۳۱ تیر، ۱۳۸۹

مهندسی اجتماعی؟!

به کمک دوست خوبم شکوفه، یک سایت جالب پیدا کردم. این سایت گویا متعلق به ابتکاری است که شرکت فولکس واگن اجرا کرده. آن ها یک فراخوان داده اند برای طرح های خلاقانه با خصوصیات خاصی و بعد ایده های جالب افراد را روی این سایت گذاشته اند و برگزیده ها را هم انتخاب کرده اند. حالا این های اش مهم نیست، مهم مضمون خود این طرح است.

عنوان این ابتکار هست «The Fun Theory» («نظریه ی تفریح» ترجمه ی خوبی است؟). حرف فان تئوری این است که برای تغییر رفتار مردم به سمت رفتار بهتر، آسان ترین راه استفاده از تفریح و سرگرمی است. مثلا ما می خواهیم مردم رفتاری داشته باشند که معطوف به حفظ بهداشت و  سلامتی آن ها باشد، یا حفظ محیط زیست، یا رعایت قانون. برای این کار از ایده هایی استفاده می کنیم که از یک دیدگاه جنبه ی تفریح و سرگرمی داشته باشد مثلا برای این که مردم را واداریم به جای استفاده از پله برقی از پله معمولی استفاده کنند، پله ها را طوری طراحی می کنیم که موقع بالارفتن از آ ن ها، صدای ارگ یا پیانو بدهد! یا مثلا در ایستگاه اتوبوس یک بازی جذاب مثل پین بال می گذاریم به طوری که کاربران مجبور باشند از حرکت پاهای شان برای کنترل بازی استفاده کنند. برای واداشتن مردم به بستن کمربند ایمنی خودرو، کمربندی طراحی می کنیم که فقط در صورت بسته شدن شروع به پخش موسیقی کند. یا برای تمیز کردن خرده آشغال های اتاق، بعد از جمع کردن، آن ها را روی یک مقوای بزرگ به شکل دلفین یا می چسبانیم و یک تابلوی کلاژ تهیه می کنیم. برای واداشتن مصرف کنندگان نوشابه به نگهداری در شیشه نوشابه به منظور بازیافت آن، ابعاد جانبی صندوق شیشه نوشابه را به صورت یک صفحه بازی دوز طراحی کنیم ... و کلی ایده های متنوع از این دست که بعضی های شان به نظر بیش تر کاربردی، عملی  و جذاب  و بعضی هم کم تر.

به نظر شیوه ی خیلی جالبی برای تغییر رفتار است، و در واقع مؤید این ایده است که با تغییر ساختارها می شود رفتار کنشگران را کنترل کرد.

برای دیدن فیلم اولین ابتکار (پلکان پیانو) این عبارت را سرچ کنید:
 "Piano Staircase" +"The Fun Theory"

۲۹ تیر، ۱۳۸۹

هشت پاي پيشگو

حالا صبر كنيد و ببينيد اگر اين پل اختاپوس تبديل به يكي از بزرگ ترين جذابيت هاي توريستي مادريد و منابع درآمد كل اسپانيا نشد!

اخلاق جامعه؛ آويزان از گردن يا جيب

من هيچ وقت اهل فوتبال تماشا يا پيگيري كردن نبوده ام (شايد جز چندماهي در عنفوان جواني، آن هم در اثر جوگرفتگي ام در دبيرستان). اما در حاشيه ي فوتبال دو تا نكته مي خواهم بگويم چون گاهي صفحه ورزشي روزنامه را نگاهي مي اندازم، و صد البته به خاطر حاشيه هاي اش.

