‏نمایش پست‌ها با برچسب درس و مشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درس و مشق. نمایش همه پست‌ها

۲۷ شهریور، ۱۳۹۴

انرژي

بعضی آدم ها را زیاد نمی بینی، حتی گاهی فقط یک آشنایی کوتاه به بهانه ای پیش می آید و تمام می شود. اما همان چند برخورد کوتاه کلی انرژی به ات می دهد.
پريروز یک دانشجوی ادبیات آمده بود که چندباری با معرفی یکی از استادانم برای پرسیدن سوال های آمارش به من تلفن زده بود و صحبت کرده بودیم. همان موقع برایم جالب بود که با این که کار با نرم افزار را نمی دانست و داده بود کس دیگری تحلیل آماری اش را انجام بدهد، ولی خیلی دقیق سعی کرده بود فرایند کار را بفهمد. در برخورد با این آدم دچار ناهماهنگی شناختی شده بودم! از طرفی پیش فرض ام این بود که در این دوره و زمانه چنین دانشجویی نمی تواند وجود داشته باشد، و از طرفی این آدم خیلی مشتاق و جدی بود. تلفنی زیاد وقت و مناسبتی نبود که کنجکاوی کنم و ربطی هم نداشت به ام. به سوال هاش جواب میدادم و خداحافظ.
امروز آمده بود برای پرسیدن یک سوال و بنا به اظهار خودش تشکر حضوری. از کارش پرسیدم و توضیحاتی داد. از دقت نظر، نکته سنجی و بینش عمیق جامعه شناختی­ این دانشجوی ارشد ادبیات در تحلیل موضوع شگفت­زده شدم. او توانسته بود نکته ای را از شاهنامه استخراج کند که دیگر محققان و «اسااااااتید» خلاف آن را نشان داده بودند. او با تلاش زیاد شواهد و استدلال های کافی برای ادعای اش فراهم کرده بود. از مصاحبت این دانشجوی کنجکاو و تا این حد پرانگیزه حال خوبی داشتم. حسابی تحسین­ اش كردم و با اين كار سعي كردن انرژي مثبت به اش بدهم. این تنها کاری بود که می توانستم برای­ اش بکنم. این آدم نه پیشوند «استاد» داشت، نه برچسب «دکتر» و نه هیچ یک از چیزهایی که این روزها اعتبار می آورد.

۱۳ خرداد، ۱۳۹۴

۲۰ اردیبهشت، ۱۳۹۴

ژانر: مخالف‌ها

كلاً والديني كه با «مدرسه‌ي تيزهوشان» [رفتنِ بچه‌هاشون] مخالف‌اند، اعم از اونايي‌شون كه بچه‌هاي بازيگوش دارند و از قبول نشدن بچه‌هاشون در آزمون مطمئن‌اند، يا اونايي كه يواشكي بچه‌هاشونو چند تا كلاس آمادگي آزمون ثبت‌نام كرده‌‌ن كه حتما بچپونندشون جزء «تيزهوشان» مملكت.

۰۲ بهمن، ۱۳۹۳

كم حافظه

.... هر بار پس از اين كه از هم جدا مي شويم، و گفت و گوها و ژست ها را تحليل مي كنم، به اين نتيجه مي رسم كه اين فقط بازي صميميت بود ...تا دفعه بعد كه مي بينم اش، كشف ام يادم رفته....!

۲۸ آبان، ۱۳۹۳

انساني شدن آموزش

اين طور كه دارم مي فهمم جالبي اين شيوه هاي جديد ياددهي اين است كه بسيار انساني هستند. انساني را در مقابل ماشيني و مكانيكي به كار مي برم. اين انساني بودن و با انسان به مثابه ي انسان برخورد كردن - نه ماشين- برجستگي و ويژگي اين شيوه ها است. ابتناي اين روش ها به عقل سليم انساني و روش ها و تجارب روزمره براي فهم جهان هم اتفاقا بخشي از اين انساني بودن را تشكيل مي دهد. اين ها فكر مي كنم اتفاقاتي است كه در كلاس هاي درس رايج ما نمي افتد.

يك وقتي به نظرم همين جا پستي نوشتم در مورد انسان زدايي از پزشكي. حرف ام اين بود كه پزشكي در ايران (حالا در همين كانتكست كلان شهري كه من مي بينم و پر است از پزشك هاي حاذق سرشناس با مطب هاي شلوغ) انسان زدايي شده بها ين معني كه با انسان به مثابه ماشين برخورد مي شود: ماشيني كه احتمالا خراب شده است! و پزشكان «ويژگي» انسان را نمي بينند. به نظرم آموزش هم عمدتا چنين حالتي پيدا كرده است. معلم و استاد در نقش يك تكنسين،‌ يك كارمند يا چيزي شبيه اين ها ظاهر مي شوند. اين در حالي است كه ماهيت رابطه ي آموزش دهنده و گيرنده از جنس ديگري است.
....

