‌یابد، نیاز به تجهیزات جانبی ( لوله، پایه و ...) منجر به افزایش تولید در زمینه‌های دیگر نیز می‌‌شود، علاوه بر این کار و کسب عده‌ای که در کار حمل و نقل و نصب این تجهیزات هستند رونق می‌گیرد.

* قطع مکرر برق
مکانیزم اشتغال‌زایی: مراکز تجاری و مسکونی در پی قطع مکرر برق و مشکلات و خسارت‌های احتمالی آن، دست به تمهیداتی خواهند زد که منجر به افزایش تولید انواع محافظ ولتاژ و ژنراتورهای برق اضطراری خواهد شد.

* قطع گاز در زمستان
مکانیزم اشتغال‌زایی: خانواده‌ها برای تامین نیازهای گرمایشی به وسایلی روی خواهند آورد که با سوخت نفت سفید کار می کنند. تولید انواع علاءالدین، چراغ‌های خوراک‌پزی نفتی و بخاری‌های نفتی و منقل برقی افزایش چشمگیر می‌یابد.

* بی‌اعتنایی به آلودگی هوا در شهرهای بزرگ
مکانیزم اشتغال‌زایی: مردم ناگزیر به خرید کپسول اکسیِژن قابل حمل رو خواهندآورد که منجر به افزایش تولید انواع کپسول قابل حمل، ماسک، و سایر تجهیزات جانبی و گاز اکسیژن خواهد شد.


نتیجه علمی-مدیریتی: سوء مدیریت و مدیریت غیرعلمی می‌تواند باعث رشد و رونق اقتصادی یک کشور بشود.

۰۱ شهریور، ۱۳۸۵

برنده‌ی این بازی کیست؟

دكتر عبدالرسول پورعباس، رييس جدید سازمان سنجش آموزش كشور، به ایسنا گفت: «امسال 51 درصد داوطلبان آزمونهاي سراسري، كارداني پيوسته و دانشگاه آزاد اسلامي پسر و 49 درصد دختر بودند كه اين رقم در سال گذشته 60 درصد دختر و40 درصد پسر بود.»

در زمینه‌ي اظهارات ایشان چند نکته قابل توجه است:

* آیا چنین تغییر فاحشی در توزیع جنسی داوطلبان طی تنها یک سال طبیعی به نظر می‌رسد؟ چنین تغییری را چگونه می‌شود تبیین کرد؟
* آیا نسبت متولدین دختر به پسر که در سن شرکت در کنکور بوده‌اند، طی دو سال متوالی تا این حد متفاوت بوده است؟
* آیا روند تحولات اجتماعی که منجر به پیشی گرفتن تعداد داوطلبان دختر بر پسر طی سال‌های گذشته شده بود، به ناگهان به اندازه‌ای تغییر کرده که تنها طی یک سال نه تنها نسبت داوطلبان دختر به میزان11 درصد افت کرده بلکه پسران بر دختران پیشی گرفته‌اند؟
* آیا اشتباهی ساده در اعلام آمار رخ داده است؟
* آیا سیاستی در کار است تا با اعلام چنین آمار مشکوکی نتایج دیگری گرفته شود؟
* آیا مسأله‌ی پذیرش جنسیتی در برخی رشته‌ها در دفترچه‌های انتخاب رشته‌ی کنکور هم صراحتاً اعلام شده است؟
* آیا اعمال سهمیه در کنکور بر مبنای جنسیت (تبعاً به نفع پسران!) قرار است چنان تغییری در نسبت جنسی «پذیرفته‌شده‌گان» ایجاد کند که پیشاپیش با اعلام چنین آماری در مورد نسبت جنسی«داوطلبان» آن را توجیه می‌کنند؟
* آیا کنکور به عنوان نظام متمرکز تعیین صلاحیت علمی داوطلبان ورود به دانشگاه که صرف‌نظر ازبرخی تبعیض‌ها (سهمیه‌ها)، صحنه‌ی رقابتی نسبتاً برابر و منصفانه بود قرار است بیش از پیش نابرابر شود؟
* تبعیض در زمینه‌ی سنجش قابلیت‌های علمی راه به کجا می‌برد و در نهایت به نفع چه کسی یا چیزی خواهد بود؟ مردان؟ زنان؟ جامعه؟ توسعه؟

۳۰ مرداد، ۱۳۸۵

نیم‌فاصله را پاس بداریم

اگر شما هم با نیم‌فاصله مشکل دارید توصیه می‌کنم این نرم افزار را دانلود کنید (راهنمای نصب). ظاهراً حدود شش ماهی هست که معرفی شده اما من یکی-دوبار همین اواخر در مورد نیم‌فاصله سرچ کرده بودم و ندیده بودم‌اش، راه حل‌های قبلی که برای درج نیم‌فاصله ارائه شده بود در همه‌ی محیط‌ها جواب نمی‌داد، مثلاً در اوت‌لوک اکسپرس کار می‌کرد و در ورد کار نمی‌کرد یا بالعکس. اما این نرم افزار فعلاً که در این دو جا مشکلی ندارد. اما باعث یک اتفاق خنده دار دیگر شده! علایمی که با گرفتن shift و یک کلید درج می شدند، ‌تغییر محل داده‌اند! و مدتی طول می‌کشد تا به این صفحه کلید جدید عادت کنم. اما این نرم افزار این قابلیت را هم دارد که صفحه کلید دلخواهی را برای‌اش تعریف کنید (جای کلیدها را به دلخواه تغییر دهید).

به نظرم نیم‌فاصله عنصر خیلی مهمی است! حتی اگر آدم بخواهد فاصله‌اش را خیلی نزدیک کند؛ نباید فراموش کند که نیم‌فاصله را همیشه و همه‌جا رعایت کند! اگر نیم‌فاصله دم دست‌تان نبود؛ به نظرم فاصله بر سرهم بودن (!) ارجحیت دارد! این‌جوری هویت، حریم و حرمتِ کلمات و آدم‌ها حفظ می‌شود! چیزی که به زعم من بسیار مهم است.

۲۸ مرداد، ۱۳۸۵

فراتر از آرامش

آن قدر که من می شناسم اش کم تر دیده ام احساسات شدید و غلیظ مثبت یا منفی قبضه اش کنند، چیز بزرگی از عالم نمی خواهد، آرزوی دور و دراز و آرمان بزرگی در سر نمی پروراند، از دنیا طلبکار نیست، آرامشی که در نگاه اش هست غبطه برانگیز است! انگار با خویشتن، وجهان و مافیها در صلح و آشتی است، دراین روزگاری که مردم به همه چیز و همه کس فحش می دهند و از همه طلبکار اند، کم تر از طلب های اش حرف می زند. و در این عصری که آدم ها خود را به آب وآتش می زنند که صاحب همه چیز بشوند ( ثروت، منزلت، قدرت، لّذت و ...) انگار اصلاً عطش «تصاحب» ندارد، شیفته ی خود، یا شیفته ی به رخ کشیدن خودش نیست...

این همه به آن معنا نیست که نمی فهمد دور و برش چه می گذرد، یا آن چه را که می بیند هست -و می شود داشت- نمی خواهد؛ خوب می بیند و می فهمد و چه بسا می خواهد، نکته اما این جا است که انگار دنیا و واقعیت موجود را همین جور که برای اش هست بی این که با خود یا دیگری به سختی کلنجار برود می پذیرد، آرامش اش را با هیچ چیز حاضر نیست معاوضه کند، آنچه را می بیند؛ ممکن است بخواهد؛ اما بعید است که حاضر باشد هزینه ی زیادی بابت آن بپردازد؛ خصوصاً هزینه ای از جنس سکون و آرامش روزمره اش، انگار چیزی را به قیمت از دست رفتن نظم و ثبات و احساس امنیتِ جاری در «روزمره گیِ» یک زندگی کاملاً معمولی نمی خواهد، و بی هیچ تردید و حسرتی بر دل، عطای چنان چیزی را به لقای اش می بخشد... تنها در پی چیزی می رود که مطمئن باشد به دست آوردن اش مستلزم به هم خوردن آرامش و امنیت ذهنی و عینی اش نیست...
و این همه از او شخصیتی ساخته است که کم تر به چشم می آید. شاید هم خودش این جور بیشتر می پسندد.

آنچه گفتم برداشت من از منش و نگرش او است، شاید واقعاً این طورها نباشد، اما این همه ی آن چیزی است که دست کم من از بیرون می بینم، هر چند شاید این شیوه ی نگاه و عمل چندان هم برای من – و چه بسا خیلی های دیگر- قابل درک و توجیه و تفسیر نباشد!!! چه چیز از او چنین آدمی ساخته؟ نمی دانم، و راست اش هنوز با قطعیت نمی توانم بگویم این جور بودن خوب است یا بد. تنها توصیف ساده ای بود از آدمی از جنس دیگر که دیگرگون بودن اش آن قدر متفاوت است که به چشم خیلی ها شاید نیاد...
یک اعتراف دیگر این که: با همه ی غیرقابل درک بودن سبک زندگی اش، دروغ است اگر بگویم این آرامش رؤیایی اش، حسرت و حسادتی در وجودم برنمی انگیزد!

۲۲ مرداد، ۱۳۸۵

عصیان

«شادی‌ها و اندوه‌های پدری»، یادداشتی از آقای دکتر کاشی، به دل ام نشست (مثل بسیاری از یادداشت های دیگر ایشان). من البته هرگز پدر نبوده ام! و فرزند نوجوانی هم نداشته ام، اما گاهی به آن روزهای نیامده فکر می کنم، گاهی می ترسم...، گاهی...

نگاه دکتر کاشی تازه خوشبینانه است! او پنج-شش سال اول را سال های تقلید و سرسپردگی کودک به والدش می بیند، که البته از دید من چنین نیست! شاید حضرت استاد شاهد لحظه های سرکشی و سماجت فرزند خردسالش نبوده یا فراموش کرده است. این را تقریباً هر کسی که با بچه ی دوساله ای از نزدیک سر و کار داشته باشد می بیند که بچه ها چنین کشمکش هایی را برای استقلال در همان سنین خردسالی آغاز و تجربه می کنند و به تعبیر جناب کاشی «انشای رأی» را آن ها خیلی زودتر از نوجوانی آغاز می کنند. این اختلاف دید، شاید تفاوت تجربه ی زنانه و مردانه از رشد فرزند است: غالب مردان آن قدر درگیر «کارهای مهم» اند که چنین واقعیت هایی را تنها وقتی می بینند که فرزندشان آن قدر قد کشیده باشد که با چشم غیرمسلح قابل دیدن باشد!

یادم هست زمانی که دخترم هشت ماه بیشتر نداشت، یک روز برای اش فرنی آورده بودم، و او طبق معمول علاقه ای به خوردن نداشت! هیچ ترفندی مؤثر نیفتاد. اما می دانستم که بیسکوییت دوست دارد، یک دانه بیسکوییت به او دادم و همین که دهانش را باز کرد تا بیسکوییت را بخورد، قاشق فرنی را توی دهانش فروبردم! این کار همانا و گریه ای از سر خشم سر دادن همان! دقیقاً نمی دانم چه قدر جیغ و گریه اش طول کشید، پنج یا ده دقیقه یا بیشتر؟ هرچه بود چنین گریه ی طولانی و خشمگینانه ای را تا آن روز از او ندیده بودم، به هیچ بهانه ای هم حاضر به کوتاه آمدن نبود! حتی دادن بیسکوییتی دیگر!