چند روز پيش به نظرم در يكي از همين صفحات خواندم كه تلويزيون در مصاحبه اي كه از علي دايي پخش مي كرده، گردنبند او را سفيد (همان شطرنجي خودمان) كرده است. تبعا براي حفظ عفاف و حجاب و محافظت از "اخلاق" جامعه در برابر انحراف و مدهاي چنين و چنان.
ديروز هم خواندم كه ايشان قرار است براي هجده ماه مربي گري نمي دانم كدام تيم يك ميليارد و هشتصدميليون تومان بگيرد! البته من نمي دانم اين عدد چند صفر دارد. فقط حدس مي زنم ضرري كه پرداخت چنين پول هايي به كسي (هركسي كه مي خواهد باشد) براي اخلاق جامعه دارد خيلي بيش تر از گردنبندش است! اين كه جامعه هر چي بگردد با هيچ منطق قديمي و جديدي نتواند توجيهي براي چنين درآمد افسانه اي پيدا كند واقعا چه عواقبي دارد؟ من كه عاجزم از پيش بيني اش، فقط حدس مي زنم چيزي كه تا اين حد نامتعارف باشد، بايد انتظار داشت اثرش هم به همين اندازه نامتعارف و پيش بيني ناپذير باشد.

چه چيز، در چه جور جامعه اي، مي تواند چه جور آدمي را لايق دريافت چنين مبلغي بكند؟ و چه كساني "ناگزير" از پرداخت چنين مبلغي اند؟


تقريبا بي ربط: ضربه اي را كه رسوايي مالي اخير حسين رضازاده به هيبت "قهرماني" (در معناي انتزاعي آن) زد چه چيز مي تواند جبران كند؟ و ضربه اي كه مثلا خبر دوپينگي بودن اش (كه مطمئن نيستم بالاخره تاييد شد يا نشد) به معناي "قهرمان" زد چه طور؟

تاخير در اجراي طرح تحول

1- پيرو "فتنه 88" و نيز ناآرامي بازار در اثر سياست هاي مالياتي مي خواهم يك پيش بيني بكنم: "اجراي طرح تحول اقتصادي در بهترين حالت به سال 90 موكول خواهد شد". بيم افروخته شدن آتش زيرخاكستر مانع از اجراي آن خواهد شد. "فتنه ي 88" تابوهايي را شكست كه به هيچ نحوي ترميم شدني نيستند.
تبصره: پيش بيني من البته مبتني بر اين پيش فرض است كه حداقل بسيار كمي عقلانيت هنوز باقي است، البته اين ميزان زياد نيست، از لحاظ مقدار همان قدر است كه دولت را وادارد با بازاريان به تفاهم نيمبندي برسد.

۲۴ تیر، ۱۳۸۹

حسرت مانع لذت

وقتی شعری یا جمله ی زیبایی می خوانم، وقتی یک کار تحقیقی خوب می بینم، یک عکس یا طرح یا مجسمه ی فوق العاده می بینم، یک کاردستی، یک دستنوشته ی خوش خط، یا حتی یک لباس قشنگ توی ویترین لباس بچه فروشی...  دل ام می خواهد کاش من آن را نوشته، ساخته یا خلق کرده بودم. این احساس واقعا برای ام خردکننده است، زیرا نمی توانم بدون چنین حسرتی از آن کار لذت ببرم! آن حسرت عمیق مانع از لذت بردن ام می شود...
نمی دانم این چه جور بیماری ای است و آیا کسان دیگری هم در دنیا به آن مبتلا هستند یا نه!

محاسبه ی هزینه-فایده در هنجارشکنی

وقتی می خواهی هنجارهای مربوط به ارتباط بین شخصی را بشکنی، مثل هر هنجارشکنی دیگری، اول باید محاسبه کنی می توانی هزینه های آن را بپردازی یا نه. شکستن هنجارهای ارتباطی ممکن است باعث برانگیختن واکنش هایی در طرف مقابل (و حتی اشخاص ثالث) بشود که اصلا خوشایند تو نیست. شاید پیش­ بینی این رفتارها مشکل باشد، اما همیشه وقتی برای هنجارشکنی دلیلی می یابی، نگاهی هم به کارکردهای هنجار مذکور بینداز: ببین آیا حاضری به قیمت شکستن هنجاری که به  نظرت غیرمنطقی یا ناعادلانه می رسد، از بعضی کارکردهای مثبت آن هنجار برای خودت چشم بپوشی. ضمنا یادت باشد سال ها فکر و تجربه ی آدم ها پشت این هنجارها است و احتمالا تعداد قابل ملاحظه شان به اندازه ی تو عقل داشته اند و به اندازه ی تو از روابط نابرابر در جامعه شان رنج می برده اند...