۲۴ آبان، ۱۳۹۳

شوق مدرسه رفتن!

به لطف شكوفه عزيز، با يك مدرسه آنلاين آشنا شده ام و دارم يك دوره ي آموزشي آنلاين را آن جا مي گذرانم. فوق العاده است و چيزهايي كه ياد مي گيرم سخت هيجان انگيز! يادگرفتن چيزهاي تازه هميشه براي من هيجان انگيز و شيرين بوده! وقتي هوا خاكستري است يك چنين اتفاقي موهبت بزرگي است. شور و شادي به دل آدم مي آورد!
دارم ياد مي گيرم كه چه طور ياددهي و يادگيري چه معناي گسترده تري از ايني دارد كه ما از آن مي فهميم و تا حالا فهميده ايم... در فرايند كار آنلاين در اين مدرسه، كلي ايده و تحليل جديد به ذهن ام مي رسد... اين دريچه ي جديد به فهم دنيا را شكوفه به روي ام باز كرد! دوست خوب، معجزه به زندگي آدم مي آورد! توي اين مدرسه دارم با آدم هاي جالبي هم دوست مي شوم...

درباره ي مدرسه و چيزهايي كه ياد گرفته ام و تحليل هاي ضمني كه حين كار به آن مي رسم بعدا بيش تر خواهم نوشت.

۰۳ آبان، ۱۳۹۳

ژانر: خانم/آقا معلم همه جا و همه وقت

اين معلم هاي عزيزي كه فرق زيادي بين دانش آموزها و والدين دانش آموزها قائل نيستند و فكر مي كنند بايد همان طوري با والدين حرف بزنند كه با بچه ها سر كلاس حرف مي زنند!

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۲

ژانر

این استادای دانشگاه که تا کاری توش پول و ارتقا نباشه، براش قدم از قدم برنمی دارن!

۲۹ مرداد، ۱۳۹۰

TIMSS و PIRLS

آخر هفته¬ی قبل را در کارگاه آشنایی با تجزیه و تحلیل داده های TIMSS و PIRLS گذراندیم. اگرچه آشنایی مختصری با این آزمون ها داشتم، مطالب تازه و خیلی جالبی در موردشان یادگرفتم. اطلاعات قابل ملاحظه¬ ای در وبسایت مركز ملي مطالعات بين المللي پرلز و تيمز  (وابسته به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش وزارت آ.پ) و IEA (انجمن بین المللی ارزیابی پیشرفت تحصیلی -برگزارکننده و هماهنگ کننده ی اصلی این آزمون ها) در مورد این دو آزمون موجود است. به طور خیلی خلاصه می شود گفت که این ها دو آزمون ارزیابی پیشرفت تحصیلی در حوزه های علوم، ریاضیات و سواد خواندن دانش آموزان چهارم دبستان، سوم راهنمایی و سال آخر دبیرستان هستند، که در سطح بین المللی برگزار می شوند و ایران نیز خوشبختانه در نمونه ی آن هست.

در مورد این آزمون ها چند نکته ی جالب دریافتم که مایل ام آن را به اشتراک بگذارم:

1-    آزمون های فوق در چارچوب یک پروژه ی بین المللی به طور منظم و دوره ای با استانداردهای بسیار سطح بالا برگزار می شود. تقریبا کلیه ی مستندات و داده های این آزمون ها به رایگان در دسترس همگان قرار دارد و در صورت آشنایی با ساختار داده ها و نرم افزارهای مربوط، امکان انواع تحلیل ها وجود دارد.

2-    این پروژه اگرچه به منظور سنجش وضعیت تحصیلی دانش آموزان و نظام آموزشی کشورها طراحی شده، و شاید در نگاه اول بیشتر به کار دانشجویان و محققان حوزه ی آموزش و پرورش و علوم تربیتی بیاید، اما به دلیل حجم گسترده ی داده های اجتماعی و فرهنگی که در این پروژه به طور بسیار دقیق گردآوری می شود، قابلیت انواع تحلیل های جامعه شناختی نیز در آن وجود دارد. تحلیل های تطبیقی (بین کشوری) و  تحلیل های چندسطحی تنها دو نمونه اند. (تعجب آور است که چرا دانشجویان رشته های علوم تربیتی و جامعه شناسی به سمت استفاده از چنین داده های غنی و معتبری «هدایت نمی شوند» و در عوض به تولید پرسشنامه ها، داده ها و پایان نامه های «چنان که افتد ودانید» رومی آورند. به جز ناآشنایی، یک علت البته ممکن است پیچیدگی کار با داده های این آزمون ها باشد که هدف کارگاه فوق معرفی داده ها، مبانی آماری آن ها و نرم افزار مربوط بود).