غافلگیر شده بودم، مگر بچه ی هشت ماهه این چیزها را می فهمد؟! اما لحن و حالتِ اعتراض او واضح تر از آن بود که هرگونه تأویل دیگری بردارد. من احمقانه فکرکرده بودم بچه ای در این سن هر چیزی که توی دهانش برود لاجرم قورت می دهد! اما کور خوانده بودم! او از این که فریب داده شده بود شاکی بود، به این که کسی خواسته بود اراده اش را بر او تحمیل کند و به این که خواست و اراده اش نادیده گرفته شده بود سخت معترض بود.

خیلی لحظه ها را شاید در روند رشد دخترم فراموش کرده باشم، ولی تصویر این اولین اعتراض و اعلام وجود، همچنان روشن و واضح در ذهن ام هست... او آمده بود که خودش باشد ومن نفهمیده بودم...

۲۱ مرداد، ۱۳۸۵

یک سال بعد...

یک سال زمان زیادی نیست، شاید خیلی زود باشد برای ارزیابی؛ آن هم برای آدم نسبتاً سختگیری مثل من! هرچه باشد و بشود اما بعید می دانم تا مدت ها بتوانم فراموش کنم خاطره ی آن بعدازظهر گرم وخلوتِ نیمه ی تابستان را ...، آن اتاق کوچکِ روشن..؛ یک ملاقات کم و بیش تصادفی،... یک مهمانِ بیگانه ی ناخوانده،... و نگاهی گرم و پذیرا...

پنج ماه قبل اش تلاش دیگری را آغاز کرده بودم برای بازسازی خودم... اما معلوم نبود چه قدر دوام بیاورم. آیا این هم چون تلاش های گاه و بیگاه ونافرجام گذشته...؟ این بار اما همه چیز انگار جور دیگری بود... حالا که به روزهای پشت سر نگاه می کنم انگار کسی همه چیز را مرتب چیده بود، چه می دانم، قرار و مداری در کار بود شاید و من بی خبر!
...
و من، به زندگی برگشتم.

۲۰ مرداد، ۱۳۸۵

موهبت

در اوضاعی که درباره ی یک موضوع کم و بیش مهم و درگیر کننده، با کلی اطلاعات منفی از اطراف و اکناف بمباران می شوی که تأثیرات منفی بر احساسات ات (و احتمالاً جهت گیری هات) دارد؛ نگاه کردن به قفسه ی کتاب های عزیزی، و تصادفاً برخوردن به آدمی/ کتابی که درباره ی موضوع موردنظر به ات کلی اطلاعات و ضمناً مقادیر معتنابهی انرژی مثبت بدهد موهبت بزرگی است! جرعه جرعه می نوشم اش که خوب در جان ام نفوذ کند و در این چله ی تابستان دل و جگرم حال بیاید!
روح پدرت شاد خانم لیندا آستین! چه به موقع سررسیدی!

۱۴ مرداد، ۱۳۸۵

محدوده ی مقدس دُم

بی هوا روی ات را برمی گردانی، رخ به رخ می شوید، یک سیلی آبدار می خواباند توی گوش ات و پوزخندی می زند از سر پیروزی! مبهوت مانده ای این تسویه ی کدام خرده حساب بود؟!

... فکر می کنی...، و فکر می کنی و باز هم فکر می کنی...، در نهایت به این نتیجه می رسی که احتمالاً روزی و جایی پا روی چیزی گذاشته ای که احتمالاً دُم اش بوده است! و او آن قدر نجیب(!) بوده که مدتی صبر کرده تا جای دیگری گیرت بیاورد!

نتیجه عملی: پیش از هر چیز محدوده ی دُم افراد را دقیقاً شناسایی کن. کوچک ترین اهمالی در شناسایی و پاسداری از این محدوده نتایج غیرقابل پیش بینی به بار می آورد!

۱۲ مرداد، ۱۳۸۵

دختر خوب

این کلاس یک ماه اخیر، یک جورهایی لابد مدلی از کلاسی بود که احتمالاً(!) در سال آینده در آن خواهم بود. آداب دانشجویی را انگار فراموش کرده بودم، باید یادبگیرم سر کلاس بچه ی مؤدبی باشم، دست به سینه بنشینم و «حرف سیاسی از خودم درنَوَکنم»! کلاس درس که وبلاگ نیست که بیایی با اسم کوچک یا مستعار توی انبوه شلوغی بی در و پیکر وبلاگستان حرفی بزنی و راه ات را بکشی و بروی؛ بی هیچ مسؤولیتی برای حرفی که زده ای! توی کلاس، بغل دستی آدم ممکن است یک ثبت نام کننده ی عملیات استشهادی باشد که اصلا از شوخی با مقامات سیاسی حین تکه پراندن های وسط درس خوشش نیاید! درست نیست همچین آدم پاک نیتی را آدم با زبان اش برنجاند. جدی می گویم.

هندوانه

اگر آدمی را دیدید که در محفلی رسمی یا غیررسمی، صریح یا ضمنی، ادعا یا وانمود می کند با یک دست دو هندوانه ( یا بیشتر!) بر می دارد در صحت مدعای او تردید کنید، دست کم در مورد کیفیت هندوانه ها و سبک برداشتن آن ها تأمل کنید!
می دانیم اولاً: برای انجام هر کاری نیاز به انرژی هست، و ثانیاً: کار در بستر «زمان» انجام می شود.
قانون بقای انرژی می گوید: « انرژی از بین نمی رود و به وجود نمی آید، بلکه تنها از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود».
به نظرم انرژی جسمی، ذهنی و عاطفی آدم هم تابع همین قانون است، علاوه بر این زمانی که ما دراختیار داریم محدود و ثابت است و کش نمی آید.
با توجه به فرض های فوق اگر کسی ادعا کند با یک دست بیش از یک هندوانه بر می دارد یکی از سه نتیجه ی زیر را می شود در موردش گرفت:
- خوشبینانه ترین نتیجه: مدیریت زمان را بهتر از بقیه همتایان خودش می داند، و می تواند در طول شبانه روز اوقات سوخته اش را زنده و از آن ها بهره برداری کند.
- نتیجه ی کمی تا قسمتی بدبینانه: نحوه و کیفیتِ انجام کار، و کیفیتِ نتیجه ی کارش در مقایسه با استانداردهای معمولِ مربوط به کارهای موردنظر، متفاوت و تبعاً پایین تر است!
- بدبینانه ترین نتیجه: گزافه می گوید!

پ.ن: اگر طرف جزءِ آن دسته ای باشد که معتقد اند: «ما مأمور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه» کلاً قضیه فرق می کند!

۰۹ مرداد، ۱۳۸۵

توضیح

دوست ارجمندی، در کامنتِ پستِ قبلی یادداشتی برای ام گذاشته است که گرچه خواننده گان این «نیم نگاه»ها زیاد نیست اما نیاز به توضیحی کوتاه دیدم.
من قبلاً یک بار گفتم که در این یادداشت های من زیاد به دنبال مصداق ها نگردید! این جوری هم من راحت ترم و هم شما که می خوانیدم. نوشتن ( و به طور اخص وبلاگ نوشتن) برای من فقط حرف زدن نیست، انتقال صرف فکری یا حسی نیست، بلکه ضمناً یک جور تفنن هم هست! یک بازی مفرح یا خلق چیزی، هر چند کوچک! از دید دیگری ممکن است کاملاً ساده و معمولی باشد، اما برای من «نوشتن» فرایندی است که خودم را توش بازمی بینم و می یابم، یا حتی بازتولید می کنم!
برای همین است که می گویم زیاد درگیر این که ضمیرها دقیقاً به چه کسی یا موقعیتی برمی گردد نشوید! تیپ این جور نوشته های ام اتفاقاً به زعم خودم یک جوری است که قابل تعمیم به موقعیت ها و تجربه های مشترک خیلی از آدم ها هست؛ نه فقط من. و اصلاً همین که احساس می کنم در این موقعیت، حسی مشترک نهفته است وادارم می کند به توصیف اش! راست اش از این کار لذت می برم! از این که حس های مشترک انسانی را از زبان یا قلم دیگری بخوانم و بشنوم هم لذت می برم.

۰۸ مرداد، ۱۳۸۵

سوء تفاهم

کمی تا قسمتی غم انگیز و مأیوس کننده است که حرفی بزنی یا بنویسی که بعداً متوجه شوی مخاطب ات اصلاً نکته ی اصلی و لبّ مطلبی که گفته ای درنیافته است و اصولاً فکرش رفته جاهای دیگری غیراز آنچه مقصود تو بوده! این وضعیت وقتی ناامیدکننده تر است که با ژست آدم چیزفهم و حق به جانب جلو آمده باشی و به نظر خودت کشف بزرگ ات را با بیانی به زعم خودت «شیوا» ارائه کرده باشی. آن وقت این که مخاطب (ها) حرف ات را اساساً جور دیگری فهمیده باشد آه از نهادت بلند می کند!
آدم از خودش ناامید می شود!

۰۵ مرداد، ۱۳۸۵

جنایت رسانه ها

رسانه های کشور – به ویژه تلویزیون با جذابیت، نفوذ و برد گسترده ای که در میان توده ی مردم دارد- سال ها است که هر روز دوز بالایی از اخبار مربوط به بحران، جنگ، مصیبت و بلایای طبیعی و غیرطبیعی را در اذهان عمومی تزریق می کنند.
نتیجه این شده است که مخاطبان دچار کرختی احساسی شده اند و جنگ و فاجعه را اتفاقی عادی و روزمره در زندگی مردم سایر نقاط دنیا تلقی می کنند. رسانه های ملی با حساسیت فوق العاده شان به این قضایا، باعث حساسیت زدایی در میان ما ایرانیان شده اند!
مدت ها است که دیگر نه بحران و جنگ قبیله ای و قحطی در افریقا، نه سونامی ویرانگر در جنوب شرق آسیا، نه سیل و زلزله مهلک در شبه قاره هند، نه طوفان های خانمان برانداز در امریکا، نه جنگ واشغال در فلسطین و افغانستان و عراق و اینک لبنان هیچ گونه حساسیت جدی که به واکنشی مردمی و خودجوش بینجامد برنمی انگیزاند... صدایی برنمی خیزد... این فاجعه، جنایتی است که رسانه ها بر ذهن واحساس مردم مرتکب شده اند ...