پ.ن. نمی دانم این حرف ها هم از عوارض جانبی دهه ی سی زندگی و تن دادن به محافظه کاری است؟!

۲۲ تیر، ۱۳۸۹

جست و جوی موفق در اینترنت

راست اش من تا حدی در مورد «سرچ» صاحب ادعا هستم! ازآن جا که یک سرچ خوب کاری سهل وممتنع است، دوست دارم یک بار تجارب سرچی ام را به ویژه در مورد سرچ مطالب اکادمیک برای دانشجوها و اینترنت بازهای تازه کار مدون کنم.


با وجود ادعا داشتن ام،  امروز نکته ای را خواندم که تا به حال به آن به طور خودآگاهانه توجه نکرده بودم: «اهمیت استراتژی زبانی» در جست و جوی منابع.

این سایت مطالب ساده و کوتاهی درباره ی روش تحقیق هم آورده. البته یک سایت جانبی است.

۲۰ تیر، ۱۳۸۹

اسطوره ی بقا و پول خارجی

در اسطوره های بقا گفتم که اصلاح طلبان یا سبزها با شناسایی این اسطوره ها باید به دنبال راه های بی اثر کردن آن ها باشند. به نظرم یکی از آن راه ها برای اسطوره ی دوم این است که فعالان سیاسی و فرهنگی سبز نشان بدهند وابستگی مالی به خارج ندارند. این که موسوی در بیانیه های اش به صراحت از قدرت های خارجی برائت می جوید خوب است، اما به هیچ وجه کافی نیست. فعالان و حامیان سرشناس سبز باید به طور مستند «ثابت کنند» که دست و دامن شان از پول خارجی پاک است. (کسی هست که بتواند باور کند کسی که پول می دهد خط مشی تعیین نمی کند؟) بنابراین شائبه یا افشای هرگونه وابستگی –به خصوص مالی- فعالان شناخته شده ی سبز به کشورهای خارجی، مساوی است با تقویت اسطوره ی دوم (استقلال) به نفع حاکمیت. وابستگی انگی است که به سادگی می تواند عامه ی هواداران را در برابر فشارهای تبلیغاتی حاکمیت علیه جنبش آسیب پذیر کند و بدین ترتیب اقبال عمومی به جنبش را کاهش دهد. این نکته را به هیچ وجه نباید نادیده یا دست کم گرفت.

۱۹ تیر، ۱۳۸۹

تعطيلات باورنكردني

امروز صبح ما شروع كرديم به اطلاع رساني درمورد تعطيلات يك و دوشنبه به همكاران و فاميل. از آن جا كه ديروز جمعه بوده و بيشتر افراد فرصتي براي پيگيري خبرها نداشته اند، تقريبا هيچ كس خبردار نبود و همه با حيرت دليل اين تعطيلي را مي پرسيدند و حتي مكررا از شوخي يا جدي بودن smsهاي ما مي پرسيدند!

به نظرم اين تاييدي است بر آن چيزي كه در يكي از پست هاي قبل (قبض جریمه ی بدحجابی: جوک یا حقیقت) اشاره كردم: اين كه به دليل غلبه ي رفتار و گفتار غيرعقلاني حاكميت در موارد بسيار، ما به سمتي مي رويم كه بعيد نيست عقل سليم مان را هم از دست بدهيم! اگر حكومتي بتواند به بهانه ي گرمي هوا در تابستان كشور را تعطيل اعلام كند، چرا هر كار ديگري نتواند بكند؟ البته اين كه همكاران ما، به راحتي حرف ما را باور نكردند دال بر اين بود كه هنوز اميدي به اين مردم هست كه عقل شان را كامل از دست نداده اند!

پ.ن. تا جايي كه دانش بشري قد مي دهد در طول تاريخ در نواحي اي به غير از نواحي كوهستاني يا نزديك به قطبين در كره ي زمين ، هميشه تابستان هوا گرم بوده است، در تاريخ سي و يك ساله ي جمهوري اسلامي هم تا جايي كه همه ي آدم هاي عاقل و بالغ يادشان مي آيد چنين بوده، اما اين امر هرگز دليلي براي اعلام تعطيلي فراگير در كشور نبوده است. به علاوه كسي نيست بپرسد آيا هزينه ي سرمايش مجموعه هايي كه تعطيل شده اند بيش از ضرري است كه از تعطيلي آن ها به خزانه ي دولت مي خورد؟! به عبارت ديگر: آيا سازمان هاي دولتي حتي قادر نيستند هزينه ي سرمايش شان را از طريق عملكردشان تامين كنند؟!