3-    به نظرم باز شدن درها به سمت همکاری های بین المللی از این دست، در هر حوزه ای از جمله پژوهش، می تواند استانداردهای انجام کارها در کشور را به طرز قابل ملاحظه ای ارتقا بخشد. در این برهوت، به نظرم به وزیر و مسؤولی که از حدود15-16 سال پیش امکان شرکت ایران را در این پیمایش فراهم کرده، باید دست مریزاد گفت، همچنین به پژوهشگرانی که با جدیت و پشتکار این پروژه را در ایران راهبری می کنند. اگرچه نتایج آزمون ها شاید خبر چندان خوشی برای نظام آموزشی ایران نداشته باشد، اما دست کم منظری واضح و معتبر از واقعیت موجود به دست می دهد، چیزی که در غالب حوزه ها با فقر و فقدان آن مواجه ایم.

4-    نکته ی جالب در مورد برگزاری این آزمون ها (و نه اهداف و محتوای آن ها) همکاری حرفه ای بسیار گسترده ی بین رشته ای، بین سازمانی و بین المللی است. چیزی که مرا به شگفتی واداشت نحوه ی مدیریت و سازماندهی تیم های متعدد همکاری در این پروژه ی عظیم (و چندین پروژه ی دیگر) است که در قالب های متفاوت و با محتوای متفاوت و در ذیل سازمان های مختلف حرفه ای و دولتی به طور مداوم مشغول به کار هستند، تا آثاری با کیفیت و دقت بسیار بالا فراهم کنند.

5-    مؤسسه ی برگزارکننده ی آزمون های فوق (IEA) انجمنی مستقل و کنسرسیومی بین المللی از نهادهای تحقیقاتی ملی و آژانس های تحقیقاتی دولتی است که در آمستردام هلند مستقر است. هدف اصلی آن اجرای مطالعات بزرگ مقیاس تطیبیقی پیشرفت تحصیلی برای دستیابی به فهمی عمیق تر از تلاش های سیاست گذارانه و عملی درون و بین نظام های آموزشی است. این موسسه طیفی از آزمون های متعدد را برگزار می کند از جمله:
TIMSS= Trends in International Mathematics and Science Study
(مطالعه ی روندهای بین المللی ریاضیات و علوم)
PIRLS= Progress in International Reading Literacy Study
(مطالعه ی روندهای بین المللی سواد خواندن)
ICILS = International Computer and Information Literacy Study
(مطالعه ی بین المللی سواد کامپیوتر و اطلاعات)

ICSS= International Civic and Citizenship Education Study
(مطالعه ی بین المللی آموزش مدنی و شهروندی)

SITES= Second Information Technology in Education Study
مطالعه ی کاربرد تکنولوژی اطلاعات در آموزش

ایران فقط دو تای اولی را اجرا میکند.این آخری هم به نظرم خیلی جالب می رسد.

6- منبع داده ی IEA داده های دوره های مختلف آزمون های مختلف را به رایگان برای دانلود در اختیار گذاشته است.

پایگاه داده های آزمون های تیمز و پرلز در سایت دانشگاه بوستون کلاب نیز اطلاعاتی مشابه را در خود دارد. ظاهرا امکان تحلیل آنلاین داده ها را هم می دهد


7- برای هر آزمون چندین جلد مستندات تهیه می شود که شامل: راهنمای داده بین المللی برای کاربران، گزارش بین المللی آزمون، گزارش فنی، دایره المعارف آزمون،و چارچوب ارزشیابی است و در سایت های فوق در دسترس است.

۱۳ تیر، ۱۳۹۰

چی بلدیم!؟


زمانی که بعضی سایت ها را می بینم که اطلاعات آماری عظیمی را به شکلی جذاب، متنوع و کاربرپسند ارائه می کنند، هیجان زده می شوم، همین طور وقتی بعضی از این تکست بوک های آن طرفی را ورق می زنم از نمودارهای مفهومی جالبی که دارند. حالا امروز متوجه شدم این نمایش بصری اطلاعات برای خودش هم یک شاخه ی علمی و هم یک مهارت است. بعد رفتم توی فکر که توی این همه سال سر کلاس نشستن و مشق نوشتن چی یاد گرفته ایم؟!
این برای آشنایی جالب است.