۰۱ مرداد، ۱۳۸۵

حریم خصوصی دراینترنت

بعد از چند سال اینترنت بازی، فکر می کردم اگر هر جایی نروم و ایمیلم را هر جایی نگذارم و جز معدودی آشنا آدرسم را نداشته باشند از شر اسپم های مختلف تبلیغاتی تجاری و سیاسی خلاص خواهم شد! ولی گویا کور خوانده بودم! اخیراً گروهی مرتبا ایمیل های حاوی مطالب سیاسی برایم می فرستند که یادم نمی آید هیچ وقت تقاضایی برای دریافت شان کرده باشم! بدتر از آن این که این ایمیل ها به انبوهی آدرس دیگر نیز فرستاده می شود و به این ترتیب آدرسم در اختیار همه آن ده ها نفر هم قرار می گیرد! مکاتبه با فرستنده گان ایمیل های مزبور و درخواست عاجزانه مبنی بر این که دیگر چنین ایمیل هایی به آدرسم نفرستند و این نقض حریم خصوصی دیگران است و ... هم البته مثل همیشه آب در هاون کوبیدن بود! آن ها چیزی از این مقولات سر در نمی آورند، با این ایمیل ها قرار است رژیمی را سرنگون کنند! آن ها قرار است با نقض حریم خصوصی ملت، رژیمی را بر سر کار آورند که پا از حوزه ی خصوصی مردم بیرون بکشد و آزادی و حقوق ملت را پاس بدارد!
مثل همیشه این ایمیل ها از مبدئی بی نام و نشان ارسال می شود: نام های مستعار که لابد پشت همه شان یک نفر نشسته است، یک نفر آدم بیکار! کسی چه می داند شاید هم کار و حرفه اش فرستادن چنین ایمیل هایی باشد و از این راه نان می خورد! البته بیشتر محتمل است که همان هدف مقدسی که در بالا گفتم داشته باشد و اصولا حساب و کتابی در کار نباشد!
اما جالب تر از این نامه های بی نام و نشان، سایت خبری-تحلیلی روزآنلاین است که فقط در دنیای فارسی زبان ما ممکن است وجود داشته باشد! چنان که افتد ودانید بسیاری از نشریات و سایت های مختلف دارای بخش اشتراک ایمیلی یا خبرنامه هستند، و من یکی از مشتریان پر و پا قرص این جور سرویس های ایمیلی هستم. اختصاص بخشی (معمولا درانتهای ایمیلی که می فرستند) برای لغو عضویت، جزء ثابت همه ی خبرنامه های معتبر است. اصولا برای من تا به حال پیش نیامده مشترکِ ایمیلیِ خبرنامه ی سایتی غیرایرانی بشوم و به محض این که اراده کنم امکان لغو عضویت در آن وجود نداشته باشد. اما این اتفاق در «روز آنلاین» علیرغم شهرتش و علیرغم نام های پرآوازه ای که پشتش هست شدنی است! و طرفه این که حتی اگر چندی پیش نه از طریق لینک موجود در ایمیل ( که چنین لینکی در خبرنامه های روزآنلاین موجود نیست) بلکه پس از کلی جست و جو در سایت و پیدا کردن صفحه ی لغو اشتراک ( که لینکش چندان دم دست هم گذاشته نشده!) لغو عضویت کرده باشید، ممکن است پس از چند هفته دوباره بدون کوچک ترین درخواستی از جانب شما، ارسال خبرنامه ها از سر گرفته شود!

آیا می شود (و از لحاظ اخلاقی موجه است) محصول فرهنگی را «به زور» (!) به خورد کسی بدهیم؟ و آیا از مدعیان حوزه ی فرهنگ بیش از هر کسی انتظار نمی رود که حریم خصوصی مردم را محترم بشمارند؟

۳۱ تیر، ۱۳۸۵

نمایشگاه مد حجاب اسلامی، تلفیقی غریب

گویا از اواخرتیرماه به مدت ده روز اولین نمایش پوشش اسلامی بانوان (1 و 2) در حال برگزاری است. باید جالب و دیدنی باشد! یعنی هر چیزی از این سنخ می تواند دیدنی و سرگرم کننده باشد؛ خصوصاً ملغمه ی پست مدرنی تحت عنوان «فشن شوی اسلامی»! افتادن چنین اتفاقی در دوران احمدی نژاد البته سخت شگفت آور و قابل تأمل است.
رودربایستی را باید کنار گذاشت، واقعیت این است که این شوی حجاب اسلامی در نفس محتوای خودش شدیداً دچار تناقض است! حجاب و نمایش؟ حجاب و زیبایی؟
غایت حجاب، مستوری است نه جلوه گری. گو این که البته به مذاق بسیاری از ما زنان خوش نیاید!

قهر باش و دوستم بدار!

آخر شب چیزی خواسته بود که من به اش ندادم، کمی عصبانی بود اما مثل خیلی وقت های دیگر گویا حال و حوصله ی زیاد چک و چانه زدن و گیر سه پیچ دادن نداشت. چند دقیقه بعد از کشمکش کوتاه مان، من رفتم که بخوابم. آمد کنارم دراز کشید، در حالی که پشتش به من بود، با لحن خاصی که انگار می خواست مرا از لحاظ عاطفی تحت تاثیر قرار دهد و شاید به نوعی لفظاً تنبیه کرده باشد گفت: «باهات دوست نیستم». برای این که مرا شیرفهم کرده باشد و واکنش ام را تست کند؛ دوباره تکرار کرد: «باهات دوست نیستم»، همان طور که پشتش را به من کرده و به پهلو خوابیده بود؛ دستم را دور بدنش حلقه کردم و با لحن مهربانانه ای گفتم: «ولی من باهات دوستم». پاسخم البته سکوت بود! ادامه دادم: «و خیلی هم دوستت دارم!» همان طور که گاهی برای اثبات خودش عادت دارد با هر چیزی مخالفت کند قاطعانه گفت:«نه، دوست نباش... قهر باش» اولین بار بود که کلمه «قهر» را ازش می شنیدم! هم غافلگیر شده بودم هم خنده ام گرفته بود، برای این که عصبانی اش نکرده باشم گفتم: «باشه، دوست نیستم... دوستت هم نداشته باشم؟» سکوت کرد، شاید داشت فکر می کرد، یا با خودش حساب و کتاب می کرد که آیا می ارزد دوتایی را با هم پس بزند یا نه؟! چند ثانیه ی دیگر به سکوت گذشت، شاید داشت دنبال جواب مناسبی می گشت که نه سیخ بسوزد و نه کباب! دوباره پرسیدم: «دوستت داشته باشم؟» سر تکان داد و گفت: «آره»!


* این جمله ی «باهات دوست نیستم» را گویا از همکلاسی های مهدکودک یادگرفته و اخیراً معمولاً در مواقعی که حوصله ی روش های تندتر ( مثل گریه سر دادن های نسبتاً طولانی!) را نداشته باشد به کار می برد و برای من بیش تر از خود جمله، لحن ادا کردنش بامزه و دوست داشتنی است.

۲۸ تیر، ۱۳۸۵

عوضی گرفتن

مدرسه که می رفتیم توی کتاب های فارسی و بینش دینی ماجراهای متعددی بود درباره بلاهت مشرکان عهد جاهلیت یا عصر فراعنه؛ که تندیس های تراشیده از سنگ و چوب را با خدا عوضی گرفته بودند. آن زمان با برهان های کتاب های درسی چه قدر بیراهه رفتن شان بدیهی به نظر می رسید. چه قدر مضحک و مبتذل به نظر می رسید سنگ وچوب را نشاندن به جای حقیقتی متعالی و از جنس معنویت، و با آن ذهن کوچک و ساده ام چه کُند ذهن به نظر می رسیدند این مشرکان که سنگ و چوب بی جان را با خدای خالق و حیّ لایموت و مقتدر و عالم عوضی گرفته بودند!
... حالا اما تازه می فهمم که آن آدم ها آنچنان هم غریب و غیرمعمول و نامعقول نبوده اند! چه وقت ها و موقعیت هایی که چه دیر و چه سخت درمی یابم ناخودآگاه نمادی را به جای واقعیتی نشانده ام، عطش نیاز به چیزی را با چیز دیگری فرونشانده ام، یا چیزی یا کسی را با چیزی دیگر عوضی گرفته ام و ... .

۲۶ تیر، ۱۳۸۵

فقط نقل قول

صحبت های خانم ونیتا در مورد ازدواج جالب است.(او البته هنوز بچه دار شدن را تجربه نکرده است وگرنه معلوم نیست چه کلمه ای فراتر از «قفس» می توانست برایش بیابد! زندان انفرادی؟ یا زندان انفرادی دو نفره؟!یا چند نفره؟!). ولی کدام زن متأهلی این جا یا در مالزی ( با توصیفی که نویسنده از جامعه ی مالزی کرده است) می تواند چنین حرفی را علناً و با گردن افراشته بگوید بی این که چشم هایی کنجکاو و پر سوال و شاید تخطئه کننده؛ خودش و زندگی خصوصی اش را نکاود؟! خانم دکتر احمدنیای عزیز هم البته ترجیح داده است با ژستی بی طرفانه (!) این حرف را از زبان زنی مالزیایی در ایران تنها «نقل« کند! من هم که البته از قول خانم دکتر نقل کردم! هرگونه برداشت خاصی از این پست را پیشاپیش شدیداً و اکیداً تکذیب می کنم :-)) ( شدم حمیدرضا آصفی!)

تاکتیکِ تبلیغاتیِ مار

می گویند زمانی ملای مکتب داری در روستایی دورافتاده مسؤول آموزش سواد و حساب و کتاب به مردم روستا بود و از همین رو برای خودش حرمت و اعتباری داشت. اما روزی اتفاقی افتاد که ورق برگشت. معلمی از شهر فرستاده شده بود تا آموزش به شیوه ی نوین را برای مردم روستا به ارمغان آورد. ملای مکتب دار که همه چیزش را برباد رفته می دید دست به توطئه ای زد. او مردم ده را جمع کرد و از آن ها خواست شهادت بدهند که کدام یک از این دو ( معلم شهری و ملا) سوادشان بیشتر است. از معلم خواست که بر روی دیوار کلمه ی «مار» را با زغال بنویسد، معلم نوشت: «مار». سپس خودش زغال را به دست گرفت و رشته ی پیچ در پیچ و قطوری روی دیوار ترسیم کرد، بعد رو به حضار کرد و پرسید: «کدامیک از ما مار را درست نوشته ایم؟». روستاییان ساده دل همگی با هم به تصویری که ملا کشیده بودند اشاره کردند و او را برنده ی این کارزار حیثیتی اعلام کردند.

پی نوشت1: تعریف کردن این مثل هیچ ربطی به این قضیه نداشت که ترفندهای تبلیغاتی دولت جدید و حامیانش -پیش و پس از به قدرت رسیدن- بدجوری مرا یاد این مثل می اندازد. هرگونه تشابه اسمی یا غیر اسمی تصادفی است!
پی نوشت2: حال معلم مذکور در وضعیتِ پیش آمده احتمالا بسیار دیدنی بوده است.
پی نوشت3: کنجکاوی ام را در مورد سرنوشت معلم مزبور نمی توانم پنهان کنم. اصولا از دید من خیلی از این تمثیل هایی که ما داریم ناقص اند، اتفاقا اصل ماجرا بعد از این واقعه باید اتفاق افتاده باشد. یا دست کم الان برای ما مهم این است که بدانیم معلم بخت برگشته دست به چه اقدامی زده است، شاید برای وضعیت فعلی هم راهگشا باشد! البته فقط شاید.
پی نوشتِ پی نوشت3: احتمالا راوی این مثل، با سبک نویسندگان مدرن آشنایی داشته و قصد داشته خواننده گان خود ادامه داستان را در ذهن شان بنویسند.