۱۷ تیر، ۱۳۸۹

هدف، وسیله، کیفیت

یک کشف جدیدم این است که اکثر آدم ها در جامعه ی کنونی ما، حاضر نیستند کاری را به خاطر نفس آن کار انجام بدهند. انگار هیچ کدام از کارهایی که ما انجام می دهیم فی نفسه «هدف» نیستند بلکه هر کدام «وسیله» ای برای هدفی (عموما بزرگ و مبهم) هستند. این طوری است که  هیچ کس از کاری که می کند راضی نیست، لذت نمی برد و به آن دل نمی دهد، برای ارتقای کیفی کاری که انجام می دهد سرمایه گذاری شایان ذهنی، عاطفی و زمانی نمی کند. و همه همواره منتظر فرصت های بهتری هستند که ناگهان بدرخشد و دریچه ی پول،  شهرت، مقام، آرامش و خلاصه خوشبختی را به روی شان بگشاید. این منتظر فرصت بودن البته در ذات خود چیز بدی نیست. مشکل آن جا پیش می آید که این امر باعث شده است آگاهانه و عمداً یا ناخودآگاه از «حال» غافل بمانیم. و این جوری است که همه کار را به سرسری ترین وجه انجام می دهیم و نمی دهیم. لحظه ای تأمل کنید که کدام کار را برای رفع تکلیف، برای پر کردن گزارش کار و ارایه ی آمار، برای حفظ ظاهر و صورت و فرم، برای وقت کشی انجام نمی دهیم؟ کدام کار را با میل قلبی انجام می دهیم؟ از «ارزش» و «کیفیت» کدام کارمان می توانیم صادقانه (در محضر قاضی ای که فقط خودمان باشیم) دفاع کنیم؟ از وقت صرف کردن برای کدام کار ناراضی نیستیم؟


فرقی نمی کند که باشیم و چه کاره باشیم، «کار» ممکن است هر کاری باشد: مسوولیت های حرفه ای، تحصیل، بچه داری، ساختن چیزی، اداره کردن چیزی یا کسی یا جایی، گاهی حتی گفت و گو و ....


فکر می کنم برعکس توصیه های بلندپروازانه ی بعضی، ما باید بیاموزیم که هدف های کوچک داشته باشیم، به کارهای کوچک به عنوان «هدف» نگاه کنیم، نه وسیله. ما همواره داریم در رویای اهداف بزرگ غوطه می خوریم: اهداف بزرگ شخصی و آرمان های عظیم و مبهم اجتماعی. حال آن که حاضر نیستیم ساده ترین کارهایی را که بنا به انتخاب شخصی یا نقش محول اجتماعی مان مسوولیت اش را پذیرفته ایم و متعهد شده ایم، به درستی، دقیق، کامل و با کیفیت مورد انتظار انجام بدهیم! این جوری تقریبا همه از وظیفه ناشناسی هم شاکی هستیم! و در پاسخ هر کاری که از ما خواسته می شود پاسخ میدهیم: «این وظیفه ی من نیست»!


 پ.ن.1. دوست دارم راجع به این ایده بیش تر فکر کنم و درباره ی شکل ها، علت ها و پیامدهای فردی و اجتماعی اش بیش تر تامل کنم.