یادمان دورکیم رحمة الله علیه

وقتی تایپیست عزیز ما قرار است  متنی را که کم و بیش مرتب تایپ شده صفحه آرایی نهایی بکند، و کلی برای ات ناز می کند (گوشی اش را بر نمی دارد، جواب اسمس نمی دهد و ...)، و  بعد مجبور می شوی چند جا بروی و آخر کار را به یکی دیگر بسپاری و بعد هم او هم تماس می گیرد و بدقولی می کند و به حضور می طلبد و ... و می بینی که پس از تعظیم و تکریم صدنفر آدم کوچک و بزرگ طی نه ماه، در آخرین قدم ها برای تکمیل نسخه ی نهایی باید چندین روز منتظر یک ساعت کار حضرت تایپیست روی یک فایل بمانی... با تمام وجود معنی اثر همبستگی بخش تقسیم کار اجتماعی را یاد می گیری!


(تصمیم دارم برای گریز از همبستگی ارگانیک (!) یک بار برای همیشه کار را یکسره کنم و یک-دو جلسه پیش یک تایپیست بروم و نکات صفحه آرایی را که لازم دارم یاد بگیرم)

۰۲ تیر، ۱۳۹۰

وبلاگ نوشتن در نصفه شبِ امتحان

وقتی «استاد» یک متن دستنویس از کتابی را که الان دیگر در دسترس نیست و بیست-سی سال پیش در زمان دانشجویی خودش خلاصه ای از آن را ترجمه کرده که ربط جمله های متوالی اش معلوم نیست و همه اش با سعی و خطا و عرق ریزان فراوان باید حدس بزنی منظور نویسنده چی بوده، میدهد دست دانشجوی تحصیلات تکمیلی برای امتحان پایان ترم... آدم ناخودآگاه یاد آن آگهی بازرگانی قدیمی تلویزیون می افتد که در آن یک خرس قهوه ای تنومند رو به دوربین به طعنه میگفت: «این روزا با ایران رادیاتور کی می ره تو غار؟»

۲۶ خرداد، ۱۳۹۰

FUN !

1. حالا کارتون های دهه ی شصت را روی DVD سر هر کوی و برزنی می فروشند. مشتاقان خرید البته بچه ها نیستند، پدرو مادرهای نوستالژی زده هستند. بچه ها وقتی این کارتون ها را با ذوق و شوق القایی والدین می بینند از کیفیت پایین تصاویر و رنگ و رو رفتگی کارتون ها شاکی می شوند. من فقط غیر غم انگیزهای اش را گرفته ام: بامزی، باربا پاپا، نیک و نیکو، دهکده حیوانات.

2. لوازم التحریر فروشی یکی از جذاب ترین مغازه ها است برای ام. آن جا بوی خوبی می آید: بوی کاغذ، مداد چوبی، و این سالها بیش تر پلاستیک نو! حالا از آن روزهایی که من مدرسه می رفتم روز به روز رنگارنگ تر هم می شود. هر وقت می روم نگاهی به همه ی ویترین ها و قفسه ها می اندازم، متاسفانه معمولا چیز به دربخوری نمی یابم، به انواع خودکار، روان نویس، ماژیک ، پاک کن، لوازم نقاشی، برچسب های هزار رنگ و بقیه ی هله هوله ها دیگر نیاز ندارم، اما دوست شان دارم!

3. دیروز توی لوازم التحریرفروشی سر کوچه که بی هدف ویترین ها را نگاه میکردم، چشم ام به گچ تحریر افتاد. فوری یک بسته خواستم. به نظرم رسید می تواند خیلی سرگرم کننده باشد برای دخترک ام. تا رسیدن به خانه روی دیوار خانه ی مردم و روی زمین کوچه ها شکلک کشیدم! دخترک با تعجب و هیجان و شادی نگاه می کرد! سر راه یک دبیرستان دخترانه بود. روی در بزرگ اش نوشتم: «مدرسه ی موش ها». دخترک به تقلید از من آمد که روی در چیزی بنویسد یا بکشد. وقتی رو برگرداندم دیدم نوشته: « دهکده حیوانات»! میم می خندید و می گفت: « کل آموزش و پروش نظام مقدس رو بردین زیر سؤال، کارِت تمومه»!

۲۰ خرداد، ۱۳۹۰

اسارت تکنولوژی

لعنت بر اینترنت [اتصال] وایرلس که بدون شک منشاء مصیبت بسیار و اتلاف وقت و عقب ماندگی کارهای آدم است.