۲۴ تیر، ۱۳۸۵

جادوگر

احتمالا برای هر کسی که کم یا زیاد اهل اینترنت بازی باشد، دوستی ها و دوست های اینترنتی (از هر سنخ و جنسی که باشند) موضوع قابل تأملی است.
به نظرم فرم، کیفیت (عمق، دوام، شکنندگی)، فاصله ها و انتظارات در این دوستی ها به شدت تحت الشعاع ماهیت ابزار ارتباطی (اینترنت) و تصور ذهنی ما از ماهیت و قابلیت های این ابزار قرار دارد.
ارتباط در دنیای مجازی - از آن رو که دنیایی «مجازی» است- گریزی از ایجاز، مجاز، ناپایداری، توهم و سوء تفاهم ندارد، شاید بی رحمانه یا بدبینانه تلقی شود اگر بگویم به زعم من کسی که در پی ارتباطی ناب، عمیق، پایدار و صمیمانه از کانال این ابزار باشد محکوم به شکست ( و در بدترین حالت قربانی شدن) است، و اصلا داشتن چنین انتظار بزرگی از این ابزار الکترونیکی اعجازآمیز اما به شدت محدود، توقع واقع بینانه ای نیست.
به نظرم اینترنت به خاطر قابلیت شگفت انگیزش در حذف فاصله های زمانی و مکانی و امکانات گسترده ای که در زمینه های مختلف در چارچوب دنیای مجازی به ما ارائه میدهد به شدت استعداد این را دارد که ما را مسحور و دچار توهم کند. اما اینترنت -دست کم به مثابه ی یک وسیله ی ارتباطی- ظرفی نیست که هر مظروفی را بپذیرد. زمانی که بی مهابا ذهن و احساس خود را در مسیرِ اثرِ چوبِ جادویِ اینترنت قرار می دهیم باید بدانیم که راه رفتن در بیراهه را آغاز کرده ایم.

۱۹ تیر، ۱۳۸۵

سگ کشی

اگر وارد شهری نسبتاً بزرگ، شلوغ و پر تردد بشوید که درهر کوچه و خیابان اش «کارگران مشغول کارند» و هیچ جای شهر از شر حفاری هایِ ناتمامِ پایان ناپذیر سازمان های مختلف در امان نمانده باشد و همین منجر به بند و بست ها و یک طرفه شدن ها و اختلالاتِ بی پایانِ عبور و مرور شده باشد؛ چه حسی پیدا می کنید؟ اگر در چنین شهری زندگی بکنید چه؟
من (بعد از شدیداً عصبانی شدن) بیش از هر چیز به یاد فیلم «سگ کشی» بیضایی می افتم. یادتان هست؟ پنجره ی اتاقی که قهرمان فیلم در آن اقامت داشت مشرف به یک کارگاه ساختمانی بود و تمام مدت کارگران در آن مشغول کار بودند، حداقل ظاهراً این طور بود!

۱۵ تیر، ۱۳۸۵

مهاجرت

گویا چند نفری از بچه های ایرانی مقیم خارج از کشور بحث مهاجرت را به صورت جدی تری پیش کشیده اند، من البته چهار-پنج تا از مطالب را بیشتر نخواندم، ولی در این روزگار هجرت، خواندنی است، البته اگر به پیرایه های رایج وبلاگی آلوده نشود. من این یکی را پسندیدم:«هزینه ها و فایده های ماندن و برگشتن» از حامد قدوسی، و البته مثل همیشه یادداشتی از سلمان در این مورد: «مانیفست مهاجرت»
نظر شخصی ام هم -با وجود آن که تا به حال به هیچ شکلی هجرت از زادگاه خودم و والدین ام را تجربه نکرده ام(!)- این است که بازنگشتن مهاجران ایرانی ( که البته از سر خوش سلیقه گی جماعت ایرانی، بیشتر از اروپای غربی و امریکای شمالی واحیانا استرالیا و حوالی آن سر درآورده اند) ناشی از تجربه ی احساس امنیتی است که در این جا یافت نمی شود. این جا احساس عدم امنیت در تمام زمینه های خرد و کلان زندگی تجربه ای هر روزه است، احساس عدم امنیتی که به زعم من منبعث از بی نظمی و بی ثباتی ریشه دار و سیستماتیک است. به نظرم این مهم ترین عامل برای رفتن بی بازگشت آن ها است.
در این موردها بعداً باز هم خواهم نوشت.

پ.ن: در مورد رویکرد اخیر وبلاگ ها خوشبین ام، وبلاگ ها از تب و تاب اولیه افتاده اند، کسانی که جدی تر وبلاگ می نویسند دیگر در صدد کسب ویزیتور بیشتر و تفاخر و ... نیستند، قرار است بحث ها جدی تر و واقع بینانه تر پیگیری شود. این رابه فال نیک می گیرم، چون خوب یادم هست ذوق زدگی ناشی از کشف وبلاگ در سال های اول، خیلی ها را جادو کرده بود و بحث های کم ارزشی به شیوه ای کم ارزش تر طرح می شد، به نظرم وبلاگستان تازه حالا دارد راه خودش را پیدا می کند و رونق می گیرد و آدم های جدی اش، دیگر کم تر به ناسزاگویی و توطئه چینی و پاچه گیری دست می زنند!)

۱۱ تیر، ۱۳۸۵

مغز در تعطیلات

شخصیت جالبی دارد: برای یادگرفتن «همه چیز» توی کتاب یا از زبان استاد دنبال یک قاعده ی کلیدی، صریح و ترجیحاً ساده می گردد؛ چیزی شبیه یک فرمول، یک جمله ی کوتاه: اگر چنین بود: فلان، اگر چنان بود: بهمان. و با این فرمول یا گزاره تکلیف همه چیز را روشن می کند! انگار انتظاری شبیه چوب جادوگری از این گزاره ها دارد! شاید این به آن علت است که خودش دبیر است و لابد باید مدام دست اندرکار ساختن چنین قاعده هایی باشد برای یاددادن چیزی به بچه های مدرسه؛ آن هم ریاضیات، و برایش زیاد هم مهم نیست که قرار است با چنین دیدگاهی در شاخه ای از علوم انسانی ادامه تحصیل بدهد!
گاهی آدم احساس می کند اصلاً حوصله ندارد خودش کمی فکر کند و با مقایسه ی موقعیت های مشابه، قاعده ی حاکم بر آن ها را کشف کند. این خصوصیت اش خیلی توجه ام را جلب کرد! چون به نظرم گرچه قاعده مند بودن روح علم است، اما فرایند یادگیری وقتی مبتنی بر تجربه ، مشاهده ی دقیق و کشف رابطه ها، ابداع ها وعلامت گذاری های شخصی توسط یادگیرنده باشد هم خیلی لذتبخش تر است و هم پایدارتر و عمیق تر، و هم ذهن را پویا و مولّد می کند. و این ها چیزهای کم ارزشی نیستند که بشود ازشان چشم پوشید.
این نکته ای بدیهی و تکراری است که فرایند یاددادن و یادگرفتن چیزی بسیار فراتر از ذخیره کردن داده ها روی هارددیسک کامپیوتر است! و تقلیل دادن کارکرد مغز به پردازنده ی کامپیوتر - که داده ها را می گیرد، وارد برنامه (فرمول) می کند و از آن طرف جواب پس می دهد- نادیده گرفتن توانایی و کارکرد ویژه و متمایزکننده ی آن یعنی «اندیشیدن» است.

۰۶ تیر، ۱۳۸۵

جامه ی نو

حدود دو سال پیش رئیس قوه ی قضائیه تصمیم گرفت جلساتی ترتیب دهد که در آن رأساً و شخصاً به دعاوی مردم رسیدگی کند. به زودی خیل جمعیت مشتاق برای حضور در این جلسات به حدی رسید که کار به کاسبی و بازار سیاهِ «نوبت» در این جلسات کشید.
چندی بعد عده ای از شهرستان ها نیز برای حل مشکلات قضایی و حقوقی شان به تهران هجوم آوردند تا راهی به این جلسات بیایند و گره کارشان، رأساً به دست قاضی القضات مملکت گشوده شود. اندکی بعدتر برای حل همین معضل، دستگاه قضایی تصمیم گرفت با راه اندازی سیستم ارتباطی مبتنی بر ویدئوکنفرانس، شهرستانی ها را با جلسات مزبور در تهران مرتبط کند. آن ها امیدوار بودند که با پوشاندن جامه ای مدرن بر قامت شیوه ای که برای حل و فصل اختلافات در صدها سال پیش در جوامع بسیار کم جمعیت تر و با پیچیدگی های بسیار کم تر از امروز، به کار می رفته گره از کار فروبسته ی ملت بگشایند.

با روی کار آمدن دولت جدید، این رویکرد رونق تازه ای یافت: یکی از وزرا در یکی از اولین مصاحبه هایش شماره تلفن همراه خود را اعلان کرد تا مردم مشکلات شان را در مورد سازمان مطبوع او مستقیما با وی درمیان بگذارند و تضمین داد که به همه شکایات رسیدگی خواهد کرد. و البته می شد حدس زد که چه اتفاقی خواهد افتاد.

به گواهی رسانه ها رئیس جمهور نیز در سفرهای استانی پرشمارش، هر بار ده ها هزار نامه از دست مردم دریافت می کند، و گفته می شود تنی چند از اطرافیان رئیس جمهور مسؤول رسیدگی و پاسخگویی به تک تک این نامه های مردمی هستند. و اخیراً حتی ادعا شده است ایشان خود برخی نامه ها را می خواند و در حاشیه نامه ها دستور پیگیری صادر می کند.

طی روزهای گذشته جراید نوشتند که در پی تخلفاتی که در مورد واگذاری وام مسکن در بانک های ذیربط رخ داده و شکایات مکرر مردم؛ رئیس جمهور پسر خود را به صورت ناشناس به عنوان ارباب رجوع به بانک ها فرستاده تا نحوه ی برخورد بانک ها را با مردم دراین مورد خاص به او گزارش کند.

این تحرکات را به چه چیز باید تعبیر کرد؟ ایجاد سیستمی در دل نهاد قضایی و اجرایی برای رسیدگی به نامه ها و خواسته ها و شکایات مردم از دستگاه های تحت امر این نهادها، و حتی استفاده از فرزند یک مقام اجرایی -که خود رسما مسؤولیتی ندارد – برای نظارت و بازرسی غیررسمی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ مردمی بودن ( یا مردمی تر شدن) این دو نهاد؟ تلاش بی شائبه و خالصانه این نهادها و متولیان آن ها برای حل مشکلات مردم؟

به نظر می رسد این اتفاقات را بیش از همه باید نشانه ی ناکارامدی مفرط و فساد دستگاه اجرایی، قضایی، نظارتی و کلاً نظام اداری دانست که در آن مردم و مسؤولان از گردش امور بر اساس سیستم پیش بینی شده ناامید شده اند. در افق دید این هر دو عده، دیگر امیدی برای حل مشکلات و احقاق حقوق از مجاری مرسوم قانونی و طبق روند رایج اداری نیست، با طراحی چنین شیوه هایی برای حل معضلات مردم، گویی نظام اداری، اعتبار، صلاحیت و قابلیت خود را انکار می کند و عجز خویش را علناً اعلام می کند، و مردم نومید و خسته نیز مشتاقانه و ناگزیر آن را پذیرفته اند.

سؤال این جا است که واقعا چنین شیوه و سیستمی در غیاب یک نظام بوروکراتیک کارامد می تواند( در کوتاه مدت یا بلندمدت) جوابگوی مسائل کشوری به بزرگی ایران آن هم در دنیایی به پیچیدگی امروز باشد؟ و سؤال دیگر این که آیا تضمینی وجود دارد که آفات عمومی که دامنگیر نظام اداری هست، این سیستم جدید را گرفتار و زمین گیر نکند؟

۰۵ تیر، ۱۳۸۵

قهرمان تاریخ مصرف گذشته؟

درست است که ما ملتی هستیم که گاه و بیگاه قهرمانان مان را پس از مصرف دور می اندازیم، اما شاید بشود جور دیگری هم نگاه کرد.
شاید آخرین وظیفه ی کسی که نقش قهرمان به او واگذار شده این باشد که بتواند به درستی تشخیص دهد چه موقع خلاقیت و قابلیت لازم برای برآوردن مطالباتِ موقعیتی که در آن قرار گرفته و نقشی که پذیرفته، و مطالبات مردم را -که بدون آن ها نقش قهرمان قابل تعریف نیست- ندارد و کناره گیری کند. به نظر می رسد برای حفظ عنوان قهرمانی این راهی امتحان شده باشد!