۱۴ تیر، ۱۳۸۹

سقوط یا فروپاشی


مثل حس کسی که روی دیوار بلندی که لبه ی باریکی دارد در حال حرکت است... با دست های باز از دو طرف برای حفظ تعادل، و وحشتی وصف ناشدنی از سقوط، و اطمینان قلبی از فرارسیدن ناگزیر روزی که در این حرکت دشوار و طاقت فرسا در باریکه ای در بلندا بالاخره تعادل اش را از کف بدهد...
آیا آن روز فرا خواهد رسید؟ یا پیش از فرارسیدنش، ترس فرارسیدن آن روز، «رونده» را فروخواهدپاشید و هلاک خواهد کرد؟

۱۳ تیر، ۱۳۸۹

گزارش یونسکو از رشد علوم اجتماعی در جهان


یونسکو گزارشی را در سال 2010 در مورد رشد علوم اجتماعی در جهان منتشر کرده است. متن اصلی گزارش حدود11 مگابایت است (که من هنوز دانلود نکرده ام). اما نگاهی به گزارش مختصر و مرور آن انداخته ام. متن زیر ترجمه ی بخشی از مرور خبری آن گزارش است. نمودارهای جالبی در گزارش مختصر هم هست که دید شهودی خوبی در مورد رشد علوم اجتماعی در جهان به آدم می دهد، حتما ببینید. کلا بنده کشته مرده ی این سبک ارایه ی گزارش های این سازمان های بین المللی ام! واقعا جای کیف دارد.ضمنا چیزهای جالب دیگری هم توی سایت یونسکو پیدا کرده ام که شاید به مرور این جا معرفی شان کنم.
"در حوزه ی علوم اجتماعی، 75% ژورنال ها در امریکای شمالی و اروپا منتشر می شوند و 85% مطالب به انگلیسی است. یک-چهارم آن ها در ایالات متحده منتشر می شوند. بیشترین انتشارات در این حوزه در جهان در رشته های اقتصاد و روانشناسی است. گزارش یونسکو و ژورنال ISSC  توسعه ی نامتوازن در مناطق مختلف جهان را نشان میدهد. دو-سوم ژورنال های علوم اجتماعی در جهان در ایالات متحده ، بریتانیای کبیر ، هلند و آلمان منتشر می شود. علوم اجتماعی در کشورهایی مثل چین ، هند و برزیل در حال توسعه است. در برزیل تعداد محققان این رشته ها طی ده سال اخیر 3 برابر شده، در چین بودجه علوم اجتماعی و انسانی از سال 2003، 15-20%  در سال اضافه شده است. با این وجود تعداد مقالات منتشر شده در اروپا و امریکای لاتین بیشترین رشد را داشته است.  در عوض روسیه و کشورهای مشترک المنافع پس از فروپاشی شوروی کاهش شدیدی در تولید علمی در این حوزه داشته اند که عمدتا به خاطر کاهش شدید تعداد محققان و مسن شدن شان بوده است، اکنون دانشگاه های روسی در کشاکش جذب استعدادهای جدیدند. نابرابری در تولید علمی در افریقا هم دیده می شود: در افریقای جنوب صحرا، سه چهارم مقالات منتشر شده در این حوزه از دانشگاه های کمی در 3 کشور است: افریقای جنوبی، کنیا و نیجریه.
این وضعیت را تا حدی با فرارمغزها می توان توضیح داد: در امریکا از هر سه دکتری که در زمینه ی اقتصاد کار می کنند؛ یکی، و از هر 5 دکتر در علوم اجتماعی؛ یکی متولد خارج از امریکا است.
یکی از مدیران یونسکو در تحلیل گزارش می گوید: «دانش علوم اجتماعی غالبا در قسمت هایی از جهان که بیشترین نیاز به آن هست کم تر توسعه یافته است. به علاوه تلاش ها در علوم اجتماعی [در این قسمت های جهان] ناچیز است به خاطر سوگیری علوم اجتماعی به سمت انگلیسی و کشورهای انگلیسی زبان. این فرصت از دست رفته ای است برای کاوش دیدگاه ها و پارادایم هایی که در سنت های فرهنگی و زبانی دیگر جای دارند.»
تجارب چندصد متخصص علوم اجتماعی از سراسر جهان به این تحقیق کمک کرده است."

مأخذ: Press release - Social Sciences: 2010 World Report observes growth in emerging countries

۱۰ تیر، ۱۳۸۹

فوتبال و پژوهش

از این ابتکار خوش ام آمد. انتشارات وایلی بلکول (Whiley-Blackwell) مجموعه مقالاتی که در مورد فوتبال در حوزه های گوناگون علوم انسانی در ژورنال های مختلف این ناشر تا کنون منتشر شده به صورت تمام متن در سایت Whiley-InterScience به طور رایگان در اختیار پژوهشگران و علاقه مندان قرار داده است.