به نظرم بازگشت به "دایال آپ"، ایده ی خوبی برای افزایش بازدهی هر کسی است که کارش را با کامپیوتر (نه لزوما با اینترنت) انجام میدهد!

دارم می فهمم که جهاد عظیمی با نفس می خواهد که اتصال وایرلس در دسترس باشد و وسوسه نشوی که هی از سر کار خودت بلندشوی بروی این طرف و آن طرف سرک بکشی، یا هر جرقه ای که به ذهن ات رسید فورا گوگل و دانلود و ... کنی!

واقعا این تأثیر تکنولوژی بر رفتار آدم خیلی کنجکاوی ام را برانگیخته. مثلا جایی که به اینترنت به صورت کابلی دسترسی دارم، میتوانم خودم را کنترل کنم و کابل را بکشم، اما با این که 2-3 هفته ای است آنلاین شدن در خانه را منوط به کلیک کردن روی آیکون کانکشن کرده ام، اما هنوز موفق نشده ام که سیستم ام روشن باشد و آنلاین نباشد!

۰۷ اردیبهشت، ۱۳۹۰

مطالبات دموکراتیک نسل80

یکشنبه

دخمل دوست اش را که در مدرسه ی دیگری درس می خواند برای بازی دعوت کرده است. پس از چندماهی همدیگر را می بیند و بنا به سنتِ دانش آموزی درباره ی درس و مشق و معلم و تکالیف با هم تبادل اطلاعات می کنند. آن ها درباره ی "درس آزاد" صحبت می کنند: یکی از آخرین درس های کتاب فارسی که صفحاتش خالی گذاشته شده تا بچه ها به ابتکار خودشان آن را پر کنند.

چهارشنبه

دخمل با لحن ناراضی: خانوم کلاس دوم مدرسه ی [...] خیلی بی احساسه مامان. برای این که به بچه هاش نمی گه درس آزادو خودشون بنویسن، معلما باید بگن بچه ها درس آزادو خودشون بنویسن، مثلا اگه درباره ادب و هنره بگن درباره ی هرکسی که میخوان بنویسن، نه که خودشون بگن چی بنویسن... خانوم طناز اینا بهشون گفته درباره ی مولوی بنویسن. اصلا چرا مولوی؟ چرا حافظ، سعدی، خیام، ... نه؟

۳۱ فروردین، ۱۳۹۰

هتک حرمت دانشگاه

دانشکده میزبان کنفرانسی درباره ی مسایل شهری است. یکی از اسپانسرها یک شرکت تولیدی فرش ماشینی است! تا این جای کار قابل تحمل است. شرکت مزبور سه پایه ی عظیم الجثه فلزی با فرش هایی که از آن آویزان است و یک تخت 6متری که رویش چندین تخته فرش پهن شده، آورده گذاشته وسط راهرو اصلی دانشکده که روبروی در ورودی است. کنارش، یک شرکت تولید پوشاک و محصولات چرمی هم کیف و کت و پالتو از جالباسی آویزان کرده! این جا نه تنها محل رفت و آمد بلکه بنا به توافق نانوشته ی کاربران ، محل قرارها، تعاملات و تجمع های کوچک دو-سه نفری دانشجویان و استادان(و حتی کارمندان) موقع رسیدن یا برگشتن یا حین جدا شدن از هم است. نقطه ی کانونی قرارهای کوتاه و گذرا، حرف های باقی مانده و چیزهایی از این دست است (احتمالا هر دانشکده ای مکان مشخصی با چنین کاربری ای دارد). این مکان گاهی محل فروش نشریات دانشجویی و کتاب های مورد نیاز دانشجویان هم هست.

حالا شرکت معظم فرش [...] و شرکت چرم [...] این بهترین و کانونی ترین نقطه را «اجاره» کرده اند انگار. آیا فضای فعالیت روزمره ی دانشگاهیان قابل معامله است؟! آیا این عینیت یافتنِ تجاوزِ سرمایه به حیطه های زندگیِ روزانه، آن هم محیط علمی و آکادمیک که حرمت و مقتضیات و دیسیپلین خاص خودش را دارد، نیست؟