۳۱ خرداد، ۱۳۸۵

پرستاران

تنها سریال مورد علاقه ی من در سیمای جمهوری مقدس، سریالی استرالیایی است به اسم «پرستاران» [All Saints] که سه شنبه شب ها پخش می شود و این تنها سریالی است که مشتری دائمی اش هستم! چیزی که بیش از همه برای من جالب توجه است شخصیت پردازی و به ویژه ظرافت روابط انسانی است که دراین فیلم به تصویر کشیده شده. سوالی که همیشه به ذهنم می آید این است که آیا واقعاً در آن جامعه روابط انسانی به همین شکل است یا فیلم خواسته تصویری از «آن چه باید باشد» نشان بدهد؟ اگر حقیقتاً واقعیت به همین صورت باشد باید دست مریزاد گفت به جامعه ای که چنین آدم های منطقی و بالغی تربیت کرده، هر چند به نظر نمی رسد فیلم چنین ادعایی داشته باشد ( با توجه به رفتار بیمارانی که در هر اپیزود به طور مستقل وارد واز داستان خارج می شوند این طور استنباط می کنم). شخصیت های اصلی و ثابت دراین فیلم علیرغم آن که ظاهراً «قدیس» نامیده شده اند اما قدیس نسیتند و چنین ادعایی هم ندارند، آن ها خطا می کنند؛ خطاهای کوچک، خطاهای بزرگ، اما این اهمیتی ندارد، مهم «رفتار بالغانه» ای است که در پی این خطاها و کشاکش های اجتناب ناپذیر ارتباطی رخ می دهد. آن ها خطا می کنند اما در زندگی اجتماعی آن ها، خطا دیوار کجی نیست که تا ثریا کج بالا برود، امکان بازگشت همیشه وجود دارد، و آن ها همیشه فرصت بازگشت را به یکدیگر می دهند. آن ها صداقت، همدلی، شیوه برخورد و تحلیل منطقی قضایا و شیوه درست ارتباط برقرار کردن با یکدیگر را آموخته اند. این شیوه ها در روابط مختلف پرستار-بیمار، پزشک-بیمار، پزشک-پرستار، همکاران، و همسران نشان داده می شود. یکی دیگر از مضامینی که در این فیلم برای من جالب است - به عنوان یک ایرانی که با این مضمون کم و بیش بیگانه است!- تأکید بر آداب «حرفه ای گری» در رفتار شخصیت های فیلم به عنوان پزشک و پرستار است که به نحوی دیدنی به نمایش درآمده. فیلم به طرز بسیار زیبا و حیرت انگیزی -علیرغم استعداد ذاتی پرداختن به چنین مباحثی- به دام زیاده گویی نمی افتد و در نهایت ایجاز تمام آن چه باید گفت می گوید، و اتفاقا یکی از ویژگی های ممتاز و -از دید من- اعجاز آمیز این سریال همین ریتم آن است و این هم البته چیزی است که عمراً در هیچ سریال ایرانی یافت نمی شود! از بازی های خوب هم که حرفی نمی شود زد! از حق نگذرم دوبله ی خوبی هم شده و حالا که قسمت های زیادی از این سریال پخش شده، صداها خیلی خوب در قالب شخصیت ها جاافتاده اند. هر چند به نظر می رسد بخش هایی هرچند کوتاه از این سریال هر بار به زیر تیغ قیچی می رود اما با توجه به سبک خاص این فیلم و ایجاز حاکم بر آن -که پیش تر به آن اشاره کردم- چندان آزاردهنده نیست . (البته اگر زیاد کنجکاو نباشید!)
پی نوشت1: «جمهوری مقدس» عنوان کتابی است از محمد قوچانی که گویا مجموعه مقالات منتشر شده اش در روزنامه ها است. از کنایه هوشمندانه ی نهفته دراین تعبیر سخت خوشم آمد!
پی نوشت2: حدود 8-9 سال پیش سریالی با نام «سوداگران» پخش می شد که از الگویی مشابه برخوردار بود: سریالی که مربوط به شاغلان در حرفه ای خاص (عده ای کارمند یک شعبه کارگزاری بورس) بود و از ریتم و فضایی کاملاً مشابه پیروی می کرد. به نظرم محصول کانادا بود و نام اصلی اش [Traders] بود. سریالی که به دلایل نامعلوم هرگز تکرار آن پخش نشد!
پی نوشت3: صفحه رسمی سریال در سایت تلویزیون استرالیا و لیست جوائزی که سریال برده
پی نوشتِ پی نوشت3: لیست جوائز نشان می دهد که ظاهرا خود استرالیایی ها هم از تصویری که ازشان دراین سریال نمایش داده می شود خوش شان می آید، آیا ما چنین سریالی داریم؟

۲۶ خرداد، ۱۳۸۵

مسأله ی ارزش

این که بخش مهمی از ارزش چیزها به کمیاب و دور از دسترس بودن شان برمی گردد، چندان هم معقول و منطقی و منصفانه نیست. این قضیه خیلی وقت ها ممکن است باعث توهم، اشتباه در محاسبه و قضاوت های نادرست و ناعادلانه در مورد داشته ها ونداشته های خودت ودیگران شود.

رابطه هوش و موفقیت ؟

قند توی دل ما مادرها و پدرها آب می شود وقتی کسی بگوید :«بچه ت چه قدر باهوشه» یا اشاره به حرفی یا حرکتی یا خصوصیتی از او بکند و آن را نشانه ی هوش او تلقی کند؛ بی این که فکر کنیم آیا اساساً رابطه ای بین این ها و هوش وجود دارد یا نه! و چه قدر بعضی از ما سرشار از احساس غرور و افتخار ایم وقتی با آب و تاب برای کسی ازاین نشانه های مبهم سخن می گوییم! و هیچ فکر نمی کنیم که استعداد و توان ذاتی «دیگری» چگونه می تواند مایه ی غرور و تفاخر« ما» باشد؟! و هیچ فکر نمی کنیم که تجربه نشان می دهد که همبستگی شدیدی بین هوش ( در معنای متعارف آن،IQ) و موفقیت در بزرگسالی وجود ندارد و منطقی تر این است که هوش را تنها «یکی» از چندین پارامتر مؤثر در موفقیت که اتفاقا به زعم من چندان هم برتری و اهمیتی بیش از فاکتورهای دیگر ندارد بدانیم. زمینه خانوادگی و تربیتی، فرصت های اجتماعی، مهارت های اجتماعی، شانس ( به معنای موقعیت های تصادفی که شخص با آن روبرو می شود)، (و شاید عوامل دیگر که الان به ذهن من نمی رسد) می توانند نقش به مراتب فعال تری نسبت به «هوش» در موفقیت افراد ایفا کنند.

۲۴ خرداد، ۱۳۸۵

برداشت 1
دیروز مراسم جشن آخر سال مهدکودکی بود که مدتی است دخترم را به آن جا می برم. مواجه شدن با آن همه بچه ی چهار- پنج ساله ی بامزه و شیطان و بازیگوش که فارغ از دلواپسی ها و ملاحظات دنیای بزرگ ترها، شعر می خواندند و نقش بازی می کردند تجربه تازه ای برایم بود! آن حجم عظیم معصومیت و بی ریایی به گریه ام انداخت! حس منحصر به فردی بود برایم...

برداشت 2
نگاه می کردم به بچه ها که با لباس های رنگارنگ و شاد، در طول دو- سه ساعت ما را سرگرم کردند و از خودم می پرسیدم: آیا این ها اند نسل بعدی قربانیان تحریم های اقتصادی و سیاسی؟

۱۹ خرداد، ۱۳۸۵

پیامبر جدید: ایمان بیاورید!

رييس ديوان محاسبات كشور: «در سوريه در شهر تاريخي بصرا كه اسم آن را بعضا ممكن است نشنيده باشيد، يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدي‌نژاد بود .»
در حاشیه1: ظاهرا بعضی ها واقعاً باور کرده اند که نامه به بوش چیزی در اندازه های نامه ی پیامبر اسلام به سران کشورهای عصر خودش بوده است و نویسنده اش هم لابد...!
در حاشیه 2: پس محمد قوچانی به درستی نامه او را «پیامبرانه» ارزیابی کرده بود .
در حاشیه 3: عجب قحط الرجال اسفباری است در دنیای اسلام ( این هم از آن حکایت هایی است که دو روی کمیک و تراژیک دارد)
در حاشیه 4: نگران انتخابات آینده ریاست جمهوری ام، بعید نیست این بار مردی با «ادعای نبوت» کاندید ریاست جمهوری شود. دیگران تا به حال فقط ادعای نیابت پیغمبر و امام زمان را داشته اند ولی این بار گویا قرار است کار را یکسره کنند!

رانندگی و باقی قضایا

برداشت 1
آدم ها همان جوری رانندگی می کنند که زندگی می کنند ( یا برعکس؟!)

به نظرم کنش ها و واکنش ها در رانندگی، و اندیشه و تحلیلی که هر راننده در پس این عمل و عکس العمل ها دارد می تواند مبنای خوبی برای مطالعات جامعه شناختی و روانشاختی روی جوامع، و افراد ( به صورت منفرد) باشد. مثلا همان طور که محققان از روی دستخط یا نحوه ی عطسه زدن یا حتی نحوه ی سیب گاز زدن به روحیات اشخاص پی برده اند به نظرم به نحو مبسوط تر و قابل اعتمادتری می شود از روی سبک رانندگی آدم ها به خلقیات شان پی برد. و ایضا اگر همین کار در مقیاس وسیعی انجام بشود احتمالا می شود یک جورهایی روحیات اجتماعی و ویژگی های عمومی مردم یک جامعه را با سبک رانندگی شان ربط داد!

برداشت 2
یکی از مطالبی که درباره کارکردهای منفی انحراف به تازگی از کتاب «درآمدی به جامعه» یادگرفتم و نه تنها خیلی برایم تامل برانگیز بود بلکه ذهنم را مدتی شدیدا درگیر کرد، این بود که: وقتی انحراف زیاد و گسترده می شود این تصور رواج می یابد که «همه همین جور اند» و این به سردرگمی درباره ی ارزش ها و هنجارها منجر می شود و تشخیص این امر که رفتار مورد انتظار چگونه است یا حتی این که چه چیز درست و چه غلط است برای مردم دشوار می شود. به نظرم شاخص ترین نمود این کارکرد منفی انحراف در همین فرهنگ رانندگی ما جلوه کرده است، گاهی حتی به نظر می رسد ارتکابِ کاری که قانوناً یا اخلاقاً باید مایه ی شرمساری باشد نه تنها شرم واحساس گناهی در فرد بر نمی انگیزد، بلکه حتی از جانب راننده ی متخلف به عنوان «زرنگی» هم شاید تعبیر نشود، بلکه به سادگی امری است بسیار معمول، و حتی کاملا خودکار، ملکه ی ذهن شده و خارج از سطح خودآگاهی راننده رخ می دهد. من حدس می زنم این اتفاقی است که خیلی جاها در زندگی روزمره ی اجتماعی ما می افتد اما در رانندگی به خاطر وضوح بیشتر هنجارهای رسمی آن - که ظاهرا هر کسی که گواهینامه دارد به صرف شرکت در آزمون و قبولی و اخذ گواهینامه تن به پذیرش آن داده است- راحت تر قابل مشاهده و تشخیص است.