این مقالات به صورت موضوعی تقسیم بندی شده است در حوز های: تجارت و مدیریت، مطالعات توسعه، اقتصاد، آموزش، حقوق، روانشناسی، جامعه شناسی، و مطالعات شهری.

۰۴ تیر، ۱۳۸۹

قبض جریمه ی بدحجابی: جوک یا حقیقت


این که چرا عده ی زیادی محتوای تصویری که مربوط به قبض جریمه ی بدحجابی بود باور کردند، و رییس پلیس پایتخت بلافاصله مجبور به تکذیب وجود چنین قبوض جریمه ای شد، به نظرم خیلی تأمل برانگیز است.
آن قبض ساختگی نشانه های زیادی داشت که ظن ساختگی بودن اش را تقویت می کرد، اما چرا اغلب ما نمی توانستیم با اطمینان بگوییم که جعلی است؟ من اگر به جای رییس پلیس بودم، به این موضوع دقیق می شدم که چرا چیزی که «بیشتر شبیه جوک» بوده است تا این حد جدی گرفته شده که  نیازمند تکذیب رسمی وی شده است. «باور کردن» این «جوک» یک خطای ساده نبوده است، بنابراین نیاز به تعمق و تحلیل دارد.
به نظر من دو دلیل برای جدی گرفته شدن آن «جوک» وجود دارد.

(1) اول آن که در سال های اخیر، در فرایند سیاسی شدن تقریبا همه چیز، گاه با صراحت و در ملأ عام چنان حرف های بی بنیاد، غیرعقلانی، غیرمنطقی، محیرالعقول و پرهزینه ای گفته شده که دیگر شنیدن چنین چیزهایی، شگفتی یا شک کسی را برنمی انگیزد. وقتی روزنامه ها می نویسند در مشهد زنانی به مبلغ پانصدهزار و یک میلیون تومان جریمه ی بدحجابی شده اند و وقتی در یکی از مهم ترین تریبون های رسمی کشور گفته می شود که دانشجویان نمره می خواهند و اجرای طرح حجاب را باید از این کانال عملی کرد، و وقتی صدها حرف/توجیه/کار غیرمنطقی دیگر در زمینه های مختلف از طرف شخصیت های صاحب نام و منصب سیاسی گفته/انجام می شود و در مقیاس گسترده در رسانه ها منتشر می شود، و وقتی در استدلال هایی که برای انجام بعضی رفتارها و رویه ها ارایه می شود شعور مخاطبان تریبون های رسمی و رسانه ای کشور به هیچ گرفته می شود، چرا باید برای این مخاطبان [ِ کم شعور!] صدور قبض جریمه ی بدحجابی  غیرقابل باور باشد؟

(2) نیل پستمن در فصل چهارم کتاب «تکنوپولی»* به آزمایش جالبی اشاره می کند. او بیان می کند که چندین بار حرف های بی بنیاد و غیرعلمی را به عنوان یافته های دانشمندانِ دانشگاه های معتبر برای افرادی تعریف کرده و این افراد علیرغم ناباوری اولیه، کم وبیش حرف او را باور کرده اند. او نقلی از برنارد شاو می آورد مبنی بر این که اعتقاد خلل ناپذیر ما به حاکمیت و قدرت علم می تواند موجد باور به چیزهایی بشود که با عقل سلیم هم سازگاری ندارد، اما چون نام «علم» بر پیشانی آن خورده افراد چاره ای جز باور آن برای خود نمی بینند و در این مورد حتی چانه هم نمی زنند.
به نظرم اگر به جای قدرت «علم»، هیبت و قدرت بلامنازعی را جایگزین کنیم که حاکمیتِ سیاسیِ فعلی عامدانه با رفتارها و گفتارهای گوناگون و در موقعیت های مختلف تلاش کرده برای خود دست و پا کند، آن وقت خواهیم دید که سر زدن هیچ کاری هر چه قدر هم عجیب باشد از حاکمیت بعید به نظر نمی رسد. صدور قبض جریمه بدحجابی هم یکی از آن ها است. حاکمیت اصرار دارد که نشان دهد فعال مایشاء است و هیچ چیز - اعم از فشار افکار عمومی داخلی، انتقادات نخبگان یا جناح سیاسی مغلوب، فشارهای بین المللی سیاسی، اقتصادی، حقوق بشری و ...- نمی تواند برای اش بازدارنده باشد. بنابراین چه چیز می تواند مانع از این باشد که قبض جریمه ی بدحجابی هم چاپ و صادر شود؟