این موضوع مرا به یاد ایده ی «The Right To The City» می اندازد (می توان آن را «حق بر شهر» یا «حق شهرنشینی» ترجمه کرد). آن چه جامعه شناس مارکسیست فرانسوی هانری لفور تحت این نام از آن سخن گفته است و بعدا دیوید هاروی جغرافیدان هم آن را پی گرفته است، دقیقا به چنین شرایطی ارجاع دارد. هاروی در تحلیلی تاریخی استدلال می کند که تلاش برای حل بحران تولید مازاد و نیاز به انباشت سرمایه، سرمایه داری را واداشت در فرایند توسعه¬ ی شهری مداخله کند. این روند طی بیش از صد سال اخیر ابتدا در اروپا و سپس در امریکا و آسیا رخ داده است و منجر به کاهش دسترسی ساکنان شهرها به حق¬شان برای «شکل دهی شهر و دسترسی به مکان های ممتاز و مرکزی شهر» شده است. از نظر هاروی این حقی جمعی است که نیازمند دموکراتیک و نهادمندشدن در فرایند حکمرانی شهری است، زیرا تاکنون سهم دولت و بخش خصوصی در مصرف تولید مازاد و سرمایه گذاری مجدد آن بسیار زیاد بوده است و طبقات متوسط و محروم شهری بازنده های عمده ی فرایند توسعه ی شهرنشینی در همه جای دنیا بوده اند(Harvey، 2008) . حق شهرنشینان بر شهر مستلزم حق زندگی، بازی، کار، بازنمایی، تشخص بخشیدن، و اشغال فضای شهری در یک شهر خاص است. این به آن معنا است که به شهر باید به عنوان بستر خلق زندگی روزانه¬ی ساکنان نگریسته شود که در آن رویه¬های زندگی روزانه¬شان را بازآفرینی می¬کنند. به نظر لفور کنترل بر کاربری زمین، حق مالکان زمین¬ و نخبگان اقتصادی و سیاسی نیست، بلکه این حق از آن افرادی است که تصمیمات در مورد کاربری زمین مستقیما بر آن¬ها تاثیر می¬گذارد(لفور، 1996 به نقل از Purcrel، 2003). لفور شهر را به مثابه¬ی اثری هنری می¬بیند و عاداتِ جاریِ زندگیِ روزمره¬یِ توده¬یِ ساکنانِ شهر، همچون هنرمندی این اثر هنری را می-آفریند(همان). مطالبه ی حق شهرنشینی به معنای تکریم «ارزش استفاده» ی فضاها است، زیرا توسعه ی سرمایه دارانه ی شهرها منجر به غلبه ی ارزش مبادله بر ارزش استفاده ی فضاها شده است. (مکان یابی مجتمع های تجاری و تفریحی، خطوط حمل و نقل و ... طوری برنامه ریزی می شوند که حداکثر سودآوری را برای سرمایه و دولت –خواه دولت مرکزی یا حکومت های محلی- داشته باشند). لفور معمتقد است وقتی فضای شهری اساساً به خاطر ارزش مبادله¬ی آن ارزش می¬یابد، آن¬چه را او «شهر به مثابه¬ی اثر هنری» می¬خواند پایمال می¬شود (همان) .

حالا به نظر می رسد اگر به جای شهر، دانشگاه، و به جای ساکنان شهر، دانشجویان ودانشگاهیان، را بنشانیم، ایده ی لفور تعمیم پذیر است. دو شرکت تولیدی فرش و چرم مذکور، فضای فعالیت روزانه ی توده ی دانشگاهیان را غصب کرده اند. آیا دانشگاهیان بوروکرات حق دارند درباره ی این که این فضا که حامل معنا و کاربرد خاصی برای کنشگران درون آن است به صاحبان سرمایه کرایه دهند؟ مسؤولان کنفرانس می گویند برای تأمین انتظارات شرکت کنندگان در کنفرانس از «پذیرایی و اقامت» ناگزیر ازمذاکره با اسپانسر قوی بوده اند. این ادعا البته مستلزم وارسی است، خصوصا بررسی این امر که آیا اساسا برگزاری چنین کنفرانسی ضرورت داشته است؟! آیا تشریفات (و تبعا هزینه های) اش متناسب با سطح آن بوده است؟ و بالاخره این که آیا راه میانه ای وجود ندارد؟ آیا امکان نداشته حمایت اسپانسرهایی جلب شود که وجهه ی علمی داشته باشند و چیزی متناسب با محیط دانشگاهی برای عرضه داشته باشند؟

پ.ن.1. احتمالا کسانی خواهند بود که بگویند در شرایط فعلی دغدغه¬ی خیلی لوکسی را مطرح کردم! به نظر من اگرچه در ایران مداخله¬ی گسترده ی حاکمیت (state) در حوزه های مختلف بیش از هر چیزی به چشم می خورد، با این حال به نظرم زنگ خطر نفوذ و به زعم من «تجاوز» خزنده ی سرمایه به همه ی حوزه های عمومی و خصوصی به صدا درآمده است که نباید آن را ندیده گرفت. این راهی است که دیگرانی آن را پیش از ما پیموده اند و اکنون ایده هایی همچون «the right to the city» و «توسعه ی پایدار» نشانه ی بازگشت از آن راه و محصول آگاهی و حساسیت نسبت به تمامیت طلبی و زیاده خواهی سرمایه است.