برداشت 3
اخیرا دید خاصی نسبت به رانندگی پیدا کرده ام، به نظرم این فعالیت به ظاهر معمولی و روزمره می تواند عرصه ی مناسبی برای خودسازی و تمرین شکیبایی و مدارا باشد. و البته تجربه ام در این چند وقت نشان داد که کار ساده ای هم نیست! صبر، گذشت و مدارا با مردمی که گاهی آدم احساس می کند بدشان نمی آید زیر پا له ات کنند؛ خصوصا که خودت هم از جنس همان ها باشی و گاهی ته دل ات، بدت نیاید که حال کسی را بگیری و زیر پا له اش کنی! یا همه ی آن چه هر گز نداشته ای یا آن چه از دست داده ای یا حقت ات بوده و بهت نداده اند با پیشی گرفتن از کسی در خیابان به دست بیاوری. منظورم این است که «رانندگی» عرصه تخلیه ی همه این احساساتِ منفی انباشته شده می شود که گویا این (رانندگی) دم دست ترین راه برای آزادکردن آن ها است؛ هر چند نه لزوماً کم دردسرترین راه ها.

در این موردها باز هم خواهم نوشت.

۱۶ خرداد، ۱۳۸۵

ملاقات با غریبه ای در آینه

حس غریبی دارم وقتی پس از ده- پانزده سال مداوم و تمام وقت عینک زدن، عینک ام را - احتمالا برای همیشه - برداشته ام، حالا هر بار که در آینه نگاه می کنم انگار باغریبه ای روبرو می شوم، بیگانه ای که راست در چشمانم خیره می شود و انگار می پرسد: «تو دیگه کی هستی؟!» یا شاید: «تو تا حالا کجا بودی!؟»

۱۴ خرداد، ۱۳۸۵

زندگی

«مردم نیاز به شادی دارند» این جمله ای که مدتی است زیاد شنیده می شود. ( احتمالا «شبهای برره» هم در همین راستا ساخته شده بود!)
به نظرم آن چیزی که ما در این شرایطی که درآن قرارگرفته ایم نیاز داریم «شادی» در معنای اخص کلمه نیست. مردم نیاز به مناسکی جمعی دارند که در آن بتوانند جامه ی کار و زندگی روزمره را درآورند و بازیگر یا تماشگر نمایشی باشند که جمعیت نسبتاً قابل توجهی از اقشار متنوع مردم صرفنظر از طبقه، حرفه یا گرایش های فکری شان جذب و درگیر کند، چیزی مثلا از قبیل جشنواره های فصلی یا سالانه، برنامه های مقطعی و کم تر سازمان یافته مثل نمایش خیابانی، یا حتی برنامه های روتین تر مثل وجود باشگاه هایی برای فعالیت های تفریحی و فوق برنامه ( نه فقط ورزش) که آدم های معمولی قشرهای مختلف با علایق گوناگون را بتوانند جذب کنند که در آن هیجانات شان را آزاد کنند یا تنها اوقات خوشی را بدون درگیری ذهنی و روانی با مسائل روزمره بگذرانند.
تغییر فرم فاحش و خودجوش مراسم سوگواری محرم و عاشورا و حواشی آن را در سال های اخیر من در همین راستا تحلیل می کنم.

پ.ن1: گاهی با خودم فکر می کنم چه برنامه جالبی بوده در قدیم که مثلا یک عده جمع می شده اند در یک قهوه خانه و نقالی برای شان از روی پرده ها شاهنامه می خوانده، یا مثلا همین مراسم تعزیه خوانی عاشورا که در سال های اخیر به طور سیستماتیک هم بیشتر رویش سرمایه گزاری شده، البته این یکی به خاطر محتوای آیینی اش تا این حد مورد توجه دولتی ها قرار گرفته و قدرت مانور پیدا کرده.
اما حالا با وجود رسانه هایی مثل تلویزیون و سی دی، دیگر آدم ها نمی توانند برای دیدن چیزی در کنار هم جمع شوند، به نظرم تجربه جمعی و مزه ای که مثلا دیدن یک فیلم در جمع دارد؛ چیزی است که از تماشای فیلم در خانه به آدم دست نمی دهد. یک بار حسین درخشان تعبیر جالبی کرده بود از تلویزیون لارینوس ( اخیرا مشهور به سیمای حاج عزت!)، او گفته بود تلویزیون ایران «حسینیه تحت ویندوز است» این البته در نوع خودش تعبیر جالب و درستی است. اما واقعا کارکرد و نوع تاثیر حسینیه تفاوت فاحشی با سیمای لارینوس دارد! و این روزها به خاطر همان کمبودی که اشاره کردم فکر می کنم جمعیت «حسینیه برو» ( یا جاهایی از این دست) بیشتر از «تلویزیون تماشا کن» ها شده باشد!

پ.ن2: این هم مطلب جالبی از سلمان در همین موردها

۱۲ خرداد، ۱۳۸۵

کودکانه(1)- استقلال به سبک سه ساله ها

«نون» لطیفه ای سیاسی شنیده که قطعا منعیش را نفهمیده است: از یک مقام بلند پایه سیاسی (!) می پرسند فلانی (یک مقام بلندپایه سیاسی دیگر!) را از کجا آورده اید؟ و جواب می دهد: از تو «لُپ لُپ». این لطیفه در گرماگرم تبلیغات تخم مرغ شانسی «لپ لپ» در تلویزیون که تقریبا مقارن با انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته بوده است ساخته شده و نمی دانم چه جوری در دهان بچه های دبستانی و مهدکودکی چرخیده تا رسیده به «نون».
بابای نون: خوب دخترم، تو از کجا اومدی؟
نون: از تو لپ لپ
بابای نون: عجب! مامان تو رو از تو لپ لپ درآورده؟
نون ( با لحنی که هر گونه شائبه نیازمندی یا عدم استقلال گوینده را از ذهن مخاطب بزداید): نه! خودم دراومدم.

۱۱ خرداد، ۱۳۸۵

قدرت

عزیز دل برادر! این قدرت وبلاگ نویس ها نبوده! قدرتِ آزادی گردش اطلاعات، و قدرتِ نهادهای مدنی مستقل ( مثل سازمان خبرنگاران بدون مرز) در دنیای ذهنی و عینی ای است که آن «ارتش بزرگ» در آن زندگی می کند. وگرنه ازاین اتفاق ها باید برای خیلی های دیگر و خیلی جاهای دیگر دنیا هم می افتاد.

۰۹ خرداد، ۱۳۸۵

نیازمندِ نیاز

فکر می کنم وقت آن رسیده که در مورد صحت این ضرب المثل مشهور تردید کنیم که می گوید: «احتیاج، مادرِ اختراع است». نگاه که می کنی می بینی تکنولوژی و اختراعات جدید تنها نیازهای تو را رفع نمی کنند؛ بلکه نیازهای تازه برای ات می آفرینند، و بعد می دوی تا عطش این نیاز تازه را بنشانی و دور و برت را پُر کنی از خرت و پرت هایی که ارمغان تکنولوژی های نوین اند. ما معتادِ «نیازداشتن» مان شده ایم.

جسارتِ آموختن، رنج آموختن

تا به حال به این فکر کرده اید که فرایند «آموختن» چه فرایند هراس آوری است برای آدم؟! این را من بارها آزموده ام؛ وقتی به دلیلی بیرونی مجبور بوده ام ( یا انتخابگرانه خودم را مجبور کرده ام) مهارتی را یا مطلب و مبحثی را یادبگیرم. انگار بخواهی بار سنگینی را برداری و تردید داشته باشی که از پس این کار برمی آیی یا نه؟ انگار سخت بترسی از شکست،و انگار همیشه «عزم و اراده کردن برای آموختن» سخت ترین قسمت این فرایند باشد، و برداشتن اولین قدم ها برای آموختن نیز؛ یعنی وقتی هنوز به مهارت مورد نظر یا مطلبی که می خواسته ای یادبگیری مسلط نشده ای و هنوز کم و بیش گیجی! از این موقعیت ها خیلی وقت ها پیش می آید؛ یادگرفتن کار با یک وسیله ی جدید که پیچیدگی خاصی دارد یا با نمونه قبلی که با آن کار می کرده ای تفاوت های عمده ای داشته باشد، یادگرفتن یک نرم افزار تازه، یادگرفتن رانندگی، یادگرفتن استفاده از قابلیت ها و امکانات وسیله ای که پیش از آن تنها از معدودی از امکاناتش استفاده می کرده ای ( چون بلد نبودی بقیه اش را به کار بگیری!)
من فکر می کنم همین هراس بزرگِ نامرئی و نامحسوس خیلی وقت ها ما را از خیلی چیزها محروم می کند؛ خیلی چیزها که در دسترس مان هست اما شجاعت و جسارتِ «آموختنِ» روش کار یا کنار آمدن با آن ها را نداریم! شجاعت آموختن و آزمودن شیوه های جدید زندگی و فکر کردن را حتی.
اگر آدمی را دیدید که از قابلیت هایِ امکاناتی که در دسترس اش هست حداکثر بهره برداری را می کند شک نکنید که آدم شجاعی است!
«عزمِ آموختن» کردن، نیاز به انگیزه و نیاز به تغییری در «باور» ما نیز دارد. پیش از آن که آموختن را آغاز کنیم تحولی در «نگرش» ما رخ داده است. درست پیش از لحظه ای که اراده کنیم برای آموختن، بر هراسِ طبیعیِ انسانی و همیشگی مان از بر هم خوردن نظم و ثباتِ فکر و زندگی مان و بر وحشت روزمره مان از «دگرگونی» غلبه کرده ایم، این اتفاقِ بزرگ و البته فرخنده ای است، گو این که این همه محتاج جهادی است با خویشتن.

و بالاخره این که آموختن نیاز به اراده، پشتکار و پیگیری مجدانه دارد، پس آموختن «رنج» دارد، و غلبه بر «رنج آموختن» بخش دیگری از این هفت خوان است.

۰۵ خرداد، ۱۳۸۵

وصل!

احساس می کنی چه قدر به دست آوردن چیزها آن ها را درنگاه ات حقیر می کند! تمام شکوه و عظمتی که درذهن ات داشته اند فرومی ریزد، و تمام تشنگی و اشتیاقی که تو را سرشار از شور و حرکت می کرده فرو می نشیند...
یادم هست یک بار مطلبی نوشته بودم درباره روایت های مختلف از عشق. ایده ای که آن جا طرح کرده بودم این بود که شورانگیزی و جذابیتی که در روایت های عاشقانه ی شاعرانی مثل مولوی و حافظ هست ناشی از این است که روایت عشق را در فراق سروده اند، و از همین رو هم در شعرهای شان تصویر آرمانی معشوق را منعکس کرده اند، و همین است که چنین روایتی را زیباتر از حدیث وصل می کند، اصلا وصل که «ماجرا» ندارد؛ که هیجان و حرکت ندارد؛ که تازه بعد از وصل، عیوب معشوق رخ می نماید...!

