۱۷ تیر، ۱۳۸۹

هدف، وسیله، کیفیت

یک کشف جدیدم این است که اکثر آدم ها در جامعه ی کنونی ما، حاضر نیستند کاری را به خاطر نفس آن کار انجام بدهند. انگار هیچ کدام از کارهایی که ما انجام می دهیم فی نفسه «هدف» نیستند بلکه هر کدام «وسیله» ای برای هدفی (عموما بزرگ و مبهم) هستند. این طوری است که  هیچ کس از کاری که می کند راضی نیست، لذت نمی برد و به آن دل نمی دهد، برای ارتقای کیفی کاری که انجام می دهد سرمایه گذاری شایان ذهنی، عاطفی و زمانی نمی کند. و همه همواره منتظر فرصت های بهتری هستند که ناگهان بدرخشد و دریچه ی پول،  شهرت، مقام، آرامش و خلاصه خوشبختی را به روی شان بگشاید. این منتظر فرصت بودن البته در ذات خود چیز بدی نیست. مشکل آن جا پیش می آید که این امر باعث شده است آگاهانه و عمداً یا ناخودآگاه از «حال» غافل بمانیم. و این جوری است که همه کار را به سرسری ترین وجه انجام می دهیم و نمی دهیم. لحظه ای تأمل کنید که کدام کار را برای رفع تکلیف، برای پر کردن گزارش کار و ارایه ی آمار، برای حفظ ظاهر و صورت و فرم، برای وقت کشی انجام نمی دهیم؟ کدام کار را با میل قلبی انجام می دهیم؟ از «ارزش» و «کیفیت» کدام کارمان می توانیم صادقانه (در محضر قاضی ای که فقط خودمان باشیم) دفاع کنیم؟ از وقت صرف کردن برای کدام کار ناراضی نیستیم؟


فرقی نمی کند که باشیم و چه کاره باشیم، «کار» ممکن است هر کاری باشد: مسوولیت های حرفه ای، تحصیل، بچه داری، ساختن چیزی، اداره کردن چیزی یا کسی یا جایی، گاهی حتی گفت و گو و ....


فکر می کنم برعکس توصیه های بلندپروازانه ی بعضی، ما باید بیاموزیم که هدف های کوچک داشته باشیم، به کارهای کوچک به عنوان «هدف» نگاه کنیم، نه وسیله. ما همواره داریم در رویای اهداف بزرگ غوطه می خوریم: اهداف بزرگ شخصی و آرمان های عظیم و مبهم اجتماعی. حال آن که حاضر نیستیم ساده ترین کارهایی را که بنا به انتخاب شخصی یا نقش محول اجتماعی مان مسوولیت اش را پذیرفته ایم و متعهد شده ایم، به درستی، دقیق، کامل و با کیفیت مورد انتظار انجام بدهیم! این جوری تقریبا همه از وظیفه ناشناسی هم شاکی هستیم! و در پاسخ هر کاری که از ما خواسته می شود پاسخ میدهیم: «این وظیفه ی من نیست»!


 پ.ن.1. دوست دارم راجع به این ایده بیش تر فکر کنم و درباره ی شکل ها، علت ها و پیامدهای فردی و اجتماعی اش بیش تر تامل کنم.

۱ نظر:

Roohollah گفت...

شاید یکی از دلایلش این باشد که در جامعۀ امروزی ما آیندۀ روشنی در برابر افراد نیست و برای همین آنها اغلب به آینده هایی وهم آلود روی می آورند.
همچنین به نظرم گسسته شدن بندهای انسجام بخش زندگی سنتی و جایگزین نشدن یک رفتار مدنی و اخلاق زندگی مناسب، از علتهای این پدیده باشد. پدیده ای که جامعه را دچار ناهنجاری های گسترده کرده است. (که البته گاهی خود این ناهنجاری ها به هنجار تبدیل شده اند)
...
در مورد اینجا آمدن هم باید بگویم تجربۀ ویژه ایست و ای کاش هر کدوم از ما می تونستیم یک بار در زندگی تجربه اش می کردیم