پ.ن.2. از همه ی این حرف ها گذشته، مشخص نیست کدام مشاور تبلیغاتی هوشمندی(!) به این شرکت فرش صاحب نام و آن شرکت تولیدات چرم طبیعی پیشنهاد تبلیغات در یک «محیط دانشجویی» کرده است و آیا اصلا این تبلیغات هدفمند است و مخاطب آن به درستی شناسایی شده؟

پ.ن.3. این طور که پیش می رود باید دست به دعا برداریم که مسوولان این کنفرانس سالانه، سال بعد غرفه ی فروش محصولات بهداشتی و آرایشی، اسباب بازی، کاسه و کوزه و ... راه نیندازند!

۱۷ فروردین، ۱۳۹۰

"وقتی که سوسک سخن میگوید"...

وقتی سطحی بودن، تناقض گویی، ابتذال، ضدعقلانیت، توهین به شعور افکارعمومی به نهایت خود می رسد، منطق و نقد و تحلیل به چه درد می خورد؟

بدآموزی

در علامت زدن (اعم از خط کشیدن و پرانتز گذاشتن و تیک زدن) در کتابی که از کتابخانه ی دانشکده گرفته ای لحظه ای تردید مکن. دیگران از تو سپاسگزار خواهند بود که زحمت کشیده و کتاب را خوانده ای و نکات مهم اش را علامت زده ای که وقت آن ها برای خواندن کل کتاب تلف نشود! (ضمنا خودت هم موقع مراجعه ی مجدد به همان کتاب راحت خواهی بود!)

البته این کار قواعدی دارد:

1- علامت گذاری با مداد و کمرنگ باشد (علامت گذاری های خودکاری یا خیلی پررنگ در متن کتاب برای دیگر خوانندگان عصبی کننده است).

2- ترجیحا از کشیدن خطوط ممتد خودداری کن. به جاش از خطوط کوتاه زیر کلمات مهم، خطوط عمودی در حاشیه ی پاراگراف یا سطوری که مهم اند، پرانتز، چک مارک و مانند آن استفاده کن.

۲۳ بهمن، ۱۳۸۹

نقطه ضعف های EndNote

علیرغم تعریف و تمجیدهای اولیه ام از EndNote باید اعتراف کنم که کار با آن جزئیاتی دارد که ندانستن اش باعث بربادرفتن تان می شود! خوشبختانه یا متاسفانه من هنوز یک کار کامل با آن انجام نداده ام و خصوصا از قابلیت یکپارچگی اش با MS.Word استفاده نکرده ام (تا حدی به دلیل مشکلاتی که با فارسی نویسی دارد، اگرچه تا جایی که دیده ام مشکلات لاینحلی نیستند). الان در دو-سه تا کار اطلاعات کتابشناختی را در آن ذخیره کرده ام که به دو تا مسأله ی مهم برخوردم.

نکته ی کلی این است که ظاهرا تا این حد که من متوجه شده ام، اگر بخواهیم اطلاعات را جابه جا کنیم احتمالا ایمن ترین کار ذخیره اطلاعات دراندنوت وب است. ظاهرا اندنوت (EN) شدیدا وابسته به جایی است که اطلاعات در آن ذخیره می شود. این به آن معنی است که اگر اطلاعات را روی یک کامپیوتر ذخیره کردید، نقل و انتقال آن «ممکن» است با مشکلاتی همراه باشد. تجربه ی من (همراه دو نفر دیگر) این طوری بود که:

1- اطلاعات کتابشناختی را همراه با فایل های مربوط به هر رکورد روی یک کامپیوتر ذخیره کردیم، وقتی فایل کتابخانه¬ی EN (Compressed library) را به کامپیوتر دیگری برای مشاهده و استفاده منتقل کردیم، با کمال شگفتی دیدیم که فایل های ضمیمه (متن مقالات و فیش ها و اتچمنت ها) منتقل نشده بود! در واقع ظاهرا shortcut به فایل ها در رکورد مربوط به هر رفرنس وجود داشت، اما گویا خود فایل منتقل نشده بود و Shortcut به جایی روی کامپیوتر مبدأ ارجاع می شد (یعنی احمقانه تر از هر چیزی که فکرش را بکنید)! به نظرم این نقطه ضعف خیلی خیلی خیلی بزرگی برای EN است؛ اگر واقعا راه حلی برای آن وجود نداشته باشد. من کلی منوها را گشتم اما راه حلی نیافتم. با این حال بعید می دانم چنین نرم افزاری چنین نقطه ضعف بزرگی داشته باشد که یکی از بهترین قابلیت های آن را از بی ارزش کند.