۰۴ خرداد، ۱۳۸۵

برداشت و یادداشتی کوتاه از سفر به استانبول

می خواستم چیزکی بنویسم در مورد آنچه در استانبول بیش از همه توجه ام را جلب کرد. بزرگ ترها اما به من خاطرنشان کردند که این تصویری که من از ترکیه دیده ام و تا این اندازه به نظرم شگفت انگیز و جالب توجه بوده است برای آن ها تازه نیست. این تفاوت ناشی از این بود که من از نسل دهه پنجاه ام و چیزی از تصویر ایران پیش از آن به خاطر نمی آورم. به هر حال برای این که روده درازی نکرده باشم همه آن چه می خواستم بنویسم در یادداشتی تصویری خلاصه می کنم. فکر می کنم هر دو تصویر به اندازه کافی تأمل برانگیز و معنادار باشند.





مناره ای که در کنار این بیلبورد به چشم می خورد، گلدسته ی مسجدی از نظر تاریخی قابل اعتنا و مشهور در استانبول نیست، مسجدی است که هر روز پنج وعده در آن نماز گزارده می شود و نمازگزاران اگر انبوه نباشند بیش از انگشتان دست اند. در کوچه های مجاور این مسجد رستوران هایی هست که سر میزهایش مشروب سرو می شود. ازاین گلدسته ها و گنبدها در شهر زیاد به چشم می خورد. استانبول شهر مسجدها، کافه ها و رستوران ها است!




این یکی اما صحن مسجدی تاریخی، مشهور و توریست پسند در قلب استانبول است: مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی. این مسجد درست در مقابل مسجد معروف دیگری است که احتمالا همگی از کتاب های مدرسه به خاطر داریم اش: مسجد ایاصوفیا. احتمالا از صدر اسلام تاکنون کم تر مسجدی بوده که صحن و سرایش توفیق زیارت خانمی با این کمالات را داشته باشد! بنای مسجد، او و دیگرانی که از اروپا، امریکا، استرالیا و خاوردور آمده بودند شگفت زده کرده بود، و من به این فکر می کردم که اگر مسجد شیخ لطف الله، مسجد شاه ( امام؟!) و مسجد جامع اصفهان را پیش ازاین دیده بودند باز هم مسجد سلطان احمد همین اندازه آن ها را حیران و ذوق زده می کرد؟

آتش

این جنجال کاریکاتوری جدید ( یا جنجال جدید کاریکاتوری) پیش رونده واقعاً بر سر یک کاریکاتور است؟ یا جرقه ای است برخاسته از آتش زیر خاکستر؟

تراژدی

این که در این کشور تقریباً همه ی ما همه روزه به نوعی، در محافل رسمی یا غیررسمی، از سر دغدغه ای جدی یا از سر شوخی و تفریح و سرگرمی، در روزنامه و تلویزیون و اینترنت و موبایل در مورد «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» حرف می زنیم و می شنویم و می خوانیم و فکر می کنیم؛ هم وجهی کمیک دارد و هم وجهی به شدت تراژیک!
آیا آسمان جاهای دیگر دنیا هم واقعا همین رنگ است؟
دلم برای خودمان می سوزد!

۲۰ اردیبهشت، ۱۳۸۵

نخبه گرایی و باقی ماجرا

به نظر می رسد این نگاه کمی نخبه گرایانه باشد. دست بر قضا افتادن در این دام (نخبه گرایی) اتفاق بسیار ساده ای است! خودم هم بارها دراین دام افتاده ام، ولی الان فکر می کنم نخبه گرایی ما را از واقع بینی دور می کند، این از آن نتیجه گیری های سهل وممتنع است البته!
من زیاد وبلاگ نمی خوانم اما از همین گردش های کوتاه گاه و بیگاه، در مورد ماجرای لوگوی نوروز امسال، دو-سه نظر مخالف از افرادی خوش فکر و اهل تأمل دیدم. دلیل این مخالفت چه بود؟ به نظرم باید این مخالفت را به نخبه گرایی ایشان نسبت بدهیم. چرا انکار کنیم که واقعیت این است که صحبت کردن و شنیدن در مورد «تاریخ شمشیرهای ایرانی» کار هر کسی نیست و کاری هم نیست که هر جایی یا با هر مقیاس و تیراژی بشود انجام داد. به نظرم اتفاقا برای اذهان عامه مردم باید دست به دامان مفاهیم و موضوعاتی شد که سطحی تر و راحت الهضم تر و جذاب تر اند، چیزی مثل جشنی ملی و باستانی -که عید است ومبدا تاریخ یک ملت- و حواشی آن می تواند پتانسیل تبلیغاتی خوبی داشته باشد برای اولین گام های آشنایی. انکارکردنی نیست که بیشتر آدم ها با مطالبی که راحت تر و سریع تر فهم می شوند بهتر ارتباط برقرار می کنند، خواندن یا شنیدن در مورد تاریخ شمشیرهای ایرانی برای هر کسی جذاب نیست، به عبارت بهتر افراد معدودی در موقعیتی خاص ممکن است واقعا علاقه مند شوند که دراین مورد مطالب جزئی و دقیق را بدانند، خصوصا که آشنایی شان با ایران خیلی کم یا در حد صفر باشد. به هر حال من منکر این نیستم که باید چنین شواهدی را جمع آوری و معرفی کرد، اما این دو پروژه با هم منافاتی ندارند و از دید من حداقل در حال حاضر هر چه پتانسیل موضوع برای تبلیغاتی شدن وپاپیولارایز شدن بیشتر باشد موضوع مناسب تری برای مانور دادن است. نگاهم عوامانه است؟ گفتم که از افتادن در دام نخبه گرایی می هراسم!

۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۵

نامه تاریخی یک رئیس جمهور

خوشبینی بیمارگونه ای است اگر کسی فکر کند در این نامه ( هنوز منتشر نشده) حرف تازه و راهگشایی زده شده است! مگر او را هنوز نشناخته باشیم!

2.5

من از نسل دو و نیم ام! نسل دو و نیم در بدمخمصه ای گیر افتاده است. نسل دو و نیم هم مسؤول و موظف به برآوردن انتظارات نسل دوم و رفتار مطابق نظام ارزشی آن ها است، و هم از طرفی تعلقات فکری و عاطفی فراوانی دارد که با نسل سوم او را پیوند می دهد. نسل دوم او را به خاطر گرایش های نسل سومی اش انکار و تکفیر می کند و نسل سوم به خاطر پیوندهای نسل دو و نیم با نسل دوم او را همرنگ و همنوا با خود نمی بیند و نادیده می گیردش.
نسل دو و نیم ریسمان مسابقه ی طناب کشی است! عجیب نیست اگر روزی این ریسمان از هم بگسلد و فروبپاشد...

۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۵

صادقانه

«گیلانه» را ندیده بودم، تازه دیدم اش. چیزی که می توانم در موردش بگویم این است: صریح ترین و صادقانه ترین حرف هایی که می شد درباره جنگ ایران و عراق زد؛ بدون ژست های روشنفکرانه ی گل درشت!
درست قبل از گیلانه، «دیوانه از قفس پرید» را دیده بودم که از لحاظ موضوع وجوه مشترکی با گیلانه داشت، اما آن فیلم پرشعار و دیالوگ های سنگین خسته کننده ای که تلاش می کردند حرف های بزرگی را در گوش مخاطب بچپانند کجا و گیلانه کجا! تا حالا دقت نکرده بودم که یک فیلم نامه ی مزخرف اگر با بازیگران صاحب نام ترکیب و اشباع شود چه معجون مضحک و مبتذلی از آب درمی آید!
پیش از این هر دو، «کافه ترانزیت» را دیدم که کم و بیش جالب بود، از این که آن هم شعارهای گل درشت (!) نداشت خوشم آمد. زیباترین سکانس اش هم برای من جایی بود که ریحان برای خودش موسیقی ترکی گذاشته بود و با دستهای گلیِ تا آرنج بالا زده دیوار گلی خانه اش را بالا می برد و دست هایش مثل برف پاک کن ماشین به چپ و راست حرکت می کرد! از خلاقیت فوق العاده ی کارگردان در شکل دادن به این صحنه که چیزی از رقصی زیبا (در چارچوب کلی فیلمی با آن مضمون و فضا) کم نداشت واقعا لذت بردم. چه طور است که دکتر فاضلی از فضای باز برای خلاقیت حرف می زند، آیا ممکن بود بدون محدودیت هایی که بر فیلم ساز ایرانی اعمال می شود چنین صحنه ی بکری تولید بشود؟! تا نظر جامعه شناسان خلاقیت چه باشد؟!

۱۷ اردیبهشت، ۱۳۸۵

رُطب

«رطب خورده منع رطب کی کند؟»

پ.ن1: اگر بخواهیم تحلیلی بکنیم که به نفع «رطب خورده» باشد می شود این جوری گفت: رطب خورده، عواقب رطب خوردن را می داند، پس حق دارد منع رطب کند لابد!

پ.ن2: کسی چه می داند، اگر دوباره رطبی گیر طب خورده بیاید چه خواهد کرد؟! احتمالا خواهد گفت :«رطب داریم تا رطب»!

پ.ن3: اصلا این جا قضیه اصلی رطب است یا رطب خورده؟!

مادرانه(5) - قورباغه ها و شاهزاده ها

استاد مکثی کرد و در چشم های تک تک دانشجویان نگاه کرد تا از توجه همگی مطمئن شود، و بعد
شمرده و با طمأنینه جمله ای درخشان از «اریک برن» نقل کرد: «بچه ها شاهزاده به دنیا می آیند و با اولین بوسه والدین شان قورباغه می شوند». با خارج شدن آخرین کلمه از دهان استاد، آه از نهاد همه برآمد: «واقعاً... واقعاً...». حضار همگی مجرد یا تازه متأهلانی بودند که فرزندی نداشتند. آن ها با این تأیید جانسوز نشان داند که چه قدر احساس «قورباغه شدن» می کنند. من هم جزء آه کِشنده گان بودم، من اما با حسی متفاوت. در آن لحظه انگار تعبیری را که مدتی بود دنبالش می گشتم کشف کرده بودم: بله، من دست اندرکار قورباغه کردن شاهزاده ای بودم -هستم-! یکی از آن میان پرسید:«... و والدین خودشون چی می شن؟» من با مکثی کوتاه جواب دادم:« خودشون قبلا قورباغه شده ان دیگه!». و راستش حالا فکر می کنم نکند والدین برای همین دل شان می خواهد خودشان هم یکی دیگر را قورباغه کنند!!

یادداشتی که چند ماه پیش خواندم و سخت به دلم نشست.

* اریک برن (1910-1970) روانپزشک امریکایی و مبدع روش «تحلیل رفتار متقابل» (Transactional analysis) در درمان های گروهی.

۱۴ اردیبهشت، ۱۳۸۵

شهود

لحظه های دشواری هست که چیزهایی که باید بدانی می دانی (یا فکر می کنی که می دانی) اما تازه می رسی به آن جا که می فهمی چیزی بیش تر از دانستن بایدت، چیزی که با چشم هایت -که این همه به آن ها اعتماد داری- نمی توانی ببینی، چیزی که از جایی فراتر از دنیای پیش چشم ات باید برآید و بر دل ات بنشیند...