به دو دلیل فوق به نظرم ما به طور طبیعی و اجتناب ناپذیری  حس جهت یابی و حس تشخیص سره از ناسره را از دست داده ایم.
آن چه نگران کننده به نظر می رسد آن است که در هم رفتن مرزهای حقیقت و مجاز تا به کجا، چه عمقی و در چه زمینه هایی امتداد خواهد یافت و چه هزینه هایی برای جامعه و حتی نظام سیاسی خواهد داشت؟
آیا ممکن است فشار قدرت سیاسی آن قدر زیاد شود که نه تنها سیاست مداران بلکه عموم مردم عقل سلیم شان را هم از دست بدهند؟!

پ.ن. نمی دانم به چنین وضعیتی  باید گریست یا خندید؟

*تکنوپولی، تالیف نیل پستمن، ترجمه صادق طباطبایی، انتشارات اطلاعات، 1375

۰۱ تیر، ۱۳۸۹

اشتیاق


وقتی کاری را با شور و اشتیاق و علاقه نمی کنی، انصاف نیست که انتظار داشته باشی کار خوب و کم نقص و تحسین برانگیزی از آب دربیاید!

این را هم در مورد خودم و هم دیگران در مورد کارهای مختلف به تجربه دیده ام.

۱۷ خرداد، ۱۳۸۹

حکم


 مداوماً کنجکاوی کردن و راهکار ارایه دادن یک طرف، تفسیر و ارزش گذاری هر کلمه ای که از دهان ات در می آید با کلیشه های قدیمی و چارچوب های انعطاف ناپذیر نخ نماشده ی عهدبوقی یک طرف! و فالفور و به سادگی سنخ بندی کردن تو در گروه های معدودی که خودش می شناسد یک طرف دیگر!
دنیای آدم هایی که خیلی راحت همه چیز را دسته بندی می کنند و با فرمول های مشخص و قطعی تکلیف فعلی و آینده ی همه چیز و همه کس را می توانند تعیین کنند، غبطه برانگیز است. حالا چه حسن نیت داشته باشند چه نداشته باشند.

برای من یک خاصیت مهم آشنایی آکادمیک با جامعه شناسی (یا علوم انسانی تجربی) این بود که مطمئن تر شدم که نمی توان  به راحتی راجع به هر چیزی حرف زد، دسته بندی کرد، تبیین کرد... تا حالا فکر می کردم این یکی از اولین چیزهایی است که یک دانشجوی جامعه شناسی یاد می گیرد یا باید یادبگیرد... و اگر یادنگرفته باشد...؟

۱۶ خرداد، ۱۳۸۹

بي عرضه گي

نوعي بي عرضه گي است كه نتواني دُم كسي را كه از روي "‌‍حسن نيت" "مرتب" در جزئي ترين مسايل و شخصي ترين زواياي زندگي خصوصي ات بي آن كه به او ربطي داشته باشد كنجكاوي مي كند و راهكار و راهبرد ارايه مي دهد، قيچي كني!

۱۳ خرداد، ۱۳۸۹

من- زن

از بعضی چیزها بدم آمده، نه به این علت که دلیل خاصی برای نفی شان یا مخالفت با آن ها داشته باشم، تنها به این دلیل که لوث شده اند از فرط تکرارهای پوچ و شعاری، از فرط سیاسی شدن و ژورنالیستی شدن از طرف هر دو سوی ماجرا... روز زن یا بزرگداشت مقام و منزلت زن یا هرچی، یکی ازآن ها است.