2- اگر «کتابخانه» را فقط با save as یا Save a copy ذخیره کنید، زیاد به حفظ اطلاعات «فولدرها»ی داخل یک کتابخانه مطمئن نباشید! در واقع مطمئن باشید که فقط داده های خام کتابخانه باقی می ماند و هر زحمتی که برای فولدر بندی کشیده باشید بر بادرفته تلقی کنید. در عوض باید هر از چندی اطلاعات را از طریق File>Compressed library ذخیره کنید. فقط در این شکل از ذخیره، اطلاعات جزئی فولدربندی های داخلی کتابخانه باقی خواهد ماند. به نظر می رسد EN اطلاعات فولدرها را در حالتی که باsave as ذخیره می کنیم در جایی روی فولدر program ویندوز (یعنی همان جایی که EN نصب شده) ذخیره می کند که با فرمت کردن هارد و نصب مجدد ویندوز، این اطلاعات از دست می رود(احمقانه نیست!) من با داشتن یک نسخه ی سیو شده ی compressed library یکی از کتابخانه هام توانستم از عذابی الیم برهم. بنابراین هنگام سیو گزینه ی compressed library را هرگز فراموش نکنید.
احتمالا اندنوت هنوز ریزه کاری های زیادی دارد که کسانی که به طور مداوم با آن کار کرده اند باید این تجربه ها را ثبت کنند. این نرم افزار راهنمای مفصلی دارد، اما معمولا خواندن متن کامل راهنما بهترین گزینه برای یادگیری نرم افزار نیست (مگر حافظه ی آدم چه قدر از این اطلاعات را می تواند حفظ کند و آنلاین در دسترس داشته باشد؟!). بنابراین بد نیست موارد مهم و پرکاربرد و مبتلا به تر و البته خطرناک (!) مثل موارد فوق را یک جایی ثبت کنیم و به اشتراک بگذاریم. اگر هم کسانی قبلا این جور نکات مهم را جایی ثبت کرده اند (مثلا توی فروم های خاصی) بهتر است به هم اطلاع بدهیم.

ضمنا نسخه ای که استفاده می کنم نسخه ی غیراورجینال EndNote X3 .v.13 است. مستحضر هستید که این نرم افزار رایگان نیست و نسخه ی اصل آن حدود 300 دلار قیمت دارد!

نوشته های پیشین درباره ی اندنوت: 1، 2

۱۳ بهمن، ۱۳۸۹

کنترل کیفیت به سبک خودم

امروز داشتم فایلی را که برای بخشی از یک گزارش نوشته بودم تکمیل و ویرایش می کردم. این کار مدتی است که دست ام است و هم کمبود وقت و هم تکراری شدن موضوع اش خسته ام کرده و علیرغم سررسیدن مهلت اش، اصلا دوست ندارم روی اش وقت بگذارم  هربار هم که فایل را باز می کنم که روی اش کار کنم تهوع ام بیش تر می شود از کار خودم! امروز یک ابتکار جالب به ذهن ام رسید برای این که کار را یکسره کنم و از خجالت کسی که باید کار را به اش تحویل بدهم بالاخره دربیایم و مهم تر از آن بر گیجی، عصبیت و احساس بی کفایتی خودم هم غلبه کنم.

این کار (ابتکار) را قبلا هم به طور ناقصی انجام داده بودم، اما این بار تصمیم گرفتم خیلی جدی تر این کار را بکنم. متن را از اول تا آخر مرور کنم و همه ی اشکالات و کمبودهای اش را با شرح جزئیات کامنت بگذارم. و بعد از اول یکی یکی شروع کنم به رفع ایرادها و تکمیل نواقص: یک جور نقد و داوری خود! از خودم بیرون بایستم و مثل این که بخواهم کار کس دیگری را تصحیح کنم با همان وسواس و بدعنقی سعی کنم به کارم نگاه کنم. این جوری فکر کنم محصول کار از نظر خودم هم قابل قبول تر و قابل دفاع تر بشود.

از ابتکار خودم خوش ام آمد، دوست دارم تبدیل اش کنم به یک رویه ی دائمی برای خودم؛ یک جور فرایند کنترل کیفیت شخصی.