۱۳ اردیبهشت، ۱۳۸۵

طعم پیروزی

آدم عجیبی است، همیشه دوست دارد مسابقه ای ترتیب دهد، در مسابقه ای که ترتیب می دهد خود در یک سوی زمین بازی می کند، قاعده ی بازی را همیشه و الساعه خود وضع می کند، داور هم همیشه خودش است. مانده ام که چه طور می تواند از پیروزی لذت ببرد؟

۱۱ اردیبهشت، ۱۳۸۵

مادرانه(4) - چشم ها

احساسش را زمانی که چیزی به دانشجویان ودانش آموزانش یاد می دهد نوشته بود، اگر مضمونش را خوب یادم مانده باشد نوشته بود وقتی چیزی به بچه ها یاد می دهد احساس می کند بخشی از وجودش را به آن ها می دهد و وقتی یاد می گیرند احساس می کند تکثیر می شود و در امتداد حیات آن ها که چیزی از او آموخته اند انگار وجود خودش را ابدیت می بخشد. ( چه کار سخت و طاقت فرسا و ناممکنی است که بخواهی احساس عمیق یک آدم دیگر را که خودت هرگز نداشته ای توصیف کنی! حتی شاید نتوانم مطمئن باشم که خوب فهمیده امش. امیدوارم دوباره بنویسدش تا بشود بهش لینک داد)
آن یادداشت برای من جالب توجه بود؛ از آن دست چیزهایی که ذهنم را به خاطر لطافت و پیچیدگی اش درگیر می کند، و برای من سخت تداعی کننده ی حس خاصی بود از همین جنس -شاید- در درون خودم که در موقعیتی بسیار متفاوت تجربه کرده بودم.

زمانی که روزها و ماه ها در تمام لحظات مهمان کوچکی در درونم داشتم که آرام آرام از وجودم مایه می گرفت و می بالید احساس عجیبی داشتم. موجودی وجود داشت که به وجود آمدنش را و ذره ذره ی وجودش را مدیون من بود، استمرار حیاتش و کیفیت حالش به بود و نبود من و حالات من وابسته بود... در آن لحظات من که بودم؟ چه قدر با «خدا» احساس مشترکی داشتم! احساس آفرینندگی! بله! من او را به وجود آورده بودم: من خالق او بودم!
کسی جز «خدا» نمی تواند بفهمد چه می گویم؛ و تنها هر کسی که خلق کردن را تجربه کرده باشد! تجربه ی حسِ فوق العاده و منحصر به فردی بود که عاجزم از توصیف دقیق اش با کلمات. ( خدا و عجز؟!)

پ.ن: این حرف ها بوی خودشیفتگی می دهدآیا ؟! شاید! من اما در تمام آن لحظات و همین حالا نیک می دانستم و می دانم که میلیون ها زن پیش و پس از من این تجربه را داشته اند و خواهند داشت؛ بعضی نه یک بار بلکه بارها، ولی این ذره ای از شکوه و عظمتِ آن حس سترگِ توصیف ناشدنی نمی کاهد و رخصتِ انکارِ وجودش را به تو نمی دهد، حتی اگر غبار عادت پیوسته در مسیر تماشا باشد.
چشم ها را باید شست.

آوا

«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
...
دورها آوایی است که مرا می خواند»

۰۷ اردیبهشت، ۱۳۸۵

تعویض

معصومانه و در کمال حسن نیت تلاش بی حاصلی کرده است تا راه حلش کارشناسانه مآب باشد و تندروانه نباشد و به تعبیر خودشان در راستای«بسترسازی فرهنگی» باشد، ولی انگار متوجه نشده که جای علت و معلول را در تحلیل مساله و لاجرم راه حلی که ارائه داده عوض کرده است! آیاایشان واقعا فکر می کند اگر مانتو بلند و گل و گشادِ ارزان به وفور تولید بشود، خریداران تمایلی به خرید و «تبعاً» فروشندگان تمایلی به عرضه آن خواهند داشت؟
پ.ن: از این نوع استدلال ها در سخنان شخصیت های سیاسی زیاد یافت می شود. آیا ایشان واقعاً و غفلتاً علت و معلول را عوضی می گیرند، یا این تعویضِ جا، فریب و ترفندی تبلیغاتی است به امیدِ ( واهیِ) تاثیر؟

۰۴ اردیبهشت، ۱۳۸۵

مادرانه (3)

شاید خوشایند نباشد گفتنش و شنیدنش، شاید مطابق کلیشه های «عشقولانه»ی مُـد روز نباشد، شاید هزار معنی جور و ناجور بردارد، شاید... .
از حال دل دیگران بی خبرم، من اما اگر بخواهم با خودم صادق باشم باید بگویم تجربه ی زیسته ی من از «احساس مادرانه» بیش از آن که تحت تأثیر عشق باشد بر محور احساس مسؤولیتی عمیق و گسترده استوار است.

۲۴ فروردین، ۱۳۸۵

کلید معما

«تصمیمات جمعی میتواند، به ویژه اگر غلط از کار درآید، سبب مشکلات زیادی شود. ایروینگ جنیس درباره منشاء یک چنین قضاوت های ضعیفی در گروه ها چنین اظهار می دارد که وفاداری به گروه ممکن است فرد را مانع گردد که سؤالات جدال انگیز و ناراحت کننده ای را مطرح سازد. اعضا ممکن است آن چنان علاقه مند به حفظ همنوایی و توافق جمعی درگروه باشند، که از انتقادات و حرف های اصلی، خودداری ورزند، به ویژه زمانی که یک مساله اخلاقی حادی مطرح می شود. نتیجه ی این طرز فکر معروف که «چوب لای چرخ نگذار» چیزی است که جنیس آن را «به فکر گروه بودن» می نامد، یعنی نوعی فرایند تصمیم گیری که طی آن اعضا از اطلاعات و راه حل هایی که با فرض های اصلی گروه نسبت ندارد، چشم پوشی می کنند.
]...[ معمولا مردم دریافت های خود را زمانی که با قضاوت های بقیه اعضای گروه تناقض دارد، مایل اند نادیده انگارند.»

مأخذ: درآمدی بر جامعه، رابرتسون، یان، بهروان، حسین، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، 1377.

اول: من

کجا بااین عجله حضرت؟! سر چهار راه جلوی من می پیچی که چی؟ فکر می کنی چند ثانیه زودتر رفتن چه قدر چند صد سالی که از دنیا عقبی -و عقبیم- جبران می کند؟!

۲۲ فروردین، ۱۳۸۵

سیبستان

ایشان از معدود شخصیت های واقعا جالب وبلاگستان برای من است، از نظام فکری و استدلال هاش و البته قلمش خوشم می آید.
پ.ن: جالب این که یکی که ظاهرا از شخصیت های سرشناس وبلاگستان هم هست آمده پرسیده تحصیلات این آقا چیست؟ این همه او راجع به حرفه و فعالیت های پیشینش گفته برای سرکارخانم کافی نبوده و حتما باید عنوان مدرک ایشان را بداند تا به زمینه فکری و تحصیلی و قابلیت های علمی و حرفه ای ایشان پی ببرد و خلاصه سنگ ترازو هنوز همان «مدرک» است از دید سرکارعلیه!

۱۷ فروردین، ۱۳۸۵

برای جامعه

زمانی که وبلاگ «کتابخانه والدین» را درست کردم، در گروهی عضو بودم که یک گروه حمایتی برای والدین ایرانی بود، ظاهرا هم تعدادی از اعضایش هم اهل کتاب بودند و هم اهل فکر و قلم. بدبینانه ترین پیش بینی ام این بود که حداقل همان تعدادی که از این فرقه هستند کوچک ترین آستینی برای همکاری بالا بزنند و به حرکتی که داوطلبانه و عام المنفعه و البته غیرانتفاعی توصیفش کرده بودم کمکی بکنند. فکر می کردم آن ها هم مثل من فکر می کنند بد نیست لااقل آنلاین بودن شان غیر از گپ و گفت های دوستانه و خانوادگی خروجی ای برای استفاده دیگران هم داشته باشد، فکر می کردم شاید آن ها هم معتقد باشند تولید محتوای فارسی روی وب بهتر است منحصر به نوشتن درددل ها و خاطرات روزانه و خانوادگی و نقل شیرین کاری های فرزندان نشود، فکر می کردم جامعه کاربران اینترنت نیاز به مطالب غنی تری هم دارد، و فکر می کردم ما که گه گاهی کتابی ورق می زنیم، اینترنت دم دست مان هست و رویای دگرگونی در سر داریم؛ وظیفه داریم این حرکت ها را شروع کنیم، و فکر می کردم -و می کنم- که باید یادبگیریم خودمان برای خودمان و مردم کار کنیم، تشکل های خودجوش را پر و بال بدهیم و... نتیجه این بود که البته آنچنان که انتظار می رفت دستی برای همکاری پیش نیامد، بعضی حتی از معرفی ولینک دادن به آن وبلاگ در وبلاگ های شان با وسواسی خاص خودداری کردند! اما هر چه بود آن وبلاگ با معدود همکارانش الان نزدیک به هفت ماه است که بدون وقفه با نظمی به زعم من مثال زدنی هر هفته منتشر شده است. این از آن رو اهمیت دارد که وبلاگ مذکور وبلاگی تخصصی در زمینه ای است که شاید کم تر مورد توجه کاربران جوان و اکثرا مجرد اینترنت باشد، وانگهی همکاران آن نیز همگی متاهل، دارای فرزند و اغلب شاغل هستند و با این وصف مشغله ی زیاد و تبعا بهانه های زیادی برای بی نظمی در انتشار وبلاگ دارند. به هر حال من از نتیجه کار حداقل تا به امروز راضی ام. هر چند آموختم که جماعت تحصیل کرده ی جامعه ی ما تا چه حد راحت طلب است و تاچه حد بی تفاوت نسبت به جامعه، حاضر است ساعت ها وقت صرف گپ های بی حاصل اینترنتی بکند اما ماهی پانزده دقیقه وقت صرف کاری که می تواند برای ده ها آدم دیگر ارزشمند باشد نکند، و البته آموختم که این جماعت تنها به درد نق زدن و پز روشنفکرانه گرفتن و نچ نچ کردن می خورد در حالی که حاضر نیست کوچک ترین هزینه ای برای تغییر وضع موجود بکند؛ چه رسد به هزینه های بیشتر... دنیای کوچک او محدود به دنیای کوچک خانه، خانواده خودش، حرفه اش، اشیا، لباس ها و خوراکی هایی است که می خورد و به بچه هایش می دهد واحیانا رمان ها و کتاب ها و فیلم های تازه از تنور درآمده ای که می خواند و می بیند!
این وبلاگ هم گرچه مخاطبان گسترده ای ندارد اما مایل ام چنین حرکت های داوطلبانه ی کوچک -اما به زعم من ارزشمند- را از طریق همین وبلاگ حمایت کنم. این حرکت ها فقط ارزش فی نفسه ندارند، بلکه مروج ارزش دیگری هم هستند، ارزشی که در هر کار جمعی داوطلبانه و بی چشمداشتی که برای مردم انجام می شود نهفته است. جامعه ی ما سخت نیازمند ترویج این ارزش هست. اینترنت بستر مناسب و کم هزینه ای برای فعالیت تشکل های مدنی مجازی فراهم کرده که با نگاهی خوشبینانه می توان امیدوار بود روزی این تشکل ها در جهان غیرمجازی هم رونق بیشتری بگیرد، راه درازی در پیش است...
سایتی که امروز می خواهم معرفی کنم سایتی است که می خواهد فعالیت داوطلبانه برای تولید محتوای فارسی در زمینه «سرطان» داشته باشد. اطلاعات تکمیلی را در این یادداشت موسس آن بخوانید و اگر مایل به همکاری بودید این فرم را تکمیل کنید.