«من» خسته شده ام از تبدیل شدن به موضوع مباحثات و مناقشات سیاسی و ژورنالیستی. خسته شده ام از این که «اگر راجع به «حقوق زنان» و اصلاحات قانونی و قانون خانواده و چند همسری و حق طلاق و حضانت و ... حرف نزنم به زن بودن ام خیانت کرده ام»! چرا کسی این حق انتخاب را برای من قایل نیست که زن باشم، که مثلا درس خوانده باشم و... و نخواهم دایما و پرشور درباره ی دفاع از حقوق زنان «داد سخن» بدهم؟

یک سال پیش  ابسترکتی خواندم در مورد موضوع «شیر مادر» به مثابه ی هنجار اخلاقی. خلاصه ی نتیجه ی تحقیق که به روش اتواتنوگرافی انجام شده بود، این بود که اگرچه طی سال های اخیر در بریتانیا برای ارتقای سلامت مادر و کودک شیر مادر تبلیغ می شود، اما بعضی از این دفاع ها از شیر مادر توسط جریانات فمینیستی صورت می گیرد که به خاطر «طبیعی» بودن و مقاومت در برابر  پزشکی شدنِ (medicalization) رابطه ی مادر-کودک آن را ترویج می کنند، آن ها بر این ادعا هستند که شیرمادر عاملیت شخصی و توانمندی زنان را افزایش می دهد، اما در جامعه ی کنونی بسیاری از زنان موفق به شیردهی کودک خود نمی شوند و این تنش روانی آن ها را افزایش میدهد. در نتیجه، شیردهی، به جای آن که توانمندی آن ها را افزایش دهد به یک الزام اخلاقی «هنجاری» تبدیل شده. به همین دلیل مادران در شیردهی هر چیزی را تجربه می کنند الّا خودمختاری! و این نه تنها توانمندی زنان را کم می کند بلکه برای نوزادان هم مساله ساز می شود.

حالا من کاری ندارم که اساساً موضوع خاص این تحقیق ربطی به «ایران» ندارد (چون ما با شور و هیجان فراوان داریم  مدیکالیزیشن را ترویج می کنیم و اصلا خودش یک پزی دارد برای مان). اما حرف ام در مورد نتیجه ی تحقیق است. این که وقتی «حرف زدن» راجع به چیزی، به یک هنجار و یک الزام اخلاقی تبدیل می شود، دیگر این من نیستم که از آن حرف می زنم، دیگران اند. از من انتظار می رود از مساله ای حرف بزنم که فعلا دغدغه ی درجه ی اول ام نیست. پس من دارم از حقوق کی حرف می زنم یا دفاع می کنم؟!

و الان البته فقط «حقوق زنان» نیست که چنین بلایی سرش آمده ...

۱۲ خرداد، ۱۳۸۹

تشکر

ازت متشکرم که وقتی با تو حرف می زنم، وقتی با من حرف می زنی، به حرف ام گوش می کنی، نه گوش؛ بلکه فکر می کنی، وقتی قضاوتی می کنی درموردم، قضاوتی یک بار برای همیشه نیست، به خودت اجازه می دهی در موردش تجدیدنظر کنی، شواهد و قرائن قضاوت ات را با من مرور کنی، و همیشه جایی برای احتمال اشتباه در قضاوتت باقی می گذاری. منتظر و مترصد نایستاده ای که شواهدی پیدا کنی برای اثبات اتهام و صدور حکم خطاکاری کسی مطابق قوانین و مقررات شخصی و اخلاقی خودت، و فکر نمی کنی که فی المجلس باید کلاس درس اخلاق برگزار کنی و خطاکاری مخاطب را (مطابق قواعد خودت) به رخ اش بکشی.
وقتی دلخوری و با من حرف می زنی احساس نمی کنم مالباخته ای هستی که دزدی را به دام انداخته است و تا اعتراف ازش نگیرد دل اش آرام نمی گیرد...

ازت متشکرم!

۱۱ خرداد، ۱۳۸۹

روزگار

گاهی از یک جایی که نمی دانی کجاست یک دفعه پیدای اش می شود و بیخ یقه ات را می گیرد و می چسباندت به دیوار و با غیظ و قدرت می گوید: «حالا گیرت آوردم... اگه می تونی در برو»